تقریباً یک ساعت قبل از شروع عملیات، عده ای از نیروهای شما (ایرانی) به خاکریز ما نزدیک شده بودند، به طوری که در آن تاریکی، ما به راحتی آنها را می دیدیم. تعدادشان به خاطرم نیست، اما بعد از یک درگیری کوتاهی که پیدا کردیم، آنها با به جا گذاشتن فقط یک مجروح، موفق به فرار شدند. آن مجروح پسر جوانی بود که شاید پانزده سال بیشتر نداشت.

وقتی آمدیم او را اسیر کنیم، دست هایش را به علامت اسارت بالا برد. در آن تاریکی شب، من به وضوح چهره اش را می دیدم. جوان خوش قیافه ای بود. در میان ما فقط گروهبان «فیصل» بود که به کشتن این اسیر جوان تمایل نشان می داد، ولی سایر افراد با این عمل مخالف بودند.

من و تعدادی از سربازان از «فیصل» خواهش کردیم اجازه دهد این جوان را به پشت خط منتقل کنیم، ولی او می خواست این اسیر جوان را بکشد. او با گفتن کلماتی مانند: مجوس، فارس و... به اصرار ما توجه نکرد و با سلاح کلاشینکف، آن جوان مجروح را به رگبار بست و سر تا پای او را سوراخ سوراخ کرد، به طوری که اسلحه اش کاملاً خالی شد.

از جیب های این جوان، یک قرآن کوچک، یک جانماز و تکه ای پارچه که روی آن «یا مهدی ادرکنی» نوشته شده بود، به دست ما افتاد. تقریباً یک ساعت پس از شهادت آن جوان، حمله ایرانیان شروع شد. ما اصلاً فکر نمی کردیم به اسارت نیروهای شما در آییم، زیرا اطراف ما با میدان های وسیع مین پوشیده شده بود.

در این عملیات (والفجر 5) در همان دقایق اول، من قبل از این که ساعت شش صبح به اسارت نیروهای شما در آیم، جنازه گروهبان فیصل را شناختم. دیدم از سر تا پا به رگبار بسته شده و بدنش سوراخ سوراخ است

نقل از: اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی