بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

 

نشسته بودم و تماشاش می کردم
لب هاش بدجوری از تشنگی ترک خورده بود
رفت سهم آب خودش رو گرفت و اومد توی سایه نشست
متوجه شد یک اسیرعراقی داره نگاهش می کنه
بلند شد و لیوان آب خودش رو داد به اسیر عراقی...

 

 منبع: روزگاران 9 " کتاب غواصان لشکر 14 " صفحه 94