بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرحیم 

 


سعدي گويد : يك شب از آغاز تا انجام ، همراه كارواني حركت مي كردم . سحرگاه كنار جنگلي رسيديم و در آنجا خوابيديم . در اين سفر شوريده دلي (مجذوب حق شده ) همراه ما بود ، نعره از دل بركشيد و سر به بيابان زد ، و يك نفس به راز و نياز پرداخت .
هنگامي كه روز شد به او گفتم : اين چه حالتي بود كه ديشب پيدا كردي ؟ در پاسخ گفت : بلبلان را بر روي درخت و كبكها را بر روي كوه ، قورباغه ها را در ميان آب و حيوانات مختلف را در ميان جنگل ديدم ، همه مي ناليدند ، فكر كردم كه از جوانمردي دور است كه همه در تسبيح باشند و من در خواب غفلت 

 

حكايتهاي گلستان ص 127