قصۀ اتوبوس
بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم
مرحوم شهيد بهشتى به كاشان تشريف آورده بودند. خدمت ايشان رسيدم، به فرزندشان فرمود: قصۀ اتوبوس را براى آقاى قرائتى بگو. گفتم: قصۀ اتوبوس چه بوده؟ گفتند: در ميان مسافران يك اتوبوس شركت واحد دربارۀ پدرم بحث مىشود؛ يكى مىگويد كاخى مجلل دارد، ديگرى مىگويد ساختمانى ١٠ - ١٥ طبقه دارد! راننده مىگويد: بحث نكنيد من خانۀ ايشان را بلدم، الآن شما را به آنجا مىبرم. اتوبوس پر از جمعيت در خانۀ ما متوقّف مىشود، زنگ خانه به صدا در آمد و من در را باز كردم، ديدم ٤٠ - ٥٠ نفر پشت در خانه جمع شدهاند! گفتم: چه خبر است؟ ديدم همه با هم مىگويند: اين كه يك خانه معمولى بيشتر نيست! !
خاطرات از زبان حجت الاسلام محسن قرائتی -جلد 2 صفحه 34
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر ۱۳۹۴ ساعت 14:15 توسط سعید
|
در طول تاریخ بیان داستان همواره الهام بخش انسان در مسیر زندگی بوده وهست وبنده تلاشم براین است که که با جمع اوری این حکایات ره توشه ای برای طی این مسیر برای شما دوستان عزیز فراهم کنم.هدف بیان قصه براساس آیه ((بیان کن داستانها را شاید بیندیشند))تفکر است..امید است که بنده را در این ره یاری فرمایید