شهردار شهید(اخلاص)
بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم
آقا مهدی باکری کسی نبود که با کت و شلوار شیک بیاید، دستش را به کمر بزند و دستور بدهد. با یک لباس معمولی آمد پیش ما و گفت: «شماها را امروز فرستاده اند؟» فکر کردیم از خودمان است. یکی به او گفت: «آره، آن بیل را بردار و بیا این جا مشغول شو!»
او هم به روی خودش نیاورد. رفت بیل را برداشت و شروع کرد به کار. دو سه نفر آمدند و گفتند: «آقای شهردار! شما چرا»؟ گفت: «من و آنها نداره، کار نباید روی زمین بماند.»
ما که از کارمان خجالت کشیده بودیم رفتیم بیل را از او بگیریم، نگذاشت و گفت: «شماها خیلی زحمت می کشید، من افتخار می کنم بیل دستم بگیرم. این جوری حس می کنم با هم هیچ فرقی نداریم، حس می کنم کار شما، کار من است، شهر شما، شهر من است.»
به نقل از: مجله نهال انقلاب، ش 356، دی ماه 85
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۵ ساعت 7:59 توسط سعید
|
در طول تاریخ بیان داستان همواره الهام بخش انسان در مسیر زندگی بوده وهست وبنده تلاشم براین است که که با جمع اوری این حکایات ره توشه ای برای طی این مسیر برای شما دوستان عزیز فراهم کنم.هدف بیان قصه براساس آیه ((بیان کن داستانها را شاید بیندیشند))تفکر است..امید است که بنده را در این ره یاری فرمایید