خاطرات شهید خلبان عباس بابایی
بسم الله الرحمن الرحیم
درمنزل تلویزیون نداشتیم . روزی از طرف مسئولین یک دستگاه تلویزیون رنگی به خانه ما فرستاده شد . عباس در آن زمان در جبهه بود . من چون با خصوصیات او آشنا بودم از گرفتن آن خودداری کردم ، ولی در مقابل اصرار شدید آن را پذیرفتم . به ان دست نزدم تا شوهرم بیاید. وقتی از جبهه برگشت ، ماجرا را شرح دادم . فردای آن روز به خانه آمد و تلویزیون را با خود برد . وقتی بچه ها را ناراحت دید ، گفت: « بچه ها شما بابا را بیشتر دوست دارید یا تلویزون رنگی را ؟» بچه ها گفتند :« بابا را.! » عباس گفت: « پس حالا که شما بابا دارید ، اجازه بدهید من این را به یکی از خانواده های شهدا بدهم تا دل بچه های این شهید که باباندارند کمی شاد شود . »
سرو های سرخ نوشته غلامعلی رجایی صفحه 182
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم تیر ۱۳۹۶ ساعت 16:27 توسط سعید
|
در طول تاریخ بیان داستان همواره الهام بخش انسان در مسیر زندگی بوده وهست وبنده تلاشم براین است که که با جمع اوری این حکایات ره توشه ای برای طی این مسیر برای شما دوستان عزیز فراهم کنم.هدف بیان قصه براساس آیه ((بیان کن داستانها را شاید بیندیشند))تفکر است..امید است که بنده را در این ره یاری فرمایید