شيخ طاووس الحرمين گويد : وقتي در مكه معظمه در مسجدالحرام ايستاده بودم ، اعرابي را ديدم كه بر شتر نشسته مي آيد وقتي به درب مسجد رسيد ، از شتر فرود آمد و شتر را خوابانيد و هر دو زانويش را بست و آنگاه سر به سوي آسمان بلند كرد و گفت :
بار خدايا اين شتر و باربر او را به تو سپردم ، بعد داخل مسجدالحرام شد . طواف كرد و نماز خواند و سپس از مسجد بيرون آمد و شتر را نديد . رو به سوي آسمان بلند كرد و گفت :
الهي در شرع مقدس آمده كه مال را از آن كس طلب مي كنند كه به او امانت سپرده باشد ، اكنون من شتر را به تو سپردم ، تو به من بازرسان .
چون اين بگفت ، ديدم كه از پشت كوه ابوقبيس كسي مي آيد و مهار شتري به دست چپ و دست راستش بريده و در گردنش آويخته است . نزديك اعرابي آمد و گفت : اي جوان شتر خود را بگير .
اعرابي گفت : تو كيستي و چطور به اين حالت گرفتار شدي ؟ گفت : من مردي درمانده بودم و به خاطر احتياج شتر را به سرقت بردم ، ناگاه در پشت كوه ابوقبيس رفتم و سواري را ديدم مي آيد ، بانگي بر من زد و گفت : دستت را جلو بيار دست را جلو بردم با شمشيري دستم را بريد و بر گردنم آويخت و گفت : اين شتر را زود به صاحبش برسان