بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

 

شکوه و جلال علی ( ع ) از زبان عمر ابوواثله می گوید : روزی همراه عمربن خطاب بودم و از جایی عبور می کردیم ناگاه صدایی نامعلوم از عمر شنیدم ، گفتم : ( ای عمر چه شده که زیر لب سخن نامعلوم میگویی گفت : ( وای بر تو ، آیا نمی بینی شیر مرد پنجه افکن ، پسر شیر مرد را آن کس که کوبنده متجاوزان و ستمگران با دو شمشیر است ) .
نگاه به اطراف کردم ، ناگاه دیدم حضرت علی ( ع ) در چند قدمی ما عبور می کرد ، منظور عمر از شیر مرد پنجه افکن ، علی ( ع ) است به عمر گفتم : ( منظور تو از این شخص شجاع که می گویی ، علی ( ع ) است ؟ )
گفت : نزدیک بیا تا از شجاعت و قهرمانی علی ( ع ) با تو سخن بگویم ، نزدیک رفتم ، گفت :
( در جنگ احد ما با پیامبر ( ص ) چنین بیعت کردیم که : فرار نکنیم ، و هر کدام از ما فرار کرد ، گمراه است و هر کدام از ما کشته شده شهید است و پیامبر ( ص ) سرپرست اوست ) در جنگ احد ناگهان دیدیم صد فرمانده دلاور که هر کدام دارای صد نفر جنگجو بودند ، گروه گروه به ما حمله نمودند ، ما درمانده شدیم و با کمال آشفتگی از میدان در رفتیم ، ناگهان علی ( ع ) را دیدیم مانند شیرپنجه افکن کفی از ریگ زمین را برداشت و به صورت ما ریخت و گفت : ( زشت و بریده و پوشیده باد روی شما ، به کجا فرار می کنید ، آیا به سوی دوزخ فرار می کنید ؟ ) ما به میدان باز نگشتم ، بار دیگر بر ما حمله کرد ، و در دستش شمشیر پهنی بود که آن خون مرگ می چکید ، فریاد زد : ( شما بیعت کردید و سپس بیعت شکنی نمودید ، سوگند به خدا شما سزاوارتر از کافران به کشته شدن هستید ) به چشمهایش نگاه کردم گویی مانند دو مشعل روغن زیتون بودند که آتش از آن شعله می کشید ، یا مانند دو ظرف پر از خون بودند ، اطمینان یافتم که اکنون به سوی ما می آید و همه ما را سر به نیست می کند ، من در میان اصحاب به سوی او شتافتم و گفتم : ( ای ابوالحسن ! خدا را ! خدا را ! عربها در جنگ گاهی فرار می کنند ، گاهی حمله می کنند و حمله جدید ، خسارت فرار را جبران می کند ) گویا خود را کنترل کرد ، و چهره اش را از من برگردانید ، از آن وقت تاکنون همواره آن وحشتی را که از صولت علی ( ع ) بر دلم وارد شد به خاطر دارم .
فوالله ما خرج ذلک الرعب من قلبی حتی الساعة
( سوگند به خدا آن وحشت و ترسی که بر قلبم رسید تا این ساعت از قلبم بیرون نرفته است ) 

 

 

بحارالانوار ، ج 20 ص 53