جوان خداشناس
بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم
آورده اند که: پدری با فرزند خویش که جوان بود، برای دزدی وارد باغی شدند. پدر به قصد چیدن میوه به بالای درختی رفت. فرزندش که جوان با معرفتی بود، صدا زد: پدر! بیا پایین، کسی ما را می بیند!
پدر وحشت کرد و فوراً از درخت پایین آمد. از پسرش پرسید: چه کسی مرا می دید؟!
جوان گفت: کسی از بالای سرت.
پدر نگاهی به بالا انداخت و چیزی ندید. جوان خداشناس گفت: منظورم پروردگار جهان است که ما فوق و محیط بر همه ماست. چگونه است که از نگاه کردن انسانی وحشت می کنی، اما از این که خدا در هر حال تو را می بیند، وحشت نمی کنی؟ این چه ایمانی است؟!
به نقل از: دنیای جوانان، نوشته محمدعلی کریمی نیا
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۴ ساعت 10:6 توسط سعید
|
در طول تاریخ بیان داستان همواره الهام بخش انسان در مسیر زندگی بوده وهست وبنده تلاشم براین است که که با جمع اوری این حکایات ره توشه ای برای طی این مسیر برای شما دوستان عزیز فراهم کنم.هدف بیان قصه براساس آیه ((بیان کن داستانها را شاید بیندیشند))تفکر است..امید است که بنده را در این ره یاری فرمایید