از مجرم موعظه خواست

 

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

امام صادق علیه السلام فرمود:

مردی نزد حضرت عیسی رفت و گفت: یا روح الله من زنا کرده ام با اجرای حد الهی مرا پاک ساز.

حضرت دستور داد تا مردم برای تطهیر او حاضر شوند، چون مردم حاضر شدند گودالی کندند و مرد مقصر را در آن نهادند، حضرت عیسی فرمود: هر کس در ذمه اش حد الهی است نباید به این شخص حد بزند، مردم همه برگشتند بجز حضرت یحی و حضرت عیسی علیهماالسلام. 
حضرت یحیی نزد مرد مقصر رفت و گفت: مرا موعظه کن،

گفت: نفس خود را در بدست آوردن خواسته هایش آزاد مگذار که ترا هلاک میکند،

حضرت فرمود: باز هم بگو، گفت: هیچ گناهکاری را بر گناه او ملامت و سرزنش مکن. 
مدرک: مجموعه ورام ص 239.

روی بسته ای بسم الله الرحمن الرحیم نوشته شده بود.

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 

رئیس گروهی از دزدان، قافله ای را غارت نمود، در میان آنها شخصی بسته ای پارچه داشت که جمله بسم الله الرحمن الرحیم نوشته و روی آن گذاشته بود در بین تجار سابق برای محفوظ ماندن اموالشان از دست راهزنان این عمل مرسوم بود فورا به افرادش دستور داد که این اموال را به صاحبانش برگردانید، چونکه ما دزد اموال مردم هستیم نه دزد عقیده آنها، زیرا اگر به آن نوشته ترتیب اثر ندهیم آنها بی اعتقاد خواهند شد.
لازم به تذکر است که یکی از اساتید می گفت: سر کرده دزدان فوق الذکر فضیل عیاض بوده است. شاید به خاطر همین عمل بود که خداوند او را هدایت نمود و او توبه کرد و از عارفان گردید.(1)

1-  لطیفه ها و داستانها: ص 42

داستانهایی از بسم الله الرحمن الرحیم (جلد دوم) نویسنده : قاسم میرخلف زاده

 

 

پيامبر صلی الله علیه و آله  :

 

 

قالَ اللّه‏ُ عَزَّ و َجَلَّ... اِذا قالَ العَبدُ: «بِسمِ اللّه‏ِ الرَّحمنِ الرَّحيمِ» قالَ اللّه‏ُ ـ جَلَّ جَلالُهُ ـ : بَدَاَ عَبدى بِاسمى، وَ حَقٌّ عَلَىَّ اَن اُتـَمِّمَ لَهُ اُمورَهُ و اُبارِكَ لَهُ فى اَحوالِهِ؛
                     

 

خداوند می فرماید: «... هرگاه بنده بگويد: بسم اللّه‏ الرحمن الرحيم، خداى متعال مى‏گويد: بنده من با نام من آغاز كرد. بر من است كه كارهايش را به انجام رسانم و او را در همه حال، بركت دهم».

 

امالی(صدوق) ص 1774 - عيون اخبار الرضا ج 1 ، ص  300 ، ح 59

 

سوال از ولایت

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 

 

روزی ابو حنیفه به محضر امام صادق علیه‌السلام آمد.

امام فرمود: شنیده‏ام که این آیه را ((ثم لتسئلن یومئذ عن النعیم))

در روز قیامت به طور حتم از نعمتها سؤال می‏شوید. [سوره تکاثر، آیه ۸]

چنین تفسیر می‏کنی که: خداوند مردم را از غذاهای لذیذ و آبهای خنک مؤاخذه و بازخواست می‏کند.

ابوحنیفه گفت: درست است من این آیه را این طور تفسیر کرده‏ام.

امام فرمود: اگر مردی تو را به خانه‏اش دعوت کند و با غذای لذیذ و آب خنکی از تو پذیرایی کند و بعد برای این پذیرایی به تو منت بگذارد، درباره‏ی چنین کسی چگونه قضاوت می‏کنی؟

ابوحنیفه گفت: می‏گویم آدم بخیلی است.

امام فرمود: آیا خداوند بخیل است تا اینکه در روز قیامت در مورد غذاهایی که به ما داده ما را بازخواست کند؟

ابوحنیفه گفت: پس مقصود از نعمت‌هایی که قرآن می‏گوید انسان مؤاخذه می‏شود چیست؟

امام فرمود: مقصود آن نعمت ولایت ما اهل‏ بیت است. روز قیامت از ولایت ما قرار است سوال شود.


[مستدرک الوسائل ج ۱۶ ص ۲۴۷]

 

 

شبی که مرحوم مجلسی علامه شد!

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 

یکی از رفتارهای اشتباه مسلمین در دعا کردن این است، غالباً زمانی سراغ خداوند و درخواست از او می‌روند که غرق در مشکلات مادی و معنوی فراوانی شده‌اند و کمتر پیش می‌آید برای پیشرفت مسائل معنوی خود در زندگی، دعا کنند.

ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ غافر/60
مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم

مرحوم محمدتقی مجلسی، پدر بزرگوار علامه محمدباقر مجلسی نقل می کند: شبی از شب‌ها، پس از فراغ از نماز شب و تهجد، حالتی برایم ایجاد شد که فهمیدم در این هنگام هر حاجت و درخواستی از خداوند نمایم اجابت خواهد نمود. فکر کردم چه درخواستی از امور دنیا و آخرت از درگاه خداوند متعال نمایم که ناگاه با صدای گریه محمدباقر در گهواره‌اش مواجه شدم و بی‌درنگ گفتم: پروردگارا! به‌حق محمد و آل محمد، این کودک را مروّج دینت و ناشر احکام پیامبر بزرگت قرار ده و او را به توفیقاتی بی‌پایان موفق گردان.
به برکت دعای نیمه‌شب پدر و تلاش و استمرار، علامه محمدباقر مجلسی، خدمات ارزشمندی را به جهان اسلام عرضه نمود. علاوه بر درس و تربیت شاگردان بزرگ و صدور فتوا و مسئولیت‌های مهم مرجعیت و مسافرت‌های مکرّر برای جمع آوری آثار اهل بیت(ع) یکی از تألیفات او بحارالانوار است که حدود 110 جلد می‌باشد.1
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
و اندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند 2

1. با اقتباس و ویراست از کتاب نماز خوبان
2. حافظ
➖➖➖➖➖➖➖➖➖

ﺍﻗﺘﺪﺍﺭ ﻓﻘﻴﻪ

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

 

ﻣﺮﺣﻮﻡ ﺁﻳﺖ ﺍﻟﻠﻪ ﻣﻠﺎﻋﻠﻰ ﻛِﻨﻰ ﺑﻪ ﻧﺎﺻﺮﺍﻟﺪﻳﻦ ﺷﺎﻩ ﻓﺮﻣﻮﺩ:
ﺷﻨﻴﺪﻩ‌ﺍﻡ ﻣﻰ ﺧﻮﺍﻫﻰ ﺑﺎ ﺧﺎﻧﻤﺖ ﺑﻪ ﺍﺭﻭﭘﺎ ﺑﺮﻭﻯ ﺁﻧﻬﻢ ﺑﻰ ﺣﺠﺎﺏ! ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﺑﮕﻮﻳﻢ: ﺍﮔﺮ ﺑﺎ ﺧﺎﻧﻤﺖ ﺑﻪ ﺍﺭﻭﭘﺎ ﺑﺮﻭﻯ، ﺩﺭ ﺑﺮﮔﺸﺘﻦ ﻧﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺭﺍﻩ ﻣﻰ ﺩﻫﻢ ﻭ ﻧﻪ ﺧﺎﻧﻤﺖ ﺭﺍ.
ﺿﻤﻨﺎً ﻧﺨﺴﺖ ﻭﺯﻳﺮﻯ ﻛﻪ ﺍﻳﻦ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﺭﺍ ﺭﻳﺨﺘﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﺍﻟﺎ ﻥ ﺑﺎﻳﺪ ﺍﺳﺘﻌﻔﺎ ﺑﺪﻫﺪ. ﻧﺎﺻﺮﺍﻟﺪﻳﻦ ﺷﺎﻩ ﺍﺯ ﺗﺮﺱ، ﻧﺨﺴﺖ ﻭﺯﻳﺮ ﺭﺍ ﺑﺮﻛﻨﺎﺭ ﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﺧﺎﻧﻤﺶ ﺑﻪ ﺍﺭﻭﭘﺎ ﺭﻓﺖ.


خاطرات ایت الله محسن قرائتی

 

یک بنــد انگــشت

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

 

توی بحبوحه عملیات یکدفعه تیربار ژسه از کار افتاد! گفتم: چی شد؟

پسر گفت: «شلیک نمی کنه. نمی دونم چرا؟»

وارسی کردیم، تیربار سالم بود. دیدیم انگشت سبابه پسر، قطع شده؛

تیرخورده بود و نفهمیده بود! با انگشت دیگرش شروع کرد تیراندازی کردن.

بعد از عملیات دیدیم ناراحته. انگشتش را باندپیچی کرده بود.

رفتیم بهش دلداری بدیم. گفتیم شاید غصّه انگشتشو می خوره؛

بهش گفتیم: بابا، بچه ها شهید می شن! یک بند انگشت که این حرف ها رو نداره!

گفت: «ناراحت انگشتم نیستم؛

از این ناراحتم که دیگه نمی تونم درست تیراندازی کنم!»

 

کتاب نوجوان / مجموعه آسمان مال آن هاست

 

ﺍﻣﺎﻡ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺗﻮﺿﻴﺢ ﺩﺍﺩ ..چرایی صلح امام حسن علیه السلام

 بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

 

ﭼﻮﻥ ﺍﻣﺎﻡ ﺣﺴﻦ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻠﺎﻡ ﺑﺎ ﻣﻌﺎﻭﻳﻪ ﺻﻠﺢ ﻛﺮﺩ ﻣﺮﺩﻡ ﻭﺍﺭﺩ ﺧﺪﻣﺘﺶ ﺷﺪﻧﺪ، ﺑﻌﻀﻰ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﻣﺎﻡ ﺭﺍ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺻﻠﺢ ﺳﺮﺯﻧﺶ ﻛﺮﺩﻧﺪ، ﻓﺮﻣﻮﺩ: ﻧﻤﻴﺪﺍﻧﻴﺪ ﻣﻦ ﭼﻪ ﻛﺎﺭﻯ ﺑﺮﺍﻯ ﺷﻤﺎ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﻡ، ﺑﺨﺪﺍ ﺳﻮﮔﻨﺪ ﺁﻧﭽﻪ ﻣﻦ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﺍﺩﻩ‌ﺍﻡ ﺑﺮﺍﻯ ﺷﻴﻌﻴﺎﻧﻢ ﺍﺯ ﺁﻧﭽﻪ ﺑﺮ ﺁﻥ ﻣﻴﺘﺎﺑﺪ ﻭ ﻏﺮﻭﺏ ﻣﻴﻜﻨﺪ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺳﺖ.
ﻣﮕﺮ ﻧﻤﻴﺪﺍﻧﺪ ﻛﻪ ﻣﻦ ﺍﻣﺎﻡ ﺷﻤﺎ ﻫﺴﺘﻢ ﻭ ﺍﻃﺎﻋﺖ ﻣﻦ ﺑﺮ ﺷﻤﺎ ﻭﺍﺟﺐ ﺍﺳﺖ، ﻭ ﻣﻦ ﺳﻴﺪ ﺟﻮﺍﻧﺎﻥ ﺍﻫﻞ ﺑﻬﺸﺘﻢ ﺑﺎ ﺗﺼﺮﻳﺢ ﺭﺳﻮﻝ ﺧﺪﺍ؟ ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﺑﻠﻰ ﻣﻴﺪﺍﻧﻴﻢ
ﻣﮕﺮ ﻧﻤﻴﺪﺍﻧﻴﺪ ﻛﻪ ﭼﻮﻥ ﺧﻀﺮ ﻛﺸﺘﻰ ﺭﺍ ﺳﻮﺭﺍﺥ ﻛﺮﺩ، ﻭ ﺩﻳﻮﺍﺭ ﺭﺍ ﻣﺮﻣﺖ ﻧﻤﻮﺩ، ﻭ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﻛﺸﺖ ﻣﻮﺭﺩ ﺧﺸﻢ ﻭ ﺍﻋﺘﺮﺍﺽ ﻣﻮﺳﻰ ﺑﻦ ﻋﻤﺮﺍﻥ ﻗﺮﺍﺭ ﮔﺮﻓﺖ؟ ﭼﻮﻥ ﺣﻜﻤﺖ ﺍﻳﻦ ﻛﺎﺭﻫﺎ ﺭﺍ ﻧﻤﻴﺪﺍﻧﺴﺖ، ﺩﺭ ﺻﻮﺭﺗﻴﻜﻪ ﺍﻳﻦ ﻛﺎﺭﻫﺎ ﻧﺰﺩ ﺧﺪﺍ ﺩﺍﺭﺍﻯ ﺣﻜﻤﺖ ﻭ ﺩﺭﺳﺖ ﺑﻮﺩﻧﺪ.
ﻣﮕﺮ ﻧﻤﻴﺪﺍﻧﻴﺪ ﻛﻪ ﻫﻴﭻ ﻳﻜﻰ ﺍﺯ ﻣﺎ ﻧﻴﺴﺖ ﻣﮕﺮ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺩﺭﮔﺮﺩﻥ ﺍﻭ ﺑﻴﻌﺘﻰ ﺑﺎﺷﺪ ﺍﺯ ﻃﺎﻏﻴﻪ ﺯﻣﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﻣﮕﺮ ﻗﺎﺋﻤﻰ ﻛﻪ ﺭﻭﺡ ﺍﻟﻠﻪ ﻋﻴﺴﻰ ﺑﻦ ﻣﺮﻳﻢ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﺍﻭ ﻧﻤﺎﺯ ﻣﻴﺨﻮﺍﻧﺪ، ﺧﺪﺍ ﺗﻮﻟﺪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻣﺨﻔﻰ ﻣﻴﺪﺍﺭﺩ، ﺧﻮﺩ ﺍﻭ ﺍﺯ ﭼﺸﻤﻬﺎ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﻣﻴﺸﻮﺩ ﺗﺎ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﻣﻮﻗﻊ ﻇﻬﻮﺭﺵ ﺑﻴﻌﺖ ﻛﺴﻰ ﺩﺭ ﺫﻣﻪ ﺍﻭ ﻧﺒﺎﺷﺪ، ﺍﻭ ﻧﻬﻤﻴﻦ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺑﺮﺍﺩﺭﻡ ﺣﺴﻴﻦ ﻭ ﭘﺴﺮ ﺳﻴﺪﻩ ﺯﻧﺎﻥ ﺍﺳﺖ.
ﻣﺪﺭﻙ: ﻛﺘﺎﺏ ﺍﻟﺎﺣﺘﺠﺎﺝ ﺝ 2 ﺹ 9

 

ﺷﺎﺀﻥ ﻧﺰﻭﻝ ﺁﻳﺎﺕ ﭘﻮﺷﺶ

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 

ﺭﻭﺯﻯ ﺩﺭ ﻫﻮﺍﻯ ﮔﺮﻡ ﻣﺪﻳﻨﻪ، ﺯﻧﻰ ﺟﻮﺍﻥ ﻭ ﺯﻳﺒﺎ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﻰ ﻛﻪ ﻃﺒﻖ ﻣﻌﻤﻮﻝ ﺭﻭﺳﺮﻯ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭘﺸﺖ ﮔﺮﺩﻥ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻪ ﻭ ﺩﻭﺭ ﮔﺮﺩﻥ ﻭ ﺑﻨﺎ ﮔﻮﺷﺶ ﭘﻴﺪﺍ ﺑﻮﺩ، ﺍﺯ ﻛﻮﭼﻪ ﻋﺒﻮﺭ ﻣﻰ ﻛﺮﺩ.
ﻣﺮﺩﻯ ﺍﺯ ﺍﺻﺤﺎﺏ ﺭﺳﻮﻝ ﺧﺪﺍ (ﺹ) ﺍﺯ ﻃﺮﻑ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻣﻰ ﺁﻣﺪ. ﺁﻥ ﻣﻨﻈﺮﻩ ﺯﻳﺒﺎ ﺳﺨﺖ ﻧﻈﺮ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺟﻠﺐ ﻛﺮﺩ ﻭ ﭼﻨﺎﻥ ﻏﺮﻕ ﺗﻤﺎﺷﺎﻯ ﺁﻥ ﺯﻳﺒﺎ ﺷﺪ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺵ ﻭ ﺍﻃﺮﺍﻓﻴﺎﻧﺶ ﻏﺎﻓﻞ ﮔﺸﺖ ﻭ ﺟﻠﻮ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﻧﮕﺎﻩ ﻧﻤﻰ ﻛﺮﺩ.
ﺁﻥ ﺯﻥ ﻭﺍﺭﺩ ﻛﻮﭼﻪ ﺍﻯ ﺷﺪ ﻭ ﺟﻮﺍﻥ ﺑﺎ ﭼﺸﻢ ﺧﻮﺩ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻣﻰ ﻛﺮﺩ. ﻫﻤﺎﻧﻄﻮﺭ ﻛﻪ ﻣﻰ ﺭﻓﺖ، ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻥ ﻳﺎ ﺷﻴﺸﻪ ﺍﻯ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺩﻳﻮﺍﺭ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺁﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺍﺻﺎﺑﺖ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺭﺍ ﻣﺠﺮﻭﺡ ﺳﺎﺧﺖ، ﻭﻗﺘﻰ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺁﻣﺪ ﻛﻪ ﺧﻮﻥ ﺍﺯ ﺳﺮ ﻭ ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺟﺎﺭﻯ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ.
ﺑﺎ ﻫﻤﻴﻦ ﺣﺎﻝ ﺑﻪ ﺣﻀﻮﺭ ﺭﺳﻮﻝ ﺍﻛﺮﻡ ﺭﻓﺖ ﻭ ﻣﺎﺟﺮﺍ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻋﺮﺽ ﺭﺳﺎﻧﺪ. ﺍﻳﻨﺠﺎ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺁﻳﻪ ﻣﺒﺎﺭﻛﻪ ﻧﺎﺯﻝ ﺷﺪ: ( (ﺍﻯ ﭘﻴﺎﻣﺒﺮ! ﺑﻪ ﻣﺆ ﻣﻨﺎﻥ ﺑﮕﻮ ﻛﻪ ﺩﻳﺪﻩ ﻫﺎﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﻓﺮﻭ ﮔﻴﺮﻧﺪ ﻭ ﻋﻮﺭﺗﻬﺎﺷﺎﻧﺮﺍ ﻧﮕﺎﻫﺪﺍﺭﻧﺪ؛ ﺯﻳﺮﺍ ﻛﻪ ﺁﻥ ﺑﺮﺍﻯ ﺍﻳﺸﺎﻥ ﭘﺎﻛﻴﺰﻩ ﺗﺮ ﺍﺳﺖ. ﺑﻪ ﺩﺭﺳﺘﻰ ﻛﻪ ﺧﺪﺍ - ﺑﻪ ﺁﻧﭽﻪ ﻣﻰ ﻛﻨﻨﺪ - ﺁﮔﺎﻩ ﺍﺳﺖ. ﻭ ﺑﻪ ﺯﻧﺎﻥ ﺑﺎﺍﻳﻤﺎﻥ ﻧﻴﺰ ﺑﮕﻮ ﻛﻪ ﺩﻳﺪﻩ ﻫﺎﺷﺎﻧﺮﺍ ﻓﺮﻭ ﮔﻴﺮﻧﺪ ﻭ ﻋﻮﺭﺗﻬﺎﺷﺎﻧﺮﺍ ﻧﮕﺎﻩ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﻭ ﺯﻳﻮﺭ ﻭ ﺯﻳﻨﺖ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ - ﻣﮕﺮ ﺁﻧﭽﻪ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺁﺷﻜﺎﺭ ﺁﻣﺪ - ﻇﺎﻫﺮ ﻧﺴﺎﺯﻧﺪ ﻭ ﺑﺎﻳﺪ ﻛﻪ ﺭﻭﺳﺮﻳﻬﺎ ﻭ ﻣﻘﻨﻌﻪ ﻫﺎﺷﺎﻧﺮﺍ ﺑﺮ ﮔﺮﻳﺒﺎﻧﻬﺎﺷﺎﻥ ﻓﺮﻭ ﮔﺬﺍﺭﻧﺪ ﻭ ﭘﻴﺮﺍﻳﻪ ﻫﺎﻯ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻇﺎﻫﺮ ﻧﺴﺎﺯﻧﺪ ﻣﮕﺮ ﺑﺮﺍﻯ ﺷﻮﻫﺮﺍﻧﺸﺎﻥ، ﻳﺎ ﭘﺪﺭﺍﻧﺸﺎﻥ، ﻳﺎ ﭘﺪﺭﺍﻥ ﺷﻮﻫﺮﺍﻧﺸﺎﻥ، ﻳﺎ ﭘﺴﺮﺍﻥ ﺧﻮﺍﻫﺮﺍﻧﺸﺎﻥ، ﻳﺎ ﺯﻧﺎﻧﺸﺎﻥ، ﻳﺎ ﻣﻤﻠﻮﻛﺎﻥ، ﻳﺎ ﺩﻳﻮﺍﻧﮕﺎﻥ ﻭ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺑﻠﻪ، ﻳﺎ ﻛﻮﺩﻛﺎﻥ ﻏﻴﺮ ﻣﻤﻴّﺰ) ) (۱)


۱-ﻣﺴﺌﻠﻪ ﺣﺠﺎﺏ، ﺻﺤﻔﻪ 138 - 137
داستان های استاد مرتضی مطهری

 

  امام على علیه السّلام فرموده اند :

پوشیده و محفوظ داشتن زن مایه آسایش بیشتر و دوام زیبایى اوست 

غرر الحکم(5820)

ﺧﻠﻴﻔﻪ ﺗﻮ ﻛﻴﺴﺖ؟

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

 

ﺍﻡ ﺳﻠﻤﻪ ﺭﺿﻰ ﺍﻟﻠﻪ ﻋﻨﻬﺎ ﺑﻌﺎﻳﺸﻪ ﮔﻔﺖ ﻳﺎﺩﺩﺍﺭﻯ ﻛﻪ ﭘﻴﻐﻤﺒﺮ ﺑﻪ ﺳﻔﺮ ﺭﻓﺘﻪ ﻭ ﺟﺎﻣﻪ ﺍﻭ ﭼﺮﻛﻴﻦ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻋﻠﻰ ﺟﺎﻣﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺷﺴﺖ ﻭ ﺟﺎﻯ ﭘﺎﺭﻩ ﺷﺪﻩ ﺁﻧﺮﺍ ﺩﻭﺧﺖ ﻭ ﻧﻌﻠﻴﻦ ﺍﻭ ﺭﺍ ﭘﻴﻨﻪ ﻣﻴﻜﺮﺩ ﻛﻪ ﺍﺑﻮﺑﻜﺮ ﻭ ﻋﻤﺮ ﺁﻣﺪﻧﺪ ﻭ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﻣﻴﺨﻮﺍﻫﻴﻢ ﺑﺪﺍﻧﻴﻢ ﻛﻪ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺧﻠﻴﻔﻪ ﺗﻮ ﻛﻴﺴﺖ؟
ﺭﺳﻮﻝ ﺧﺪﺍ ﻓﺮﻣﻮﺩ ﻣﻴﺘﺮﺳﻢ ﻛﻪ ﺍﮔﺮ ﺑﮕﻮﻳﻢ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺑﻨﻰ ﺍﺳﺮﺍﺋﻴﻞ ﺍﺯ ﺍﻭ ﻣﺘﻔﺮﻕ ﺷﻮﻳﺪ ﭼﻨﺎﻧﻜﻪ ﺍﻳﺸﺎﻥ ﺍﺯ ﻫﺎﺭﻭﻥ ﻣﺘﻔﺮﻕ ﺷﺪﻧﺪ ﺍﺑﻮﺑﻜﺮ ﻭ ﻋﻤﺮ ﺭﻓﺘﻨﺪ ﻭ ﺗﻮ ﮔﻔﺘﻰ ﻳﺎ ﺭﺳﻮﻝ ﺍﻟﻠﻪ ﺧﻠﻴﻔﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﻭ ﺗﻮ ﻛﻴﺴﺖ ﻓﺮﻣﻮﺩ ﺁﻧﻜﻪ ﻛﻔﺶ ﭘﻴﻨﻪ ﻣﻴﻜﻨﺪ.
ﻣﺪﺭﻙ: ﻛﺎﻣﻞ ﺑﻬﺎﺋﻰ ﺝ 2 ﺹ 163.
ﺍﻡ ﺳﻠﻤﻪ ﻧﺎﻣﺶ ﻫﻨﺪ ﺩﺧﺘﺮ ﺍﻣﻴﺔ ﺑﻦ ﻣﻐﻴﺮﻩ ﺍﺳﺖ ﺍﻭﻝ ﻫﻤﺴﺮ‌ﺍﻡ ﺳﻠﻤﻪ ﻋﺒﺪﺍﻟﻠﻪ ﺑﻮﺩ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺩﺭﮔﺬﺷﺖ ﻭﻯ ﺭﺳﻮﻝ ﺧﺪﺍ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻧﻤﻮﺩ ﻭﻯ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺟﻨﺎﺏ ﺧﺪﻳﺠﻪ ﻋﺎﻗﻠﺘﺮﻳﻦ ﻭ ﺷﺮﻓﺘﺮﻳﻦ ﻫﻤﺴﺮﺍﻥ ﻧﺒﻮﻯ ﺑﻮﺩ ﺧﻮﺩ ﺭﺳﻮﻝ ﺧﺪﺍ ﻭ ﺍﺻﺤﺎﺏ ﺑﻌﻀﺎ ﺩﺭ ﻛﺎﺭﻫﺎ ﺑﺎ ﺍﻭ ﻣﺸﻮﺭﺕ ﻣﻴﻜﺮﺩﻧﺪ ﺣﺘﻰ ﻋﺎﻳﺸﻪ ﻣﻮﻗﻊ ﺭﻓﺘﻦ ﺑﻪ ﺑﺼﺮﻩ ﺑﺎ ﻭﻯ ﻣﺸﻮﺭﺕ ﻛﺮﺩ ﻭﻟﻰ ﺳﺨﻦ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻗﺒﻮﻝ ﻧﻜﺮﺩ‌ﺍﻡ ﺳﻠﻤﻪ ﺍﺯ ﺣﻖ ﻋﻠﻰ ﻋﻠﻴﻪ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻠﺎﻡ ﻭ ﺧﺎﻧﺪﺍﻧﺶ ﺩﻓﺎﻉ ﻣﻴﻜﺮﺩ ﻭ ﺑﺴﺎﻝ 63 ﻫﺠﺮﻯ ﺍﺯ ﺩﻧﻴﺎ ﺭﻓﺖ.
-قصه های اسلامی و تکه های تاریخی


 حضرت زهرا سلام الله علیها:

اِنَّ السَّعیدَ، کُلَّ السَّعیدِ، حَقَّ السَّعیدِ مَن أحَبَّ عَلِیاً فی حَیاتِه وَ بَعدَ مَوتِه؛

همانا سعادتمند(به معنای) کامل و حقیقی کسی است که امام علی(ع) را در دوران زندگی و پس از مرگش دوست داشته باشد.

امالی(صدوق) ص182

 

ﭼﺮﺍ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﺮﺍﻯ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ ﻛﺸﺘﻪ ﺷﻮﻧﺪ؟

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 


ﺩﺭ ﺟﻨﮓ ﺻﻔﻴﻦ ﺭﻭﺯﻯ ﻋﻠﻰ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻠﺎﻡ ﻣﻴﺎﻥ ﺩﻭ ﺻﻒ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩ ﻭ ﺻﺪﺍ ﺯﺩ:
ﺍﻯ ﻣﻌﺎﻭﻳﻪ! ﺍﻯ ﻣﻌﺎﻭﻳﻪ! ﮔﻔﺖ: ﺑﭙﺮﺳﻴﺪ ﭼﻪ ﻛﺎﺭ ﺩﺍﺭﺩ؟
ﻓﺮﻣﻮﺩ: ﻣﻴﺨﻮﺍﻫﻢ ﺟﻠﻮ ﺑﻴﺎﻳﺪ ﺗﺎ ﻳﻚ ﻛﻠﻤﻪ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺳﺨﻦ ﺑﮕﻮﻳﻢ، ﻣﻌﺎﻭﻳﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﻋﻤﺮﻭ ﺑﻦ ﻋﺎﺹ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺁﻣﺪﻩ ﻭ ﺩﺭ ﻧﺰﺩﻳﻜﻰ ﺁﻥ ﺣﻀﺮﺕ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩﻧﺪ، ﻓﺮﻣﻮﺩ: ﻭﺍﻯ ﺑﺮﺗﻮ، ﭼﺮﺍ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﺮﺍﻯ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ ﻛﺸﺘﻪ ﺷﻮﻧﺪ: ﺑﻤﻴﺪﺍﻥ ﺑﻴﺎ ﻛﻪ ﺑﺎﻫﻢ ﺭﺯﻡ ﺩﻫﻴﻢ ﻫﺮﻛﺲ ﺣﺮﻳﻒ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻛﺸﺖ ﺧﻠﺎفت ﺍﺯ ﺁﻥ ﺍﻭ ﺑﺎﺷﺪ.
ﻣﻌﺎﻭﻳﻪ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻋﻤﺮﻭﻋﺎﺹ ﺷﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﻧﻈﺮ ﺗﻮ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺑﺎﺭﻩ ﭼﻴﺴﺖ ﻋﻤﺮﻭ ﮔﻔﺖ: ﻋﻠﻰ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺍﺯ ﺭﻭﻯ ﺍﻧﺼﺎﻑ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻛﺮﺩ، ﻭ ﺑﺪﺍﻥ ﻛﻪ ﺍﮔﺮ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﭘﻴﺸﻨﻬﺎﺩ ﻓﺮﺍﺭ ﻛﻨﻰ ﺑﺮﺍﻯ ﺗﻮ ﻭ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻧﺖ ﻧﻨﮓ ﺍﺑﺪﻯ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﻮﺩ،
ﮔﻔﺖ: ﺍﻯ ﻋﻤﺮﻭ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺗﻮ ﻧﻤﻴﺘﻮﺍﻧﺪ ﻣﺮﺍ ﻓﺮﻳﺐ ﺩﻫﺪ، ﺑﺨﺪﺍ ﻗﺴﻢ ﻫﻴﭽﻜﺲ ﺑﺎ ﭘﺴﺮ ﺍﺑﻮﻃﺎﻟﺐ ﻣﺒﺎﺭﺯﻩ ﻧﻜﺮﺩ ﻣﮕﺮ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺯﻣﻴﻦ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺧﻮﻥ ﺍﻭ ﺳﻴﺮﺍﺏ ﻛﺮﺩ، ﺳﭙﺲ ﻣﻌﺎﻭﻳﻪ ﺑﻪ ﺁﺧﺮ ﺻﻔﻬﺎﻯ ﻟﺸﮕﺮ ﺧﻮﺩ ﺑﺮﮔﺸﺖ.
ﻣﺪﺭﻙ: ﻭﻗﻌﻪ ﺻﻔﻴﻦ ﺹ 274
ﺭﻫﺒﺮﺍﻥ ﻭﺍﻗﻌﻰ ﻭ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻫﺪﻑ ﺧﻮﺩ ﺍﻳﻤﺎﻥ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ ﻭ ﺩﺭ ﻓﻜﺮ ﺧﺪﻣﺖ ﺑﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﻭ ﺭﻓﺎﻩ ﺁﻧﻬﺎ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻧﻪ ﺩﺭ ﻓﻜﺮ ﺭﻳﺎﺳﺖ ﻭ ﺣﻜﻮﻣﺖ، ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺟﻠﻮ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﻧﺪ: ﺭﺳﻮﻝ ﺍﻛﺮﻡ ﻃﺒﻖ ﻓﺮﻣﺎﻳﺶ ﻋﻠﻰ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻠﺎﻡ ﺩﺭ ﺟﻨﮕﻬﺎ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺑﻪ ﺩﺷﻤﻦ ﻧﺰﺩﻳﻚ ﺑﻮﺩ، ﺧﻮﺩ ﻋﻠﻰ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻠﺎﻡ ﻭ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻧﺶ ﺩﺭ ﺟﻨﮓ ﺟﻤﻞ ﻭ ﺻﻔﻴﻦ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺩﺭ ﺟﻠﻮ ﺻﻔﻬﺎ ﺑﻮﺩﻧﺪ.
( (ﻭﻟﻰ ﺩﺭ ﺗﺎﺭﻳﺦ ﻣﺴﻠﻤﻴﻦ ﺭﻫﺒﺮﺍﻧﻰ ﭘﻴﺪﺍ ﺷﺪﻩ ﺍﻧﺪ ﻛﻪ ﺑﻨﺎﻡ ﺍﺳﻠﺎﻡ ﻭ ﺣﻜﻮﻣﺖ ﺣﻘﻪ ﺑﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﻳﺎﺳﺖ ﻭ ﺣﻜﻮﻣﺖ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﻛﻪ ﺧﻮﺩ ﻭ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻧﺸﺎﻥ ﺩﺭ ﻛﺎﺧﻬﺎ ﻭ ﻣﺤﻠﻬﺎﻯ ﺍﻣﻦ ﺯﻳﺴﺘﻪ ﻭ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﺍ ﺟﻠﻮ ﺷﻤﺸﻴﺮﻫﺎﻯ ﺩﺷﻤﻦ ﻭ ﺑﺎﺳﺘﻘﺒﺎﻝ ﻣﺮﮒ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻩ ﺍﻧﺪ، ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻣﻌﺎﻭﻳﻪ ﻭ ﻣﻨﺼﻮﺭ ﻭ ﻫﺎﺭﻭﻥ ) )
-قصه های اسلامی و تکه های تاریخی

 

تقوای چشم حتی هنگام خواب

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 

یکی از خصوصیات حضرت آیت الله حاج شیخ محمد تقی ستوده، تقوای چشم بود. اگر چشم ایشان در خیابان به نامحرم می‌افتاد، فوراً چشم خود را بسته، به جهت دیگری روی می‌گرداند.
خود ایشان بیان می‌کرد: اگر برای من حتی در خواب هم، چنین منظره‌ای پیش بیاید، در آنجا هم همین رفتار را دارم و چشم‌هایم را می‌بندم.
وی این مطلب را بر یک مطلب کلامی شاهد می‌گرفت که در عالم برزخ می‌گویند انسان صفاتش را همراهش دارد و خواب نمودی از برزخ است. می‌گفت: انسان هر ملکه‌ای که در بیداری دارد، در خواب هم همان حالت را دارد و در برزخ هم همین طور است.
همسرشان نقل می‌کرد: یک بار کاری با ایشان داشتم و به مسجد رفتم و منتظر شدم تا ایشان از مسجد بیرون بیاید و آن کار را به ایشان بگویم.
همان طور که کنار ایستاده بودم و ایشان بیرون می‌آمد، گفت: همشیره! فرمایشی داشتید؟
اصلاً نگاه نمی‌کرد ببیند چه کسی است که من را بشناسد و همان طور که سرشان پایین بود، از من سؤال کرد.

 

منبع : قنبری، محمد، یادمان آیت الله حاج شیخ محمد تقی ستوده، ص56

ﻫﻤﻨﺸﻴﻨﻰ ﺑﺎ ﻛﻮﺥ ﻧﺸﻴﻨﺎﻥ

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 


ﺭﻭﺯﻯ ﺍﻣﺎﻡ ﻛﺎﻇﻢ ﻉ ﺍﺯ ﻛﻨﺎﺭ ﻣﺮﺩﻯ ﮊﻭﻟﻴﺪﻩ ﻭ ﺧﺎﻙ ﻧﺸﻴﻦ ﻋﺒﻮﺭ ﻧﻤﻮﺩ، ﺑﻪ ﺍﻭ ﺳﻠﺎﻡ ﻛﺮﺩ ﻭ ﻧﺰﺩ ﺍﻭ ﻧﺸﺴﺖ ﻭ ﺑﺎ ﺍﻭ ﻣﺪﺗﻰ ﻃﻮﻟﺎﻧﻰ ﺑﻪ ﮔﻔﺘﮕﻮ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ، ﺳﭙﺲ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻓﺮﻣﻮﺩﻥ (ﻣﻦ ﺑﺮﺍﻯ ﺧﺪﻣﺘﮕﺬﺍﺭﻯ ﺣﺎﺿﺮﻡ، ﻫﺮﮔﻮﻧﻪ ﻛﺎﺭﻯ ﺩﺍﺭﻯ ﺑﮕﻮ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﻫﻢ! ).
ﺷﺨﺼﻰ ﺑﻪ ﺍﻣﺎﻡ ﻛﺎﻇﻢ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻠﺎﻡ ﮔﻔﺖ: (ﻋﺠﺒﺎ! ﺗﻮ ﻧﺰﺩ ﺍﻳﻦ ﺷﺨﺺ (ﺧﺎﻙ ﺁﻟﻮﺩ ﻭ ﻛﻮﺥ ﻧﺸﻴﻦ) ﺁﻣﺪﻩ ﺍﻯ ﻭ ﻫﻤﻨﺸﻴﻦ ﺷﺪﻩ ﺍﻯ ﻭ ﺍﻛﻨﻮﻥ ﻧﻴﺰ ﻣﻰ ﺧﻮﺍﻫﻰ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺧﺪﻣﺖ ﻛﻨﻰ ﺍﻭ ﺳﺰﺍﻭﺍﺭ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺧﺪﻣﺖ ﻛﻨﺪ... )
ﺍﻣﺎﻡ ﻛﺎﻇﻢ (ﻉ) ﺩﺭ ﭘﺎﺳﺦ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻓﺮﻣﻮﺩ: ﺍﻳﻦ ﺷﺨﺺ ﺑﻨﺪﻩ ﺍﻯ ﺍﺯ ﺑﻨﺪﮔﺎﻥ ﺧﺪﺍ، ﻭ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺩﻳﻨﻰ ﻣﻦ ﻃﺒﻖ ﻛﺘﺎﺏ ﺧﺪﺍ (ﻗﺮﺁﻥ) ﻭ ﻫﻤﺴﺎﻳﻪ‌ﺍﻡ ﺩﺭ ﺷﻬﺮﻫﺎﻯ ﺧﺪﺍ ﻣﻰ ﺑﺎﺷﺪ، ﭘﺪﺭ ﻣﻦ ﻭ ﺍﻭ، ﺣﻀﺮﺕ ﺁﺩﻡ (ﻉ) ﻳﻜﻰ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺍﻭ ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ ﭘﺪﺭﺍﻥ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﺎﻟﺎﺗﺮﻳﻦ ﺩﻳﻦ ؛ﺩﻳﻦ ﺍﺳﻠﺎﻡ ﺍﺳﺖ (ﻛﻪ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻫﻤﻜﺎﺭﻯ ﺩﻋﻮﺕ ﻛﺮﺩﻩ) ﻭ ﺷﺎﻳﺪ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﺩﮔﺮﮔﻮﻥ ﺷﻮﺩ ﻭ ﻣﺎ ﺩﺳﺖ ﻧﻴﺎﺯ ﺑﻪ ﺳﻮﻯ ﺍﻭ ﺩﺭﺍﺯ ﻛﻨﻴﻢ، ﻭ ﺧﺪﺍ ﻣﺎ ﺭﺍ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻓﺨﺮ ﺑﺮ ﺍﻭ، ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﻛﻮﭼﻚ ﻧﻤﺎﻳﺪ، ﺳﭙﺲ ﺍﻳﻦ ﺷﻌﺮ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﻧﺪ:
ﻧﻮﺍﺻﻞ ﻣﻦ ﻟﺎﻳﺴﺘﺤﻖ ﻭﺻﺎﻟﻨﺎ ﻣﺨﺎﻓﺔ ﺍﻥ ﻧﺒﻘﻰ ﺑﻐﻴﺮ ﺻﺪﻳﻖ
(ﺑﺎ ﻛﺴﻰ ﻛﻪ ﻇﺎﻫﺮﺍ ﺗﻨﺎﺳﺐ ﺍﺭﺗﺒﺎﻁ ﺑﺎ ﻣﺎ ﻧﺪﺍﺭﺩ، ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺑﺮﻗﺮﺍﺭ ﻣﻰ ﺳﺎﺯﻳﻢ، ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﺁﻧﻜﻪ ﻣﺒﺎﺩﺍ ﺑﺪﻭﻥ ﺩﻭﺳﺖ ﺷﻮﻳﻢ) (1).


۱-ﺍﻋﻴﺎﻥ ﺍﻟﺸﻴﻌﻪ ﺝ 2، ﺹ 7
داستان های شنیدنی از چهارده معصوم علیهم السلام

 

تاکید می کنم ساده زندگی کنید و با مردم جوشیدن خصلت شما باشد.

نیرنگ و دروغ را به دور افکنده و با فقیرترین افراد جامعه تان هم سطح باشید.

دانشجوی شهید علی ضامن مقامی

برصیصای عابد کیست ؟ عاقبت «برصیصا» عابد بنی اسرائیل

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم


در بنی اسرائیل عابدی بود بنام «برصیصا» که مدت درازی از عمر خود را به عبادت و بندگی گذرانیده بود و کار او بجایی رسید که مریضها و دیوانگان به دعای وی بهبودی و شفا پیدا می کردند.
اتفاقاً دختری از خانواده ای بزرگ، دیوانه شد و برادرانش او را به نزد همان عابد نامبرده آوردند و خواهر را درمحل عبادت عابد گذاشتند و خود برگشتند تا شاید بر اثر دعای او خوب شود.
شیطان از این فرصت استفاده کرده و پیوسته برصیصا را وسوسه نموده و جمال زن را در مقابل وی جلوه می داد.
بالاخره عابد نتوانست خود را حفظ کند و با آن زن زنا کرد و زن از آن عابد آبستن شد.
برصیصا بر اثر وسوسه های شیطان از ترس آنکه مبادا رسوا شود او را کشت و دفن کرد.
شیطان بعد از این پیش آمد به نزد یکی از برادران او رفت و داستان عابد را مفصلاً شرح داد و محل دفن خواهر آنها را نیز نشان داد.
وقتی برادرها از این پیش آمد ناگوار اطلاع یافتند نتیجه این شد که مردم شهر نیز تمامی باخبر باشند و شدند و این خبر به سلطان شهر رسید.
سلطان با عده ای نزد عابد رفت و از جریان جویا شد و برصیصا که چاره ای جز اعتراف نداشت به تمام کردار خود اقرار کرد.
پس سلطان دستور اعدام وی را صادر کرد. همین که او را بالای چوبه دار بردند شیطان بصورت مردی بنزدش آمده و گفت: «آن کسی که تو را به این ورطه انداخت من بودم اینک اگر نجات می خواهی باید اطاعت مرا بنمائی.»
عابد پرسید: «چکار باید بکنم؟»
شیطان گفت: «یک مرتبه مرا سجده کن.»
عابد سؤال کرد: «در این حال که من بر بالای دار هستم چگونه تو را سجده کنم.»
شیطان گفت: «من به یک اشاره قناعت می کنم.»
عابد فقط با سر اشاره به سجده کرد و در آخرین لحظات زندگی نسبت به پروردگار جهان کافر شد و پس از چند دقیقه به زندگیش خاتمه دادند.
می گویند خداوند در قرآن در آیه زیر به این داستان اشاره ای می کند: «کمثل الشیطان اذ قال للانسان اکفر فلما کفر قال انی بری منک انی اخاف الله رب العالمین.»
یعنی: کار آنها همچون شیطان است که به انسان گفت: کافر شو! (تا مشکلات تو را حل کنم)، اما هنگامی که کافر شد گفت: من از تو بیزارم و از خداوندی که پروردگار عالمیان است بیم دارم.(1)

پی نوشت ها :

1- تفسیر منهج الصادقین

منبع : واحد تحقیقاتی گل نرگس، داستان های شگفت آوری از عاقبت هوسرانی و شهوترانی، قم: شمیم گل نرگس، 1386، چاپ ششم.

 

ﻋﻠّﺖ ﺷﻜﺴﺖ ﺳﭙﺎﻩ ﻣﻮﺳﻰ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻠﺎﻡ ؟      داستان بلعم باعورا

ﺑِﺴْﻢِ ﺍﻟﻠّﻪِ ﺍﻟْﺮﱠﱠﺣْﻤﻦِ ﺍﻟْﺮﱠﱠﺣﻴﻢْ

 

«حضرت موسی (ع) با تلاش های پیگیر خود به تدریج بر ستمگران پیروز شد و پرچم توحید و عدالت را در نقاط زمین به اهتزاز در آورد. او برای توسعه ی خداپرستی و عدالت همواره می كوشید. در آن عرصه شهر انطاكیه (كه فعلاً در تركیه است) شهر باسابقه و پرجمعیتی بود، ولی ساكنان آن همواره تحت حكومت خودكامگی ستمگران به سر می بردند و از جهات گوناگون در فشار قرار داشتند. 
موسی (ع) برای نجات ملت انطاكیه راهی جز سركوبی ستمگران و فتح آن شهر و حومه نمی دید، برای اجرای این امر سپاهی به فرماندهی یوشع و كالب تشكیل داد و آن سپاه را به سوی انطاكیه رهسپار كرد. عده ای از مردم نادان و از همه جا بی خبر و اغفال شده ی انطاكیه به دور دانشمند خود «بلعم باعورا» كه اسم اعظم را می دانست، جمع شدند و از او خواستند تا درباره ی موسی (ع) و سپاهش نفرین كند. 
بلعم در ابتدا این پیشنهاد را ردكرد، ولی بعد بر اثر هواپرستی و جاه طلبی جواب مثبت به آنها داد. سوار بر الاغ خود شد تا بر سر كوهی كه سپاه موسی (ع) از بالای آن پیدا بودند، برود و در آنجا به موسی و سپاهش نفرین كند. در راه الاغش از حركت ایستاد، هر چه كرد الاغ به پیش نرفت، حتی آن قدر با ضربات تازیانه اش آن را زد كه كشته شد. سپس آن را رها كرد و پیاده به بالای كوه رفت، ولی در آنجا هر چه فكر كرد تا اسم اعظم را به زبان آورد و نفرین كند، به یادش نیامد و خلاصه چون به نفع دشمن و به زیان حق و عدالت گام بر می داشت، شایستگی استجابت دعا از او گرفته شد و با كمال سرافكندگی برگشت. 
او كه تیرش به هدف نرسیده بود و به طور كلی از دین و ایمان سرخورده شده بود، دیگر همه چیز را نادیده گرفت و سخت مغلوب هوس های نفسانی خود گشت. از آنجا كه دانشمند بود، برای سركوبی سپاه موسی (ع) راه عجیبی را به مردم انطاكیه پیشنهاد كرد كه همواره استعمارگران برای شكست هر ملتی از همین راه استفاده می كنند آن راه و پیشنهاد این بود: مردم انطاكیه از راه اشاعه ی فحشا و انحراف جنسی و برداشتن پوشش و حجاب از زنان و دختران وارد عمل گردند. دختران و زنان زیبا چهره و خوش اندام را با وسایل آرایش بیارایند و آنها را همراه اجناس مورد نیاز به عنوان خرید و فروش وارد سپاه موسی (ع) كنند و سفارش كرد كه هرگاه كسی از سربازان سپاه موسی (ع) قصد سوء در مورد آن دختران و زن ها داشت، مانع او نشوند. 
آنها همین كار را انجام دادند، طولی نكشید كه سپاه موسی (ع) با نگاه های هوس آلود خود به پیكر نیمه عریان زنان آرایش كرده، كم كم در پرتگاه انحراف جنسی قرار گرفتند، سپس كار رسوایی به آنجا كشید كه: فرمانده یك قسمت از سپاه موسی (ع) زنی را به حضور موسی (ع) آورد و گفت: خیال می كنم نظر شما این است كه هم بستر شدن با این زن حرام است، به خدا سوگند هرگز دستور تو را اجرا نخواهم كرد. آن زن را به خیمه برد و با او آمیزش نمود. 
كم كم بر اثر شهوت پرستی اراده ها سست شد. بیماری های مقاربتی و طاعون زیاد گردید و لشگر موسی (ع) از هم پاشید تا آنجا كه نوشته اند: بیست هزار نفر از سپاه موسی (ع) به خاك سیاه افتادند و با وضع ننگینی سقوط كردند، روشن است كه با رخ دادن چنین وضعی شكست و بیچارگی حتمی است.» 1 
این داستان به خوبی بیانگر یكی از فلسفه های پوشش برای زنان است. 
تئوریسین آمریكایی گفته: «ما باید حجاب را از زنان ایرانی بگیریم.» 
مارتین ایندیك (نظریه پرداز صهیونیست آمریكایی) گفت: «ما دیگر نمی توانیم در ایران روی تحریكات دانشجویی حساب كنیم و دیگر نمی شود دانشجویان را به خیابان ها بیاوریم.» 
وی افزود: «پروژه ی فعلی ما این است كه حجاب را از زنان ایران بگیریم، زنان بی حجاب علامت مخالفت با حكومت دینی ایران خواهند شد.» 2 

 

1 . پوشش زن در اسلام، ص 48، به نقل از بحارالانوار، ج 13، ص 374. 
2 . هفته نامه پرتو، 16 دی ماه 1381، شماره 162، ص 2. 

ﻛﻮﺩﻛﺎﻥ ﺭﺍ ﻗﺮﺁﻥ ﺑﻴﺎﻣﻮﺯﻳﺪ

 بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

 

ﺯﻣﺎﻧﻰ ﻛﻪ ﻓﺮﺯﺩﻕ ( (۱) ) ﺩﺭ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﻛﻮﺩﻛﻰ , ﻫﻤﺮﺍﻩ ﭘﺪﺭﺵ ﺑﻪ ﺣﻀﻮﺭﺍﻣﺎﻡ ﻋﻠﻰ (ﻉ) ﺭﺳﻴﺪ, ﺍﻣﺎﻡ ﺍﺯ ﭘﺪﺭﺵ ﺳﺆﺍﻝ ﻛﺮﺩ: ﺍﻳﻦ ﭘﺴﺮﻛﻴﺴﺖ؟
ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ: ﺍﻭ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻫﻤﺎﻡ ﻧﺎﻡ ﺩﺍﺭﺩ.
ﭘﺪﺭ ﻓﺮﺯﺩﻕ ﺩﺭ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺳﺨﻨﺶ ﮔﻔﺖ: ﺷﻌﺮ ﻭ ﻛﻠﺎﻡ ﻋﺮﺏ ﺭﺍ ﺁﻥ ﭼﻨﺎﻥ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺁﻣﻮﺧﺘﻢ ﻛﻪ ﻣﻬﺎﺭﺕ ﻛﺎﻣﻞ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﻓﻦ ﺩﺍﺭﺩ.
ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺩﺍﺷﺖ ﻛﻪ ﻓﺮﺯﻧﺪﺵ ﻣﻮﺭﺩ ﺗﺸﻮﻳﻖ ﺍﻣﺎﻡ (ﻉ) ﻗﺮﺍﺭ ﺑﮕﻴﺮﺩ,ﻭﻟﻰ ﺍﻣﺎﻡ (ﻉ) ﻛﻪ ﺍﻓﺘﺨﺎﺭ ﻛﻮﺩﻙ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻓﺮﺍﮔﻴﺮﻯ ﻗﺮﺁﻥ ﻣﻰ ﺩﺍﻧﺴﺖ ﻓﺮﻣﻮﺩ: ﺍﮔﺮ ﻗﺮﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻳﺎﺩ ﻣﻰ ﺩﺍﺩﻯ ﺑﺮﺍﻳﺶ ﺑﻬﺘﺮ ﺑﻮﺩ.
ﻓﺮﺯﺩﻕ ﻭﻗﺘﻰ ﺍﻳﻦ ﺳﺨﻦ ﺍﻣﺎﻡ ﺭﺍ ﺷﻨﻴﺪ ﺑﻪ ﻓﻜﺮ ﻓﺮﻭ ﺭﻓﺖ.
ﻛﻠﺎﻡ ﺍﻣﺎﻡ (ﻉ) ﺩﺭ ﻗﻠﺒﺶ ﻧﺸﺴﺖ ﻭ ﺍﻳﻦ ﺳﺨﻦ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺩﺭ ﺧﺎﻃﺮﺵ ﻣﺎﻧﺪ. ﺍﺯ ﺁﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﻣﻘﻴﺪ ﻛﺮﺩ ﺗﺎ ﻭﻗﺘﻰ ﻗﺮﺁﻥ ﺭﺍ ﺣﻔﻆ ﻧﻜﻨﺪ ﺁﺭﺍﻡ ﻧﻨﺸﻴﻨﺪ. ﭼﻨﻴﻦ ﻧﻴﺰﻛﺮﺩ ﻭ ﻗﺮﺁﻥ ﺭﺍ ﻛﺎﻣﻠﺎ ﺣﻔﻆ ﻧﻤﻮﺩ. (۲)


۱- ﺍﺯ ﺑﺰﺭﮒ ﺗﺮﻳﻦ ﺷﻌﺮﺍﻯ ﺻﺪﺭ ﺍﺳﻠﺎﻡ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺍﺷﻌﺎﺭﻯ ﺑﻠﻨﺪ ﺩﺭ ﻣﺪﺡ ﺍﺋﻤﻪ (ﻉ) ﻧﻴﺰﺩﺍﺭﺩ.
۲- ﺍﺑﻦ ﺍﺑﻰ ﺍﻟﺤﺪﻳﺪ, ﺷﺮﺡ ﻧﻬﺞ ﺍﻟﺒﻠﺎﻏﻪ , ﺝ 10, ﺹ 21

 

 رسول اكرم صلى الله عليه و آله:

اِنَّ البَيتَ اِذا كَثُرَ فيهِ تِلاوَةُ القُرآنِ كَثُرَ خَيرُهُ وَ اتَّسَعَ اَهلُهُ وَ اَضاءَ لاَهلِ السَّماءِ كَما تُضى ءُ نُجومُ السَّماءِ لاَهلِ الدُّنيا؛

خانه اى كه در آن قرآن فراوان خوانده شود، خير آن بسيار گردد و به اهل آن وسعت داده شود و براى آسمانيان بدرخشد چنان كه ستارگان آسمان براى زمينيان مى درخشند.

كافى(ط-الاسلامیه) ج2، ص610

صلوات بر محمد و آل محمد علیهم السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 

سفیان ثوری حکایت می کند، در مکه مشغول طواف بودم، ناگاه مردی را دیدم که قدم از قدم برنمی داشت، مگر این که صلواتی می فرستاد. به آن شخص خطاب کردم: چرا تسبیح و تهلیل نمی کنی و اتصالًا صلوات می فرستی؟ آیا تو را در این خصوص حکایتی هست؟ گفت: تو کیستی خدا تو را بیامرزد؟ گفتم: من سفیان ثوری هستم. جواب داد: به جهت این که تو در اهل زمان خود غریبی، حکایت خود را به تو نقل می کنم.

سالی من در معیت پدرم سفر مکه نمودیم. در یکی از منازل پدرم مریض شد و با همان مرض از دنیا رفت. صورتش سیاه شد و چشمانش کبود و شکمش آماس کرد. من گریه کردم و به خود گفتم که پدرم در غربت فوت کرد آن هم به این وضعیت، ناچار رویش را با لباسی پوشانیدم و همان ساعت خواب بر من غلبه کرد. در خواب شخصی را دیدم بی اندازه زیبا و خوش صورت بود و لباس های فاخر در برداشت. شخص مزبور نزد پدرم آمد و دستش را به صورت پدرم کشید؛ ناگهان صورتش سفیدتر از شیر شد و دستش را به شکم پدرم مسح کرد، به حال اوّلی برگشت و اراده نمود که برود. برخاستم و دامن عبای او را گرفتم و عرض کردم: ای سرورم! تو را قسم می دهم به خدایی که در همچو وقتی تو را بر سر بالین پدرم رسانید، تو کیستی؟

فرمود: مگر مرا نمی شناسی؟ من محمد رسول خدایم. پدر تو معصیت بسیار می نمود، الّا آن که به من بسیار صلوات می فرستاد. همین که این حالت به پدرت روی داد، مرا استغاثه نمود و من پناه می دهم به کسی که مرا صلوات زیاد بفرستد. پس من از خواب بیدار شدم، دیدم رنگ پدرم سفید شده و بدنش به حال اوّلی برگشته. این است از که از آن زمان به بعد من شب و روز به صلوات مداومت دارم. [1]

پی نوشت:

[1] . رنگارنگ، ج 2، ص 445 و 446

منبع : کارگر، رحیم، داستان ها و حکایت های حج، ص 120

ﻣﻘﺎﻡ ﻣﻌﻠﻢ

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ


ﺷﺨﺼﻰ ﺩﺭ ﻣﺪﻳﻨﻪ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺍﻯ ﺗﺎﺳﻴﺲ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺁﻣﻮﺯﺵ ﻛﻮﺩﻛﺎﻥ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺑﻮﺩ.
ﺭﻭﺯﻯ ﻳﻜﻰ ﺍﺯ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻥ ﺍﻣﺎﻡ ﺣﺴﻴﻦ (ﻉ) ﺑﻪ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻭﻯ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺁﻳﻪ ﺷﺮﻳﻔﻪ ﺍﻟﺤﻤﺪﻟﻠّﻪ ﺭﺏ ﺍﻟﻌﺎﻟﻤﻴﻦ ﺭﺍ ﺁﻣﻮﺧﺖ.
ﻭﻗﺘﻰ ﺑﻪ ﻣﻨﺰﻝ ﺑﺮﮔﺸﺖ ,ﺁﻳﻪ ﺭﺍ ﺗﻠﺎﻭﺕ ﻛﺮﺩ ﻭ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﺷﺪ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺍﻯ ﺍﺯ ﻣﻌﻠﻢ ﺁﻣﻮﺧﺘﻪ ﺍﺳﺖ.
ﺍﻣﺎﻡ ﺣﺴﻴﻦ (ﻉ) ﻫﺪﺍﻳﺎﻯ ﺯﻳﺎﺩﻯ ﺑﺮﺍﻯ ﻣﻌﻠﻢ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩ ﺑﻪ ﻃﻮﺭﻯ ﻛﻪ ﻣﻮﺟﺐ ﺷﮕﻔﺘﻰ ﻋﺪﻩ ﺍﻯ ﺍﺯ ﻳﺎﺭﺍﻥ ﺁﻥ ﺣﻀﺮﺕ ﮔﺮﺩﻳﺪ. ﺁﻧﻬﺎ ﻧﺰﺩ ﺍﻣﺎﻡ ﺁﻣﺪﻧﺪ ﻭ ﻋﺮﺽ ﻛﺮﺩﻧﺪ: ﺁﻳﺎ ﺁﻥ ﻫﻤﻪ ﭘﺎﺩﺍﺵ ﺑﻪ ﻣﻌﻠﻢ ﺭﻭﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺷﻤﺎ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺁﻣﻮﺯﺵ ﻳﻚ ﺁﻳﻪ , ﺍﻳﻦ ﻫﻤﻪ ﻫﺪﻳﻪ ﺑﺮﺍﻯ ﻣﻌﻠﻢ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻩ ﺍﻯ؟!
ﺣﻀﺮﺕ ﻓﺮﻣﻮﺩ: ﺁﻧﭽﻪ ﻛﻪ ﺩﺍﺩﻡ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺑﺮﺍﺑﺮﻯ ﻣﻰ ﻛﻨﺪ ﺑﺎ ﺍﺭﺯﺵ ﺁﻧﭽﻪ ﻛﻪ ﺍﻭ ﺑﻪ ﭘﺴﺮﻡ ﺁﻣﻮﺧﺘﻪ ﺍﺳﺖ.
ﺍﻳﺸﺎﻥ ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﻛﺎﺭ ﺍﺭﺯﺵ ﻭﺍﻟﺎﻯ ﻣﻌﻠﻢ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﻤﺎﻣﻰ ﻳﺎﺭﺍﻥ ﻭ ﭘﻴﺮﻭﺍﻥ ﺧﻮﺩﮔﻮﺷﺰﺩ ﻧﻤﻮﺩ.

ﺗﻔﺴﻴﺮ ﺑﺮﻫﺎﻥ , ﺝ 1, ﺹ 43 , ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ , ﺝ 1, ﺹ 71.


امام امیرالمؤمنین علیه السلام می فرمایند:

«قم عن مجلسک لابیک ومعلمک ولو کنت امیرا; 

از جای خود برای پدر و آموزگارت برخیز، اگر چه فرمانروا باشی .»


مستدرک الوسائل، ج 15، ص 203

از گناه بترس

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 

حضرت علی علیه السلام مردی را دید که آثار ترس و خوف در سیمایش آشکار است.

از او پرسید: چرا چنین حالی به تو دست داده است؟ مرد جواب داد: من از خدای می ترسم.

امام فرمود: بنده خدا! (نمی خواهد از خدا بترسی) از گناهانت بترس و نیز به خاطر ظلم هایی که درباره بندگان خدا انجام داده ای. از عدالت خدا بترس و آنچه را که به صلاح تو نهی کرده است، در آن نافرمانی نکن، آن گاه از خدا نترس؛ زیرا او به کسی ظلم نمی کند و هیچ گاه بدون گناه کسی را کیفر نمی دهد.

منبع : داستان های بحارالانوار جلد دوم، به نقل از بحارالانوار، ج 70، ص 392

لقمه‌ حرام چگونه ایمان را نابود می کند؟

 

ﺑِﺴْﻢِ ﺍﻟﻠّﻪِ ﺍﻟْﺮﱠﱠﺣْﻤﻦِ ﺍﻟْﺮﱠﱠﺣﻴﻢْ

 

 شریک بن عبدالله نخعی از دانشمندان معارف اسلامی در قرن دوم بود، مهدی عباسی خلیفه سوم عباسی که از علم و هوش شریک اطلاع داشت، او را به حضور طلبید و اصرار کرد منصب قضاوت را قبول کند. او که می‌دانست قضاوت در دستگاه طاغوتی عباسیان گناه بزرگی است، قبول نکرد، مهدی عباسی اصرار کرد حال که منصب قضا را قبول نمی کنی، معلم فرزندانش گردد.

شریک بن عبدالله به شکلی از زیر بار این پیشنهاد نیز خارج شد و نپذیرفت تا اینکه روزی خلیفه عباسی به وی گفت: من به تو سه پیشنهاد می‌دهم که حتماً باید یکی از آن‌ها را بپذیری: 1- قضاوت 2- آموزگاری 3- امروز مهمان من باشی و بر سر سفره‌ام بنشینی.
شریک تأملی کرد، سپس گفت: اکنون که به انتخاب یکی از این سه کار مجبور هستم، ترجیح می‌دهم که مورد سوم را بپذیرم. خلیفه قبول کرد، به آشپز خود دستور داد، لذیذترین غذاها را آماده کند و از شریک به بهترین وضع ممکن پذیرائی نماید. پس از آماده شدن غذا، شریک که تا آن روز از آن غذاهای لذیذ و گوناگون نخورده بود، با حرص و ولع از آن‌ها خورد، در همین حال یکی از نزدیکان خلیفه گفت: همین روزها شریک هم منصب قضاوت را می‌پذیرد و هم منصب آموزگاری فرزندان شما را و اتفاقاً همین‌طور هم شد و او عهده‌دار هر دو مقام گردید، از طرف دستگاه عباسی، حقوق و ماهیانه مناسبی برایش معین گردید، روزی شریک با متصدی پرداخت حقوق، حرفش شد، متصدی به او گفت: مگر گندم به ما فروخته‌ای که این همه توقع داری!؟
شریک جواب داد: چیزی به مراتب بالاتر از گندم به شما فروخته‌ام، من دینم را به شما فروخته‌ام!

آری غذای حرام و لقمه ناپاک، آن‌چنان قلب او را تیره و تار کرد که او به راحتی جزء درباریان دستگاه ظلم گردید و به این ترتیب انسان خوبی بر اثر غذای حرام، دین خود را فروخت و عاقبت به شر شد.1

لقمه کآید از طریق مشتبه
خاک خور خاک و بر آن دندان منه
_________________
1. با اقتباس و ویراست از کتاب داستان دوستان

 

وَلَا تَشْتَرُوا بِـَايَتِى ثَمَنًا قَلِيلًا مائده/44
و آیات مرا به بهای ناچیزی نفروشید!

کودک ﺳﺨﺎﻭﺕ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻣﺎﺩﺭ ﻣﻰ ﺁﻣﻮﺯﺩ

ﺑِﺴْﻢِ ﺍﻟﻠّﻪِ ﺍﻟْﺮﱠﱠﺣْﻤﻦِ ﺍﻟْﺮﱠﱠﺣﻴﻢْ

 

ﺩﺭ ﺗﺎﺭﻳﺦ ﻣﻰ ﺧﻮﺍﻧﻴﻢ ﻛﻪ ﺻﺎﺣﺐ ﺑﻦ ﻋﺒﺎﺩ, ﻣﺮﺩ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺑﺎ ﺳﺨﺎﻭﺗﻰ ﺑﻮﺩ.
ﺧﻮﺩﺵ ﮔﻔﺘﻪ ﺍﺳﺖ: ﻣﻦ ﺍﻳﻦ ﺳﺨﺎﻭﺕ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺁﻣﻮﺧﺘﻪ‌ﺍﻡ , ﺯﻳﺮﺍﻣﺎﺩﺭﻡ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﻛﻪ ﻣﻰ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺭﻭﺍﻧﻪ‌ﺍﻡ ﻛﻨﺪ, ﭘﻮﻟﻰ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﻰ ﺩﺍﺩﻭ ﻣﻰ ﮔﻔﺖ: ﺍﻳﻦ ﭘﻮﻝ ﺭﺍ ﺻﺪﻗﻪ ﺑﺪﻩ.
ﺍﻳﻦ ﻛﺎﺭ ﺍﻭ ﻣﻮﺟﺐ ﺷﺪ ﺗﺎ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺑﺨﺸﺶ ﺧﻮ ﺑﮕﻴﺮﻡ ﻭ ﺳﺨﻰ ﺷﻮﻡ.
ﺍﻭﺑﺎﺍﻳﻦ ﻛﺎﺭ ﺳﺎﺩﻩ ﺍﺵ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻓﻬﻤﺎﻧﺪ ﻫﻤﺎﻥ ﻃﻮﺭ ﻛﻪ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﻪ ﻓﻜﺮ ﺧﻮﺩ ﺑﺎﺷﻢ ,ﺑﺎﻳﺪ ﺑﻪ ﻓﻜﺮ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﻧﻴﺰ ﺑﺎﺷﻢ.

ﺗﺮﺑﻴﺖ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺍﺯ ﻧﻈﺮ ﺍﺳﻠﺎﻡ , ﺹ 8

 

پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم :

 الصَّدَقَةُ تَدْفَعُ الْبَلَاءَ وَ هِيَ أَنْجَحُ دَوَاءً وَ تَدْفَعُ الْقَضَاءَ وَ قَدْ أُبْرِمَ إِبْرَاماً وَ لَا يَذْهَبُ بِالْأَدْوَاءِ إِلَّا الدُّعَاءُ وَ الصَّدَقَة


صدقه بلا را برطرف مى‏ كند و مؤثرترينِ داروست. همچنين، قضاى حتمى را برمى‏ گرداند و درد و بيمارى‏ ها را چيزى جز دعا و صدقه از بين نمى ‏برد.

بحارالأنوار(ط-بیروت) ج 93، ص 137، ح 71

ﺩﺭ ﺍﻧﺪﻳﺸﻪ ﺳﺮﺍﻧﺠﺎﻡ


ﺑِﺴْﻢِ ﺍﻟﻠّﻪِ ﺍﻟْﺮﱠﱠﺣْﻤﻦِ ﺍﻟْﺮﱠﱠﺣﻴﻢْ


ﺳﻮﻳﺪ ﭘﺴﺮ ﻏﻔﻠﻪ ﻣﻰ ﮔﻮﻳﺪ:
ﭘﺲ ﺍﺯ ﺁﻧﻜﻪ ﺑﺮﺍﻯ ﺧﻠﺎﻓﺖ ﺍﻣﻴﺮﺍﻟﻤﺆﻣﻨﻴﻦ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﻴﻌﺖ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺷﺪ، ﺭﻭﺯﻯ ﺧﺪﻣﺖ ﺣﻀﺮﺕ ﺭﺳﻴﺪﻡ، ﺩﻳﺪﻡ ﺭﻭﻯ ﺣﺼﻴﺮ ﻛﻮﭼﻜﻰ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺧﺎﻧﻪ ﺟﺰ ﺁﻥ ﺣﺼﻴﺮ ﭼﻴﺰ ﺩﻳﮕﺮﻯ ﻧﻴﺴﺖ.
ﻋﺮﺽ ﻛﺮﺩﻡ: ﻳﺎ ﺍﻣﻴﺮﺍﻟﻤﺆﻣﻨﻴﻦ! ﺑﻴﺖ ﺍﻟﻤﺎﻝ ﺩﺭ ﺍﺧﺘﻴﺎﺭ ﺷﻤﺎﺳﺖ، ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺧﺎﻧﻪ ﺟﺰ ﺣﺼﻴﺮ ﭼﻴﺰ ﺩﻳﮕﺮﻯ ﺍﺯ ﻟﻮﺍﺯﻡ ﻧﻤﻰ ﺑﻴﻨﻢ. ﻓﺮﻣﻮﺩ:
ﭘﺴﺮ ﻏﻔﻠﻪ! ﺁﺩﻡ ﻋﺎﻗﻞ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﻯ ﻛﻪ ﺑﺎﻳﺪ ﺍﺯ ﺁﻧﺠﺎ ﻧﻘﻞ ﻣﻜﺎﻥ ﻛﻨﺪ، ﺍﺳﺒﺎﺏ ﻭ ﻭﺳﺎﻳﻞ ﺟﻤﻊ ﻧﻤﻰ ﻛﻨﺪ، ﻣﺎ ﻣﻨﺰﻝ ﺍﻣﻦ ﻭ ﺭﺍﺣﺘﻰ ﺩﺭ ﭘﻴﺶ ﺩﺍﺭﻳﻢ ﻛﻪ ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ ﺍﺳﺒﺎﺏ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺁﻧﺠﺎ ﻣﻰ ﻓﺮﺳﺘﻴﻢ ﻭ ﺑﻪ ﺯﻭﺩﻯ ﺑﻪ ﺳﻮﻯ ﺁﻥ ﻣﻨﺰﻝ ﻛﻮﭺ ﺧﻮﺍﻫﻴﻢ ﻛﺮﺩ.
ﺧﺮﻣﻲ ﺣﻤﻴﺪ، ۱۳۵۵ ﺩﺍﺳﺘﺎﻧﻬﺎﻳﻲ ﺍﺯ ﺍﻣﺎﻡ ﻋﻠﻲ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻠﺎﻡ

 

ﻳﻮﺷﻊ ﻭ ﺻﻔﻮﺭﺍﺀ

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم


ﺍﺯ ﺣﻀﺮﺕ ﺻﺎﺩﻕ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻠﺎﻡ ﻧﻘﻞ ﺷﺪﻩ ﻛﻪ ﺭﺳﻮﻝ ﺧﺪﺍ ﻓﺮﻣﻮﺩ: ﺩﺧﺘﺮ ﺷﻌﻴﺐ ﺻﻔﻮﺭﺍ ﻫﻤﺴﺮ ﺣﻀﺮﺕ ﻣﻮﺳﻰ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻠﺎﻡ ﺑﺮ ﻭﺻﻰ ﺍﻭ ( (ﻳﻮﺷﻊ) ) ﺧﺮﻭﺝ ﻛﺮﺩ، ﻳﻮﺷﻊ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﺳﻴﺮﻯ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺑﺮﺍﻯ ﺣﺮﻣﺖ ﻣﻮﺳﻰ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺧﻠﺎﺹ ﻛﺮﺩ، ﺟﻤﻌﻰ ﺑﻪ ﻳﻮﺷﻊ ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﻛﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺗﻨﺒﻴﻪ ﻭ ﺷﻜﻨﺠﻪ ﻛﻨﺪ ﺗﺎ ﻋﺒﺮﺕ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﺷﻮﺩ، ﻳﻮﺷﻊ ﮔﻔﺖ: ( (ﺍﺑﻌﺪ ﻣﻀﺎﺟﻌﻪ ﻣﻮﺳﻰ) ) ﺁﻳﺎ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻫﻤﺒﺴﺘﺮﻯ ﺣﻀﺮﺕ ﻣﻮﺳﻰ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺷﻜﻨﺠﻪ ﻛﻨﻢ؟
ﺳﭙﺲ ﺭﺳﻮﻝ ﺧﺪﺍ ﻓﺮﻣﻮﺩ: ﻣﻰ ﺗﺮﺳﻢ ﻛﻪ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺩﺭﮔﺬﺷﺖ ﻣﻦ ﻳﻜﻰ ﺍﺯ ﻫﻤﺴﺮﺍﻧﻢ ﺑﻮﺻﻰ ﻣﻦ ﺧﺮﻭﺝ ﻧﻤﻮﺩﻩ ﻭ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺑﺠﻨﮕﺪ، ﻭﺻﻰ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻇﻔﺮ ﻳﺎﻓﺘﻪ ﻭ ﺍﺳﻴﺮﺵ ﻛﻨﺪ ﻭ ﺩﺭﺍﺳﺎﺭﺕ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺧﻮﺷﺮﻓﺘﺎﺭﻯ ﻛﻨﺪ.
ﺍﻳﻦ ﺧﺒﺮ ﺩﺭ ﻣﻴﺎﻥ ﺯﻧﺎﻥ ﺭﺳﻮﻝ ﺧﺪﺍ ﻓﺎﺵ ﺷﺪ، ﻫﻤﻪ ﭘﻴﺶ ﺭﺳﻮﻝ ﺧﺪﺍ ﺭﻓﺘﻪ ﻭ ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﻣﺎ ﭼﻨﻴﻦ ﺧﺒﺮﻯ ﺷﻨﻴﺪﻳﻢ، ﺑﺮﺍﻯ ﻣﺎ ﺩﻋﺎ ﻛﻦ ﻛﻪ ﭼﻨﻴﻦ ﻧﺒﺎﺷﻴﻢ، ﻓﺮﻣﻮﺩ: ( (ﻋﻠﻴﻜﻦ ﺑﺘﻘﻮﻯ ﺍﻟﻠﻪ ﻭ ﻟﺎ ﺗﺮﻛﺒﻦ ﺍﻟﺠﻤﻞ ﺑﻌﺪﻯ ﻭ ﻗﺮﻥ ﻓﻰ ﺑﻴﻮﺗﻜﻦ) ): ﺗﻘﻮﻯ ﭘﻴﺸﻪ ﻛﻨﻴﺪ ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺳﻮﺍﺭ ﺷﺘﺮ ﻧﺸﻮﻳﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﻫﺎﻯ ﺧﻮﺩ ﺑﻨﺸﻴﻨﻴﺪ.
ﺳﭙﺲ ﺣﻀﺮﺕ ﻓﺮﻣﻮﺩ: ﺑﺤﻖ ﺁﻥ ﺧﺪﺍﺋﻰ ﻛﻪ ﻣﺮﺍ ﺑﺮﺳﺎﻟﺖ ﻣﺒﻌﻮﺙ ﻧﻤﻮﺩ ﺟﺒﺮﺋﻴﻞ ﻣﺮﺍ ﺧﺒﺮ ﺩﺍﺩ ﻛﻪ: ( (ﺍﻥ ﺍﺻﺤﺎﺏ ﺍﻟﺠﻤﻞ ﻣﻠﻌﻮﻥ ﻋﻠﻰ ﻟﺴﺎﻥ ﻛﻞ ﻧﺒﻰ ﺑﻌﺜﻪ) ): ﺑﺪﺭﺳﺘﻰ ﻛﻪ ﺍﺻﺤﺎﺏ ﺟﻤﻞ ﻧﻔﺮﻳﻦ ﻭ ﻟﻌﻨﺖ ﺷﺪﻩ ﺍﻧﺪ ﺩﺭ ﺯﻣﺎﻥ ﻫﺮ ﭘﻴﻐﻤﺒﺮﻯ ﻛﻪ ﭘﻴﺶ ﺍﺯ ﻣﻦ ﻣﺒﻌﻮﺙ ﺷﺪﻩ ﺍﻧﺪ.


ﻣﺪﺭﻙ: ﻛﺎﻣﻞ ﺑﻬﺎﺋﻰ ﺝ 2 ﺹ 149 ﺗﺎﻟﻴﻒ ﺣﺴﻦ ﺑﻦ ﻋﻠﻰ ﺑﻦ ﻣﺤﻤﺪ ﻃﺒﺮﻯ ﻣﻌﺮﻭﻑ ﺑﻪ ﻋﻤﺎﺍﻟﺪﻳﻦ ﻃﺒﺮﻯ.
-قصه های اسلامی و تکه های تاریخی

 

عبداللَّه بن حسن بن علی بن أبیطالب علیه السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 

مادر وی دختِ شلیل بن عبداللّه بجلی برادر جریر بن عبداللَّه بود که این دو برادر رسول خدا صلی الله علیه و آله را درک کرده بودند.

شیخ مفید می گوید: وقتی مالک بن نسر کندی با شمشیر ضربتی بر سر مبارک امام حسین علیه السلام فرود آورد و او را ناسزا گفت! امام علیه السلام کلاهِ خود را انداخت و قطعه ای پارچه و کلاهی دیگر خواست و سر مبارک را با آن پارچه بست و کلاه را پوشید و بر آن عمّامه نهاد، شمر و همراهانش به جای خود بازگشتند.

پس از اندکی درنگ با همراهان خود بازگشت و اطراف حضرت حلقه زدند، عبداللَّه بن حسن که به سن بلوغ نرسیده بود از زنان حرم جدا شد و به سرعت خود را به عمو رساند و کنار حضرت ایستاد.

زینب کبری علیها السلام خود را به او رساند تا از رفتن وی جلوگیری کند، ولی نوجوان نپذیرفت. امام علیه السلام به خواهرش زینب فرمود: «إحْبِسیهِ یا اخَیة؛ خواهرم! عبداللَّه را با خود ببر و نگاه دار»، ولی عبداللَّه به شدت از این درخواست امتناع کرد و گفت: به خدا سوگند! از عمویم جدا نخواهم شد.

بحر بن کعب [1] با شمشیر بر حسین علیه السلام حمله ور شد، عبداللَّه نوجوان بر او بانگ زد: ای فرزند ناپاک! می خواهی عمویم را بکشی؟ بحر، شمشیر را بر حسین علیه السلام فرود آورد و عبداللّه دست خود را سپر کرد و دست مبارکش به پوست آویزان شد، صدا زد: یا امّاه! مادر کجایی؟ حسین علیه السلام، او را در آغوش کشید و فرمود:

«یابن أخی إصْبِر عَلی ما نَزَل بِک و احتَسِب فی ذلک الخیر، فإنَّ اللَّه یلحِقُک بآبائک الصالحین». [2]

«برادرزاده عزیزم! در آن چه برایت رخ داده صبر و شکیبایی کن و در انتظار پاداش نیک باش، خداوند تو را به نیای شایسته ات ملحق خواهد نمود».

آن گاه حسین علیه السلام دست های مبارکش را به آسمان بلند کرد و عرضه داشت:

«خدایا! این مردم را از باران رحمت و برکات زمین محروم گردان و اگر به آنان عمر طبیعی داده ای، به بلای تفرقه و پراکندگی مبتلایشان نما و هیچ گاه حُکام و فرمانروایان را از آنان خشنود نگردان، آنان ما را با وعده نُصرت و یاری به این دیار دعوت کردند، ولی سپس به جنگ با ما برخاسته و ما را قتل عام کردند».

ابوالفَرَج روایت کرده که: قاتل عبداللَّه، حرملة بن کاهن اسدی بوده است.

پی نوشت ها

[1]  وى از قبيله تيم بن ثعلبة بن عكابه بود. ابو مِخنَف روايت كرده كه در فصل تابستان از دستان او خونابه بيرون مى‏آمد و در زمستان دستان او مانند چوب، خشك مى‏شدند. تاريخ طبرى: 3/ 333؛ كامل: 4/ 77

[2]  تاريخ الطبرى: 5/ 451

منبع : یاران خورشید به قلم غلامرضا بهرامی

جای پای شیر

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

 

یکی از سرهنگان انوشیروان ، پادشاه ظالم ساسانی ، زنی زیبا در خانه داشت .
انوشیروان در آن زن طمع نموده و به قصد تجاوز به او در غیاب شوهرش به منزل وی آمد .
زن این جریان را بعدا به شوهر خویش رسانید ، بیچاره سرهنگ دید زنش را که از دست داده سهل است جانش نیز در خطر می باشد ، فورا زن خود را طلاق داد تا از عواقب آن مصون بماند .
هنگامی که این خبر به انوشیروان رسید آن سرهنگ را فورا احضار نموده و به او گفت : شنیده ام یک بوستان بسیار زیبایی داشته ای و اخیرا آن را رها کرده ای ، چرا ؟
سرهنگ پاسخ داد : چون جای پای شیر در آن بوستان دیدم ترسیدم مرا بدرد .
انوشیروان خندید و گفت : دگر آن شیر به آن بوستان نخواهد آمد . (1)
اصولا تاریخ سلاطین و حکام ستمگر همواره با این فجایع است ، در حوزه سلطنت و قدرت آنها آنجه را که اهمیت و امنیت ندارد جان و مال و شرف و ناموس ملت است و تازه آنچه که در داستان فوق نقل شده نمونه کوچکی از جنایات بسیاری است که در زندگی و سلطنت سلطانی رخ داده که او را به غلط ((عادل )) نامیده اند .

1- مسئله حجاب ، ص 30
حکایتها و هدایتها در آثار شهید مطهری - محمد جواد صاحبی

 

✅نجات شهید ثانی در بیابان توسّط امام زمان علیه‌السلام‌

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

 

✍شهید ثانی به همراه کاروانی در حال سفر بود. در بین راه به جایی به نام رمله رسیدند. شهید خواست به مسجدی که معروف است به جامع ابیض برود، بخاطر زیارت کردن انبیایی که در آنجا مدفون هستند. پس دید که در، قفل است و در مسجد هیچ کسی نیست.

پس دستش را بر روی قفل گذاشت و کشید. به اعجاز الهی در باز شد. او داخل شد و در آنجا مشغول به نماز و دعا گردید و بخاطر توجّه وی بسوی خداوند متعال، متوجّه حرکت کاروان نشد و از قافله جا ماند.

پس متوجّه شد که کاروان رفته و هیچ کسی از آنها نمانده است. نمی دانست چه کار باید بکند و در مورد رسیدن به آنها فکر می کرد، با توجّه به اینکه وسایل او نیز بار شتر بوده و همراه کاروان رفته است.

بنابراین شروع کرد پیاده به دنبال کاروان راه رفتن تا اینکه از پیاده راه رفتن خسته شد و به آنها نرسید و از دور هم آنها را ندید.
وقتی در آن وضعیّت سخت و دشوار گرفتار شده بود ناگهان مردی را دید که به طرف او می آمد، و آن مرد بر سوار استری بود. وقتی آن سوار به او رسید گفت: «پُشت سر من سوار شو.»

پس شهید ثانی را پشت خود سوار کرد و مثل برق در مدّت کوتاهی او را به کاروان رساند و او را از استر پیاده کرد و فرمود: «پیش دوستانت برو.» و او وارد کاروان شد.
شهید می گوید: «در جستجوی آن بودم که در بین راه او را ببینم ولی اصلاً او را ندیدم و قبل از آن هم ندیده بودم.»

📚 منبع : نجم الثاقب

عذاب دشمن علی ( ع )

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

 

ابن ابی یعفور ( یکی از شاگردان امام صادق ( ع ) می گوید : ما با ( خطاب جهنمی ) همنشین بودیم ، و او نسبت به آل محمد ( ص ) ، ناصبی شدید بود ( بسیار آنها را دشمن داشت ) و از دوستان ( نجده ) حروری ( رییس خوارج منسوب به قریه حروا ) به شمار می آمد .
خطاب ، بیمار شد و در بستر مرگ افتاد ، من به خاطر همنشینی سابق و تقیه ، به عیادت او رفتم ، دیدم بی هوش شده و در حال جان دادن است ، ناگاه شنیدم که می گفت :
مالی ولک یا علی : ( مرا به تو ای علی ( ع ) چه کار ؟ ) ( چرا با تو دشمنی کردم که اکنون کیفر سختش را بنگرم ) .
ابن ابی یعفور می گوید : بعدا به حضور امام صادق ( ع ) رفتم و ماجرای جان کندن و سخن خطاب را ، برای امام صادق ( ع ) بیان کردم .
آن حضرت ، دوباره فرمود : رآه ورب الکعبه : ( به خدای کعبه ، او علی ( ع ) را دید ) ( یعنی خطاب ، هنگام مرگ ، علی ( ع ) را دید ، و فهمید که دشمنی با آن حضرت ، چه باطن پرعذابی دارد .

 

 منبع : فروع کافی ، ج 3 ، ص 133 .

سعید بن عبدالله حنفی

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

 

سعید از بزرگان و نیایشگران شیعه در کوفه به شمار می رفت. او از کسانی بود که حامل نامه تعدادی از کوفیان به امام حسین علیه السلام بود امام حسین علیه السلام جواب نامه آنان را توسط سعید و هانی فرستاد و آنها روانه کوفه شدند و پس از این دو نفر امام حسین علیه السلام مسلم را به اتفاق قیس و عبدالرحمان به کوفه اعزام نمود..

زمانی که مسلم وارد کوفه شد و در منزل مختار فرود آمد، عابس و حبیب با مردم سخن گفتند و پس از آن دو سعید بن عبدالله بپا خاست و سوگند خورد که تصمیم گرفته به یاری امام حسین علیه السلام برخیزد و در راه آن بزرگوار جان نثاری کند، آن گاه مسلم نامه ای را توسط وی خدمت امام حسین علیه السلام ارسال کرد و سعید در ملازمت امام علیه السلام باقی ماند تا در رکاب حضرت به شهادت رسید.

زمانی که سپاهیان دشمن به سیدالشهداء نزدیک شدند، سعید بن عبدالله حنفی مقابل حضرت ایستاد و باران تیرها را از چپ و راست به جان خرید تا به حضرت اصابت نکند تا اینکه نقش بر زمین شد.[1]

آن گاه رو به امام حسین علیه السلام کرد و گفت: ای فرزند رسول خدا! آیا به پیمان خود وفا کردم؟ حضرت فرمود:

نَعَم انْت امامی فِی الْجَنَّة

آری؛ تو در بهشت، پیشاپیش من قرار داری.

سپس به شهادت رسید.

پی نوشت ها

[1] تاريخ طبرى: 3/ 328

منبع : یاران خورشید؛ ص199 , غلامرضا بهرامی

امام علی علیه السلام و کشف راز مسجد عدن

 بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

 

ابو بصیر از امام نقل می کند:

قومی خواستند در ساحل عدن مسجدی بسازند. امّا وقتی کار مسجد به پایان رسید، خراب شد و فرو ریخت. آن قوم، پیش ابو بکر آمدند او گفت: بنا را محکم بگیرید. ولی باز هم خراب شد. دوباره آمدند.

ابو بکر بالای منبر رفت و خطبه ای خواند و مردم را قسم داد که هر کس در این مورد چیزی می داند بگوید.

علی- علیه السّلام- فرمود: طرف راست و چپ قبله را حفر نمایید، دو قبر پیدا می شود که روی آنها سنگی است و در آن نوشته شده:

«من رضوی و خواهرم حیا، دختران تبّع پادشاه یمن، مردیم در حالی که به خدا شرک نورزیدیم».

پس آنها را در بیاورید و غسل دهید و کفن نمایید و بر آنها نماز بخوانید و دفن کنید. سپس مسجد را بنا کنید تا خراب نشود.

همین کار را کردند و از آن پس دیگر مسجد خراب نشد

« بحار: 41/ 297 حدیث 22»

منبع : جلوه های اعجاز معصومین علیهم السلام (ترجمه الخرائج و الجرائج)، قطب الدین راوندی، قم: 1378، ص158

راهب عرب

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 

طاووس يمانى گويد: سالى به حج رفتم، خواستم ميان صفا و مروه حج كنم؛ چون به كوه صفا رسيدم، جوانى را با جامه‏اى كهنه ديدم كه آثار صالحان را در روى او مشاهده مى‏شد. چون چشمش بر كعبه افتاد، رو به آسمان كرد و گفت: «أنا عريان، كما ترى، أنا جائع كما ترى، فيما ترى يا من يَرى ولا يُرى». لرزه بر اعضاى من افتاد، نگاه كردم، دو طبق ديدم كه از آسمان فرود آمد كه دو پارچه بر آن نهاده شده بود. طبق‏ها در پيش وى گذاشته شد. ميوه هايى بر آن طبق‏ها ديدم كه هرگز مثل آن نديده بودم. وى بر من نگريست و گفت: يا طاووس! گفتم: لبيك يا سيدى و تعجبم زياد شد از آن كه وى مرا شناخت. گفت:

تو را بدين حاجت هست؟ گفتم: به جامه حاجتم نيست؛ اما بدان چه كه در طبق است آرى. وى مشتى از آن به من داد، من آن را بر طرف جامه احرام بستم. آن گاه وى، يكى از آن پارچه‏ها را رداى خود ساخت و ديگرى را ازار خود كرد و آن كهنه كه داشت به صدقه داد و روى بر مروه نهاد و مى‏گفت: «رب اغفر وارحم وتجاوز عما تعلم وإنك أنت الأعزّ الاكرم»، من در عقب وى رفتم. شلوغى انبوه خلق ميان من و او جدايى افكند. يكى از صالحان را ديدم و از او پرسيدم كه آن جوان كيست؟ گفت: يا طاووس! تو او را نمى‏شناسى، او راهب عرب است، او مولانا زين العابدين على بن الحسين عليه السلام است.[i]

پی نوشت:

[i] . مصابيح القلوب، ص 128 و 129

 

منبع : کارگر، رحیم، داستان‏ها و حكايت‏هاى حج، ص 21