بسم الله الرحمن الرحیم

 

درمنزل تلویزیون نداشتیم . روزی از طرف مسئولین یک دستگاه تلویزیون رنگی به خانه ما فرستاده شد . عباس در آن زمان در جبهه بود . من چون با خصوصیات او آشنا بودم از گرفتن آن خودداری کردم ، ولی در مقابل اصرار شدید آن را پذیرفتم . به ان دست نزدم تا شوهرم بیاید. وقتی از جبهه برگشت ، ماجرا را شرح دادم . فردای آن روز به خانه آمد و تلویزیون را با خود برد . وقتی بچه ها را ناراحت دید ، گفت: « بچه ها شما بابا را بیشتر دوست دارید یا تلویزون رنگی را ؟»   بچه ها گفتند :« بابا را.! » عباس گفت: « پس حالا که شما بابا دارید ، اجازه بدهید من این را به یکی از خانواده های شهدا بدهم تا دل بچه های این شهید که باباندارند کمی شاد شود . »    

سرو های سرخ نوشته غلامعلی رجایی صفحه 182