حقیقت دنیا (کیمیا و مس)
نقل
است پادشاهی به خدا عقیده نداشت، ولی وزیری خداشناس داشت. روزی پادشاه به
وزیر گفت: دلم گرفته و می خواهم به گردش بروم. رفتند و به چیزی مثل کوهی
بلند رسیدند. در حقیقت، زباله ها روی هم جمع و کوهی بدبو و زشت منظر شده
بود. شب بود. ناگهان دیدند از گوشه ای از این کوه زباله ای چراغی سوسو می
زند. نزدیک که رفتند، دیدند وسط زباله ها گودالی است و در آنجا زن و شوهری
با هم زندگی می کنندکه با همین شرایط و در همین مکان کثیف و متعفن خوشند و
به اصطلاح گل می گویند و گل می شنوند و خیلی هم لذت می برند. شاه به وزیر
گفت: از اینها تعجب می کنم که در میان زباله ها زندگی می کنند، ولی دلخوشند
و سرگرم و ما با آن زندگی مرفه هیچ وقت نتوانستیم مثل اینها خوش باشیم.
وزیر گفت: کسان دیگری هم هستند که وقتی به قصر ما می نگرند و ما را با فرش
ها و چراغ ها و غلامان و کنیزها دلخوش می بینند، از ما تعجب می کنند؟ دل
بستگی ما به سلطنت و حکومت و این لباس ها، فرش ها و کاخ و شهرت به نظر آنها
همان اندازه تعجب آور است که زندگی و دلخوش بودن این دو نفر در وسط زباله
ها برای ما. شاه گفت: مگر می شود؟ اینها چه کسانی هستند؟ وزیر گفت: همان
کسانی که به آخرت معتقدند. برای آنان که از آخرت خبر دارند و دنیا را
شناخته اند، دنیا مثل کوه خاکروبه است و قصری که ما ساختیم، مثل این است که
وسط خاکروبه را گود کرده و داخل آن نشسته ایم. آنها در عالمی زندگی می
کنند که عالم دنیای ما به نظر آنها مثل زندگی در داخل زباله هاست
محی الدین حائری شیرازی، مثل ها و پندها، انتشارات پیام آزادی، 1373، ص59
+ نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 17:16 توسط سعید
|
در طول تاریخ بیان داستان همواره الهام بخش انسان در مسیر زندگی بوده وهست وبنده تلاشم براین است که که با جمع اوری این حکایات ره توشه ای برای طی این مسیر برای شما دوستان عزیز فراهم کنم.هدف بیان قصه براساس آیه ((بیان کن داستانها را شاید بیندیشند))تفکر است..امید است که بنده را در این ره یاری فرمایید