بسم الله الرحمن الرحیم

زمستان بود و دم غروب کنار جاده یک زن و ُیک مرد با یک بچه مونده بودن وسط راه. من و علی هم از منطقه بر می گشتیم.

 

تا دیدشون زد رو ترمز و رفت طرفشون.

پرسید:”کجا می رین؟ “

 

مرد گفت: کرمانشاه .

علی گفت: ” رانندگی بلدی گفت بله بلدم!.

علی رو کرد به من گفت: “سعید بریم عقب. “

 

 

مرد با زن و بچه اش رفتن جلو و ما هم عقب تویوتا.

عقب خیلی سرد بود،

 

گفتم:

 

آخه این آدم رو می شناسی که این جوری بهش اعتماد کردی؟.

اون هم مثل من می لرزید، لبخندی زد و گفت:

“آره، اینا همون کوخ نشینایی هستن که امام فرمود به تمام کاخ نشین ها شرف دارن. تمام سختی های ما توی جبهه به خاطر ایناس.”


🌺الَّلهُمَّ صلِّ عَلی مُحَمَّدٍ و آلِ مُحَمَّد و عجِّل فَرَجَهُم🌺