حق گویی در برابر حجّاج (شجاعت)
مردی یمنی نزد حجّاج بن یوسف رفت و با او به مناظره و گفت و گو نشست. حجّاج حال
برادر خود را که حاکم یمن بود، پرسید. مرد یمنی گفت: بسیار فربه و بزرگ جثه و تر و
تازه است. حجّاج گفت: از بدن او نمی پرسم، از عدل و انصاف او مرا آگاه کن. مرد گفت:
او بسیار بی رحم و ظالم و بد کار و خون ریز و بی باک است. حجّاج گفت: چرا نزد
بزرگ تر او نمی روید و شکایت نمی کنید تا او را از ظلم و ستم منع کند. گفت: آن کس
که از او بزرگ تر است، هزار بار از او ظالم تر است.
حجّاج گفت: مرا می شناسی؟ گفت: آری، تو حجّاج بن یوسف ثقفی هستی و او برادر توست. گفت: از من نترسیدی که این سخنان گستاخانه را بر زبان آوردی؟ مرد یمنی گفت: هر کس که از خدا بترسد، از بنده او نمی هراسد و هر کس سخن حق بگوید، از باطل نمی ترسد.
حجّاج پرسید: از قبایل عرب کدام یک بهتر است؟ گفت: بنی هاشم، زیرا محمد رسول اللّه صلی الله علیه وآله از آن قبیله است. گفت: کدام قبیله بدتر است؟ مرد یمنی گفت: قبیله ثقیف، که تو و برادرت از آن طایفه اید.
حجّاج غرور و جسارت و جرئت او را تحسین کرد و دستور داد ده هزار درهم به او بدهند
نقل از: تذکرة الاولیاء
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 8:28 توسط سعید
|
در طول تاریخ بیان داستان همواره الهام بخش انسان در مسیر زندگی بوده وهست وبنده تلاشم براین است که که با جمع اوری این حکایات ره توشه ای برای طی این مسیر برای شما دوستان عزیز فراهم کنم.هدف بیان قصه براساس آیه ((بیان کن داستانها را شاید بیندیشند))تفکر است..امید است که بنده را در این ره یاری فرمایید