کیفر دنیوی
وقتی آمدیم او را اسیر کنیم، دست هایش را به علامت اسارت بالا برد. در آن تاریکی شب، من به وضوح چهره اش را می دیدم. جوان خوش قیافه ای بود. در میان ما فقط گروهبان «فیصل» بود که به کشتن این اسیر جوان تمایل نشان می داد، ولی سایر افراد با این عمل مخالف بودند.
من و تعدادی از سربازان از «فیصل» خواهش کردیم اجازه دهد این جوان را به پشت خط منتقل کنیم، ولی او می خواست این اسیر جوان را بکشد. او با گفتن کلماتی مانند: مجوس، فارس و... به اصرار ما توجه نکرد و با سلاح کلاشینکف، آن جوان مجروح را به رگبار بست و سر تا پای او را سوراخ سوراخ کرد، به طوری که اسلحه اش کاملاً خالی شد.
از جیب های این جوان، یک قرآن کوچک، یک جانماز و تکه ای پارچه که روی آن «یا مهدی ادرکنی» نوشته شده بود، به دست ما افتاد. تقریباً یک ساعت پس از شهادت آن جوان، حمله ایرانیان شروع شد. ما اصلاً فکر نمی کردیم به اسارت نیروهای شما در آییم، زیرا اطراف ما با میدان های وسیع مین پوشیده شده بود.
در این عملیات (والفجر 5) در همان دقایق اول، من قبل از این که ساعت شش صبح به اسارت نیروهای شما در آیم، جنازه گروهبان فیصل را شناختم. دیدم از سر تا پا به رگبار بسته شده و بدنش سوراخ سوراخ است
نقل از: اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی
در طول تاریخ بیان داستان همواره الهام بخش انسان در مسیر زندگی بوده وهست وبنده تلاشم براین است که که با جمع اوری این حکایات ره توشه ای برای طی این مسیر برای شما دوستان عزیز فراهم کنم.هدف بیان قصه براساس آیه ((بیان کن داستانها را شاید بیندیشند))تفکر است..امید است که بنده را در این ره یاری فرمایید