بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرحیم

آورنده اند شخصی به اسم ابن صمد بیشتر اوقات شب و روز در کارهای خود یکی یکی حساب داشت، روزی ایام گذشته خود را محاسبه می کرد، چنین نتیجه گرفت که شصت سال از عمرش گذشته است و این شصت سال در حدود بیست و یک هزار و پانصد روز می شود، گفت وای بر من، اگر روزی یک گناه کرده باشم، با خدا ملاقات می کنم با بیست و یک هزار و پانصد گناه، این را گفت و بیهوش افتاد، و در همان بیهوشی جان به جان آفرین تسلیم کرد

 پندهایی از تاریخ، ص 261

 

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ و عجل فرجهم