معلم شهید غلامعلی پیچک
بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرحیم
آوازه غلامعلی پیچک معلمی که در مناطق محروم تهران برای دانش آموزان بی بضاعت تدریس می کرد، درغرب کشور و جبهه های نور علیه ظلمت پیچیده بود، هر کجا که می رفتی او را می شناختند، از سومار تا ارتفاعات بمو...
مقام معظم رهبری درباره شهید غلامعلی پیچک بیان داشتند: درود خدا و فرشتگان و صالحان بر سردار شجاع و صمیمی و فداکار اسلام، غلامعلی پیچک، شهیدی که در دشوار ترین روزها مخلصانه ترین اقدامها را برای پیروزی در نبرد تحمیلی انجام داد، یادش بخیر و روحش شاد.
شهید پیچک در وصیت نامه خود آورده است :' بسم رب الشهداء و الصدیقین،جنازه ی مرا روی مین ها بیندازید که منافقین فکر نکنند ما در راه خدا از جنازه مان دریغ داریم، به دامادی دوماهه ی من نگریید که دامادی بزرگی در پیش دارم،خدا کند که حکومت منحرف نگردد، چون انحراف، خیانت به خون شهداست، بگذارید بگویند حکومت دیگری هم به جز حکومت علی (ع) بود به نام خمینی (ره).من در این راهی که انتخاب کرده سختی بسیار کشیده ام؛ خیلی محرومیت ها لمس نموده ام،همه هدفم این است که زحماتم از بین نرود، از خدا می خواهم که حتماً این کارها را از من قبول کند و اجرم را بدهد،اجر من تنها با شهادت ادا می شود و اگر در این راه شهید نشوم، همه زحماتم هدر رفته است.'
بانو' کبری اسلامی علی آبادی' مادر گرامی شهیدبا ذکر خاطره ای می گوید: غلامعلی مرخصی که می آمد، اول می رفت دیدن امام(ره)، خانه هم که می آمد من از او زیاد چیزی نمی پرسیدم،غلامعلی هم خیلی چیزی نمی گفت، البته یک وقت هایی ازغلامعلی سوال می کردم؛ موقع فلان حمله، سنگرتان کجا بود؟ می گفت سنگر ما زیر آسمان خداست.
' یک عادتی هم که داشت این بود که هر وقت مرخصی می آمد، برخی احتیاجات غذایی رزمندگان مثل نبات و کنسروو...،را از من می گرفت و در جبهه میان بچه ها تقسیم می کرد.یک بار به شوخی به غلام علی گفتم؛ تومگر مادر رزمندگان هستی؟ یکی از دوستانش بعد از شهادت غلامعلی،به من گفت که غلامعلی در جبهه، اول سفره را می انداخت، بعد شروع می کرد به تقسیم کردن غذای بچه ها خودش آخر سرغذا می خورد.حالا آیا غذا به غلامعلی می رسید، آیا نمی رسید، بعد هم مُصر بود که سفره را خودش جمع کند و ظرف ها را خودش بشوید.
همین دوستش می گفت که ما در جبهه تا غلامعلی بود، از مادر بهتر را داشتیم. این قدر به بچه ها رسیدگی می کرد با این همه کار و فعالیت هیچ وقت خنده از لبش محو نمی شد. همیشه در صورتش تبسم داشت. گشاده رو بود. به یک دستش، پنج تا تیر اصابت کرده بود، شوخی نیست ولی دوستانش می گفتند؛ آنجا هم می خندید، حالا عجیب اینکه اغلب این مجروحیت ها را ما بعد از شهادتش متوجه می شدیم.
دردانشگاه به خاطر کسب امتیاز بالا، بورس تحصیل در خارج از کشور به وی تعلق می گیرد ولی از پذیرفتن بورس، سرباز می زند و تحصیل در داخل کشور را به خارج ترجیح می دهد.....
گزارشگر : رضا رضائی مجد** انتشار: علی حبیبی
گزارش ایرنا.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ و عجل فرجهم
در طول تاریخ بیان داستان همواره الهام بخش انسان در مسیر زندگی بوده وهست وبنده تلاشم براین است که که با جمع اوری این حکایات ره توشه ای برای طی این مسیر برای شما دوستان عزیز فراهم کنم.هدف بیان قصه براساس آیه ((بیان کن داستانها را شاید بیندیشند))تفکر است..امید است که بنده را در این ره یاری فرمایید