⏰نشکن من نمی گویم

 

✨﷽✨

 

✍یکی از علمای ربانی نقل می کرد: در ایام طلبگی دوستی داشتم که ساعتی داشت و بسیار آن را دوست میداشت، همواره به یاد آن بود که نشکند و گم نشود یاآسیبی به آن نرسد، روزی بیمار شد و در اثر آن بیماری آنچنان حالش بد شد که به حالت احتضار و جان دادن پیدا کرد،در این میان یکی از علمای قم در آنجا حاضر بود و او را تلقین میداد و میگفت بگو لااله الا الله، او در جواب میگفت "نشکن نمیگویم" 
ما تعجب کردیم که چرا او به جای ذکر خدا میگوید نشکن نمیگویم، همچنان این معما برای ما باقی ماند تا آن دوست بیمار اندکی بهبود یافت و من از او پرسیدم: این چه حالتی بود پیدا کرده بودی، ما میگفتیم بگو لااله الا الله و تو در جواب میگفتی نشکن نمیگویم.
وی گفت اول آن ساعت را بیارید تا بشکنم، آن را آوردند و شکست، سپس گفت من دلبستگی خاصی به آن ساعت،هنگام احتضار شما میگفتید بگو لااله الا الله، شخصی(شیطان) را دیدم که آن ساعت را در یک دست گرفته بود و میگفت اگر بگویی لا اله الا الله آن را میشکنم، من بخاطر علاقه ام به آن ساعت میگفتم  نشکن "لااله الا الله" نمیگویم.

📚هزار و یک داستان: نویسنده محمد محمدی اشتهاردی


🌺الَّلهُمَّ صلِّ عَلی مُحَمَّدٍ و آلِ مُحَمَّد و عجِّل فَرَجَهُم

🌺 دلاك و خدمت پدر🌺

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


🌷نیکی به والدین🌷
 امام رضا  عليه  السلام :

نيكى كردن به پدر و مادر، واجب است، حتّى اگر مشرك باشند، ولى نبايد در نافرمانى خداوند، از آنها اطاعت كرد.

📚بحار الأنوار، ج 74، ص 72، ح 55. 


 🌺 دلاك و خدمت پدر🌺
عالم ثقه (شيخ باقر كاظمي ) مجاور نجف اشرف از شخص صادقي كه دلاك بود نقل كرد كه او گفت : مرا پدر پيري بود كه در خدمتگذاري او كوتاهي نمي كردم ، حتي براي او آب در مستراح حاضر مي كردم و مي ايستادم تا بيرون بيايد؛ و هميشه مواظب خدمت او بودم مگر شب چهارشنبه كه به مسجد سهله مي رفتم ، تا امام زمان عليه السلام را ببينم . شب چهارشنبه آخري براي من ميسر نشد مگر نزديك مغرب ، پس تنها و شبانه راه افتادم .  
ثلث راه باقي مانده بود و شب مهتابي بود ، ناگاه شخص اعرابي را ديدم كه بر اسبي سوار است و رو به من كرد .  
در نفسم گفتم : زود است اين عرب مرا برهنه كند . چون به من رسيد به زبان عربي محلي را من سخن گفت و از مقصد من پرسيد !  
گفتم : مسجد سهله مي روم . فرمود : با تو خوردني همراه است ؟ گفتم : نه ، فرمود : دست خود را داخل جيب كن ! گفتم : چيزي نيست ، باز با تندي فرمود : خوردني داخل جيب تو است ، دست در جيب كردم مقداري كشمش يافتم كه براي طفل خود خريده بودم و فراموش كردم به فرزندم بدهم .  
آنگاه سه مرتبه فرمود : وصيت مي كنم پدر پير خود را خدمت كن ، آنگاه از نظرم غائب شد .  
بعد فهميدم كه او امام زمان عليه السلام است و حضرت حتي راضي نيست كه شب چهارشنبه براي رفتن به مسجد سهله ، ترك خدمت پدر كنم . 

📚منتهی الآمال ج 2 ص 476

🌺الَّلهُمَّ صلِّ عَلی مُحَمَّدٍ و آلِ مُحَمَّد و عجِّل فَرَجَهُم🌺

عمر واقعى آن است كه در تحصيل دانش بگذرد

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

 
وقتى اسكندر جهت فتح ممالك  به شهرى رسيد كه در آب و هوا و نعمت و صفا نظير آن را نديده بود فرمان داد تا در آن حوالى سراپرده بر پا نمايند. 
ناگاه به قبرستانى رسيدند ديد بر قبر يكى نوشته شده او يكسال عمر كرده و بر ديگرى نوشته سه سال و بر ديگرى پنج سال و خلاصه هيچيك را عمر از پانزده سال و بيست سال بيش نبود در حيرت شد كه چگونه در چنين آب و هواى خوب عمر اندك باشد. 
فرستاد جمعى از اعيان شهر را حاضر كردند و همه را معمّر و كهنسال يافت، از معماى عمر كم قبرها پرسيد گفتند: اموات ما نيز مانند ما عمر زياد كرده اند ولى روش ما اين است كه از ايام زندگى خود آنچه براى تحصيل علم و دانش و تكميل نفس گذرانديم از عمر خود شماريم و بقيه را باطل و بيهوده دانيم پس هر كه از ما درگذرد آن مقدار زمان را حساب كنند و بر روى قبر او نويسند كه با علم و دانش بوده است. 
اسكندر را اين سخن و عادت بسيار پسنديده آمد وآنها 
را تحسين كرد.

منبع: داستانهایی از فضیلت علم علی میرخلف زاده ص۴۵ 

🌺الَّلهُمَّ صلِّ عَلی مُحَمَّدٍ و آلِ مُحَمَّد و عجِّل فَرَجَهُم🌺

سرانجام شاهد بی گناهی یوسف

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

 

در برخی از تفاسیر قرآن نقل شده است : چون یوسف بر مسند حکومت مصر نشست ، به نظرش رسید که در امور مملکتی ، وزیری لازم دارد که بتواند به اصلاح معیشت و تربیت مردم برخیزد و درهای عدل و محبت را به روی آنان بگشاید . امین وحی از سوی حق به نزد او آمد و گفت : خدا می فرماید : تو را وزیری لازم است . یوسف فرمود : من نیز در این خیالم ولی کسی که سزاوار این مسند باشد نمی دانم کیست ؟ جبرئیل گفت : فردا صبح که از مقرّ حکومت حرکت می کنی ، اول کسی که بنظرت آمد ، این منصب را به او ارزانی دار . یوسف اول صبح نظرش به کسی افتاد که به شدت ضعیف و لاغر و رخساره زرد بود و بسته ای از هیمه بر پشت داشت ، با خود گفت : این شخص تحمل مسئولیت وزارت را نخواهد داشت . خواست از وی بگذرد ، امین وحی به او گفت : از او مگذر و او را برای پست وزارت انتخاب کن ، زیرا که او را بر تو حقی است ، او همان کسی است که در دربار عزیز مصر به پاکی و عصمت تو شهادت داد ، او را این لیاقت هست که امروز پست وزارت را به او وا گذاری .

جایی که حضرت حق به خاطر شهادتی صحیح ، پست وزارت به شاهد پاکی و عصمت یوسف عطا می کند ، به کسی که عمری به وحدانیّت او شهادت می دهد چه خواهد داد ؟!

آری ، لطف و رحمت حضرت دوست چیزی نیست که قابل درک باشد و در این مقام پای عقل عاقلان و خرد خردمندان و هوش هوشمندان لنگ است و کسی را قدرت فهم این حقایق آن چنان که هست نیست

اللهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ و عجل فرجهم

مطالعه کتاب عبرت آموز: مجموعه ای از نکته ها و داستان های کتب استاد حسین انصاریان

سلمان و جوان خائف

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

 

شیخ مفید از ابن ابی عمیر از حضرت صادق علیه السلام روایت می کند : سلمان در کوفه گذرش به بازار آهنگرها افتاد . جوانی را دید روی زمین افتاده و مردم گرد او حلقه زده اند . به سلمان گفتند : این بنده خدا غش کرده ، چیزی در گوشش بخوان شاید به هوش آید . سلمان بالای سر جوان قرار گرفت ، تا جوان به هوش آمد ؛ گفت : ای سلمان ! اگر درباره من چیزی گفتند صحیح نیست ؛ من هنگامی که گذرم به این بازار افتاد و پتک زدن آهنگرها را دیدم از این آیه یاد کردم :

« وَ لَهُمْ مَقٰامِعُ مِنْ حَدِیدٍ » حج : 21

« برای بدکاران گرزهایی از آهن است » .

از ترس عذاب و عقاب حق عقلم پرید . سلمان گفت : تو را این ارزش هست که برادر من در راه خدا باشی . و به خاطر حلاوت محبتی که از او در قلب سلمان جلوه کرد رفیق و یار یکدیگر شدند ، تا جوان بیمار شد ؛ سلمان بالای سرش نشست در حالی که جوان در حال جان دادن بود ، سلمان گفت : ای ملک الموت ! با برادرم مدارا کن . پاسخ شنید : من نسبت به هر مؤمنی اهل مدارایم

امالی مفید : 136 ، المجلس الثالث عشر ، حدیث 4 ؛ بحار الانوار : 385/22 ، باب 11 ، حدیث 27

اللهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ و عجل فرجهم

جوان پرهیزکار و بیدار

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

 

مردی از انصار می گوید : روز بسیار گرمی همراه رسول خدا صلی الله علیه و آله در سایه درختی قرار داشتیم ، مردی آمد و پیراهن از بدن خارج کرد ، و شروع کرد روی ریگهای داغ غلطیدن . گاهی پشت و گاهی شکم ، و گاهی صورت بر آن ریگها می گذاشت و می گفت : ای نفس ! حرارت این ریگها را بچش که عذابی که نزد خداست از آنچه من به تو می چشانم عظیم تر است .

رسول خدا صلی الله علیه و آله این منظره را تماشا می کرد ، وقتی کار آن جوان تمام شد و لباس پوشید ، و رو به ما کرد که برود ، نبی اسلام با دست به جانب او اشاره فرمودند و از او خواستند که نزد حضرت بیاید ، وقتی نزدیک حضرت رسید به او فرمودند : ای بنده خدا ! کاری از تو دیدم که از کسی ندیدم ، علت این برنامه چیست ؟ عرضه داشت : خوف از خدا ، من با نفس خود این معامله را دارم تا از طغیان و شهوت حرام در امان بماند !

پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند : از خدا ترسانی و حق ترس را رعایت کرده ای ، خداوند به وجود تو به اهل آسمانها مباهات می نماید ، سپس به اصحابش فرمودند : ای حاضرین ! نزدیک این دوستتان بیایید تا برای شما دعا کند ، همه نزدیک آمدند و او بدین صورت دعا کرد :

اَللّٰهُمَّ اجْمَعْ امْرَنا عَلَی الْهُدیٰ وَ اجْعَلِ التَّقْویٰ زادَنا وَ الْجَنَّهَ مَآبَنا .

خداوندا ! برنامه زندگی ما را بر هدایت متمرکز کن ، تقوا را زاد ما و بهشت را بازگشتگاه ما قرار بده

امالی صدوق : 340 ، المجلس الرابع و الخمسون ، حدیث 26 ؛ بحار الأنوار : 67 / 378 ، باب 59 ، حدیث 23

مجموعه ای از نکته ها و داستان های کتب استاد حسین انصاریان

 

اللهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ و عجل فرجهم

حسرت موسی(ع)

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

«حضرت موسی(ع) شخصی را در کنار عرش خدا در مقام عالی مشاهده کرد. حسرت برد که او نیز در چنان مقامی قرار گیرد. [پس] به خدا عرض کرد: «خدایا! چه چیز باعث شده که این شخص دارای چنین مقام ارجمندی گشته است؟

خداوند به موسی(ع) وحی کرد: او در دنیا حسود نبود و نسبت به مردم حسد نمی ورزید. به این خاطر در کنار عرش الهی قرار گرفته است»

داستان ها و پندها، ج 6، الکُنی و الالقاب، ج 2؛ ص 335

اللهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ و عجل فرجهم

تا من زنده هستم امکان ندارد ساکت باشم

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

 

امام‌جمعه تهران پس از بازگشت نواب از مصر به ملاقات رهبر فداييان رفت و گفت: «اعلي‌حضرت براي تجليل از مقام فضل و كمال آقاي نواب صفوي، نيابت توليت آستان قدس رضوي را به ايشان تفويض مي‌كنند و اختيار مي‌دهند كه آقاي نواب صفوي درآمد آنجا را با نظر خود به مصارف شرعيه برسانند... مشروط بر اينكه در كار سياست مملكت هيچ مداخله‌اي نداشته باشند.»

چهره نواب از خشم سرخ شد و گفت: «پسرعمو، اينكه به شما مي‌گويم‌، مكلف هستيد كه عيناً به اين سگ پهلوي برسانيد! به او بگوييد كه تو مي‌خواهي مرا با دادن پست و مقام و پول فريب بدهي و خودت آزادانه هر كاري كه مي‌خواهي با دين خدا و مملكت اسلام انجام دهي؟ اين محال است... تا من زنده هستم امكان ندارد ساكت باشم و بگذارم تو هر كار كه مي‌خواهي انجام دهي.»


شهید سیدمجتبی نواب صفوی

اللهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ و عجل فرجهم

 

ساده زیستی حضرت زهرا سلام الله علیها

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

 

سلمان فارسی می گوید: روزی حضرت فاطمه (س) را دیدم که چادری وصله دار و ساده بر سر دارد. در شگفت ماندم و تعجب کردم، گفتم: عجبا! دختران پادشاه ایران و روم بر کرسی های طلایی می نشینند و پارچه های زربافت به تن می کنند و این دختر رسول خداست که نه چادرهای گران قیمت بر سر دارد و نه لباس های زیبا. فاطمه (س) پاسخ داد: ای سلمان! خداوند بزرگ لباس های زینتی و تخت های طلایی را برای ما در روز قیامت ذخیره کرده است.

حضرت زهرا (س) سپس به محضر پيامبراکرم (صلى الله عليه و آله) آمدند و گفتند:

یا رسول اللّه سلمان از لباس ساده من تعجب مى کند! قسم به خدایى که تو را به پیامبرى برانگیخته است، مدت پنج سال است که زیرانداز شبانه من و على پوست گوسفندى است که روزها علوفه شترمان را بر روى آن مى ریزیم،  و شب ها بر روی او میخوابیم و بالش ما نیز قطعه پوستى است که درون آن از لیف درخت خرماست.

📚بحارالانوار ج43 ص 87 ح 9
نهج الحیاة، فرهنگ سخنان فاطمه (س)، ص 162


اللهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ و عجل فرجهم

 

ارزش طالب علم

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرحیم

از کثیر بن قیس روایت شده که گفت: ( ابی درداء) در مسجد دمشق نشسته بودیم مردی نزدش آمد و گفت:

ای ابی درداء من از مدینه (مدینۀ الرسول) نزد تو آمده ام برای حدیثی که به من رسیده است؛ تو آن را از پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم نقل کرده ای.

گفت: برای تجارت به اینجا آمده ای؟

گفت: نه .

گفت: انگیزه دیگری غیر از این نداشتی؟

گفت: نه.

گفت: شنیدم رسولخدا صلی الله علیه و آله می فرمود:

کسی که در راهی قدم بردارد که در آن راه دانشی بدست آورد خداوند راهی به بهشت برایش معین کند و ملائکه از روی رضا و رغبت بال های خود را برای دانشجو می گسترانند و برای عالم طلب آمرزش کنند آن چه در آسمان ها و زمین است حتی ماهی های در آب . و (برتری عالم بر عابد مانند برتری ماه بر سایر ستارگان است . به درستی که علما وارث انبیا می باشند و انبیا درهم و دیناری به ارث نمی گذارن بلکه علم را به ارث می گذارند.) هر کس آن را به دست آورد بهره زیادی به دست آورده است .

گفت: بلی . بعضی از علماء به ابی یحیی بن زکریا بن یحیی بن الساجی نسبت داده اند که گفت:

در بازار بصره با شتاب به در خانه بعضی از محدثین رفتیم و با ما مرد بی حیایی بود از روی مسخره گفت:

پاهای خود را از روی بال های ملائکه بردارید تا این حرف را زد از مکانش تکان نخورد تا هر

دو پایش خشک شد .

ونیز به ابی داوود سجستانی نسبت داده اند که گفت:

در اصحاب حدیث مرد مخلوعی بود چون حدیث پیغمبر را شنید که فرمود:

ملائکه بال های خود را برای طالب علم می گسترانند در کف پاهایش دو میخ آهنین قرار داد و گفت:

بر روی بال های ملائکه راه می روم پس دردی در پاهایش پیدا شد وابو عبداللّه محمد بن اسماعیل التمیمی این حکایت را در شرح حال مسلم ذکر کرده و گفته پاهایش و سایر اعضایش خشک شد .(1)

1- - کتاب العلم ، فیض مترجم، دکتر اسداللّه ناصحی، ص18

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ و عجل فرجهم

معیار آزادی معنوی

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرحیم

در حدیثی آمده است که روزی رسول خدا صلی الله علیه و آله به میان اصحاب صفّه رفتند. یکی از آنها گفت: یا رسول اللَّه! من در نفس خودم حالتی را احساس می کنم که تمام دنیا در نظر من بی ارزش است. الآن در نظر من طلا و سنگ یکی است؛ یعنی هیچ کدام از اینها نمی تواند مرا به سوی خودش بکشد.

رسول خدا نگاهی به او کرد و فرمود:

اذاً انْتَ صِرْتَ حُرّاً؛

تو حالا مرد آزادی هستی.[1]

پی نوشت

[1] . آزادى معنوى، استاد مطهرى، ص 32-/ 36

منبع : اکبری، محمود؛ معیارهای زندگی، ص:62
 

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ و عجل فرجهم

جَوْن بن حوی

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

 

 
جَوْن، غلام آزاد شده ابوذر غفاری پس از شهادت ابوذر، به اهل بیت علیهم السلام پیوست.

ابتدا در خدمت گزاری امام حسن و پس از او در خدمت امام حسین علیه السلام، انجام وظیفه نمود و در سفر امام علیه السلام از مدینه به مکه و از آن جا به عراق، حضرت را همراهی می کرد.

به گفته رضی الدّین داوودی: آن گاه که آتش جنگ برافروخته شد، مقابل امام حسین علیه السلام آمد و از او اجازه میدان خواست، امام علیه السلام به او فرمود:

«یا جَوْن! أنتَ فی إذنٍ مِنّی، فانّما تَبعْتَنا طَلَباً للعافیة فلا تَبْتَلِ بطریقَتِنا».[1]

«ای جَوْن! من بیعتم را از تو برداشتم، تو به امید عافیت و آسایش تا این جا همراه ما آمده ای، در راه ما خود را به ناراحتی و مصیبت مبتلا مکن».

جَوْن، خود را به پاهای امام حسین علیه السلام انداخت و آنها را می بوسید و عرضه داشت:

«ای فرزند رسول خدا! من در زمان رفاه و آسایش، کاسه لیس شما باشم، ولی در شدت و ناراحتی و در مقابل دشمن، دست از یاری شما بردارم؟ [اماما!] درست است که بدنم بدبو و خاندانم ناشناخته و رنگم سیاه است، ولی با بهشت برین بر من منّت بگذار تا بدنم خوشبو و رنگم سفید و خاندانم به عزّت و سربلندی نایل گردد، نه به خدا سوگند! هرگز از شما جدا نخواهم شد تا خون سیاهم با خون شما آمیخته گردد.

امام علیه السلام به او رخصت داد و در حالی که این رجز را می خواند به میدان کارزار شتافت:

کیف تَری الفُجّار ضربَ الأسود

بالمِشرَفی و القنا المُسدّد

یذبُّ عَن آل النبی أحمد

نابکاران، ضربت این برده سیاه را چگونه خواهند دید؟ ضربتی با شمشیر مِشرَفّی و نیزه هایی که به هدف می خورند و از خاندان پیامبر احمد، حمایت می کنند.

سپس به مبارزه پرداخت تا فرشته شهادت را در آغوش کشید.

امام حسین علیه السلام بر بالین جَوْن قرار گرفت و فرمود:

«اللهمَ بیض وَجْهَهُ وَ طَیبْ ریحَهُ واحشرْهُ معَ الأبرار و عَرّف بینَهُ و بینَ محمدٍ و آل محمدٍ[2]».

«خدایا! چهره اش را سفید، بدنش را خوشبو و او را با خوبان و نیکان محشور گردان و میان او و محمد و خاندانش آشنایی بیشتر مقرر فرما».

امام باقر علیه السلام، از امام زین العابدین علیه السلام روایت می کند که فرمود: زمانی که قبیله اسد پس از چند روز برای خاکسپاری پیکرهای شهدا در میدان نبرد، حضور یافتند، از بدن جَوْن، بوی مُشک به مشامشان رسید[3].

پی نوشت ها

[1]  مثيرالاحزان: 63

[2]  بحارالانوار: 45/ 23

[3] نفس المهموم: 264

منبع : یاران خورشید؛ ص142 , غلامرضا بهرامی

 

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ و عجل فرجهم

 

شجاعت امام خمینی ره

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الرحیم

 

هر ماشینی که می خواست وارد دربار شود رنگ آن باید مشکی می بود. و حتما یک سرنشین می داشت. او باید دم در ورودی از ماشین پیاده می شد و کلاهش را بر می داشت. لباس ملاقات می پوشید و وقتی وارد اتاق می شد می ایستاد تا اجازه نشستن بیابد. حتی وضع طوری بود که چند ساعت قبل به فرد آداب ملاقات را یاد می دادند.

اما حضرت امام سوار ماشین سفید رنگی شد و به درب کاخ که رسید گفت: «روح الله از طرف آیت الله العظمی بروجردی».
نگهبان گفت: «باید از ماشین پیاده شوید». امام گفت: «پس بر می گردم».
نگهبان هم بالاجبار درب را باز کرد. و ماشین تا دم در کاخ رفت.
با همان وضعیت و بدون تغییر لباس داخل شدند و روی صندلی شاه نشستند! شاه که وارد شد صندلی نبود و مجبور شد بایستد تا صندلی بیاورند.
به شاه گفت: «آیت الله بروجردی فرمودند که قاتلین بهائیان ابرقو باید آزاد شوند».
شاه گفت: «شاه مشروطه چنین کاری از دستش بر نمی آید». دوباره پیام آیت الله را تکرار کرده بلند می شوند و می روند.
هیبت امام شاه را گرفته بود و همان روز فرمان آزادی قاتلان بهائیان صادر شد.

منبع: حاشیه‌ های مهم‌تر از متن، ص ۴۸ و ۴۹؛ به نقل از: خاطرات آیت الله مسعودی خمینی، ص۲۲۸٫

 

این عزتی که امام برای انقلاب به ارمغان آوردند، نتیجه شجاعت بود.
بدون شجاعت مگر کسی می تواند در اعلامیه خود بگوید «من سینه ی خودم را برای آماج گلوله ها آماده کرده ام».

 

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ و عجل فرجهم

 

روزه وگرما !!! واي!!!

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم

 

اگر انسان با ديد بصيرت بنگرد ، مي بيند كه اين سختي ها بجز خير براي انسان چيزي ندارد.نمونه اش همين روزه ، آنهم در اين هواي گرم؛ درست است كه سختي دارد اما:  إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرا

داستانك:

پس از آنکه حضرت مریم علیها السّلام از دنیا رفت، حضرت عیسی علیه السّلام جنازه ی او را پس از تجهیز به خاک سپرد، سپس روح مادرش را دید و گفت: «مادر! آیا هیچ آرزویی داری؟» مریم علیها السّلام پاسخ داد: «آری، آرزویم این است که در دنیا بودم و شب های سرد زمستانی را با مناجات و عبادت در درگاه خدا به بامداد می رساندم و روزهای گرم تابستان را روزه می گرفتم


  منبع: داستان هایی از یاد خدا، صفحه 28

 

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ و عجل فرجهم

 

علی(ع) یا عسل؟

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرحیم

 

«حکایت شده است که روزی نامه ای به دست ابوالاَسوَد دُئِلی(1 از یاران و دوستان نزدیک حضرت علی(ع) رسید. او نامه را گشود و خواند. دید نامه از طرف معاویه بن ابی سفیان ارسال شده است و در آن، ابوالاسود را به سوی خویش خوانده است. در پایین نامه نوشته شده بود: ای ابوالاسود! هدیه ای ناچیز نیز از طرف معاویه برایت فرستاده شده و امید است مورد قبول و رضایت شما قرار گیرد.

ابوالاسود نامه را مچاله کرد و در شالش نهاد و دوان دوان به سمت خانه دوید و چون در را گشود، چشمش به دختر جوانش افتاد که مشکی از عسل در دست گرفته و انگشتش را به عسل آغشته ساخته [است] و قصد دارد در دهان بگذارد. ابوالاسود دُئلی فریاد کشید: دخترم! از آن عسل نخور؛ زیرا با زهر آمیخته شده است و معاویه قصد نموده با شیرینی عسل، حلاوت و شیرینی محبت و مهر علی(ع) را در کام و دل ما بخشکاند. دختر مشک عسل را بر زمین گذاشت و دستش را شست و چنین سرود:

 

أبِالْعَسَلِ الْمُصَفّی یابْنَ هِنْدٍ

 

نَبِیعُ لَکَ إِیماناً وَ دِیناً

 

آیا با عسل صاف ای پسر هند جگرخوار

 

دین و ایمانمان را به تو بفروشیم؟

 

فَلا وَ اللهِ لَیس یکُونُ هذا

 

وَ مَوْلانا أمِیرُالمُؤْمِنِینا

نه به خدا هرگز این نخواهد شد، درحالی که مولای ما امیرالمؤمنین است».(2)

1- او کسی است که اصول و پایه های اصلی علم صرف و نحو عربی را از امیرمؤمنان، علی(ع) یاد گرفت و به دستور حضرت به تکمیل آن پرداخت و بدین ترتیب دستور زبان عربی را پایه گذاری کرد.

2- زهرا فتحی، جامع النورین، عرفان نامه، ج 2، ص 38؛ حسین ابوالفتوح رازی، روض الجنان و روح الجنان فی تفسیر القرآن، ج 17، ص 270

 

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ و عجل فرجهم

 

آهن تافته هم نمی سوزاند

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرحیم 

 

ابن جوزی می نویسد: «مردی از پرهیزکاران وارد مصر شد. آهنگری را دید که آهن تافته را با دست از کوره بیرون می آورد و حرارت آن به دست او هیچ تأثیری ندارد. با خود گفت این شخص یکی از بزرگان و اوتاد است. پیش رفت، سلام کرد و گفت: تو را به حق آن خدایی که در دست تو این کرامت را جاری کرده، دعایی درباره من بکن. آهنگر این حرف را که شنید، شروع به گریستن نمود. گفت: گمانی که درباره من کردی، صحیح نیست؛ من از پرهیزکاران و صالحان نیستم. پرسید: چگونه می شود با اینکه انجام چنین کاری جز به دست بندگان صالح خدا ممکن نیست؟ او پاسخ داد: صحیح است، ولی کرامتی که دیدی سببی دارد. آن مرد اصرار ورزید تا از علت امر مطلع شود.

آهنگر گفت: روزی بر در همین دکان مشغول کار بودم. زنی بسیار زیبا و خوش اندام که کمتر مانند او دیده بودم، جلو آمد و اظهار فقر و 

تنگ دستی شدیدی کرد. من دل به رخسار او بستم و شیفته جمالش شدم و از او تقاضای نامشروعی کردم [و] گفتم هرچه احتیاج داشتی، برمی آورم. با حالتی که حاکی از تأثر فوق العاده بود، گفت: از خدا بترس؛ من اهل چنین کاری نیستم. گفتم: در این صورت، برخیز و دنبال کار خود برو. برخاست و رفت. طولی نکشید دومرتبه بازگشت، گفت: همان قدر بدان [که] تنگ دستی طاقت فرسا مرا وادار کرد به خواسته تو پاسخ دهم.

من دکان را بسته، با او به خانه رفتم. وقتی وارد اتاق شدیم، در را قفل کردم. دیدم مانند بید می لرزد. پرسیدم: از چه می ترسی که این قدر به لرزه افتادی؟ گفت: هم اکنون خدا شاهد و ناظر ماست؛ چگونه نترسم. آن گاه ادامه داد و گفت: اگر رهایم سازی از خدا خواهم خواست تو را با آتش دنیا و آخرت نسوزاند. از تصمیم خود منصرف شدم، احتیاجاتش را برآوردم. با شادی و سرور زیادی به منزل خود برگشت.

همان شب در خواب دیدم بانویی بزرگوار که تاجی از یاقوت بر سر داشت، به من فرمود: «یا هذا جَزاکَ اللهُ عَنّا خَیراً؛ خدا پاداش نیکویی به تو عنایت کند.» پرسیدم: شما کیستید؟ گفت: «قالَتْ أم الصّبِیهِ الَّتِی اتَتْکَ وَ تَرَکْتَها خَوْفاً مِنَ اللهِ عَزَّوَجَلَّ لا أحْرَقَکَ اللهُ بِالنّارِ لا فِی الدُّنْیا وَ لا فِی الّاخِرَهِ؛ من مادر همان دخترکم که نیازمندی، او را به سوی تو کشانید، ولی از ترس خدا رهایش کردی. اینک از خداوند می خواهم که در آتش دنیا و آخرت تو را نسوزاند پرسیدم: آن زن از کدام خانواده بود؟ گفت: از بستگان رسول خدا. سپاس و شکر فراوانی کردم. به همین جهت، حرارت آتش در من تأثیر ندارد».(1)

1- موسوی خسروی، پند تاریخ، تهران، اسلامیه، 1378، چ 13، ج 2، ص 243
 عنوان و نام پدیدآور: داستان های مبارزه با نفس/ میرستار مهدی زاده
 

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ و عجل فرجهم

 

مصیبت گوارا

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرحیم

 

شهید ثانی زین الدین الجبعی العاملی (911 965 ق) چنین نقل نموده: هنگامی که عبد الله بن مطرف در گذشت، پدرش مطرف بالباسهای نو و در حالی که خود را معطر کرده بود در برابر مردم ظاهر شد.

در این حال بستگانش بر او ایراد گرفتند که: عبد الله پسرت مرده است و تو این گونه در میان ما آمده ای؟!
مطرف گفت: آیا باید گریه کنم، درحالی که پروردگارم به سه ویژگی مرا وعده داده سه ویژگی و امتیاز الهی عبارت است از الف: صلوات پروردگار ب: رحمت پرودگار ج: هدایت.

و این ویژگی ها برای کسانی است که می خواهند از این دنیا به سوی خدا بروند و خداوند می فرماید: الذین اذا اصابتهم مصیبه قالوا انالله و انا الیه راجعون اولئک علیهم صلوات من ربهم و رحمه و اولئک هم المهتدون**بقره/ 157 156.

یعنی: آنها کسانی هستند که هرگاه مصیبتی به ایشان می رسد می گویند ما از آن خداییم و به سوی او باز می گردیم اینها، همان ها هستند که الطاف و رحمت خدا شامل حالشان شده و آنها هدایت یافتگان هستند)). آیا باز هم بعد از این باید گریه کنم؟
سپس این مصیبت بربستگان وی آرام شد

ر.ک: ماهنامه بشارت، شماره 13/ 64. سرگذشت های تلخ و شیرین قرآن 1/ 200 به نقل از: مسکن الفؤاد/ 38.

 

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ و عجل فرجهم

عفاف، عامل عفاف

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرحیم

گویند مرد خیاطی بود بسیار با عفت و زنی داشت عفیفه. روزی آن زن پیش شوهر خود نشسته بود و زبان به شوخی گشود و گفت که تو قدر عفاف مرا نمی دانی. من چنین و چنان هستم و شروع کرد از عفت خود تعریف کردن. مرد گفت: راست می گویی اما عفاف تو نتیجه عفاف من است. من اگر بی عفت بودم، تو هم عفت نداشتی. زن گفت: هیچ کس نمی تواند زن را نگاه دارد اگر بخواهد بی عفتی کند.

مردگفت: تو را اجازه می دهم هر جا که خواهی برو و هر چه خواهی بکن.

روز بعد او خود را بیاراست و چادر در سر کشید و از خانه بیرون رفت و تا به شب می گشت و هیچ کس توجهی به او نکرد مگر یک مرد که گوشه چادر او را کشید و گذشت و رفت.

چون شب شد، زن به خانه آمد. مرد گفت صبح به شب گردیدی و هیچ کس به تو توجهی نکرد مگر یک کسی که او نیز رها کرد. زن گفت: از کجا دیدی؟ گفت: من در خانه خود بودم اما من در عمر خود به هیچ زن نامحرمی به چشم خیانت نگاه نکردم مگر وقتی که در کودکی گوشه چادر زنی را گرفته بودم و در همان لحظه پشیمان شده و رها کردم. دانستم اگر کسی به ناموس من توجه کند بیش از این نیست. زن به پای شوهر افتاد و گفت مرا معلوم شد که عفاف من از عفاف توست.[1]

پی نوشت

[1] . جوامع الحكايات، ص 338؛ لئالى الاخبار، ج 5، ص 199.

منبع : اکبری، محمود؛ عفت و پاكدامنى در اسلام، ص: 129
 

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ و عجل فرجهم

یاد خدا

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرحیم

 

این داستان را بخوانید تا معنای یاد خدا و تسلط بر نفس را درک کنید: از امام محمد باقر (علیه السلام) نقل می کند: در میان بنی اسرائیل زنی بدکاره بود که عده زیادی از جوانان را مریض کرده بود، روزی بعضی از آن جوانان به او گفتند تو به قدری فریب دهنده هستی که اگر فلان عابد مشهور، تو را ببیند فریفته تو خواهد شد، آن زن چون این مطلب را شنید، سوگند خورد که به منزل نرود تا آن عابد را فریب دهد.

شب که فرا رسید، به صومعه عابد رفت و گفت ای عابد! درمانده هستم. مرا امشب جا و پناه بده عابد قبول نکرد، زن گفت: بعضی از جوانان بنی اسرائیل با من قصد زنا دارند، از نزد ایشان فرار کردم، اگر مرا جا ندهی، آنها می رسند و با من عمل منافی عفت انجام می دهند، عابد چون این سخن را شنید، در را گشود و به آن زن جا داد، آن زن بدکاره پس از چند لحظه لباسهای خود را در آورد و با حرکاتی خواست عابد را فریب دهد، چون چشم عابد به آن منظره و طنازیها افتاد، شهوتش طغیان کرد، اختیار از دستش رفت به طوری که بی اختیار دستش را روی بدن آن زن گذاشت و در همین حال به یاد خدا فوری بلند شد و رفت به طرف یک دیگ غذایی که روی آتش گذاشته بود، دست خود را روی آتش گذاشت، زن نگاه کرد دید عابد دست خود را می سوزاند، گفت: چه کار می کنی؟

عابد گفت: دست خود را می سوزانم با آتش دنیا، تا از آتش آخرت نجات یابم، زن همان دم از صومعه بیرون آمد و خود را به بنی اسرائیل رساند و گفت: عابد را دریابید که اینک دست خود را می سوزاند، عده ای از بنی اسرائیل به سوی صومعه دویدند وقتی رسیدند دیدند، تمام دست عابد سوخته شده است

پندهایی از تاریخ، ص 127

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ و عجل فرجهم

غفلت

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرحیم

 

از عطای سلمی - که یکی از مشاهیر اهل حال است - نقل کرده اند که او در اوایل، نساجی می کرد.
روزی یک پارچه درست کرد که به اعتقاد خودش در نهایت محکمی و بی هیچ عیبی بود. پارچه را نزد بزازان برد که بفروشد. آن ها قیمتی کمتر از قیمت عطای سلمی برای پارچه قرار دادند و عیب هایی گرفتند که هیچ یک از عیب ها در او پیدا نبود.
عطا که این را می شنود، شروع می کند به گریه کردن. بزاز از گفته خود پشیمان می شود و از او عذرخواهی می کند و می گوید هر قیمت که بگویی می دهم.
عطا می گوید: گریه من از کمی قیمت نیست؛ بلکه از این است که با وجود سعی و تلاش، پارچه ام معیوب است و من از عیب های آن غافل بوده ام، شاید عمل های من نیز مثل این پارچه معیوب باشد و من از آن غافل باشم.

ترجمه مصباح الشریعه، ص 57

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ و عجل فرجهم

خداوند، ستار العیوب        

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرحیم

 

آورده اند که در زمان حضرت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) شخصی به خدمت آن حضرت آمد و گفت یا رسول الله گناهی کرده ام، اگر توبه کنم خدای تعالی مرا می آمرزد؟ حضرت فرمود: بلی، چرا که خداوند عالمان ستار العیوب است و غفار الذنوب.
آن مرد گفت: یا رسول الله مشکل است این گناه که از من صادر شده خدای تعالی ببخشد.
حضرت فرمود: قتل کرده ای
گفت: نه
حضرت فرمود: پس گناه خود را به من بگو!
آن مرد گفت: یا رسول الله من مردی می باشم بناش یعنی کفن دزدی می کنم، از جمله روزی دختری از بزرگان فوت شده بود، دانستم که او را کفن خوش قماش خواهند کرد، شب رفتم کفن او را باز کنم، شیطان مرا فریب داد، یا رسول الله، هم کفن او را بیرون آوردم و هم با او جمع شدم و مهر بکارت او را بردم و در همان ساعت صدائی به گوشم خورد که ای فاسق فاجر من پاک بودم مرا پلید ساختی، خدای تعالی جوابت بدهد!

حضرت چون این سخن را از آن مرد شنید گفت: دور شو ملعون! آن مرد از شهر بیرون شد و روی به صحرا نهاد و چهل شبانه روز گریه و زاری می کرد و از خداوند طلب عفو و بخشش می کرد و می گفت: خدوندا، همه کس به درگاه تو پناه می آورد و رسول تو مرا از درگاهت راند، و بعد از چهل شبانه روز جبرئیل (علیه السلام) به آن حضرت نازل شد و گفت: خداوند تو را سلام می رساند و می فرماید که ما تو را وسیله آمرزش عاصیان قرار دادیم، چرا این مرد را از درگاه ما ناامید کرده ای؟ او را دریاب که توبه او قبول شد، و همچنین هر کس به قصد توبه به درگاه ما روی آورد، البته گناه او را می آمرزیم.


این درگه ما درگه ناامیدی نیست - صد بار اگر توبه شکستی باز آی

 شیخ بهایی، کشکول، ص 98

عجب حکایتی...! نویسنده : سید ابوالحسن حسینی

 

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ و عجل فرجهم

عذرپذیر

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرحیم

 

چون هدهد به نزد سلیمان باز گشت، عذر خویش را بیان کرد و از قوم سبأ خبر آورد. سلیمان گفت: باید ببینم این عذر که آوردی راست است یا دروغ؛ اگر دروغ باشد، تو را به سختی عذاب می کنم!
جبرئیل امین از طرف خدا آمد و گفت: ای سلیمان! مرغک ضعیف را تهدید می کنی! ای سلیمان! چرا از مرغی ضعیف، به عذری ضعیف بسنده نمی کنی و او را تهدید می نمایی؟ چرا از ما نمی آموزی که با بندگان خود، چگونه معامله می کنیم.
وقتی کافری در امواج متلاطم دریا، در درون کشتی گرفتار می گردد، از ترس غرق شدن، بت را می اندازد و به زبان عذر، دروغ می گوید. چون وی از دریا بیرون رفت و از غرق شدن خلاصی یافت، بار دیگر بت را می پرستد و به کفر خویش باز می گردد. من به دروغ وی توجه نمی کنم و آن عذر دروغ وی را می پذیرم و از غرق شدن نجاتش می دهم.

داستان های کشف الاسرار، ص409

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ و عجل فرجهم

 

خداوند خطاب به عیسی (علیه السلام) فرمود:

لا تیاس من روحی
از رحمت من نا امید نشو!

بحارالانوار، ج 14، ص 294

زهير بن قين

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرحیم

 


زهير در ميان قوم خود مردي بزرگوار بود. او شخصي عثماني بود که در سال شصت هجري با خانواده خود حج بجا آورد و برگشت و در راه با امام حسين عليه السلام برخورد نمود و به شرافت علوي مشرف گشت.
مردي فزاري روايت مي کند که در حين برگشت از مکه با زهير بوديم و مقارن کاروان امام حسين عليه السلام حرکت مي کرديم اما به شدت از برخورد با او پرهيز داشتيم.
لذا هنگامي که امام حسين عليه السلام راه مي افتاد، کاروان زهير توقف مي نمود و وقتي او اقامت مي کرد، زهير راه مي افتاد. تا اينکه در منزلي به ناچار هر دو توقف کرده، در نزديکي خيمه او خيمه زديم.
ناگهان در هنگامي که مشغول خوردن غذا بوديم فرستاده اي از جانب امام حسين عليه السلام آمده، سلام کرد وارد خيمه شد و گفت: ابو عبدالله الحسين بن علي عليهما السلام مرا فرستاده تا تو را به نزد او ببرم. در اين هنگام همگي لقمه ها را انداخته چنان بهت زده شديم که قدرت حرکت از ما سلب شد و چيزي نگفتيم.
در اين لحظه همسر زهير گفت: زهير! فرزند پيامبر صلي الله عليه و آله دنبال تو فرستاده و تو خواب نمي دهي؟! سبحان الله! برو و سخن او را بشنو و اگر نخواستي برگرد! همسر زهير مي گويد: زهير به خدمت امام حسين عليه السلام رفت. لحظاتي نگذشت که با چهره شاداب و خندان برگشت و بلا فاصله دستور داد تا خيمه و اثاث او را به نزديکي خيمه امام حسين عليه السلام برده، نصب کنند. سپس به من گفت: تو را طلاق دادم، به نزد خانواده خود برو! و به يارانش گفت: هر کس از ميان شما مي دارد از من پيروي کند، دنبال من بيايد، و الا ديگر هنگام جدائي ماست. و سپس گفت: اکنون داستاني براي شما مي گويم: در بلنجر جنگ کرديم و خداوند ما را فاتح نمود که غنائمي به دست آورديم.
سلمان به ما گفت: آيا از اين پيروزي و غنائم مسرور شديد؟ گفتم بلي. سپس گفت: زماني که جوان آل محمد صلي الله عليه و آله را دريافتيد بيشتر خوشحال باشيد که در رکاب او مقاتله کنيد. اکنون با همه شما خداحافظي مي کنم.

 

ابصارالعين، 95. مقصود زهير از نقل داستان سلمان اين بود که بگويد اين واقعه پيشگويي شده و اکنون من مسرور و خوشحالم.

 

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ و عجل فرجهم

 

امید به خدا

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرحیم

 

یکی از بزرگان دین، همیشه راه های امیدواری به خدا را برای مردم ذکر می کرد. چون وی از دنیا رفت، او را در خواب دیدند، گفت: مرا بردند در موقف. خطاب پروردگار رسید که: چه چیز تو را بر این داشت که پیوسته، مردم را به طمع و امیدواری دعوت می کردی؟
من عرض کردم: می خواستم دوستی تو را در دل ایشان جای دهم.
خداوند تعالی فرمود: من تو را آمرزیدم

معراج السعاده، ص 158

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ و عجل فرجهم

ترحم بر سگ

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرحیم

 

شخصی که در بنی اسرائیل مشهور به گناه بود، روزی بر سر چاهی رسید و سگی را تشنه یافت، عمامه خود را از سر باز کرد و به کاسه ای بست و داخل چاه کرد و از آن آب کشید و سگ را سیراب نمود.
خداوند این عمل او را پذیرفت و به واسطه یکی از انبیا به وی خبر داد که من سعی فلان کس را پسندیدم و راضی شدم و به خاطر محبتی که به مخلوق من نمود، او را آمرزیدم. چون آن شخص عاصی از وحی خدا با خبر شد، توبه نمود و از نیکان گردید

احلی من العسل، ج 2، ص 841

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ و عجل فرجهم

ثمره اخلاص     

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرحیم

 

مدتی بود که عده ای از بنی اسرائیل درختی را عبادت می کردند. عابدی که در آن نزدیکی منزل داشت، روزی متوجه این موضوع شد، تبری برداشت و به طرف آن درخت رفت، تا آن را قطع کند.
شیطان جلوی راهش را گرفت و گفت: چرا می خواهی عملی انجام دهی که برایت سودی ندارد، چرا برای کار بی فایده ای، دست از عبادت خود کشیده ای؟ پیوسته شیطان او را وسوسه کرد تا عابد را منصرف کند.
بالاخره کار به جدال کشید. عابد و شیطان با یکدیگر گلاویز شدند و پس از مختصر کشمکشی، شیطان مغلوب شد و بر زمین افتاد.
عابد روی سینه او نشست. شیطان گفت: مرا رها کن تا پیشنهادی بکنم؛ اگر نپسندیدی، آن گاه هر چه خواستی انجام بده!
عابد گفت: بگو!
شیطان گفت: تو مردی مستمندی، من روزی دو دینار برایت می آورم، تا صرف مخارج خود و دیگر مستمندان کنی، این کار برای تو از قطع نمودن درخت بهتر است. اگر موافقت کنی هر روز دو دینار از زیر بالش خود بر می داری.
عابد پیشنهاد شیطان را پذیرفت و از تصمیم خود منصرف شد. عابد روز اول و دوم همان طور که قرار بود، دو دینار را زیر بالش خود یافت؛ ولی روز سوم هر چه جست و جو کرد، چیزی نیافت.
عابد برای مرتبه دوم تبر را برداشت، تا درخت را قطع کند. او در بین راه دوباره با شیطان برخورد کرد. این بار نیز کار به جدال کشید؛ ولی بر عکس بار اول، عابد مغلوب شد و بر زمین افتاد. شیطان بر روی سینه اش نشست و گفت: اگر از قطع کردن درخت منصرف نشوی، هم اکنون تو را می کشم.
عابد در خواست کرد او را رها کند و از او پرسید: چه شد که مرتبه اول، مغلوب شدی و بار دوم غالب گردیدی؟
شیطان گفت: چون مرتبه اول برای خدا و با نیتی پاک آمدی، مرا مغلوب نمودی. ما را بر کسانی که برای خدا عملی انجام دهند، راهی نیست مرتبه دوم برای دینارها آمدی و این بود که مغلوب شدی

داستانها و پندها، ج 4، ص 144 - 142

چهل موضوع / 339 داستان نویسنده : کاظم سعیدپور

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

️ عابد و تواب

️بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرحیم

 

روزی حضرت عیسی (ع) از صحرایی می گذشت. در راه به عبادت گاهی رسید که عابدی در آنجا زندگی می کرد. حضرت با او مشغول سخن گفتن شد.
در این هنگام جوانی که به کارهای زشت و ناروا مشهور بود، از آنجا گذشت. وقتی چشمش به حضرت عیسی (ع) و مرد عابد افتاد، پایش سست شد و از رفتن باز ماند. همان جا ایستاد و گفت:
خدایا من از کردار زشت خویش شرمنده ام. اکنون اگر پیامبرت مرا ببیند و سرزنش کند، چه کنم؟! خدایا عذرم را بپذیر و آبرویم را مبر
مرد عابد تا آن جوان را دید سر به آسمان بلند کرد و گفت: خدایا! مرا در قیامت با این جوان گناه کار محشور نکن. در این هنگام خداوند به پیامبرش وحی فرمود که به این عابد بگو:
ما دعایت را مستجاب کردیم و تو را با این جوان محشور نمی کنیم، چرا که او به دلیل توبه و پشیمانی اهل بهشت است و تو به دلیل غرور و خودبینی، اهل دوزخ!

📚 محمد غزالی، کیمیای سعادت، جلد1

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ و عجل فرجهم

 

مورچه غریب

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

روزی مرحوم حاج مرشد چلویی، در خانه سابق و قدیمی خود که دارای اجاق دیواری بود، فرمود:
آن روزها که جوان بودم، کنار بخاری دیواری نشسته بودم و هیزم در آن می ریختم.
دیدم هیزمی درون آتش هست که نمی سوزد.
گفتم: شاید تر است. آن را از اجاق بیرون آوردم دیدم هیزم خشک است. دوباره آ را داخل اجاق کردم.
دیدم هیزم نمی سوزد، مقداری نفت آوردم و روی هیزم ریختم. کبریت را روشن کردم. نزدیک آن هیزم گرفتم. دیدم آتش نمی گیرد. خیلی تعجب کردم هیزم را بیرون آوردم و در هوای روشن بردم. خوب که نگاه کردم متوجه شدم داخل این هیزم، صدها مورچه لانه کرده اندو من آنها را ندیده بودم.
مورچه ها را به حال خود گذاشتم و به حال خود گریستم. خدا را شکر کردم که نمی خواست من نابود کننده این مورچه ها باشم بعد فرمود:
از این ماجرا خاطره ای از پدرم یادم آمد که روزها قبل متجاوز از نود سال پیش با مادرم، از نهاوند به سوی تهران می آمدیم و مال و اشتر داشتیم.
در وسط راه اتراق کردیم. موقع ظهر بود، مادرم سفره غذا را که باز کرد متوجه شد تعدادی مورچه در آن است . جریان را به پدرم گفت و پدرم فکری کرد و گفت: باید برگردیم!
مادرم پرسید: چرا؟
پدرم گفت: ما که از نهاوند آمدیم. مورچه ها مال آنجا هستند، خانه شان آنجاست و ما آنها را از خانه و کاشانه شان دور کردیم و گناه دارند.
هر چه مادرم اصرار کرد که عیب ندارد، پدرم قبول نکرد و آخر سفره را با همان وضع جمع کردیم و به منزل برگشتیم و به پدرم مورچه ها را در محل خودشان رها و آزاد ساخت و گفت:
ظلم به هر موجودی ناپسند است، هر چند مورچه باشد.

منبع : کتاب بهترین کاسب قرن. علی عابدینی نهاوندی

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

 

عشق راستین

  بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرحیم

 

آرایشگر دختر فرعون، خدا پرست بود. روزی در حالی که سر دختر فرعون را شانه می کرد، شانه از دستش افتاد، آن را برداشت و نام خدا را بر زبان آورد.
دختر فرعون گفت: آیا جز پدر من، خدای دیگری داری؟
آرایشگر کفت: خدای من و خدای پدر تو و خدای آسمان ها و زمین، خدای یگانه است که شریکی ندارد.
دختر برخاست و گریه کنان نزد پدر رفت.
فرعون گفت: چرا گریه می کنی؟
دختر گفت: آرایشگر گفته است که خدای من و خدای تو و خدای آسمان ها و زمین یکی است.
فرعون، آرایشگر را احضار کرد و گفت: اگر از این گفتار بازنگری تو را هلاک می کنم! آرایشگر از توحید باز نگشت. فرعون دستور داد او را چهار میخ کردند و با میخ ها بر زمین دوختند و مار و عقرب بر سینه اش گذاشتند. فرعون گفت: از دینت باز گرد! اما او نپذیرفت. فرعون دستور داد دختر بزرگ او را روی سینه اش سر بریدند؛ ولی او از توحید باز نگشت. دختر شیر خواره ای داشت، او را نیز آوردند و روی سینه اش سر بریدند؛ اما دست از دین خود برنداشت و سپس خود آن زن با ایمان را به قتل رساندند

داستان های کشف الاسرار495

 

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ و عجل فرجهم

تقوا یعنی این...

بسم الله الرحمن الرحیم

 

زیر سایۀ درخت مشغولِ بازی بودیم .یکی از بچه ها چشمش خورد به سیبِ سرخی که تویِ جویِ آب افتاده بود. دست کرد سیب رو برداشت و اومد بینِ بچه‌ها تقسیم کرد. اما مسعود سهمش رو نگرفت و گفت: چون نمی‌دونم صاحبش راضی هست یا نه ، نمی خورم...

🌷خاطره ای از نوجوانیِ شهید مسعود کریمی مجد
📚منبع: کتاب زنگ عبور ، صفحه 111


اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم