طلب مغفرت
بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم
ﺍﺑﻮﻋﻤﺮﻭ ﺑﻦ ﻋﻠﻮﺍﻥ ﻣﻲﮔﻮﻳﺪ: ﺭﻭﺯﻱ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺣﺎﺟﺘﻲ ﺑﻪ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﺭﻓﺘﻢ، ﺟﻨﺎﺯﻩ ﺍﻱ ﺭﺍ ﺩﻳﺪﻡ. ﺩﻧﺒﺎﻟﺶ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻡ. ﺗﺎ ﺑﺮ ﺁﻥ ﻧﻤﺎﺯ ﺑﺨﻮﺍﻧﻢ ﻭ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺗﺎ ﻣﺮﺩﻩ ﺭﺍ ﺩﻓﻦ ﻛﺮﺩﻧﺪ. ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺑﺪﻭﻥ ﺗﻌﻤﺪ ﭼﺸﻤﻢ ﺑﻪ ﺯﻥ ﺭﻭﺑﺎﺯﻱ ﺍﻓﺘﺎﺩ، ﻣﻴﻞ ﻛﺮﺩﻡ ﻛﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﻧﮕﺎﻩ ﻛﻨﻢ، ﺍﻣﺎ ﻣﻨﺼﺮﻑ ﺷﺪﻡ ﻭ ﺍﺳﺘﻐﻔﺎﺭ ﻛﺮﺩﻡ ﺑﻌﺪ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺩﻳﺪﻥ ﺷﻴﺦ ﺑﺰﺭﮒ ﺟﻨﻴﺪ ﺑﺮﻭﻡ. ﺑﻪ ﺳﻮﻱ ﺑﻐﺪﺍﺩ ﺣﺮﻛﺖ ﻛﺮﺩﻡ. ﻫﻨﮕﺎﻣﻲ ﻛﻪ ﻧﺰﺩﻳﻚ ﺣﺠﺮﻩ ﺍﺵ ﺭﺳﻴﺪﻡ ﻭ ﺩﺭ ﺯﺩﻡ، ﺑﻪ ﻣﻦ ﮔﻔﺖ: ﺍﻱ ﺍﺑﻮﻋﻤﺮﻭ ﺩﺍﺧﻞ ﺷﻮ، ﺩﺭ ﺭﺣﺒﻪ ﮔﻨﺎﻩ ﻣﻲﻛﻨﻲ ﻭ ﻣﺎ ﺩﺭ ﺑﻐﺪﺍﺩ ﺑﺮﺍﻳﺖ ﻃﻠﺐ ﻣﻐﻔﺮﺕ ﻣﻲﻧﻤﺎﺋﻴﻢ.
ﺍﻟﻐﺪﻳﺮ، ﺝ 9، ﺹ 121
+ نوشته شده در جمعه یازدهم تیر ۱۳۹۵ ساعت 1:6 توسط سعید
|
در طول تاریخ بیان داستان همواره الهام بخش انسان در مسیر زندگی بوده وهست وبنده تلاشم براین است که که با جمع اوری این حکایات ره توشه ای برای طی این مسیر برای شما دوستان عزیز فراهم کنم.هدف بیان قصه براساس آیه ((بیان کن داستانها را شاید بیندیشند))تفکر است..امید است که بنده را در این ره یاری فرمایید