وزیر تاکسی سوار
یک روز در تاکسی نشسته بودم، دیدم راننده با دو نفر دیگر حسابی دم گرفته اند و علیه من (شهید رجایی) و آقای دکتر بهشتی و آقای دکتر باهنر حرف می زنند که بله، اینها همه سرمایه دارند و چه و چه. راننده هم که از حرف های آن دو نفر متأثّر شده بود، به من و دکتر بهشتی و دکتر باهنر ناسزا گفت.
با خود گفتم اگر چیزی نگویم خیلی ظلم است. به همین دلیل به راننده گفتم: آن کسی را که می گویی یک سرمایه دار است و چه و چه دارد، خود من هستم.
راننده که باورش نمی شد وزیر آموزش و پرورش در تاکسی او سوار شده باشد، یک نگاهی از آینه به من کرد و گفت: آخر چنین چیزی ممکن است که شما وزیر باشید و ماشین نداشته باشید و سوار تاکسی شوید!؟
گفتم: بله، وقتی پا برهنه های یک جامعه انقلاب کنند، آدم هایی مثل من وزیر می شوند و چون از خودشان ماشین ندارند، سوار تاکسی و اتوبوس می شوند.
«خاطرات شهید رجایی»، نشریه یالثارات الحسین، شماره 290
در طول تاریخ بیان داستان همواره الهام بخش انسان در مسیر زندگی بوده وهست وبنده تلاشم براین است که که با جمع اوری این حکایات ره توشه ای برای طی این مسیر برای شما دوستان عزیز فراهم کنم.هدف بیان قصه براساس آیه ((بیان کن داستانها را شاید بیندیشند))تفکر است..امید است که بنده را در این ره یاری فرمایید