بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم

 

نقل است که ابراهیم ادهم گفت:

شب ها فرصت می جستم تا کعبه را از طواف خالی یابم و حاجتی بخواهم، ولی فرصتی نمی یافتم. تا شبی باران زیادی آمد. من فرصت را غنیمت شمردم، به طرف کعبه رفتم، آن جا را خلوت یافتم. طواف کردم و دست در حلقه زدم و عصمت از گناه خواستم.

ندایی شنیدم که گفت: تو عصمت از گناه می خواهی و همه خلق این را از من می خواهند. اگر به همه عصمت دهم، دریاهای غفوری و غفاری و رحیمی و رحمانی من کجا رود و به چه کار آید؟

پس گفتم: «اللهم اغفر لی ذنوبی».

[1] موسوى زنجان رودى، حكايتهاى شهر عشق، ص 111 و 112.

 منبع : رحيم كارگر، داستان‏ها و حكايت‏هاى حج، 1جلد، نشر مشعر - تهران، چاپ: 15، 138

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ و عجل فرجهم