شيره فروش و حجاج روزي(آرزوها)
اين شير را مي فروشم ، در آمدش فلان
مقدار خواهد شد . استفاده آن را با در آمدهاي آينده روي هم مي گذارم تا به
قيمت گوسفندي برسد ، يك ميش تهيه مي كنم هم از شيرش بهره مي برم و بقيه در
آمد آن سرمايه تازه اي مي شود بعد از چند سال سرمايه داري خواهم شد و گاو و
گوسفند و ملك خواهم داشت .
آنگاه (دختر حجاج بن يوسف ) را خواستگاري
مي كنم ، پس از ازدواج با او شخص با اهميتي مي شوم . اگر روزي دختر حجاج از
اطاعتم سرپيچي كند با همين لگد چنان مي زنم كه دنده هايش خورد شود؛ همين
كه پايش را بلند كرد به ظرف شير خورد و همه آن به زمين ريخت .
حجاج جلو آمد و به دو نفر از همراهانش دستور داد او را بخوابانند و صد تازيانه بر بدنش بزنند .
شير
فروش پرسيد : براي چه مرا بي تقصير مي زنيد ؟ ! حجاج گفت : مگر نگفتي اگر
دختر مرا مي گرفتي چنان لگد مي زدي كه پهلويش بشكند ، اينك به كيفر آن لگد
بايد صد تازيانه بخوري .
پند تاريخ 3/150
در طول تاریخ بیان داستان همواره الهام بخش انسان در مسیر زندگی بوده وهست وبنده تلاشم براین است که که با جمع اوری این حکایات ره توشه ای برای طی این مسیر برای شما دوستان عزیز فراهم کنم.هدف بیان قصه براساس آیه ((بیان کن داستانها را شاید بیندیشند))تفکر است..امید است که بنده را در این ره یاری فرمایید