بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم
با طایفه ای از بزرگان به کشتی در، نشسته بودم. زورقی در پی ما غرق شد. دو برادر به گردابی درافتادند. یکی از بزرگان ملاح را گفت: بگیر این هر دوان را که به هریکی پنجاه دینارت بدهم ملاح در آب افتاد و تا یکی را برهانید آن دیگر هلاک شد. گفتم: بقیت عمرش نمانده بود، از این سبب در گرفتن او تأخیر کردی و در آن دیگر تعجیل. ملاح بخندید و گفت:
آنچه تو گفتی یقین است و دیگر، میل خاطر من به رهانیدن این بیشتر بود، که وقتی در بیابان مانده بودم، این مرا بر شتر نشاند و از دست آن دگر تازیانه ای خورده بودم در طفلی.
گفتم: صدق اللّه من عمل صالحا فلنفسه و من اسآء فعلیها
تا توانی درون کس مخراش
کاندر این راه، خارها باشد
کار درویش مستمند برآر
که ترا نیز کارها باشد
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ و عجل فرجهم
در طول تاریخ بیان داستان همواره الهام بخش انسان در مسیر زندگی بوده وهست وبنده تلاشم براین است که که با جمع اوری این حکایات ره توشه ای برای طی این مسیر برای شما دوستان عزیز فراهم کنم.هدف بیان قصه براساس آیه ((بیان کن داستانها را شاید بیندیشند))تفکر است..امید است که بنده را در این ره یاری فرمایید