بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الرحیم

 


کاروان حج آماده حرکت بود، دور هر حاجی عده ای از فامیل و بستگان حلقه زده بودند و با اشک و آه و التماس از او می خواستند که از آنها هم یادی بنماید. سرانجام کاروان به قصد زیارت خانه خدا روانه شد.

تپه ها و کوه ها، دشت و صحرا و فرازها و نشیب ها، یکی پس از دیگری طی می شد و مسافران پیاده و سواره به راه خود ادامه می دادند.

سید جلیل القدر امیر اسحاق استر آبادی می گوید: پس از چند روز پیمودن راه، یک روز خستگی و پیاده روی مرا از پای در آورد. کم کم از کاروان عقب ماندم و هر چه تلاش کردم، نتوانستم خود را به کاروان برسانم. تشنگی سختی به من رو آورد. رمق از زانوهایم رفت. دست از زندگی کشیده و به حالت جان دادن روی زمین افتادم و آماده مرگ شدم.

شهادتین را برزبان جاری کردم که ناگهان متوجه شدم که بالای سرم کسی است، نگاه کردم دیدم مولا و سرور ما- خلیفه خدا بر اهل جهان- صاحب الزمان علیه السلام است. فرمود: برخیز، من طبق فرمان آن حضرت از جا بلند شدم.

به وسیله، ظرف آبی مرا سیراب کرد و در ردیف خود برمرکبش سوار نمود و راه افتاد. من شروع کردم به خواندن «حرزیمانی» هر جا را که غلط می خواندم، آن آقا تصحیح می فرمود، تا این که دعا تمام شد و من خود را در مکه معظمه دیدم، شگفت زده از مرکب پیاده شدم پس از نه روز کاروان رفقایم رسید، و همه در شگفت شدند و همه جا پیچید که من طی الارض دارم. غافل از این که آمدن و نجات من به برکت حضرت بقیةاللَّه امام زمان علیه السلام بود.[1]

پی نوشت

[1] بحار الانوار، ج 13، ص 146؛ پنجاه داستان از شيفتگان حضرت مهدى، ص 117 و 118

منبع : داستان ها و حکایت های حج، ص: 106

 


اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ و عجل فرجهم