نقل است پادشاهی به خدا عقیده نداشت، ولی وزیری خداشناس داشت. روزی پادشاه به وزیر گفت: دلم گرفته و می خواهم به گردش بروم. رفتند و به چیزی مثل کوهی بلند رسیدند. در حقیقت، زباله ها روی هم جمع و کوهی بدبو و زشت منظر شده بود. شب بود. ناگهان دیدند از گوشه ای از این کوه زباله ای چراغی سوسو می زند. نزدیک که رفتند، دیدند وسط زباله ها گودالی است و در آنجا زن و شوهری با هم زندگی می کنندکه با همین شرایط و در همین مکان کثیف و متعفن خوشند و به اصطلاح گل می گویند و گل می شنوند و خیلی هم لذت می برند. شاه به وزیر گفت: از اینها تعجب می کنم که در میان زباله ها زندگی می کنند، ولی دلخوشند و سرگرم و ما با آن زندگی مرفه هیچ وقت نتوانستیم مثل اینها خوش باشیم. وزیر گفت: کسان دیگری هم هستند که وقتی به قصر ما می نگرند و ما را با فرش ها و چراغ ها و غلامان و کنیزها دلخوش می بینند، از ما تعجب می کنند؟ دل بستگی ما به سلطنت و حکومت و این لباس ها، فرش ها و کاخ و شهرت به نظر آنها همان اندازه تعجب آور است که زندگی و دلخوش بودن این دو نفر در وسط زباله ها برای ما. شاه گفت: مگر می شود؟ اینها چه کسانی هستند؟ وزیر گفت: همان کسانی که به آخرت معتقدند. برای آنان که از آخرت خبر دارند و دنیا را شناخته اند، دنیا مثل کوه خاکروبه است و قصری که ما ساختیم، مثل این است که وسط خاکروبه را گود کرده و داخل آن نشسته ایم. آنها در عالمی زندگی می کنند که عالم دنیای ما به نظر آنها مثل زندگی در داخل زباله هاست

محی الدین حائری شیرازی، مثل ها و پندها، انتشارات پیام آزادی، 1373، ص59