مادر و فرزندی پاک
خـلـیـفـه دوم , گـاهـی شـب ها از منزل بیرون می رفت .
شبی صدای زنی را شنید که از دخترش مـی خـواست شیر گوسفندان را برای فروش بیشتر, با آب مخلوط کند, اما دختر از این کار امتناع می کرد .
وقتی که مادر از روی تمسخر گفت : خلیفه ما را نمی بیند .
دختر گفت : خدای خلیفه که ما را می بیند .
خلیفه به پسرش عاصم گفت : تحقیق کن تا او را برایت خواستگاری کنیم .
بعد از تحقیق , متوجه پاک بودن دختر شدند .
ازدواج که صورت گرفت , خداوند دختری به آنها داد کـه ام عـاصـم نـام نـهـاده شد, این دختربا عبدالعزیزبن مروان ازدواج کرد .
خداوند پسری به نام عمربن عبدالعزیز به آنها عطا کرد .
عـمـربـن عبدالعزیز وقتی به خلافت رسید, سب امیرالمؤمنین راممنوع کرد, فدک را به فرزندان حـضـرت زهـرا بـرگـرداند و وقتی که به این کار او اعتراض می کردند می گفت : حق با حضرت فاطمه (س )است
بحارالانوار, ج 23, ص 295
در طول تاریخ بیان داستان همواره الهام بخش انسان در مسیر زندگی بوده وهست وبنده تلاشم براین است که که با جمع اوری این حکایات ره توشه ای برای طی این مسیر برای شما دوستان عزیز فراهم کنم.هدف بیان قصه براساس آیه ((بیان کن داستانها را شاید بیندیشند))تفکر است..امید است که بنده را در این ره یاری فرمایید