حاضر جوابی

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

ﺣﺎﺿﺮ ﺟﻮﺍﺑﻰ ﺩﺭ ﻛﺘﺎﺏ ﻗﺼﺺ ﺍﻟﻌﻠﻤﺎﺀ ﻧﻘﻞ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ: ﻭﻗﺘﻰ ﻣﺎﺩﺭ ﻫﻠﺎﻛﻮﺧﺎﻥ ﻣﻐﻮﻝ ﺍﺯ ﺩﻧﻴﺎ ﺭﻓﺖ ﻋﺎﻟﻤﻰ ﺍﺯ ﺁﺧﻮﻧﺪﻫﺎﻯ ﺩﺭﺑﺎﺭ ﺭﻭﻯ ﺭﺷﻚ ﻭ ﺣﺴﺪ ﺑﻪ ﻫﻠﺎﻛﻮﺧﺎﻥ ﮔﻔﺖ: ﺩﺭ ﻗﺒﺮ، ﻧﻜﻴﺮ ﻭ ﻣﻨﻜﺮ ﺍﺯ ﺍﻋﺘﻘﺎﺩﺍﺕ ﻭ ﺍﻋﻤﺎﻝ ﺳﺆ ﺍﻝ ﻣﻰ ﻛﻨﻨﺪ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﺷﻤﺎ ﺑﻰ ﺳﻮﺍﺩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺳﺮﺭﺷﺘﻪ ﺍﻯ ﺍﺯ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩﻥ ﻧﺪﺍﺭﺩ. ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺧﻮﺍﺟﻪ ﻧﺼﻴﺮﺍﻟﺪّﻳﻦ ﻃﻮﺳﻰ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻗﺒﺮ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺍﻭ ﻛﻨﻰ ﻛﻪ ﺑﺠﺎﻯ ﻣﺎﺩﺭﺕ ﺟﻮﺍﺏ ﻧﻜﻴﺮ ﻭ ﻣﻨﻜﺮ ﺭﺍ ﺑﮕﻮﻳﺪ! ﺟﻪ ﻧﺼﻴﺮ ﻛﻪ ﺣﻴﻠﻪ ﻭ ﺗﺮﻓﻨﺪ ﺁﻥ ﻋﺎﻟﻢ ﺩﺭﺑﺎﺭ ﺭﺍ ﻳﺎﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻓﻮﺭﺍً ﺑﻪ ﻫﻠﺎﻛﻮﺧﺎﻥ ﮔﻔﺖ: ﺍﻳﺸﺎﻥ ﺭﺍﺳﺖ ﻣﻰ ﮔﻮﻳﺪ: ﺍﻣّﺎ ﺳﺆ ﺍﻝ ﻧﻜﻴﺮ ﻭ ﻣﻨﻜﺮ ﺑﺮﺍﻯ ﻫﻤﻪ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﻫﻢ ﺳﺆ ﺍﻝ ﻣﻰ ﺷﻮﺩ. ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ ﻣﺮﺍ ﺑﺮﺍﻯ ﻗﺒﺮ ﺧﻮﺩ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭﻳﺪ ﻭ ﺍﻳﻦ ﻋﺎﻟﻢ ﺭﺍ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﻣﺎﺩﺭ ﺧﻮﺩ ﺩﺭ ﻗﺒﺮ ﻛﻨﻴﺪ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺳﺆ ﺍﻟﺎﺕ ﺟﻮﺍﺏ ﮔﻮﻳﺪ! ﭘﺲ ﻫﻠﺎﻛﻮﺧﺎﻥ ﻣﻐﻮﻝ ﺁﻥ ﻋﺎﻟﻢ ﺭﺍ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﻣﺎﺩﺭ ﺩﺭ ﻗﺒﺮ ﻛﺮﺩ!!!

نشریه ﻧﺼﻴﺤﺖ: ﺷﻤﺎﺭﻩ 6 13/7/1371، ﺹ 2

ﭘﻨﺪ  

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

ﺭﻭﺯﯼ ﭘﻴﺎﻣﺒﺮ ﺑﺮ ﺷﺘﺮ ﻋﻀﺒﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﺧﻄﺎﺑﻪ ﺍﯼ ﺍﻳﺮﺍﺩ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻓﺮﻣﻮﺩ: ﺍﯼ ﻣﺮﺩﻡ ﻣﺜﻞ ﺍﻳﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﺮﮒ ﺑﺮ ﻏﻴﺮ ﻣﺎ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻓﺮﻣﺎﻥ ﺣﻖ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻏﻴﺮ ﻣﺎﺳﺖ. ﻣﺜﻞ ﺍﻳﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﺮﺩﮔﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺗﺸﻴﻊ ﻣﯽ‌ﮐﻨﻴﻢ ﺑﻪ ﺳﻔﺮﯼ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﻧﺪ ﮐﻪ ﺑﺰﻭﺩﯼ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﻣﺎ ﺑﺎﺯ ﻣﯽ‌ﮔﺮﺩﻧﺪ، ﺍﺭﺛﻴﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻣﯽ‌ﺧﻮﺭﻳﻢ ﮔﻮﻳﯽ ﮐﻪ ﻣﺎ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﺟﺎﻭﺩﺍﻥ ﻫﺴﺘﻴﻢ، ﻫﺮ ﻣﻮﻋﻈﻪ ﺍﯼ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻳﻢ ﻭ ﺍﺯ ﻫﺮ ﺑﻠﺎﻳﯽ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺍﻳﻤﻦ ﻣﯽ‌ﺍﻧﮕﺎﺭﻳﻢ!
ﺧﻮﺷﺎ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺁﻧﭽﻪ ﺑﺪﺳﺖ ﻣﯽ‌ﺁﻭﺭﺩ ﺩﺭ ﻏﻴﺮ ﻣﻌﺼﻴﺖ ﻣﺼﺮﻑ ﮐﻨﺪ، ﺑﺎ ﻓﻘﻴﻬﺎﻥ ﻭ ﺣﮑﻴﻤﺎﻥ ﻧﺸﺴﺖ ﻭ ﺑﺮﺧﺎﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ، ﻭ ﺍﺯ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎﯼ ﭘﺴﺖ ﻭ ﺷﺮﻭﺭ ﺑﺪﻭﺭ ﺑﺎﺷﺪ.
ﺧﻮﺷﺎ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻧﻔﺲ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﺭ، ﺧﻠﻖ ﺧﻮﻳﺶ ﺭﺍ ﻧﻴﮏ ﻭ ﺑﺎﻃﻦ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺍﺻﻠﺎﺡ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺷﺮ ﺧﻮﻳﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﺎﺯ ﺩﺍﺭﺩ.
ﺧﻮﺷﺎ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺍﺿﺎﻓﯽ ﺍﻣﻮﺍﻝ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺍﻧﻔﺎﻕ ﻧﻤﺎﻳﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺍﺿﺎﻓﯽ ﺳﺨﻦ ﺍﻣﺴﺎﮎ ﻭﺭﺯﺩ، ﺳﻨﺖ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺮﻗﺮﺍﺭ ﻭ ﺑﺪﻋﺖ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻓﺮﻳﺐ ﻧﺪﻫﺪ.
ﺻﻔﺤﻪ439-کشکول شیخ بهایی

 

لبخند پیامبر صلی الله علیه و آله

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم 

روزی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله، به طرف آسمان نگاه می کرد، تبسمی نمود. شخصی به حضرت گفت:
یا رسول الله ما دیدیم به سوی آسمان نگاه کردی و لبخندی بر لبانت نقش بست، علت آن چه بود؟
رسول خدا فرمود:
- آری! به آسمان نگاه می کردم، دیدم دو فرشته به زمین آمدند تا پاداش عبادت شبانه روزی بنده با ایمانی را که هر روز در محل خود به عبادت و نماز مشغول می شد، بنویسند؛ ولی او را در محل نماز خود نیافتند. او در بستر بیماری افتاده بود.
فرشتگان به سوی آسمان بالا رفتند و به خداوند متعال عرض کردند:
ما طبق معمول برای نوشتن پاداش عبادت آن بنده با ایمان به محل نماز او رفتیم. ولی او را در محل نمازش نیافتیم، زیرا در بستر بیماری آرمیده بود.
خداوند به آن فرشتگان فرمود:
تا او در بستر بیماری است، پاداشی را که هر روز برای او هنگامی که در محل نماز و عبادتش بود، می نوشتید، بنویسید. بر من است که پاداش اعمال نیک او را تا آن هنگام که در بستر بیماری است، برایش در نظر بگیرم

بحارالانوار، ج 22، ص 83

عباسعلی فتاحی

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

 

عباسعلی فتاحی بچه دولت آباد اصفهان بود.سال شصت به شش زبان زنده ی دنیا تسلط داشت. تک فرزند خانواده هم بود.زمان جنگ اومد و گفت: مامان میخوام برم جبهه. مادر گفت: عباسم! تو عصای دستمی، کجا میخوای بری؟ عباسعلی گفت: امام گفته. مادرش گفت: اگه امام گفته برو عزیزم...

عباس اومد جبهه. خیلی ها می شناختنش. گفتند بذاریدش پرسنلی یا جای بی خطر تا اتفاقی براش نیفته. اما خودش گفت: اسم منو بنویس میخوام برم گردان تخریب. فکر کردند نمی دونه تخریب کجاست. گفتند:آقای عباسعلی فتاحی! تخریب حساس ترین جای جبهه است و کوچکترین اشتباه ، بزرگترین اشتباهه....
بالاخره عباسعلی با اصرار رفت تخریب و مدتها توی اونجا موند. یه روز شهیدخرازی گفت:چند نفر میخوام که برن پل چهل دهنه روی رودخونه دوویرج رو منفجر کنن. پل کیلومترها پشت سر عراقیها بود...
پنج نفر داوطلب شدند که اولینشون عباسعلی بود.قبل از رفتن حاج حسین خرازی خواستشون و گفت: " به هیچوقت با عراقیها درگیر نمیشید. فقط پل رو منفجر کنید و برگردید. اگر هم عراقیها فهمیدند و درگیر شدید حق اسیر شدن ندارین که عملیات لو بره... و تخریبچی ها رفتند...
یه مدت بعد خبر رسید تخریبچی ها برگشتند و پل هم منفجر نشده ، یکی شونم برنگشته... اونایی که برگشته بودند گفتند: نزدیک پل بودیم که عراقیها فهمیدن و درگیر شدیم. تیر خورد به پای عباسعلی و اسیر شد...
زمزمه لغو عملیات مطرح شد. گفتند ممکنه عباسعلی توی شکنجه ها لو بده. پسر عموی عباسعلی اومد و گفت: حسین! عباسعلی سنش کمه اما خیلی مرده ، سرش بره زبونش باز نمیشه. برید عملیات کنید...
عملیات فتح المبین انجام شد و پیروز شدیم. رسیدیم رودخانه دوویرج و زیر پل یه جنازه دیدیم که نه پلاک داشت و نه کارت شناسایی. سر هم نداشت. پسر عموی عباسعلی اومد و گفت: این عباسعلیه. گفتم سرش بره زبونش باز نمیشه... اسرای عراقی میگفتند: روی پل هر چه عباسعلی رو شکنجه کردند چیزی نگفته. اونا هم زنده زنده سرش رو بریدند....
جنازه اش رو آوردند اصفهان تحویل مادرش بدهند. گفتند به مادرش نگید سر نداره. وقت تشییع مادر گفت:صبر کنین این بچه یکی یه دونه من بوده ، تا نبینمش نمیذارم دفنش کنین. گفتن مادر بیخیال. نمیشه... مادر گفت: بخدا قسم نمیذارم. گفتند: باشه!ولی فقط تا سینه اش رو می تونین ببینین. یهو مادر گفت: نکنه میخواین بگین عباسم سر نداره؟ گفتند:مادر! عراقیها سر عباست رو بریدند. مادر گفت: پس میخوام عباسمو ببینم...
مادر اومد و کفن رو باز کرد. شروع کرد جای جای بدن عباس رو بوسیدن تا رسید به گردن. پنبه هایی که گذاشته بودن روی گلو رو کنار زد و خم شد رگهای عباس رو بوسید. و مادر شهید عباسعلی فتاحی بعد از اون بوسه دیگه حرف نزد...
راوی: محمد احمدیان از بچه های تفحص

بهترین لباس،تقوا

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم


روزی فقیری با لباس چر کین به نزد پادشاهی در آمد،
پادشاه گفت: »ای بی ادب! این مقدار هم نمی‌دانستی پادشاه از آمدن او روی در هم کشید. یکی از نزد یکان
که با لباس کثیف نزد سلاطین آمدن عیب است«
فقیر در پاسخ گفت: »با لباس چرکین از پیش پادشاهان
برگشتن، عیب دو چندان است.(۱) 

پادشاه را این سخن خوش آمد و او را خلعت فراوان بخشید.

هدایت
این حکایت تذکری است برای ما که بدانیم وقتی به
حرم ائمه اطهارو مکانهای مقدس مشرف می‌شویم،
اگر چه ظاهر و لباس پاک و معطر و آراسته داریم؛
اما با باطنی چر کین و آلودة به گناه، در محضرشان
قدم گذاشتهایم؛ پس طوری رفتار کنیم که نتیجهاش
پاک شدن باطن زشتمان باشد؛ چرا که ظاهر آراسته با
باطنی زیبا، شیرینی و لطف خاصی دارد و تقوا بهترین
لباس است.
1 .کشکول امامت 3/356 با اندکي تصرف

ٌ۲_ سوره اعراف ۲۶

حجت سنایی

از سر سیری!

بسم الله الرحمن الرحیم 

در داستان ها این طور آمده که روزی نادرشاه برای زیارت امام رضا علیه السلام با ملازمان خود به حرم مطهر مشرف می شد. سر راه خود شخصی را دید که اطراف صحن حرم نشسته بود. به او گفت: «به چه منظور اینجا نشسته ای؟» گفت: «از امام رضا درخواستی دارم». نادرشاه گفت: «هنوز نگرفته ای؟» زائر گفت: «نه». نادرشاه گفت: «چند روز است که اینجایی؟» گفت: «سه روز». نادرشاه گفت: «من می روم زیارت می کنم و ساعتی دیگر بر می گردم؛ چنانچه حاجت خود را از امام رضا نگرفته باشی، دستور می دهم گردنت را بزنند!»

زائر دست پاچه و درمانده شد. اما ساعتی بعد که نادرشاه برگشت، او حاجتش را گرفته بود! وقتی راز این مطلب را از نادرشاه پرسید، گفت: تو این چند روز داشتی با امام رضا بازی می کردی و از سر سیری، حاجت خود را از ایشان طلب می کردی. به خاطر همین موفق نبودی».

هدایت:

دوستان! کمی به دعاها و راز و نیازهایمان توجه کنیم. ظاهراً همین طور است که نمی توانیم حاجت خود را بگیریم. ما حتی در طلب حوائج مادی و آرزوی سلامتی بیماران که نیاز به آنها را احساس می کنیم نیز از سر عادت و شکم سیری از خدا طلب حاجت می کنیم، چه رسد به خطیرترین و حیاتی ترین حاجت خود که طلب مغفرت باشد. چرا که اگر گناهان مورد عفو و رحمت الهی قرار نگیرند، حیات اصلی و حقیقی ما به شدت مورد تهدید قرار می گیرد. اما اگر اضطرار و استیصال در وجود ما جای بگیرد، مثل انسان های عارف و روشن ضمیر که خطرات جدی و وحشتناک معاصی را می دیدند، آن وقت حال دعای ما فرق خواهد کرد؛ با چشمی اشکبار، قلبی دردمند و امیدوار و آهی سوزان به درگاه خدا خواهیم رفت.

عزیزان! کسب چنین حالتی در دعا فقط در تقوای خالصانه و توسل عاشقانه نهفته است.

امان - بهمن و اسفند ماه 1390، شماره 34

 

 

ﺍﻫﻤﻴﺖ ﻋﻴﺎﺩﺕ ﺍﺯ ﻣﺮﻳﺾ

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم
ﻣﺨﺎﻟﻒ ﻣﺤﺪّﺛﻴﻦ ﻭ ﻣﻮﺭّﺧﻴﻦ ﺩﺭ ﮐﺘﺎﺏ‌ﻫﺎﯼ ﻣﺨﺘﻠﻔﯽ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺍﻧﺪ:
ﭘﺲ ﺍﺯ ﺭﺣﻠﺖ ﺣﻀﺮﺕ ﺭﺳﻮﻝ ﺻﻠّﯽ ﺍﻟﻠّﻪ ﻋﻠﻴﻪ ﻭ ﺁﻟﻪ، ﻳﺎﺭﺍﻥ ﺣﻀﺮﺕ ﺍﻣﻴﺮﺍﻟﻤﺆﻣﻨﻴﻦ ﻋﻠﯽّ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻠﺎﻡ ﻧﺰﺩ ﺯﻳﺪ ﺑﻦ ﺍﺭﻗﻢ ﮐﻪ ﻳﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﺻﺤﺎﺏ ﺭﺳﻮﻝ ﺧﺪﺍ ﺻﻠﻮﺍﺕ ﺍﻟﻠّﻪ ﻋﻠﻴﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺟﺮﻳﺎﻥ ﻏﺪﻳﺮ ﺧﻢ ﻧﻴﺰ ﺣﻀﻮﺭ ﺩﺍﺷﺖ ﺁﻣﺪﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﮔﻮﺍﻫﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﻨﺪ؛ ﻭﻟﯽ ﭼﻮﻥ ﺍﻭ ﺍﺯ ﻃﺮﻑ ﺣﮑﻮﻣﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩ ﺍﺣﺘﻤﺎﻝ ﺧﻄﺮ ﻣﯽ‌ﺩﺍﺩ ﺍﺯ ﺑﻴﺎﻥ ﺣﻘﻴﻘﺖ ﻭ ﺟﺮﻳﺎﻥ ﻏﺪﻳﺮ ﺧﻮﺩﺩﺍﺭﯼ ﮐﺮﺩ.
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﮔﺬﺷﺖ ﻣﺪّﺗﯽ، ﻫﻤﻴﻦ ﺷﺨﺺ ﻣﺮﻳﺾ ﺷﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺑﺴﺘﺮ ﺑﻴﻤﺎﺭﯼ ﺍﻓﺘﺎﺩ، ﻭﻗﺘﯽ ﺍﻣﻴﺮﺍﻟﻤﺆﻣﻨﻴﻦ ﻋﻠﯽّ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻠﺎﻡ ﺷﻨﻴﺪ ﮐﻪ ﺯﻳﺪ ﺑﻦ ﺃﺭﻗﻢ ﻣﺮﻳﺾ ﺣﺎﻝ ﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﻋﻴﺎﺩﺕ ﻭ ﺩﻳﺪﺍﺭ ﺍﻭ ﺁﻣﺪ.
ﻫﻤﻴﻦ ﮐﻪ ﺯﻳﺪ ﺑﻦ ﺍﺭﻗﻢ ﭼﺸﻤﺶ ﺑﻪ ﺟﻤﺎﻝ ﻧﻮﺭﺍﻧﯽ ﺣﻀﺮﺕ ﺍﻓﺘﺎﺩ، ﮔﻔﺖ: ﻣﺮﺣﺒﺎ ﺑﻪ ﺍﻣﻴﺮ ﻣﺆﻣﻨﺎﻥ، ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﻦ ﻋﻴﺎﺩﺕ ﻣﯽ‌ﻧﻤﺎﻳﺪ، ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﮐﻪ ﻭﯼ ﻣﺎ ﺭﺍ ﻗﺒﻮﻝ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﻭ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺩﻟﮕﻴﺮ ﻭ ﺁﺯﺭﺩﻩ ﺧﺎﻃﺮ ﻣﯽ‌ﺑﺎﺷﺪ.
ﺍﻣﺎﻡ ﻋﻠﯽّ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻠﺎﻡ ﻓﺮﻣﻮﺩ: ﺍﯼ ﺯﻳﺪ! ﺁﻥ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎ ﺑﻪ ﻭﺟﻮﺩ ﺁﻭﺭﺩﯼ ﻫﺮﮔﺰ ﻣﺎﻧﻊ ﺁﻥ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﺎ ﺷﺮﻁ ﺍﻧﺴﺎﻧﻴّﺖ ﻭ ﺣﻖّ ﺩﻭﺳﺘﯽ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻧﻤﻮﺩﻩ؛ ﻭ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺑﻴﻤﺎﺭﯼ ﻋﻴﺎﺩﺕ ﻧﮑﻨﻴﻢ. ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺍﻓﺰﻭﺩ: ﻫﺮﮐﺲ ﻣﺮﻳﻀﯽ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﺿﺎﯼ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻋﻴﺎﺩﺕ ﮐﻨﺪ، ﺗﺎ ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﻣﺮﻳﺾ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ، ﺩﺭ ﺳﺎﻳﻪ ﺭﺣﻤﺖ ﻭ ﻟﻄﻒ ﺍﻟﻬﯽ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻗﺮﺍﺭ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺩﺍﺷﺖ. ﻭ ﭼﻮﻥ ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ ﺑﺮﺧﻴﺰﺩ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻧﺰﺩ ﻣﺮﻳﺾ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺭﻭﺩ، ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻣﺘﻌﺎﻝ ﻫﻔﺘﺎﺩ ﻫﺰﺍﺭ ﻣﻠﮏ ﺭﺍ ﻣﺄﻣﻮﺭ ﻣﯽ‌ﻧﻤﺎﻳﺪ ﺗﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭ ﺩﺭﻭﺩ ﻭ ﺗﺤﻴّﺖ ﻓﺮﺳﺘﻨﺪ؛ ﻭ ﻣﺸﻤﻮﻝ ﺭﺣﻤﺖ ﺍﻟﻬﯽ ﻗﺮﺍﺭ ﻣﯽ‌ﮔﻴﺮﺩ. ﺳﭙﺲ ﺍﻓﺰﻭﺩ: ﺍﯼ ﺯﻳﺪ! ﻣﻦ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﮐﻪ ﭼﻨﻴﻦ ﻓﻀﻴﻠﺘﯽ ﺷﺎﻣﻞ ﺣﺎﻟﻢ ﮔﺮﺩﺩ؛ ﻭ ﺑﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﺟﻬﺖ ﺍﺯ ﺗﻮ ﻋﻴﺎﺩﺕ ﮐﺮﺩﻡ. (1)

(1) ﻣﺴﺘﺪﺭﮎ ﺍﻟﻮﺳﺎﺋﻞ: ﺝ 2، ﺡ 3، ﺩﻋﺎﺋﻢ ﺍﻟﺎ ﺳﻠﺎﻡ: ﺝ 1، ﺹ 218، ﺑﺤﺎﺭﺍﻟﺎﻧﻮﺍﺭ: ﺝ 81، ﺹ 228، ﺡ 41

ﻏﻢ، ﺍﺭﺯﺵ ﺩﻧﻴﺎ

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

ﺯﻳﺘﻮﻥ ﮐﻠﻴﻢ، ﻣﺮﺩﯼ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺳﺎﺣﻞ ﺩﺭﻳﺎ ﺩﻳﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺩﻧﻴﺎ ﻣﺤﺰﻭﻥ ﻭ ﻏﻤﮕﻴﻦ ﺑﻮﺩ، ﺑﻪ ﻭﯼ ﮔﻔﺖ: ﺍﯼ ﺟﻮﺍﻧﻤﺮﺩ، ﭼﺮﺍ ﻏﻤﮕﻴﻨﯽ؟ ﺍﮔﺮ ﺛﺮﻭﺕ ﺯﻳﺎﺩﯼ ﺩﺍﺷﺘﯽ ﻭ ﺑﺮ ﮐﺸﺘﯽ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﯼ ﻭ ﮐﺸﺘﯽ ﺗﻮ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﻣﯽ‌ﺷﺪ ﻭ ﺗﻮ ﻣﺸﺮﻑ ﺑﺮ ﻗﺘﻞ ﻣﯽ‌ﺷﺪﯼ، ﺁﻳﺎ ﻧﻬﺎﻳﺖ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺗﻮ، ﻧﺠﺎﺕ ﺧﻮﺩﺕ ﻫﺮﭼﻨﺪ ﺑﻪ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻥ ﺍﻣﻮﺍﻟﺖ ﻧﺒﻮﺩ؟ ﮔﻔﺖ: ﺁﺭﯼ، ﺯﻳﺘﻮﻥ ﮔﻔﺖ: ﺍﮔﺮ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﻋﺎﻟﻢ ﺑﻮﺩﯼ ﻭ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻗﺼﺪ ﻗﺘﻞ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﺮ ﺗﻮ ﭼﻴﺮﻩ ﻣﯽ‌ﺷﺪ، ﺁﻳﺎ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺗﻮ ﻧﺠﺎﺕ ﺍﺯ ﻭﯼ ﻫﺮﭼﻨﺪ ﺑﻪ ﺭﻓﺘﻦ ﺣﮑﻮﻣﺘﺖ ﻧﺒﻮﺩ؟ ﮔﻔﺖ: ﺁﺭﯼ، ﺯﻳﺘﻮﻥ ﮔﻔﺖ: ﺗﻮ ﻫﻤﺎﻥ ﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪ ﻭ ﻫﻤﺎﻥ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﻫﺴﺘﯽ. ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﺳﺨﻦ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﻳﺎﻓت


ﺻﻔﺤﻪ434-کشکول شیخ بهایی

ﭘﻴﺮﻣﺮﺩ ﺑﻬﺸﺘﻰ

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

ﺍﻧﺲ ﻣﻰ ﮔﻮﻳﺪ: ﺭﻭﺯﻯ ﺩﺭ ﻣﺤﻀﺮ ﺭﺳﻮﻝ ﺍﻛﺮﻡ (ﺹ) ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻳﻢ، ﺣﻀﺮﺕ ﺑﻄﺮﻓﻰ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩ ﻭ ﻓﺮﻣﻮﺩ: ﻋﻨﻘﺮﻳﺐ ﻣﺮﺩﻯ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺭﺍﻩ ﻣﻴﺂﻳﺪ ﻛﻪ ﺍﻫﻞ ﺑﻬﺸﺖ ﺍﺳﺖ. ﻃﻮﻟﻰ ﻧﻜﺸﻴﺪ ﻛﻪ ﭘﻴﺮﻣﺮﺩﻯ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﺍﻩ ﺭﺳﻴﺪ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﻴﻜﻪ ﺁﺏ ﻭﺿﻮﻯ ﺧﻮﻳﺶ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺩﺳﺖ ﺭﺍﺳﺖ ﺧﺸﻚ ﻣﻴﻜﺮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﺩﺳﺖ ﭼﭙﺶ ﻧﻌﻠﻴﻦ ﺧﻮﻳﺶ ﺭﺍ ﺁﻭﻳﺨﺘﻪ ﺑﻮﺩ.
ﭘﻴﺶ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺳﻠﺎﻡ ﻛﺮﺩ. ﻓﺮﺩﺍﻯ ﺁﻧﺮﻭﺯ ﻭ ﻫﻤﭽﻨﻴﻦ ﭘﺲ ﻓﺮﺩﺍ، ﺭﺳﻮﻝ ﺍﻛﺮﻡ (ﺹ) ﻫﻤﺎﻥ ﺟﻤﻠﻪ ﺭﺍ ﺗﻜﺮﺍﺭ ﻛﺮﺩ ﻭ ﻫﻤﭽﻨﻴﻦ ﭘﻴﺮﻣﺮﺩ ﺍﺯ ﺭﺍﻩ ﺁﻣﺪ. ﻋﺒﺪﺍﻟﻠﻪ ﺑﻦ ﻋﻤﺮﻭ ﺑﻦ ﻋﺎﺹ ﻛﻪ ﻫﺮ ﺳﻪ ﺭﻭﺯ ﺩﺭ ﻣﺠﻠﺲ ﺣﻀﻮﺭ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺳﺨﻦ ﻧﺒﻰ ﮔﺮﺍﻣﻰ ﺭﺍ ﺷﻨﻴﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺗﺼﻤﻴﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﺑﺎ ﻭﻯ ﺗﻤﺎﺱ ﺑﮕﻴﺮﺩ ﻭ ﺍﺯ ﻋﺒﺎﺩﺍﺕ ﻭ ﺍﻋﻤﺎﻝ ﺧﻴﺮﺵ ﺁﮔﺎﻩ ﮔﺮﺩﺩ ﻭ ﺑﺪﺍﻧﺪ ﭼﻪ ﭼﻴﺰ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻬﺸﺘﻰ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﻭ ﺑﺎﻋﺚ ﺭﻓﻌﺖ ﻣﻌﻨﻮﻳﺶ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ.
ﺍﺯ ﭘﻰ ﺍﻭ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﻭ ﺑﺎ ﻭﻯ ﮔﻔﺖ ﻣﻦ ﺍﺯ ﭘﺪﺭﻡ ﻗﻬﺮ ﻛﺮﺩﻩ‌ﺍﻡ ﻭ ﻗﺴﻢ ﻳﺎﺩ ﻧﻤﻮﺩﻩ‌ﺍﻡ ﻛﻪ ﺳﻪ ﺷﺒﺎﻧﻪ ﺭﻭﺯ ﺑﻤﻠﺎﻗﺎﺗﺶ ﻧﺮﻭﻡ ﺍﮔﺮ ﻣﻮﺍﻓﻘﺖ ﻣﻴﻜﻨﻰ ﺑﻤﻨﺰﻝ ﺷﻤﺎ ﺑﻴﺎﻳﻢ ﻭ ﺍﻳﻦ ﻣﺪﺕ ﺭﺍ ﻧﺰﺩ ﺗﻮ ﺑﮕﺬﺭﺍﻧﻢ. ﭘﻴﺮﻣﺮﺩ ﻗﺒﻮﻝ ﻛﺮﺩ.
ﭘﺴﺮ ﻋﻤﺮﻭ ﺑﻦ ﻋﺎﺹ ﺑﺨﺎﻧﻪ ﺍﻭ ﺭﻓﺖ ﻭ ﻫﺮ ﺷﺐ ﺩﺭ ﺁﻧﺠﺎ ﺑﻮﺩ. ﻋﺒﺪﺍﻟﻠﻪ ﻣﻰ ﮔﻮﻳﺪ: ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺳﻪ ﺷﺐ ﻧﺪﻳﺪﻡ ﻛﻪ ﭘﻴﺮﻣﺮﺩ ﺑﺮﺍﻯ ﻋﺒﺎﺩﺕ ﺑﺮﺧﻴﺰﺩ ﻭ ﺍﻋﻤﺎﻝ ﻣﺨﺼﻮﺹ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﻫﺪ ﻓﻘﻂ ﻣﻮﻗﻌﻴﻜﻪ ﺩﺭ ﺑﺴﺘﺮ ﭘﻬﻠﻮ ﺑﻪ ﭘﻬﻠﻮ ﻣﻴﺸﺪ ﺫﻛﺮ ﺧﺪﺍ ﻣﻴﮕﻔﺖ. ﺍﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺐ ﺭﺍ ﻣﻴﺂﺭﻣﻴﺪ ﻭ ﭼﻮﻥ ﻓﺠﺮ ﻃﻠﻮﻉ ﻣﻴﻜﺮﺩ ﺑﺮﺍﻯ ﻧﻤﺎﺯ ﺻﺒﺢ ﺑﺮﻣﻴﺨﺎﺳﺖ، ﺍﻣﺎ ﺩﺭ ﻃﻮﻝ ﺍﻳﻦ ﻣﺪﺕ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﻛﺴﻰ ﺟﺰ ﺧﻴﺮ ﻭ ﺧﻮﺑﻰ ﺳﺨﻨﻰ ﻧﺸﻨﻴﺪﻡ. ﺳﻪ ﺷﺒﺎﻧﻪ ﺭﻭﺯ ﻣﻨﻘﻀﻰ ﺷﺪ ﻭ ﺍﻋﻤﺎﻝ ﭘﻴﺮﻣﺮﺩ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺩﺭ ﻧﻈﺮﻡ ﻧﺎﭼﻴﺰ ﺁﻣﺪ ﻛﻪ ﻣﻴﺮﻓﺖ ﺗﺤﻘﻴﺮﺵ ﻧﻤﺎﻳﻢ ﻭﻟﻰ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻧﮕﺎﻫﺪﺍﺷﺘﻢ. ﻣﻮﻗﻊ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﻰ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺘﻢ ﻛﻪ ﺑﻴﻦ ﻣﻦ ﻭ ﭘﺪﺭﻡ ﺗﻴﺮﮔﻰ ﻭ ﻛﺪﻭﺭﺗﻰ ﭘﺪﻳﺪ ﻧﻴﺎﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﺮﺍﻯ ﺍﻳﻦ ﻧﺰﺩ ﺗﻮ ﺁﻣﺪﻡ ﻛﻪ ﺳﻪ ﺭﻭﺯ ﻣﺘﻮﺍﻟﻰ ﺍﺯ ﻧﺒﻰ ﺍﻛﺮﻡ (ﺹ) ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﺍﺕ ﭼﻨﻴﻦ ﻭ ﭼﻨﺎﻥ ﺷﻨﻴﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ، ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﺸﻨﺎﺳﻢ ﻭ ﺍﺯ ﻋﺒﺎﺩﺍﺕ ﻭ ﺍﻋﻤﺎﻟﺖ ﺁﮔﺎﻩ ﮔﺮﺩﻡ. ﺍﻛﻨﻮﻥ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪﻡ ﻋﻤﻞ ﺑﺴﻴﺎﺭﻯ ﻧﺪﺍﺭﻯ، ﻧﻤﻴﺪﺍﻧﻢ ﭼﻪ ﭼﻴﺰ ﻣﻘﺎﻡ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺑﺎﻟﺎ ﺑﺮﺩﻩ ﻛﻪ ﭘﻴﺎﻣﺒﺮ ﮔﺮﺍﻣﻰ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﺍﺕ ﺳﺨﻨﺎﻧﻰ ﺁﻧﭽﻨﺎﻧﻰ ﮔﻔﺘﻪ ﺍﺳﺖ. ﭘﻴﺮﻣﺮﺩ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ ﺟﺰ ﺁﻧﭽﻪ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺩﻳﺪﻯ ﻋﻤﻠﻰ ﻧﺪﺍﺭﻡ. ﭘﺴﺮ ﻋﻤﺮﻭ ﺑﻦ ﻋﺎﺹ ﺍﺯ ﻭﻯ ﺟﺪﺍ ﺷﺪ ﻭ ﭼﻨﺪ ﻗﺪﻣﻰ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻧﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﭘﻴﺮﻣﺮﺩ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺍﻋﻤﺎﻝ ﻇﺎﻫﺮ ﻣﻦ ﻫﻤﺎﻥ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺩﻳﺪﻯ ﺍﻣﺎ ﺩﺭ ﺩﻟﻢ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻬﻴﭻ ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﻰ ﻛﻴﻨﻪ ﻭ ﺑﺪﺧﻮﺍﻫﻰ ﻧﻴﺴﺖ ﻭ ﻫﺮﮔﺰ ﺑﻪ ﻛﺴﻴﻜﻪ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻧﻌﻤﺘﻰ ﻋﻄﺎ ﻧﻤﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﺣﺴﺪ ﻧﺒﺮﺩﻩ ﺍﻡ. ﭘﺴﺮ ﻋﻤﺮﻭ ﺑﻦ ﻋﺎﺹ ﮔﻔﺖ: ﻫﻤﻴﻦ ﺣﺴﻦ ﻧﻴّﺖ ﻭ ﺧﻴﺮﺧﻮﺍﻫﻰ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﺸﻤﻮﻝ ﻋﻨﺎﻳﺎﺕ ﻭ ﺍﻟﻄﺎﻑ ﺍﻟﻬﻰ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﻭ ﻣﺎ ﻧﻤﻰ ﺗﻮﺍﻧﻴﻢ ﺍﻳﻦ ﭼﻨﻴﻦ ﭘﺎﻛﺪﻝ ﻭ ﺩﮔﺮ ﺩﻭﺳﺖ ﺑﺎﺷﻴﻢ.

 

ﻣﺠﻤﻮﻋﻪ ﻭﺭﺍﻡ، ﺟﻠﺪ ﺍﻭﻝ، ﺻﻔﺤﻪ 126

ارزش نماز اول وقت و آثار آن

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

 

آقای مصباح می گوید: آیت الله بهجت از مرحوم آقای قاضی رحمه اللّه نقل می کردند که ایشان می فرمود: ((اگر کسی نماز واجبش را اول وقتبخواند و به مقامات عالیه نرسد مرا لعن کند!و یا فرمودند: به صورت من تف بیندازد.)) 
اول وقت سرّ عظیمی است (حافِظُوا عَلَی الصَّلَواتِ)(1) 
- در انجام نمازها کوشا باشید.
خود یک نکته ای است غیر از (أَقیمُوا الصَّلوةَ)(2) 
- و نماز را بپا دارید.
و همین که نمازگزار اهتمام داشته باشد و مقیّد باشد که نماز را اوّل وقت بخواند فی حدّ نفسه آثار زیادی دارد، هر چند حضور قلب هم نباشد.(3)

پینوشتها:

1- بقره ، آیه 238.
2- همان ، آیه 42.
3- در محضر بزرگان ، محسن غرویان ، ص 99

برخورد پسندیده امام مجتبی علیه السلام با همسایه یهودی

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

امام حسن مجتبی علیه السلام بسیار با گذشت و بزرگوار بود و از ستم دیگران چشم پوشی می کرد. بارها پیش می آمد که واکنش حضرت به رفتار ناشایست دیگران، سبب تغییر رویه فرد خطاکار می شد. در همسایگی ایشان، خانواده ای یهودی می زیستند. دیوار خانه یهودی، شکاف برداشته و نجاست از منزل او به خانه امام نفوذ کرده بود. مرد یهودی از این ماجرا با خبر شد. روزی زن یهودی برای درخواست نیازی به خانه آن حضرت رفت و دید که شکاف دیوار سبب شده است که دیوار خانه امام نجس شود. بی درنگ، نزد شوهرش رفت و او را آگاه ساخت. مرد یهودی نزد حضرت آمد و از سهل انگاری خود پوزش خواست و از اینکه امام، در این مدت سکوت کرده و چیزی نگفته بود، شرمنده شد. امام برای اینکه او بیش تر شرمنده نشود، فرمود: «از جدم رسول خدا(ص) شنیدم که گفت به همسایه مهربانی کنید». یهودی با دیدن گذشت و برخورد پسندیده ایشان به خانه اش برگشت و دست زن و بچه اش را گرفت و نزد امام آمد و از ایشان خواست تا آنان را به دین اسلام درآورد.

منبع : شهیدی، محمد حسن، تحفة الواعظین، ج۲، ص۱۰۶

ﻋﻨﺎﻳﺖ ﺳﻴّﺪﺍﻟﺸﻬﺪﺍ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴّﻠﺎﻡ

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

 

ﻣﺮﺣﻮﻡ ﺁﻳﺖ ﺍﻟﻠّﻪ ﺷﻴﺦ ﺟﻌﻔﺮ ﺷﻮﺷﺘﺮﻯ ﺭﺣﻤﻪ ﺍﻟﻠﻪ ﻋﻠﻴﻪ ﻣﻰ ﮔﻮﻳﺪ: در نجف ﺍﺷﺮﻑ ﺗﺤﺼﻴﻞ ﻋﻠﻮﻡ ﺩﻳﻨﻰ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭘﺎﻳﺎﻥ ﺑﺮﺩﻡ ﻭﺩﻭﺭﻩ ﻧﺸﺮ ﻋﻠﻢ ﻭ ﺍﻧﺬﺍﺭ ﻓﺮﺍ ﺭﺳﻴﺪ ﺑﻪ ﻭﻃﻦ ﺧﻮﺩ ﺑﺎﺯﮔﺸﺘﻪ ﻭ ﺑﻪ ﺍﺩﺍﺀ ﻭﻇﻴﻔﻪ ﭘﺮﺩﺍﺧﺘﻢ ﻭ ﻃﺒﻘﺎﺕ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻓﻬﻢ ﺁﻧﻬﺎ ﻫﺪﺍﻳﺖ ﻣﻰ ﻛﺮﺩﻡ ﻭ ﭼﻮﻥ ﺩﺭ ﺁﺛﺎﺭ ﻣﺘﻌﻠّﻘﻪ ﺑﻪ ﻭﻋﻆ ﻭ ﻣﺼﻴﺒﺖ ﺗﻮﺍﻧﺎﻳﻰ ﻭﺍﻃّﻠﺎﻉ ﻛﺎﻣﻞ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ ﺩﺭ ﺍﻳّﺎﻡ ﻣﺎﻩ ﻣﺒﺎﺭﻙ ﺭﻣﻀﺎﻥ ﻭ ﺭﻭﺯﻫﺎﻯ ﺟﻤﻌﻪ ﺗﻔﺴﻴﺮ ﺻﺎﻓﻰ ﺭﺍ ﺑﺎﻟﺎﻯ ﻣﻨﺒﺮ ﻣﻰ ﺑﺮﺩﻡ ﻭ ﺩﺭ ﺍﻳّﺎﻡ ﻋﺎﺷﻮﺭﺍ ﺭﻭﺿﺔ ﺍﻟﺸﻬﺎﺩﻩ ﻣﺮﺣﻮﻡ ﻣﻠﺎّ ﺣﺴﻴﻦ ﻛﺎﺷﻔﻰ ﺭﺣﻤﻪ ﺍﻟﻠﻪ ﻋﻠﻴﻪ ﻭ ﺍﺯ ﺭﻭﻯ ﺁﻧﻬﺎ ﺑﺮﺍﻯ ﻣﺮﺩﻡ ﻣﻮﻋﻈﻪ ﻭ ﻣﺼﻴﺒﺖ ﺑﻴﺎﻥ ﻣﻰ ﻛﺮﺩﻡ ﻭ ﻧﻤﻰ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻢ ﺍﺯ ﺣﻔﻆ ﻣﻄﺎﻟﺐ ﺭﺍ ﺑﮕﻮﻳﻢ.
ﻳﻜﺴﺎﻝ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﺭﻭﻳّﻪ ﮔﺬﺷﺖ ﻭ ﻣﺎﻩ ﻣﺤﺮّﻡ ﻧﺰﺩﻳﻚ ﺷﺪ. ﺷﺒﻰ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﮔﻔﺘﻢ: ﺗﺎ ﻛﻰ ﻛﺘﺎﺏ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﺎﺷﻢ؟ ﺍﻧﺪﻳﺸﻪ ﻛﺮﺩﻡ ﺗﺪﺑﻴﺮﻯ ﻛﻨﻢ ﺗﺎ ﺍﺯ ﻛﺘﺎﺏ ﻣﺴﺘﻐﻨﻰ ﮔﺮﺩﻡ. ﺁﻧﻘﺪﺭ ﻓﻜﺮ ﻛﺮﺩﻡ ﻛﻪ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﻡ ﻭ ﺧﻮﺍﺑﻢ ﺑﺮﺩ.
ﺩﺭ ﻋﺎﻟﻢ ﺭﺅ ﻳﺎ ﻣﺸﺎﻫﺪﻩ ﻧﻤﻮﺩﻡ ﺩﺭ ﻛﺮﺑﻠﺎ ﻫﺴﺘﻢ ﻭﺍﻳّﺎﻣﻰ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﻣﻮﻛﺒﻬﺎﻯ ﺣﺴﻴﻨﻰ ﺩﺭ ﺁﻧﺠﺎﺳﺖ ﻭ ﺧﻴﻤﻪ ﻫﺎﻯ ﺁﻧﺤﻀﺮﺕ ﺑﺮﭘﺎﺳﺖ ﻭ ﻟﺸﻜﺮ ﺩﺷﻤﻦ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺁﻧﻬﺎﺳﺖ. ﻣﻦ ﻭﺍﺭﺩ ﭼﺎﺩﺭ ﻣﺨﺼﻮﺹ ﺳﻴّﺪﺍﻟﺸّﻬﺪﺍﺀ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻠﺎﻡ ﺷﺪﻡ ﻭ ﺑﺮ ﺁﻥ ﺍﻣﺎﻡ ﺳﻠﺎﻡ ﻛﺮﺩﻡ. ﻣﺮﺍ ﻧﺰﺩ ﺧﻮﺩ ﺟﺎﻯ ﺩﺍﺩﻧﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺣﺒﻴﺐ ﺑﻦ ﻣﻈﺎﻫﺮ ﻓﺮﻣﻮﺩ: ﺍﻳﻦ ﻣﻬﻤﺎﻥ ﻣﺎﺳﺖ. ﺁﺏ ﻛﻪ ﻧﺪﺍﺭﻳﻢ ﻭﻟﻰ ﺁﺭﺩ ﻭﺭﻭﻏﻦ ﻫﺴﺖ. ﺑﺮﺧﻴﺰ ﻭ ﺧﻮﺭﺍﻛﻰ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﻛﻦ ﻭ ﻧﺰﺩ ﺍﻭ ﺑﻴﺎﻭﺭ. ﺣﺒﻴﺐ ﺑﺮﺧﺎﺳﺖ ﻭ ﻏﺬﺍﻳﻰ ﺗﻬﻴّﻪ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﻣﻦ ﮔﺬﺍﺷﺖ. ﭼﻨﺪ ﻟﻘﻤﻪ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻃﻌﺎﻡ ﺗﻨﺎﻭﻝ ﻧﻤﻮﺩﻡ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﻴﺪﺍﺭ ﺷﺪﻡ ﻭ ﺩﺭﻳﺎﻓﺘﻢ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺩﻗﺎﺋﻖ ﻭ ﺍﺷﺎﺭﺍﺕ ﻣﺼﺎﺋﺐ ﻭ ﻟﻄﺎﺋﻒ ﻭ ﻛﻨﺎﻳﺎﺕ ﺁﺛﺎﺭ ﺍﺋﻤﻪ ﻣﻄّﻠﻌﻢ ﺑﻪ ﻭﺟﻬﻰ ﻛﻪ ﭘﻴﺶ ﺍﺯ ﻣﻦ ﻛﺴﻰ ﻣﻄّﻠﻊ ﻧﺒﻮﺩﻩ ﻭ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺍﻳﻦ ﺍﻃّﻠﺎﻉ ﻭ ﺍﺣﺎﻃﻪ ﺍﻓﺰﻭﺩﻩ ﻣﻰ ﮔﺸﺖ ﺗﺎ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﻣﺎﻩ ﻣﺒﺎﺭﻙ ﺭﻣﻀﺎﻥ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﻡ ﻭﻋﻆ ﻭ ﺑﻴﺎﻥ ﺑﻪ ﻣﻘﺼﻮﺩ ﺧﻮﺩ ﺑﻄﻮﺭ ﻛﺎﻣﻞ ﺭﺳﻴﺪﻡ.


مجلهﻧﺼﻴﺤﺖ: ﺷﻤﺎﺭﻩ 89، ﺹ 2، 20/4/1373.
-داستان هایی از علماء

 

ﺑﻪ ﻳﺎﺩ ﺁﺗﺶ ﺟﻬﻨّﻢ

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم


ﺩﺭ ﺣﺎﻟﺎﺕ ﺣﻀﺮﺕ ﺁﻳﺔ ﺍﻟﻠّﻪ ﻣﺮﺣﻮﻡ ﻋﻠﺎّﻣﻪ ﺣﺎﺝ ﺷﻴﺦ ﻣﻬﺪﻯ ﻣﺎﺯﻧﺪﺭﺍﻧﻰ (ﻗﺪّﺱ ﺳﺮّﻩ ﺍﻟﺸّﺮﻳﻒ) ﺁﻣﺪﻩ ﺍﺳﺖ: ﺁﻥ ﻋﺎﻟﻢ ﺑﺰﺭﮔﻮﺍﺭ ﮔﺎﻫﻰ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻏﻔﻠﺖ ﻣﻰ ﻧﻤﻮﺩﻧﺪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺑﺎ ﭘﺴﺮ ﻭ ﺧﺎﺩﻣﺶ ﺑﻪ ﺧﺎﺭﺝ ﺍﺯ ﻣﺤﻴﻂ ﺷﻬﺮ ﻭ ﺩﺭ ﺑﻴﺎﺑﺎﻥ ﻣﻰ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ.
ﻣﺮﺣﻮﻡ ﻣﺎﺯﻧﺪﺭﺍﻧﻰ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﺩﻭ ﻧﻔﺮ ﻣﻰ ﮔﻔﺘﻪ ﺍﺳﺖ: ﺁﻳﺎ ﺍﺟﺮﺍﺀ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﻣﻦ ﻟﺎﺯﻡ ﺍﺳﺖ ﻳﺎ ﺧﻴﺮ؟ ﺁﻧﻬﺎ ﺟﻮﺍﺏ ﻣﻰ ﺩﺍﺩﻧﺪ: ﺑﻠﻰ، ﺍﻟﺒﺘﻪ ﻛﻪ ﻟﺎﺯﻡ ﺍﺳﺖ. ﺁﻧﮕﺎﻩ ﺁﻥ ﻣﺮﺣﻮﻡ ﻣﻰ ﮔﻔﺖ: ﻣﻦ ﻣﻘﺪﺍﺭﻯ ﻫﻴﺰﻡ ﺟﻤﻊ ﺁﻭﺭﻯ ﻣﻰ ﻛﻨﻢ. ﺷﻤﺎ ﻫﻢ ﻧﻴﺰ ﻣﻘﺪﺍﺭﻯ ﻫﻴﺰﻡ ﺟﻤﻊ ﻛﻨﻴﺪ. ﺁﻧﮕﺎﻩ ﻋﻠﺎّﻣﻪ ﻣﺎﺯﻧﺪﺍﺭﻧﻰ ﻫﻴﺰﻣﻬﺎ ﺭﺍ ﺁﺗﺶ ﺯﺩ. ﺩﺭ ﻫﻤﺎﻥ ﻭﻗﺖ ﻛﻪ ﺷﻌﻠﻪ ﻫﺎﻯ ﺁﺗﺶ ﻫﻴﺰﻡ ﺑﺮﺍﻓﺮﻭﺧﺘﻪ ﺍﻯ ﻣﻰ ﺷﺪ ﺩﺳﺘﻮﺭﻯ ﺩﺍﺩ: ﻣﺮﺍ ﺑﻪ ﺳﻮﻯ ﺁﺗﺶ ﺑﺒﺮﻳﺪ. ﭘﺴﺮ ﻭ ﺧﺎﺩﻡ، ﻣﺮﺣﻮﻡ ﻣﺎﺯﻧﺪﺍﺭﻧﻰ ﺭﺍ ﻛﺸﺎﻥ ﻛﺸﺎﻥ ﺑﻪ ﻧﺰﺩﻳﻜﻰ ﺁﺗﺶ ﻣﻰ ﺑﺮﺩﻧﺪ. ﻣﻌﻈﻢ ﻟﻪ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺩﻭ ﻣﻰ ﻓﺮﻣﻮﺩ: ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺣﺎﻝ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﮕﻮﻳﻴﺪ: ﺍﻯ ﭘﻴﺮﻣﺮﺩ ﮔﻨﺎﻫﻜﺎﺭ! ﺧﻴﺎﻝ ﻛﻦ ﺭﻭﺯ ﻗﻴﺎﻣﺖ ﺑﺮﭘﺎﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﻭﻋﺠﻴﺐ ﺗﺮ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺁﻧﻜﻪ ﺁﻥ ﻋﺎﻟﻢ ﺭﺑّﺎﻧﻰ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﻣﻰ ﺩﺍﺩ: ﺑﺎﺗﻮﺳﺮﻯ ﻣﻦ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﻮﻯ ﺁﺗﺶ ﺑﺒﺮﻳﺪ ﺑﻠﻜﻪ ﺳﻮﺯﺵ ﺁﺗﺶ ﻣﺮﺍ ﺑﻴﺪﺍﺭ ﻛﻨﺪ!!!


ﺍﺳﺮﺍﺭ ﺍﻟﺼﱠﱠﻠﺎﺓ ﺗﺒﺮﻳﺰﻯ، ﺹ 102

 ﻳﻮﺳﻒ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻠﺎﻡ ﻭ ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻥ

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺁﻧﻜﻪ ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻥ ﺑﺎ ﺣﻴﻠﻪ ﻳﻮﺳﻒ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻠﺎﻡ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺷﻬﺮ ﺑﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺯﺩﻧﺪ ﻭ ﺩﺭﻭﻥ ﭼﺎﻩ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻨﺪ؛ ﻭ ﭘﺪﺭ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻏﻢ ﻳﻮﺳﻒ ﺑﻪ ﺣﺰﻥ ﻭ ﮔﺮﻳﻪ ﺩﺍﺋﻤﻰ ﻭﺍﺩﺍﺭ ﻛﺮﺩﻧﺪ... ﺳﺎﻟﻬﺎ ﮔﺬﺷﺖ ﺗﺎ ﻓﻬﻤﻴﺪﻧﺪ ﺑﺮﺍﺩﺭﺷﺎﻥ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﻣﺼﺮ ﺷﺪ ﻭ ﺑﺎﻟﺎﺧﺮﻩ ﺑﺎ ﭘﺪﺭ ﻭ ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻥ ﻧﺰﺩﺵ ﺭﺳﻴﺪﻧﺪ. ﻳﻮﺳﻒ ﻉ ﻧﺨﺴﺘﻴﻦ ﺟﻤﻠﻪ ﺍﻯ ﺭﺍ ﻛﻪ ﮔﻔﺖ ﺍﻳﻦ ﺑﻮﺩ: (ﺧﺪﺍﻯ ﻣﻦ! ﺑﻪ ﻣﻦ ﺍﺣﺴﺎﻥ ﻛﺮﺩ ﻛﻪ ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺁﻭﺭﺩ. ) ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺍﺯ ﮔﺮﻓﺘﺎﺭﻯ ﭼﺎﻩ ﻭ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻟﺶ ﺑﺮﺩﮔﻰ ﺧﻮﺩ ﻧﺎﻣﻰ ﺑﻪ ﺯﺑﺎﻥ ﻧﻴﺎﻭﺭﺩ، ﻇﺎﻫﺮﺍ ﺍﺯ ﺭﻭﻯ ﺟﻮﺍﻧﻤﺮﺩﻯ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﻧﺨﻮﺍﺳﺖ ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻥ ﺭﺍ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﺯﺩﻩ ﻛﻨﺪ ﻭ ﺁﺯﺍﺭﻫﺎﺋﻰ ﺭﺍ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﺩﻳﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺍﻇﻬﺎﺭ ﻛﻨﺪ ﻭ ﺁﻥ ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﺗﻠﺦ ﺭﺍ ﺗﺠﺪﻳﺪ ﻧﻤﺎﻳﺪ.

ﺑﻌﺪ ﻓﺮﻣﻮﺩ: ﺍﻳﻦ ﺷﻴﻄﺎﻥ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻧﻢ ﺭﺍ ﻭﺍﺩﺍﺭ ﻛﺮﺩ ﺗﺎ ﺁﻥ ﺍﻋﻤﺎﻝ ﻧﺎﺑﺠﺎ ﺭﺍ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﻫﻨﺪ ﻭ ﻣﺮﺍ ﺑﻪ ﭼﺎﻩ ﺍﻓﻜﻨﻨﺪ ﻭ ﭘﺪﺭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻓﺮﺍﻕ ﻣﻦ ﻣﺒﺘﻠﺎ ﻛﻨﻨﺪ؛ ﺍﻣﺎ ﺧﺪﺍﻯ ﺳﺒﺤﺎﻥ ﺍﻳﻦ ﺍﺣﺴﺎﻥ ﺭﺍ ﻓﺮﻣﻮﺩ: ﻛﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻧﺎﺑﺠﺎﻯ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻣﻘﺪﻣﻪ ﻋﺰﺕ ﻭ ﺑﺰﺭﮔﻰ ﻣﺎ ﺧﺎﻧﺪﺍﻥ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩ! ﺍﻳﻦ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺑﺰﺭﮔﻮﺍﺭﻯ ﻳﻮﺳﻒ ﻉ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻇﺎﻟﻤﺎﻧﻪ ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻥ ﺭﺍ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺑﻪ ﺷﻴﻄﺎﻥ ﻣﻨﺴﻮﺏ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻣﻘﺼﺮ ﺍﺻﻠﻰ ﺩﺍﻧﺴﺖ ﺗﺎ ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻥ ﺷﺮﻣﻨﺪﻩ ﻧﺸﻮﻧﺪ ﻭ ﺭﺍﻩ ﻋﺬﺭﻯ ﺑﺮﺍﻯ ﻛﺎﺭﻫﺎﻯ ﺧﻮﻳﺸﺘﻦ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ. ﻓﺮﻣﻮﺩ: (ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﺮ ﺷﻤﺎ ﻣﻠﺎﻣﺘﻰ ﻧﻴﺴﺖ) ﻭ ﺍﺯ ﺟﺎﻧﺐ ﻣﻦ ﺁﺳﻮﺩﻩ ﺧﺎﻃﺮ ﺑﺎﺷﻴﺪ ﻛﻪ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﻋﻔﻮ ﻛﺮﺩﻡ ﻭ ﮔﺬﺷﺘﻪ‌ﻫﺎ ﺭﺍ ﻧﺎﺩﻳﺪﻩ ﻣﻰ ﮔﻴﺮﻡ ﻭ ﺍﺯ ﻃﺮﻑ ﺧﺪﺍﻯ ﺗﻌﺎﻟﻰ ﻧﻴﺰ ﻣﻰ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﺍﻳﻦ ﻧﻮﻳﺪ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﺑﺪﻫﻢ ﻭ ﺍﺯ ﻭﻯ ﺑﺨﻮﺍﻫﻢ ﻛﻪ (ﺧﺪﺍ ﻧﻴﺰ ﺍﺯ ﮔﻨﺎﻩ ﺷﻤﺎ ﺩﺭﮔﺬﺭﺩ ﺯﻳﺮﺍ ﺍﻭ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﺘﺮﻳﻦ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﺎﻥ ﺍﺳﺖ. ) (ﺁﺭﻯ ﺑﺪﻭﻥ ﺷﻚ ﻫﺮ ﻛﺲ ﺗﻘﻮﺍ ﻭ ﺻﺒﺮ ﭘﻴﺸﻪ ﺳﺎﺯﺩ(۱) ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﭘﺎﺩﺍﺵ ﻧﻴﻜﻮﻛﺎﺭﺍﻥ ﺭﺍ ﺗﺒﺎﻩ ﻧﻤﻰ ﻛﻨﺪ. (۲)
ﺩﺭﺳﻰ ﻛﻪ ﺣﻀﺮﺕ ﻳﻮﺳﻒ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻠﺎﻡ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﺑﺪﻳﻬﺎﻯ ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻥ ﺑﻪ ﻫﻤﮕﺎﻥ ﺩﺍﺩ، ﺍﺣﺴﺎﻥ ﻧﻴﻚ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﺑﺪﻯ ﻛﺮﺩﺍﺭ ﺁﻧﺎﻥ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺍﻧﺸﺎﺀ ﺍﻟﻠﻪ ﻣﺎ ﻫﻢ ﺑﺘﻮﺍﻧﻴﻢ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻥ ﺩﻳﻨﻰ ﺍﻳﻦ ﭼﻨﻴﻦ ﺑﺎﺷﻴﻢ.

۱- ﻣﻦ ﻳﺘﻖ ﻭ ﻳﺼﺒﺮ ﻓﺎﻥ ﺍﻟﻠﻪ ﻟﺎ ﻳﻀﻴﻊ ﺍﺟﺮ ﺍﻟﻤﺤﺴﻨﻴﻦ (ﺳﻮﺭﻩ ﻳﻮﺳﻒ، ﺁﻳﻪ، 9)

۲_  ﺗﺎﺭﻳﺦ ﺍﻧﺒﻴﺎﺀ، ﺹ 347 - 334.

 

علامه حلی و بوسه بر خاك پای امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف)

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

علامه حلی، از رجال برجسته و علمای بزرگوار شیعه، كسی است كه درباره اش نوشته اند: « در حالی كه كودك بود، به درجه اجتهاد رسید و مردم منتظر بودند كه به تكلیف برسد تا از او تقلید نمایند.»
.
علامه حلی، هر هفته از حله با پای پیاده به سوی كربلا راه می افتاد تا فضیلت زیارت امام حسین سلام الله علیه را در شب جمعه درك نماید. .

آن بزرگوار، طی سفری از حله به كربلا، به محضر نورانی امام عصرعجل الله تعالی فرجه الشریف می رسند، اما، حضرت را نمی شناسند. در طول مسیر، عصا از دست علامه به زمین می افتد. امام زمان ارواحنا فداء خم می شوند، عصای علامه را برمی دارند و به دست ایشان می دهند. .
در همین هنگام سوالی در ذهن علامه القا می شود و از محضر امام روحی و ارواح العالمین لتراب مقدمه فداه می پرسد:
- آیا در این عصر و زمان كه غیبت كبراست، می توان حضرت صاحب الامر عجل الله تعالی فرجه الشریف را دید یا نه؟

حضرت در پاسخ علامه می فرمایند: - چگونه صاحب الزمان را نمی توان دید و حال آن كه دست او هم اكنون در دست توست؟! به محض این كه علامه این پاسخ را می شنود، بی اختیار خود را به زمین می اندازد تا پای مبارك حضرت را ببوسد كه در این هنگام از كثرت شوق مدهوش می شود.

منبع:
تنكابنی، قصص العلما، ص 355

ﺍﺑﻮﺍﻳﻮﺏ ﺍﻧﺼﺎﺭﻯ  

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

ﻳﻜﻰ ﺍﺯ ﺍﺻﺤﺎﺏ ﺑﺰﺭﮒ ﭘﻴﺎﻣﺒﺮ ﺻﻠﻰ ﺍﻟﻠﻪ ﻋﻠﻴﻪ ﻭ ﺁﻟﻪ (ﺍﺑﻮﺍﻳﻮﺏ ﺍﻧﺼﺎﺭﻯ) ﺑﻮﺩ. ﻣﻮﻗﻌﻰ ﻛﻪ ﭘﻴﺎﻣﺒﺮ ﺻﻠﻰ ﺍﻟﻠﻪ ﻋﻠﻴﻪ ﻭ ﺁﻟﻪ ﺍﺯ ﻣﻜﻪ ﺑﻪ ﻣﺪﻳﻨﻪ ﻫﺠﺮﺕ ﻛﺮﺩﻧﺪ، ﻫﻤﻪ ﻗﺒﺎﻳﻞ ﻣﺪﻳﻨﻪ ﺗﻘﺎﺿﺎ ﻛﺮﺩﻧﺪ ﻛﻪ ﭘﻴﺎﻣﺒﺮ ﺻﻠﻰ ﺍﻟﻠﻪ ﻋﻠﻴﻪ ﻭ ﺁﻟﻪ ﺑﺮ ﺁﻧﺎﻥ ﻓﺮﻭﺩ ﺁﻳﺪ! ﭘﻴﺎﻣﺒﺮ ﺻﻠﻰ ﺍﻟﻠﻪ ﻋﻠﻴﻪ ﻭ ﺁﻟﻪ ﻓﺮﻣﻮﺩ: ﻫﺮ ﺟﺎ ﺷﺘﺮﻡ ﻧﺸﺴﺖ ﻫﻤﺎﻧﺠﺎ ﺭﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻛﻨﻢ. ﺗﺎ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﻧﺰﺩﻳﻚ ﺧﺎﻧﻪ ﻫﺎﻯ (ﺑﻨﻰ ﻣﺎﻟﻚ ﺑﻦ ﺍﻟﻨﺠﺎﺭ) ﺭﺳﻴﺪ ﺩﺭ ﻣﺤﻠﻰ ﻛﻪ ﺑﻌﺪﻫﺎ ﺩﺭﺏ ﻣﺴﺠﺪ ﭘﻴﺎﻣﺒﺮ ﺻﻠﻰ ﺍﻟﻠﻪ ﻋﻠﻴﻪ ﻭ ﺁﻟﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﮔﺮﻓﺖ، ﺷﺘﺮ ﺑﻪ ﺯﻣﻴﻦ ﻧﺸﺴﺖ. ﭘﺲ ﺍﺯ ﺍﻧﺪﻛﻰ ﺑﺮﺧﺎﺳﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩ، ﺑﺎﺯ ﺑﻪ ﻣﺤﻞ ﺍﻭﻝ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺯﻣﻴﻦ ﻧﺸﺴﺖ. ﻣﺮﺩﻡ ﻧﺰﺩ ﭘﻴﺎﻣﺒﺮ ﺻﻠﻰ ﺍﻟﻠﻪ ﻋﻠﻴﻪ ﻭ ﺁﻟﻪ ﺁﻣﺪﻧﺪ ﻭ ﻫﺮﻛﺲ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﺩﻋﻮﺕ ﻣﻰ ﻛﺮﺩ. ﺍﺑﻮﺍﻳﻮﺏ ﻓﻮﺭﻯ ﺧﻮﺭﺟﻴﻦ ﭘﻴﺎﻣﺒﺮ ﺻﻠﻰ ﺍﻟﻠﻪ ﻋﻠﻴﻪ ﻭ ﺁﻟﻪ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭘﺸﺖ ﺷﺘﺮ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺧﻮﺩ ﺑﺮﺩ. ﭘﻴﺎﻣﺒﺮ ﺻﻠﻰ ﺍﻟﻠﻪ ﻋﻠﻴﻪ ﻭ ﺁﻟﻪ ﻓﺮﻣﻮﺩ: ﺧﻮﺭﺟﻴﻦ ﭼﻪ ﺷﺪ؟ ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﺍﺑﻮﺍﻳﻮﺏ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺧﻮﺩ ﺑﺮﺩ.

ﻓﺮﻣﻮﺩ: ﺷﺨﺺ ﺑﺎﻳﺪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺑﺎﺭﺵ ﻭ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﺑﻮﺍﻳﻮﺏ ﺗﺸﺮﻳﻒ ﺑﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺗﺎ ﻣﻮﻗﻌﻰ ﻛﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﻫﺎﻯ ﺍﻃﺮﺍﻑ ﻣﺴﺠﺪ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺷﺪ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﺑﻮﺍﻳﻮﺏ ﺗﺸﺮﻳﻒ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ. ﺍﻭﻝ ﺩﺭ ﺍﻃﺎﻕ ﭘﺎﻳﻴﻦ ﻭ ﻫﻤﻜﻒ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺑﻌﺪ ﺍﺑﻮﺍﻳﻮﺏ ﻋﺮﺿﻪ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ ﻳﺎ ﺭﺳﻮﻝ ﺍﻟﻠﻪ ﺻﻠﻰ ﺍﻟﻠﻪ ﻋﻠﻴﻪ ﻭ ﺁﻟﻪ ﻣﻨﺎﺳﺐ ﻧﻴﺴﺖ ﺷﻤﺎ ﺩﺭ ﻃﺒﻘﻪ ﭘﺎﻳﻴﻦ ﻭ ﻣﺎ ﺩﺭ ﻃﺒﻘﻪ ﻓﻮﻗﺎﻧﻰ ﺑﺎﺷﻴﻢ، ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ ﺷﻤﺎ ﺑﺎﻟﺎ ﺗﺸﺮﻳﻒ ﺑﺒﺮﻳﺪ. ﺣﻀﺮﺕ ﻗﺒﻮﻝ ﻛﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺩﺍﺩﻧﺪ ﺍﺛﺎﺛﻴﻪ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻃﺒﻘﻪ ﻓﻮﻗﺎﻧﻰ ﺑﺒﺮﻧﺪ. ﺍﻭ ﺩﺭ ﺗﻤﺎﻡ ﺟﻨﮕﻬﺎ ﻫﻤﺎﻧﻨﺪ ﺑﺪﺭ ﻭ ﺍﺣﺪ ﻭ ﻏﺰﻭﺍﺕ ﺩﺭ ﺭﻛﺎﺏ ﭘﻴﺎﻣﺒﺮ ﺻﻠﻰ ﺍﻟﻠﻪ ﻋﻠﻴﻪ ﻭ ﺁﻟﻪ ﺑﺎ ﺩﺷﻤﻨﺎﻧﺶ ﻣﻰ ﺟﻨﮕﻴﺪ ﻭ ﺷﻬﺎﻣﺘﻬﺎﻯ ﺑﺰﺭﮔﻰ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﻰ ﺩﺍﺩ.

ﺩﺭ ﺟﻨﮓ ﺧﻴﺒﺮ ﭘﺲ ﺍﺯ ﭘﻴﺮﻭﺯﻯ ﺩﺭ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﭘﺸﺖ ﺧﻴﻤﻪ ﭘﻴﺎﻣﺒﺮ ﺻﻠﻰ ﺍﻟﻠﻪ ﻋﻠﻴﻪ ﻭ ﺁﻟﻪ ﻧﮕﻬﺒﺎﻧﻰ ﻣﻰ ﺩﺍﺩ ﻭﻗﺘﻰ ﺻﺒﺢ ﺷﺪ ﭘﻴﺎﻣﺒﺮ ﺻﻠﻰ ﺍﻟﻠﻪ ﻋﻠﻴﻪ ﻭ ﺁﻟﻪ ﻓﺮﻣﻮﺩ: ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺧﻴﻤﻪ ﭼﻪ ﻛﺴﻰ ﺍﺳﺖ؟ ﻋﺮﺽ ﻛﺮﺩ: ﻣﻨﻢ ﺍﺑﻮﺍﻳﻮﺏ... ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﭘﻴﺎﻣﺒﺮ ﺻﻠﻰ ﺍﻟﻠﻪ ﻋﻠﻴﻪ ﻭ ﺁﻟﻪ ﻓﺮﻣﻮﺩ: ﺧﺪﺍ ﺗﺮﺍ ﺭﺣﻤﺖ ﻛﻨﺪ. (ﺁﺭﻯ ﺍﺑﻮﺍﻳﻮﺏ ﺍﺯ ﺭﺍﻩ ﺍﺣﺴﺎﻥ ﻭ ﻧﻴﻜﻰ ﺑﺎ ﻣﺎﻝ ﻭ ﺟﺎﻥ ﺍﻳﻦ ﺩﻋﺎﻯ ﭘﻴﺎﻣﺒﺮ ﺻﻠﻰ ﺍﻟﻠﻪ ﻋﻠﻴﻪ ﻭ ﺁﻟﻪ ﻧﺼﻴﺐ ﺍﻭ ﺷﺪ.

ﭘﻴﻐﻤﺒﺮ ﻭ ﻳﺎﺭﺍﻥ، 1/27 - 20- ﺑﺤﺎﺭ ﺍﻟﺎﻧﻮﺍﺭ، 6/554.

ﺧﺰﻳﻤﺔ ﻭ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺭﻭم

 

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

 

(ﺧﺰﻳﻤﺔ ﺍﺑﺮﺵ) ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﻋﺮﺏ ﺑﺪﻭﻥ ﻣﺸﻮﺭﺕ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺭﻭﻡ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﺻﻤﻴﻤﻰ ﻭﻯ ﺑﻮﺩ ﻛﺎﺭﻯ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻧﻤﻰ ﺩﺍﺩ ﺭﺳﻮﻝ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻧﺰﺩ ﺍﻭ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩ، ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻧﺶ ﻣﺸﻮﺭﺕ ﻭ ﻧﻈﺮ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺍﻭ ﺩﺭ ﻧﺎﻣﻪ ﺍﺵ ﻧﻮﺷﺖ: ﻣﻦ ﺑﺮﺍﻯ ﻫﺮ ﻳﻚ ﺍﺯ ﺩﺧﺘﺮﺍﻥ ﻭ ﭘﺴﺮﺍﻥ ﺧﻮﻳﺶ ﻣﺎﻟﻰ ﺯﻳﺎﺩ ﻭ ﺛﺮﻭﺗﻰ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩﻡ ﻛﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺩﺭﻣﺎﻧﺪﻩ ﻭ ﻣﺴﺘﻤﻨﺪ ﻧﺸﻮﻧﺪ. ﺻﻠﺎﺡ ﺷﻤﺎ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﻛﺎﺭ ﭼﻴﺴﺖ؟ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺭﻭﻡ ﺟﻮﺍﺏ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩ ﻛﻪ: ﺛﺮﻭﺕ، ﻣﻌﺸﻮﻕ ﺑﻰ ﻭﻓﺎﺳﺖ ﻭ ﺩﻭﺍﻡ ﻧﺪﺍﺭﺩ، ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ ﺧﺪﻣﺖ ﺑﻪ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻥ ﺍﻳﻦ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ، ﺁﻧﺎﻥ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻣﻜﺎﺭﻡ ﺍﺧﻠﺎﻕ ﻭ ﺧﻮﻳﻬﺎﻯ ﭘﺴﻨﺪﻳﺪﻩ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩﺍﺭ ﻛﻨﻴﺪ، ﺗﺎ ﺩﺭ ﺩﻧﻴﺎ ﺳﺒﺐ ﺩﻭﺍﻡ ﺩﻭﻟﺖ ﻭ ﺩﺭ ﺁﺧﺮﺕ ﺳﺒﺐ ﻏﻔﺮﺍﻥ ﺑﺎﺷﺪ.

ﻧﻤﻮﻧﻪ ﻣﻌﺎﺭﻑ 1/64 - ﺟﻮﺍﻣﻊ ﺍﻟﺤﻜﺎﻳﺎﺕ ﺹ 270

 

هر روز با داستانی پند آموز همراه ما باشید

https://telegram.me/Dastanquran


برای ترویج فرهنگ دینی لطفا به اشتراک بگذارید

ﭘﻴﺮﺍﻫﻦ ﻳﻮﺳﻒ ﻭ ﺍﺑﺮﺍﻫﻴﻢ ﮐﺠﺎﺳﺖ؟

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

 

ﻣﺮﺣﻮﻡ ﺷﻴﺦ ﺻﺪﻭﻕ، ﺭﺍﻭﻧﺪﯼ ﻭ ﺑﻌﻀﯽ ﺩﻳﮕﺮ ﺍﺯ ﺑﺰﺭﮔﺎﻥ ﺑﻪ ﻧﻘﻞ ﺍﺯ ﻣﻔﻀّﻞ ﺑﻦ ﻋﻤﺮﻭ ﺣﮑﺎﻳﺖ ﮐﻨﺪ: ﺭﻭﺯﯼ ﺩﺭ ﺧﺪﻣﺖ ﺣﻀﺮﺕ ﺻﺎﺩﻕ ﺁﻝ ﻣﺤﻤّﺪ ﺻﻠﻮﺍﺕ ﺍﻟﻠّﻪ ﻋﻠﻴﻬﻢ ﺍﺟﻤﻌﻴﻦ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ، ﺁﻥ ﺣﻀﺮﺕ ﻓﺮﻣﻮﺩ: ﺁﻳﺎ ﻣﯽ‌ﺩﺍﻧﯽ ﭘﻴﺮﺍﻫﻦ ﺣﻀﺮﺕ ﻳﻮﺳﻒ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻠﺎﻡ ﭼﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﮐﺠﺎﺳﺖ؟ ﻋﺮﺽ ﮐﺮﺩﻡ: ﺧﻴﺮ، ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﻢ؛ ﺷﻤﺎ ﺑﻔﺮﻣﺎﺋﻴﺪ ﺗﺎ ﻓﺮﺍ ﺑﮕﻴﺮﻡ. ﺍﻣﺎﻡ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻠﺎﻡ ﻓﺮﻣﻮﺩ: ﭼﻮﻥ ﺣﻀﺮﺕ ﺍﺑﺮﺍﻫﻴﻢ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻠﺎﻡ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﺳﺘﻨﺪ ﺩﺍﺧﻞ ﺁﺗﺶ ﺑﻴﻨﺪﺍﺯﻧﺪ، ﺟﺒﺮﺋﻴﻞ ﺍﻣﻴﻦ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻠﺎﻡ ﭘﻴﺮﺍﻫﻨﯽ ﺍﺯ ﻟﺒﺎﺱ‌ﻫﺎﯼ ﺑﻬﺸﺘﯽ ﺑﺮﺍﻳﺶ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﺑﺮ ﺍﻭ ﭘﻮﺷﺎﻧﻴﺪ ﻭ ﺁﺗﺶ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻠﺶ ﺳﺮﺩ ﻭ ﺑﯽ ﺃﺛﺮ ﺷﺪ. ﻭ ﺩﺭ ﺁﺧﺮﻳﻦ ﺭﻭﺯ ﺣﻴﺎﺗﺶ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺗﺤﻮﻳﻞ ﺣﻀﺮﺕ ﺍﺳﺤﺎﻕ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻠﺎﻡ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺍﻭ ﻧﻴﺰ ﭘﻴﺮﺍﻫﻦ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺣﻀﺮﺕ ﻳﻌﻘﻮﺏ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻠﺎﻡ ﭘﻮﺷﺎﻧﻴﺪ ﮐﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻗﺎﻣﺖ ﺍﻭ ﺑﻮﺩ. ﻭ ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺣﻀﺮﺕ ﻳﻮﺳﻒ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻠﺎﻡ ﺑﻪ ﺩﻧﻴﺎ ﺁﻣﺪ، ﭘﺪﺭﺵ ﺁﻥ ﭘﻴﺮﺍﻫﻦ ﺭﺍ ﺑﺮ ﻳﻮﺳﻒ ﭘﻮﺷﺎﻧﻴﺪ، ﺗﺎ ﺁﻥ ﺟﺎﺋﯽ ﮐﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﭘﻴﺮﺍﻫﻦ ﺭﺍ ﺗﻮﺳّﻂ ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻧﺶ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺪﺭ ﺧﻮﺩ - ﮐﻪ ﻧﺎﺑﻴﻨﺎ ﮔﺸﺘﻪ ﺑﻮﺩ - ﻓﺮﺳﺘﺎﺩ ﻭ ﺍﻭ ﺑﻴﻨﺎ ﮔﺮﺩﻳﺪ ﻭ ﺍﻳﻦ ﻫﻤﺎﻥ ﭘﻴﺮﺍﻫﻦ ﺑﻬﺸﺘﯽ ﺑﻮﺩ. ﻋﺮﺽ ﮐﺮﺩﻡ: ﺍﮐﻨﻮﻥ ﺁﻥ ﭘﻴﺮﺍﻫﻦ ﮐﺠﺎﺳﺖ ﻭ ﭼﻪ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ؟ ﻓﺮﻣﻮﺩ: ﺍﻟﺎ ﻥ ﻧﺰﺩ ﺍﻫﻠﺶ ﻣﯽ‌ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﺩﺭ ﻧﻬﺎﻳﺖ، ﺗﻘﺪﻳﻢ ﻗﺎﺋﻢ ﺁﻝ ﻣﺤﻤّﺪ ﺻﻠﻮﺍﺕ ﺍﻟﻠّﻪ ﻋﻠﻴﻪ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ. ﻭ ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺁﻥ ﺣﻀﺮﺕ ﻇﻬﻮﺭ ﻧﻤﺎﻳﺪ، ﺁﻥ ﭘﻴﺮﺍﻫﻦ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺗﻦ ﻣﺒﺎﺭﮎ ﺧﻮﺩ ﻣﯽ‌ﻧﻤﺎﻳﺪ ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﺆﻣﻨﻴﻦ ﺩﺭ ﺷﺮﻕ ﻭ ﻏﺮﺏ ﺩﻧﻴﺎ، ﻫﺮ ﮐﺠﺎ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ ﺑﻮﯼ ﺧﻮﺵ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺍﺳﺘﺸﻤﺎﻡ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﮐﺮﺩ. ﻭ ﺍﻭ - ﻳﻌﻨﯽ؛ ﺍﻣﺎﻡ ﺯﻣﺎﻥ ﻋﺠّﻞ ﺍﻟﻠّﻪ ﺗﻌﺎﻟﯽ ﻓﺮﺟﻪ ﺍﻟﺸّﺮﻳﻒ - ﺩﺭ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﻣﻮﺭ ﻭﺍﺭﺙ ﺗﻤﺎﻣﯽ ﭘﻴﻐﻤﺒﺮﺍﻥ ﺍﻟﻬﯽ ﻣﯽ‌ﺑﺎﺷﺪ.

ﺇﮐﻤﺎﻝ ﺍﻟﺪّﻳﻦ: ﺹ 327، ﺡ 7، ﺍﻟﺨﺮﺍﻳﺞ ﻭﺍﻟﺠﺮﺍﻳﺢ: ﺝ 2، ﺹ 691، ﺡ 6، ﺑﺎ ﺗﻔﺎﻭﺗﯽ
-چهل داستان و چهل حدیث از امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف

 

طلب مغفرت

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

ﺍﺑﻮﻋﻤﺮﻭ ﺑﻦ ﻋﻠﻮﺍﻥ ﻣﻲ‌ﮔﻮﻳﺪ: ﺭﻭﺯﻱ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺣﺎﺟﺘﻲ ﺑﻪ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﺭﻓﺘﻢ، ﺟﻨﺎﺯﻩ ﺍﻱ ﺭﺍ ﺩﻳﺪﻡ. ﺩﻧﺒﺎﻟﺶ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻡ. ﺗﺎ ﺑﺮ ﺁﻥ ﻧﻤﺎﺯ ﺑﺨﻮﺍﻧﻢ ﻭ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺗﺎ ﻣﺮﺩﻩ ﺭﺍ ﺩﻓﻦ ﻛﺮﺩﻧﺪ. ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺑﺪﻭﻥ ﺗﻌﻤﺪ ﭼﺸﻤﻢ ﺑﻪ ﺯﻥ ﺭﻭﺑﺎﺯﻱ ﺍﻓﺘﺎﺩ، ﻣﻴﻞ ﻛﺮﺩﻡ ﻛﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﻧﮕﺎﻩ ﻛﻨﻢ، ﺍﻣﺎ ﻣﻨﺼﺮﻑ ﺷﺪﻡ ﻭ ﺍﺳﺘﻐﻔﺎﺭ ﻛﺮﺩﻡ ﺑﻌﺪ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺩﻳﺪﻥ ﺷﻴﺦ ﺑﺰﺭﮒ ﺟﻨﻴﺪ ﺑﺮﻭﻡ. ﺑﻪ ﺳﻮﻱ ﺑﻐﺪﺍﺩ ﺣﺮﻛﺖ ﻛﺮﺩﻡ. ﻫﻨﮕﺎﻣﻲ ﻛﻪ ﻧﺰﺩﻳﻚ ﺣﺠﺮﻩ ﺍﺵ ﺭﺳﻴﺪﻡ ﻭ ﺩﺭ ﺯﺩﻡ، ﺑﻪ ﻣﻦ ﮔﻔﺖ: ﺍﻱ ﺍﺑﻮﻋﻤﺮﻭ ﺩﺍﺧﻞ ﺷﻮ، ﺩﺭ ﺭﺣﺒﻪ ﮔﻨﺎﻩ ﻣﻲ‌ﻛﻨﻲ ﻭ ﻣﺎ ﺩﺭ ﺑﻐﺪﺍﺩ ﺑﺮﺍﻳﺖ ﻃﻠﺐ ﻣﻐﻔﺮﺕ ﻣﻲ‌ﻧﻤﺎﺋﻴﻢ.

ﺍﻟﻐﺪﻳﺮ، ﺝ 9، ﺹ 121

طلب مغفرت

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

ﺍﺑﻮﻋﻤﺮﻭ ﺑﻦ ﻋﻠﻮﺍﻥ ﻣﻲ‌ﮔﻮﻳﺪ: ﺭﻭﺯﻱ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺣﺎﺟﺘﻲ ﺑﻪ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﺭﻓﺘﻢ، ﺟﻨﺎﺯﻩ ﺍﻱ ﺭﺍ ﺩﻳﺪﻡ. ﺩﻧﺒﺎﻟﺶ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻡ. ﺗﺎ ﺑﺮ ﺁﻥ ﻧﻤﺎﺯ ﺑﺨﻮﺍﻧﻢ ﻭ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺗﺎ ﻣﺮﺩﻩ ﺭﺍ ﺩﻓﻦ ﻛﺮﺩﻧﺪ. ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺑﺪﻭﻥ ﺗﻌﻤﺪ ﭼﺸﻤﻢ ﺑﻪ ﺯﻥ ﺭﻭﺑﺎﺯﻱ ﺍﻓﺘﺎﺩ، ﻣﻴﻞ ﻛﺮﺩﻡ ﻛﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﻧﮕﺎﻩ ﻛﻨﻢ، ﺍﻣﺎ ﻣﻨﺼﺮﻑ ﺷﺪﻡ ﻭ ﺍﺳﺘﻐﻔﺎﺭ ﻛﺮﺩﻡ ﺑﻌﺪ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺩﻳﺪﻥ ﺷﻴﺦ ﺑﺰﺭﮒ ﺟﻨﻴﺪ ﺑﺮﻭﻡ. ﺑﻪ ﺳﻮﻱ ﺑﻐﺪﺍﺩ ﺣﺮﻛﺖ ﻛﺮﺩﻡ. ﻫﻨﮕﺎﻣﻲ ﻛﻪ ﻧﺰﺩﻳﻚ ﺣﺠﺮﻩ ﺍﺵ ﺭﺳﻴﺪﻡ ﻭ ﺩﺭ ﺯﺩﻡ، ﺑﻪ ﻣﻦ ﮔﻔﺖ: ﺍﻱ ﺍﺑﻮﻋﻤﺮﻭ ﺩﺍﺧﻞ ﺷﻮ، ﺩﺭ ﺭﺣﺒﻪ ﮔﻨﺎﻩ ﻣﻲ‌ﻛﻨﻲ ﻭ ﻣﺎ ﺩﺭ ﺑﻐﺪﺍﺩ ﺑﺮﺍﻳﺖ ﻃﻠﺐ ﻣﻐﻔﺮﺕ ﻣﻲ‌ﻧﻤﺎﺋﻴﻢ.

ﺍﻟﻐﺪﻳﺮ، ﺝ 9، ﺹ 121

ﻧﻌﻠﻴﻦ ﺭﺳﻮﻝ ﺍﻟﻠﻪ  

بسم الله الرحمن الرحیم 

ﺭﻭﺯﻱ ﺷﻴﺦ ﺗﺎﺝ ﺍﻟﺪﻳﻦ ﻓﺎﻛﻬﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﺍﺯ ﻋﻠﻤﺎﺀ ﺑﺰﺭﮒ ﻣﺎﻟﻜﻲ ﺑﻮﺩ، ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻧﺶ ﻋﺎﺯﻡ ﺩﻣﺸﻖ ﺷﺪ. ﺩﺭ ﺩﻣﺸﻖ ﺗﺼﻤﻴﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﻛﻪ ﻧﻌﻠﻴﻦ ﺭﺳﻮﻝ ﺍﻟﻠﻪ ﺭﺍ ﻛﻪ ﺩﺭ «ﺩﺍﺭﺍﻟﺤﺪﻳﺚ ﺍﻟﺎﺷﺮﻓﻴﻪ» ﺑﻮﺩ، ﺯﻳﺎﺭﺕ ﻛﻨﺪ. ﻫﻨﮕﺎﻣﻲ ﻛﻪ ﻧﻌﻠﻴﻦ ﻣﺒﺎﺭﻙ ﺭﺍ ﺩﻳﺪ، ﺑﻪ ﺧﺎﻙ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﻭ ﺁﻥ ﻧﻌﻠﻴﻦ ﺭﺍ ﺑﻮﺳﻴﺪ. ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺁﻥ ﻣﻲ‌ﻣﺎﻟﻴﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﻴﻜﻪ ﺑﻪ ﺷﺪﺕ ﮔﺮﻳﻪ ﻣﻲ‌ﻛﺮﺩ، ﻣﻲ‌ﺧﻮﺍﻧﺪ: ﻓﻠﻮ ﻗﻴﻞ ﻟﻠﻤﺠﻨﻮﻥ ﻭ ﻟﻴﻠﻲ ﻭ ﻭﺻﻠﻬﺎ ﺗﺮﻳﺪ‌ﺍﻡ ﺍﻟﺪﻧﻴﺎ ﻭ ﻣﺎ ﻓﻲ ﻃﻮﺍﻳﺎﻫﺎ؟ ﻟﻘﺎﻝ: ﻏﺒﺎﺭ ﻣﻦ ﺗﺮﺍﺏ ﻧﻌﺎﻟﻬﺎ ﺍﺣﺐ ﺍﻟﻲ ﻧﻔﺴﻲ ﻭ ﺍﺷﻔﻲ ﻟﺒﻠﻮﺍﻫﺎ «ﺍﮔﺮ ﺑﻪ ﻣﺠﻨﻮﻥ ﮔﻔﺘﻪ ﺷﻮﺩ: ﻟﻴﻠﻲ ﻭ ﻭﺻﻠﺶ ﺭﺍ ﻣﻲ‌ﺧﻮﺍﻫﻲ ﻳﺎ ﺩﻧﻴﺎ ﻭ ﻣﺎﻓﻴﻬﺎ ﺭﺍ؟ ﺍﻭ ﺩﺭ ﺟﻮﺍﺏ ﻣﻲ‌ﮔﻮﻳﺪ: ﻏﺒﺎﺭ ﺧﺎﻙ ﻛﻔﺶ ﺍﻭ ﭘﻴﺶ ﻣﻦ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﭼﻴﺰ ﻣﺤﺒﻮﺑﺘﺮ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﺮﺍﻱ ﻫﻤﻪ ﺩﺭﺩﻫﺎ ﺷﻔﺎ ﻣﻲ‌ﻃﻠﺒﻢ». [363].  -داستان های الغدیر: تجلی امیرمومنان علی علیه السلام  [363] ﺍﻟﻐﺪﻳﺮ، ﺝ 9، ﺹ 262.  -داستان های الغدیر: تجلی امیرمومنان علی علیه السلام

ﻏﺼﻪ ﺭﺳﻮﺍﻳﻲ

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

  

ﺭﻭﺯﻱ ﺍﺣﻤﺪ ﺟﺎﻣﻲ ﺑﺮ ﺑﺎﻟﺎﻱ ﻣﻨﺒﺮ ﺭﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺍﻱ ﻣﺮﺩﻡ ﻫﺮ ﭼﻪ ﻣﻲ‌ﺧﻮﺍﻫﻴﺪ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺑﭙﺮﺳﻴﺪ. ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺯﻧﻲ ﺍﺯ ﭘﺸﺖ ﭘﺮﺩﻩ ﻓﺮﻳﺎﺩ ﺯﺩ ﻛﻪ: ﺍﻱ ﻣﺮﺩ ﺍﺩﻋﺎﻱ ﺑﻴﻬﻮﺩﻩ ﻧﻜﻦ. ﺯﻳﺮﺍ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺭﺳﻮﺍﻳﺖ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﻛﺮﺩ. ﻫﻴﭽﻜﺲ ﺟﺰ ﻋﻠﻲ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻠﺎﻡ ﻧﻤﻲ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺑﮕﻮﻳﺪ ﻛﻪ ﭘﺎﺳﺦ ﺗﻤﺎﻡ ﺳﺆﺍﻟﺎﺕ ﺭﺍ ﻣﻲ‌ﺩﺍﻧﺪ.

ﺷﻴﺦ ﺍﺣﻤﺪ ﮔﻔﺖ: ﺑﭙﺮﺱ ﺍﮔﺮ ﺳﺆﺍﻟﻲ ﺩﺍﺭﻱ، ﺗﺎ ﻣﻦ ﺟﻮﺍﺏ ﺑﺪﻫﻢ. ﺯﻥ ﮔﻔﺖ: ﺁﻥ ﻣﻮﺭﭼﻪ ﺍﻱ ﻛﻪ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺭﺍﻩ ﺳﻠﻴﻤﺎﻥ ﻧﺒﻲ ﺁﻣﺪ، ﻧﺮ ﺑﻮﺩ ﻳﺎ ﻣﺎﺩﻩ؟ ﺷﻴﺦ ﮔﻔﺖ: ﺁﻳﺎ ﺳﺆﺍﻝ ﺩﻳﮕﺮﻱ ﻧﺪﺍﺷﺘﻲ ﺍﻳﻦ ﺩﻳﮕﺮ ﭼﻪ ﺳﺆﺍﻟﻲ ﺍﺳﺖ؟ ﻣﻦ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﻧﺒﻮﺩﻡ ﻛﻪ ﺑﺒﻴﻨﻢ ﻧﺮ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻳﺎ ﻣﺎﺩﻩ.  ﺯﻥ ﮔﻔﺖ: ﻧﻴﺎﺯﻱ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﺗﻮ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﺑﺎﺷﻲ، ﺍﮔﺮ ﺑﺎ ﻗﺮﺁﻥ ﺁﺷﻨﺎﻳﻲ ﺩﺍﺷﺘﻲ ﺟﻮﺍﺏ ﺭﺍ ﻣﻲ‌ﺩﺍﻧﺴﺘﻲ. ﺩﺭ ﻗﺮﺁﻥ ﺳﻮﺭﻩ ﻧﻤﻞ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ «ﻗﺎﻟﺖ ﻧﻤﻠﻪ» ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺁﻳﻪ ﻣﺸﺨﺺ ﻣﻲ‌ﺷﻮﺩ ﻛﻪ ﻣﻮﺭﭼﻪ ﻧﺮ ﺑﻮﺩﻩ ﻳﺎ ﻣﺎﺩﻩ. ﻣﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﺟﻬﻞ ﺷﻴﺦ ﻭ ﺯﻳﺮﻛﻲ ﺯﻥ ﺧﻨﺪﻳﺪﻧﺪ.

 ﺷﻴﺦ ﮔﻔﺖ: ﺑﮕﻮ ﺍﻱ ﺯﻥ ﺁﻳﺎ ﺑﺎ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺷﻮﻫﺮﺕ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺟﻠﺴﻪ ﺷﺮﻛﺖ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﻱ ﻳﺎ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺍﻭ؟ ﺍﮔﺮ ﺑﺎ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﻱ ﻛﻪ ﺧﺪﺍ ﺷﻮﻫﺮﺕ ﺭﺍ ﻟﻌﻦ ﻛﻨﺪ ﻭ ﺍﮔﺮ ﺑﻲ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﻱ، ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﻟﻌﻦ ﻛﻨﺪ. ﺯﻥ ﮔﻔﺖ: ﺑﮕﻮ ﺑﺒﻴﻨﻢ ﺁﻳﺎ‌ﺍﻡ ﺍﻟﻤﺆﻣﻨﻴﻦ ﺟﻨﺎﺏ ﻋﺎﻳﺸﻪ ﺑﺎ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﭘﻴﻐﻤﺒﺮ ﺑﻪ ﺟﻨﮓ ﺍﻣﺎﻡ ﺯﻣﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﻋﻠﻲ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻠﺎﻡ ﺁﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻳﺎ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﺟﺎﺯﻩ؟ ﭘﺲ ﺷﻴﺦ ﺑﻴﭽﺎﺭﻩ ﺷﺪ ﻭ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺖ ﺟﻮﺍﺏ ﺑﮕﻮﻳﺪ. ﺍﺯ ﻣﻨﺒﺮ ﺑﻪ ﺯﻳﺮ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺑﻪ ﻣﻨﺰﻝ ﺭﻓﺖ ﻭ ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯﻱ ﺍﺯ ﻏﺼﻪ ﺭﺳﻮﺍﻳﻲ ﺑﻴﻤﺎﺭ ﺷﺪ.  

-داستان های الغدیر: تجلی امیرمومنان علی علیه السلام  ﺍﻟﻐﺪﻳﺮ، ﺝ 11، ﺹ 395

-داستان های الغدیر: تجلی امیرمومنان علی علیه السلام

 

گذر با گذرنامه علی علیه السلام

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

از «قیس بن حازم» روایت شده که: «ابوبکر با علی(ع) ملاقات کرد، پس ابوبکر به چهرۀ آن حضرت نگاه کرده و تبسم نمود، علی(ع) به او فرمود:  چرا تبسم می‏کنی؟  

گفت: شنیدم پیامبر اکرم(ص) می‏فرمود:   هیچ کس بر صراط نمی‏گذرد، مگر کسی که علی برایش گذرنامه صادر کرده باشد.»  

 

📌صواعق المحرقۀ، ابن حجر عسقلانی، هیأت شباب التبلیغ بکربلا و المطبعۀ العامرۀ الشرقیه، ص‏126؛ مناقب علی‏(ع)، ابن مغازلی شافعی، ص‏119.

نظر کردن بر چهرۀ علی(ع) عبادت است

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

 

 ☘«عایشه» می‏گوید: «ابوبکر (پدرم) را دیدم که بسیار به چهرۀ علی بن ابی‏طالب(ع) نگاه می‏کند؛  پس گفتم: ای پدر! همانا تو زیاد به چهرۀ علی نگاه می‏کنی. [علت چیست؟]

  فَقَالَ لِی: یَا بُنَیَّةُ سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ(ص) یَقُولُ النَّظَرُ إِلَى وَجْهِ عَلِی عِبَادَةٌ؛  

  پدرم گفت: دخترم! از رسول خدا شنیدم که می‏فرمود: نظر کردن بر چهرۀ علی(ع) عبادت است.»  

 البدایۀ والنهایۀ، اسماعیل بن کثیر الدمشقی، دار احیاء التراث العربی، بیروت، چاپ اول، 1408هـ ق، ج‏7، ص‏358؛ تاریخ الخلفاء، جلال الدین سیوطی، دارالفکر، بیروت، ص‏172؛ مناقب، ابن مغازلی، چاپ اول، ص‏210، ح252.

 

☘کودکی و نور ایمان

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

سهل شوشتری از بزرگان عرفاست. او می‌گوید: سه ساله بودم که دایی‌ام «محمد بن سوار» شبی از بستر برخواست و مشغول نماز شب شد ـ همیشه کارش این بود ـ آن شب به من گفت: «پسرم! آیا آن خداوند که تو را آفرید یاد نمی‌کنی؟»

گفتم: چگونه او را یاد کنم؟ گفت: «هر گاه به بستر خواب رفتی، سه بار از دل بگو: خدا با من است و مرا می‌نگرد و من در محضر او هستم.‌»

چند شبی جملات فوق را از دل گفتم. سپس گفت: «این جملات را هر شب، هفت بار بگو!» من چنین کردم. شیرینی این ذکر در دلم جای گرفت. پس از یکسال گفت:«تا آخر عمر آن جملات را بگو که همین ذکر، دست تو را در دو جهان می‌گیرد.‌» به این ترتیب، نور ایمان به توحید در دوران کودکی در دلم راه یافت و بر سراسر قلبم چیره شد.

📎 كیمیای سعادت، ابو حامد غزالی، به نقل از داستان دوستان، ج 5، ص 257

ﻋﻠّﺖ ﻗﺘﻞ ﻭ ﺗﺮﻭﺭ ( شهادت) علی علیه السلام...

 

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم


ﺣﻀﺮﺕ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺟﺮﻳﺎﻥ ﺟﻨﮓ ﺻﻔّﻴﻦ ﻭ ﺗﺤﻤﻴﻞ ﺍﺑﻮ ﻣﻮﺳﯽ ﺃﺷﻌﺮﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺣَﮑَﻤﻴّﺖ؛ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺑﻪ ﻭﻗﻮﻉ ﭘﻴﻮﺳﺘﻦ ﺟﻨﮓ ﻧﻬﺮﻭﺍﻥ ﺑﺎ ﺧﻮﺍﺭﺝ، ﺳﻪ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﺑﺰﺭﮔﺎﻥ ﺧﻮﺍﺭﺝ ﮐﻪ ﺣﻀﺮﺕ ﻋﻠﯽّ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻠﺎﻡ ﺭﺍ ﺗﮑﻔﻴﺮ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺗﺼﻤﻴﻢ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ ﺗﺎ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﺧﻮﻧﺨﻮﺍﻫﯽ، ﺳﻪ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﻭﺍﻟﻴﺎﻥ ﻭ ﺳﺮﺍﻥ ﺣﮑﻮﻣﺘﯽ ﺭﺍ ﺗﺮﻭﺭ ﻧﻤﺎﻳﻨﺪ.
ﻳﮑﯽ ﻋﺒﺪﺍﻟﺮّﺣﻤﻦ ﺑﻦ ﻣﻠﺠﻢ ﻣﺮﺍﺩﯼ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺗﺮﻭﺭ ﺍﻣﻴﺮﺍﻟﻤﺆﻣﻨﻴﻦ، ﺍﻣﺎﻡ ﻋﻠﯽّ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻠﺎﻡ ﺭﺍ ﺩﺭ ﮐﻮﻓﻪ؛ ﻭ ﺩﻳﮕﺮﯼ ﺑَﺮﮎ ﺑﻦ ﻋﺒﺪﺍﻟﻠﻪ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺗﺮﻭﺭ ﻣﻌﺎﻭﻳﻪ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺷﺎﻡ؛ ﻭ ﺳﻮّﻣﻴﻦ ﻧﻔﺮ ﻋﻤﺮ ﺑﻦ ﺑﮑﺮ، ﺗﺮﻭﺭ ﻋﻤﺮﻭ ﺑﻦ ﻋﺎﺹ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻣﺪﻳﻨﻪ ﺑﻪ ﻋﻬﺪﻩ ﮔﺮﻓﺖ. ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺁﻥ ﮐﻪ ﻫﺮ ﺳﻪ ﻣﻨﺎﻓﻖ ﻫﻢ ﻗﺴﻢ ﺷﺪﻧﺪ ﮐﻪ ﻳﺎ ﮐﺸﺘﻪ ﺷﻮﻧﺪ ﻳﺎ ﻫﺪﻑ ﺷﻮﻡ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﺟﺮﺍﺀ ﺩﺭﺁﻭﺭﻧﺪ، ﻫﺮ ﮐﺪﺍﻡ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﻫﺪﻑ ﻣﻮﺭﺩ ﻧﻈﺮ ﺧﻮﺩ ﺭﻫﺴﭙﺎﺭ ﺷﺪﻧﺪ.
ﻭ ﻋﺒﺪﺍﻟﺮّﺣﻤﻦ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻭﺍﺭﺩ ﮐﻮﻓﻪ ﺷﺪ، ﺭﻭﺯﯼ ﺩﺭ ﻳﮑﯽ ﺍﺯ ﮐﻮﭼﻪ‌ﻫﺎﯼ ﮐﻮﻓﻪ ﺯﻧﯽ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﻗُﻄّﺎﻡ ﮐﻪ ﭘﺪﺭﺵ ﺩﺭ ﺟﻨﮓ ﻧﻬﺮﻭﺍﻥ ﮐﺸﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻣﻠﺎﻗﺎﺕ ﮐﺮﺩ. ﻭ ﭼﻮﻥ ﻗﻄّﺎﻡ ﺯﻧﯽ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺯﻳﺒﺎﺭﻭﯼ ﻭ ﺧﻮﺵ ﺍﻧﺪﺍﻡ ﺑﻮﺩ؛ ﻭ ﻋﺒﺪﺍﻟﺮّﺣﻤﻦ ﻧﻴﺰ ﺍﺯ ﻗﺒﻞ ﻣﺬﺍﮐﺮﺍﺗﯽ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﯼ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ، ﭘﺲ ﺷﻴﻔﺘﻪ ﺟﻤﺎﻝ ﺍﻭ ﮔﺮﺩﻳﺪ ﻭ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺍﻇﻬﺎﺭ ﻋﺸﻖ ﻭ ﻋﻠﺎﻗﻪ ﻧﻤﻮﺩ؛ ﻭ ﺳﭙﺲ ﭘﻴﺸﻨﻬﺎﺩ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﺑﻪ ﻗﻄّﺎﻡ ﺩﺍﺩ. ﻗﻄّﺎﻡ ﺩﺭ ﭘﺎﺳﺦ ﮔﻔﺖ: ﺩﺭ ﺻﻮﺭﺗﯽ ﺑﺎ ﭘﻴﺸﻨﻬﺎﺩ ﺗﻮ ﻣﻮﺍﻓﻘﺖ ﻣﯽ‌ﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﺳﻪ ﻫﺰﺍﺭ ﺩﺭﻫﻢ ﻭ ﻳﮏ ﻏﻠﺎﻡ ﻣﻬﺮﻳﻪ‌ﺍﻡ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﻫﯽ، ﻣﺸﺮﻭﻁ ﺑﺮ ﺁﻥ ﮐﻪ ﻋﻠﯽّ ﺍﺑﻦ ﺍﺑﯽ ﻃﺎﻟﺐ ﺭﺍ ﻧﻴﺰ ﺑﻪ ﻗﺘﻞ ﺑﺮﺳﺎﻧﯽ.
ﻋﺒﺪﺍﻟﺮّﺣﻤﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﻗﻄّﺎﻡ ﮔﻔﺖ: ﺩﻭ ﺷﺮﻁ ﺍﻭّﻝ ﺭﺍ ﻣﯽ‌ﭘﺬﻳﺮﻡ؛ ﻟﻴﮑﻦ ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﻗﺘﻞ ﻋﻠﯽّ ﻣﻌﺎﻑ ﺩﺍﺭ. ﻗﻄّﺎﻡ ﮔﻔﺖ: ﺧﻴﺮ، ﭼﻮﻥ ﺷﺮﻁ ﺳﻮّﻡ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﻣﻬﻢ ﺗﺮ ﺍﺳﺖ؛ ﻭ ﺍﮔﺮ ﻣﯽ‌ﺧﻮﺍﻫﯽ ﺑﻪ ﮐﺎﻡ ﻭ ﻋﺸﻖ ﺧﻮﺩ ﺑﺮﺳﯽ، ﺑﺎﻳﺴﺘﯽ ﺣﺘﻤﺎ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﭘﺬﻳﺮﺩ. ﻋﺒﺪﺍﻟﺮّﺣﻤﻦ ﻭﻗﺘﯽ ﭼﻨﻴﻦ ﺷﻨﻴﺪ، ﮔﻔﺖ: ﻣﻦ ﺑﻪ ﮐﻮﻓﻪ ﻧﻴﺎﻣﺪﻩ ﺍﻡ، ﻣﮕﺮ ﺑﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﻣﻨﻈﻮﺭ. (1).
ﭘﺲ ﺍﺯ ﺁﻥ، ﻗﻄّﺎﻡ ﻫﺮ ﺳﺎﻋﺖ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺷﮑﻠﯽ ﺁﺭﺍﻳﺶ ﻭ ﺯﻳﻨﺖ ﻣﯽ‌ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻋﺒﺪﺍﻟﺮّﺣﻤﻦ ﺑﻪ ﻃﻨّﺎﺯﯼ ﻭ ﻋﺸﻮﻩ ﮔﺮﯼ ﻣﯽ‌ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﺗﺎ ﺁﻥ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻴﺶ ﺍﺯ ﭘﻴﺶ ﺩﻟﺒﺎﺧﺘﻪ ﺧﻮﺩ ﻧﻤﺎﻳﺪ. ﻭ ﭼﻮﻥ ﺁﺗﺶ ﻋﺸﻖ ﻭ ﺷﻬﻮﺕ ﻋﺒﺪﺍﻟﺮّﺣﻤﻦ ﺷﻌﻠﻪ ﻭﺭ ﮔﺸﺘﻪ ﻭ ﻓﺰﻭﻧﯽ ﻳﺎﻓﺖ؛ ﻭ ﻧﻴﺰ ﺯﻣﺎﻥ ﻣﻮﻋﻮﺩ ﺑﺎ ﻫﻢ ﭘﻴﻤﺎﻧﺎﻧﺶ ﻓﺮﺍ ﺭﺳﻴﺪ، ﺁﻥ ﻣﻠﻌﻮﻥ ﺷﻤﺸﻴﺮﯼ ﻣﺴﻤﻮﻡ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺧﻮﺩ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ؛ ﻭ ﺳﺤﺮﮔﺎﻩ ﺑﻪ ﻣﺴﺠﺪ ﮐﻮﻓﻪ ﻭﺍﺭﺩ ﮔﺸﺖ. ﻭ ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﻧﻤﺎﺯ ﺻﺒﺢ ﺑﻪ ﺍﻣﺎﻣﺖ ﺣﻀﺮﺕ ﻋﻠﯽّ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻠﺎﻡ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪ، ﻋﺒﺪﺍﻟﺮﺣﻤﻦ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﺍﻣﺎﻡ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩ؛ ﻭ ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺳﺮ ﺍﺯ ﺳﺠﺪﻩ ﺑﺮﻣﯽ ﺩﺍﺷﺖ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﻋﺒﺪﺍﻟﺮّﺣﻤﻦ ﻓﺮﻳﺎﺩﯼ ﮐﺸﻴﺪ ﻭ ﺑﺎ ﺷﻤﺸﻴﺮ ﺑﺮ ﻓﺮﻕ ﻣﻘﺪّﺱ ﺁﻥ ﺍﻣﺎﻡ ﻣﻈﻠﻮﻡ ﻓﺮﻭﺩ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﮔﺮﻳﺨﺖ.
ﺩﺭ ﻫﻤﻴﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﻣﺎﻡ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻠﺎﻡ ﺍﻇﻬﺎﺭ ﺩﺍﺷﺖ: «ﻓُﺰْﺕُ ﻭَﺭَﺏﱢﱢ ﺍﻟْﮑَﻌْﺒَﺔِ» ﻳﻌﻨﯽ؛ ﻗَﺴَﻢ ﺑﻪ ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭ ﮐﻌﺒﻪ، ﺭﺳﺘﮕﺎﺭ ﻭ ﺳﻌﺎﺩﺗﻤﻨﺪ ﺷﺪﻡ. (2).
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺁﻥ، ﺣﻀﺮﺕ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻓﺮﻕ ﺷﮑﺎﻓﺘﻪ ﻭ ﺑﺪﻥ ﺧﻮﻧﻴﻦ ﺑﻪ ﻣﻨﺰﻝ ﺁﻭﺭﺩﻧﺪ؛ ﻭ ﭘﺰﺷﮑﺎﻥ ﺑﺴﻴﺎﺭﯼ ﺟﻬﺖ ﻣﻌﺎﻟﺠﻪ ﺁﻥ ﺣﻀﺮﺕ ﺁﻣﺪﻧﺪ، ﻳﮑﯽ ﺍﺯ ﺁﻧﺎﻥ ﭘﺰﺷﮑﯽ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺃﺛﻴﺮ ﺑﻦ ﻋﻤﺮﻭ ﺳﮑﻮﻧﯽ، ﮐﻪ ﺑﺮ ﺑﺎﻟﻴﻦ ﺣﻀﺮﺕ ﻭﺍﺭﺩ ﺷﺪ؛ ﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﻣﺪﺍﻭﺍ ﮔﺮﺩﻳﺪ. ﺍﻃﺮﺍﻓﻴﺎﻥ ﻭ ﺍﻋﻀﺎﺀ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺣﻀﺮﺕ، ﺍﻃﺮﺍﻑ ﺑﺴﺘﺮ ﺁﻥ ﺑﺰﺭﮔﻮﺍﺭ ﺣﻠﻘﻪ ﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﺑﺎ ﺣﺎﻟﺘﯽ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﭼﺸﻢ ﺑﻪ ﭘﺰﺷﮏ ﺩﻭﺧﺘﻪ ﮐﻪ ﺁﻳﺎ ﭼﻪ ﻣﯽ‌ﮔﻮﻳﺪ؛ ﻭ ﻧﺘﻴﺠﻪ ﭼﻪ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ.
ﭘﺲ ﺍﺯ ﺁﻥ ﮐﻪ ﭘﺰﺷﮏ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﺟﺮﺍﺣﺖ ﺁﻥ ﺣﻀﺮﺕ ﮐﺮﺩ، ﮔﻔﺖ: ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﯼ ﺭﺍ ﺫﺑﺢ ﻧﻤﺎﺋﻴﺪ ﻭ ﺳﻔﻴﺪﯼ ﺟﮕﺮ ﺭﻳﻪ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺗﺎ ﺳﺮﺩ ﻧﺸﺪﻩ، ﺳﺮﻳﻊ ﺑﻴﺎﻭﺭﻳﺪ. ﻭﻗﺘﯽ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺁﻭﺭﺩﻧﺪ، ﭘﺰﺷﮏ ﺭﮒ ﻣﻴﺎﻥ ﺳﻔﻴﺪﯼ ﺭﺍ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﻣﻴﺎﻥ ﺷﮑﺎﻑ ﺳﺮ ﺁﻥ ﺣﻀﺮﺕ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩ؛ ﻭ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﯼ ﺩﺭﻧﮓ ﻧﻤﻮﺩ، ﺩﺭ ﺣﺎﻟﺘﯽ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻣﯽ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺩﺭ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﻧﺘﻴﺠﻪ، ﻟﺤﻈﻪ ﺷﻤﺎﺭﯼ ﻣﯽ‌ﮐﺮﺩﻧﺪ. ﺳﭙﺲ ﺷﮑﺎﻑ ﺳﺮ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺭﮒ ﺭﺍ ﺧﺎﺭﺝ ﻧﻤﻮﺩ؛ ﺑﺎ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺧﻄﺎﺏ ﺑﻪ ﺣﻀﺮﺕ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻋﺮﺿﻪ ﺩﺍﺷﺖ: ﺍﯼ ﺍﻣﻴﺮﺍﻟﻤﺆﻣﻨﻴﻦ! ﺍﮔﺮ ﻭﺻﻴّﺘﯽ ﺩﺍﺭﯼ ﺑﻔﺮﻣﺎ، ﭼﻮﻥ ﻣﺘﺄﺳّﻔﺎﻧﻪ ﺯﺧﻢ ﺷﻤﺸﻴﺮ ﻭ ﺯﻫﺮ ﺁﻥ ﺑﻪ ﻣﻐﺰ ﺳﺮ ﺍﺻﺎﺑﺖ ﻭ ﺳﺮﺍﻳﺖ ﮐﺮﺩﻩ؛ ﻭ ﺭﺍﻫﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻌﺎﻟﺠﻪ ﺁﻥ ﻧﻴﺴﺖ. (3).
ﻟﺬﺍ ﺣﻀﺮﺕ ﺑﻪ ﻓﺮﺯﻧﺪﺵ ﺍﻣﺎﻡ ﺣﺴﻦ ﻣﺠﺘﺒﯽ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻠﺎﻡ ﻓﺮﻣﻮﺩ: ﭘﺴﺮﻡ! ﺍﮔﺮ ﻣﻦ ﺧﻮﺏ ﺷﺪﻡ، ﺧﻮﺩﻡ ﺁﻧﭽﻪ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺻﻠﺎﺡ ﺑﺪﺍﻧﻢ ﺑﺎ ﻋﺒﺪﺍﻟﺮّﺣﻤﻦ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﯽ‌ﺩﻫﻢ. ﻭ ﭼﻨﺎﻧﭽﻪ ﺧﻮﺏ ﻧﺸﺪﻡ ﻭ ﺍﺯ ﺩﻧﻴﺎ ﺭﻓﺘﻢ، ﺳﻌﯽ ﮐﻨﻴﺪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺳﺨﺖ ﻧﮕﻴﺮﻳﺪ ﻭ ﺩﺭ ﻗﺼﺎﺹ ﺗﺠﺎﻭﺯ ﻧﮑﻨﻴﺪ، ﭼﻮﻥ ﺍﻭ ﻳﮏ ﺿﺮﺑﺖ ﺷﻤﺸﻴﺮ ﺯﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﺷﻤﺎ ﻫﻢ ﺣﻖّ ﻧﺪﺍﺭﻳﺪ ﺑﻴﺶ ﺍﺯ ﻳﮏ ﺿﺮﺑﺖ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﺰﻧﻴﺪ. (4). *****
(1) ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻣﻔﺼّﻞ ﺍﺳﺖ، ﻣﺸﺮﻭﺡ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺍﺯ ﮐﺘﺐ ﻣﺮﺑﻮﻃﻪ ﺑﻬﺮﻩ ﻣﻨﺪ ﺷﻮﻳﺪ.
(2) ﺃﻋﻴﺎﻥ ﺍﻟﺸّﻴﻌﺔ: ﺝ 1، ﺹ 531.
(3) ﺣﻀﺮﺕ ﭼﻨﺪ ﻧﻮﻉ ﻭﺻﻴّﺖ ﻧﻤﻮﺩ ﮐﻪ ﻫﺮ ﻳﮏ ﺩﺭ ﺟﻬﺖ‌ﻫﺎﯼ ﻣﺨﺘﻠﻒ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻣﻬﻢّ ﻣﯽ‌ﺑﺎﺷﺪ، ﻋﻠﺎﻗﻪ ﻣﻨﺪﺍﻥ ﻣﯽ‌ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺑﻪ ﮐُﺘﺐ ﻣﺮﺑﻮﻃﻪ ﻣﺮﺍﺟﻌﻪ ﻧﻤﺎﻳﻨﺪ.
(4) ﺃﻋﻴﺎﻥ ﺍﻟﺸّﻴﻌﺔ: ﺝ 1، ﺹ 532.
-چهل داستان و چهل حدیث از امیر المومنین علی علیه السلام

اﻫﻤﻴﺖ ﻋﻴﺎﺩﺕ ﺍﺯ ﻣﺮﻳﺾ

 

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

ﻣﺨﺎﻟﻒ ﻣﺤﺪّﺛﻴﻦ ﻭ ﻣﻮﺭّﺧﻴﻦ ﺩﺭ ﮐﺘﺎﺏ‌ﻫﺎﯼ ﻣﺨﺘﻠﻔﯽ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺍﻧﺪ:
ﭘﺲ ﺍﺯ ﺭﺣﻠﺖ ﺣﻀﺮﺕ ﺭﺳﻮﻝ ﺻﻠّﯽ ﺍﻟﻠّﻪ ﻋﻠﻴﻪ ﻭ ﺁﻟﻪ، ﻳﺎﺭﺍﻥ ﺣﻀﺮﺕ ﺍﻣﻴﺮﺍﻟﻤﺆﻣﻨﻴﻦ ﻋﻠﯽّ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻠﺎﻡ ﻧﺰﺩ ﺯﻳﺪ ﺑﻦ ﺍﺭﻗﻢ ﮐﻪ ﻳﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﺻﺤﺎﺏ ﺭﺳﻮﻝ ﺧﺪﺍ ﺻﻠﻮﺍﺕ ﺍﻟﻠّﻪ ﻋﻠﻴﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺟﺮﻳﺎﻥ ﻏﺪﻳﺮ ﺧﻢ ﻧﻴﺰ ﺣﻀﻮﺭ ﺩﺍﺷﺖ ﺁﻣﺪﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﮔﻮﺍﻫﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﻨﺪ؛ ﻭﻟﯽ ﭼﻮﻥ ﺍﻭ ﺍﺯ ﻃﺮﻑ ﺣﮑﻮﻣﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩ ﺍﺣﺘﻤﺎﻝ ﺧﻄﺮ ﻣﯽ‌ﺩﺍﺩ ﺍﺯ ﺑﻴﺎﻥ ﺣﻘﻴﻘﺖ ﻭ ﺟﺮﻳﺎﻥ ﻏﺪﻳﺮ ﺧﻮﺩﺩﺍﺭﯼ ﮐﺮﺩ.
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﮔﺬﺷﺖ ﻣﺪّﺗﯽ، ﻫﻤﻴﻦ ﺷﺨﺺ ﻣﺮﻳﺾ ﺷﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺑﺴﺘﺮ ﺑﻴﻤﺎﺭﯼ ﺍﻓﺘﺎﺩ، ﻭﻗﺘﯽ ﺍﻣﻴﺮﺍﻟﻤﺆﻣﻨﻴﻦ ﻋﻠﯽّ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻠﺎﻡ ﺷﻨﻴﺪ ﮐﻪ ﺯﻳﺪ ﺑﻦ ﺃﺭﻗﻢ ﻣﺮﻳﺾ ﺣﺎﻝ ﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﻋﻴﺎﺩﺕ ﻭ ﺩﻳﺪﺍﺭ ﺍﻭ ﺁﻣﺪ.
ﻫﻤﻴﻦ ﮐﻪ ﺯﻳﺪ ﺑﻦ ﺍﺭﻗﻢ ﭼﺸﻤﺶ ﺑﻪ ﺟﻤﺎﻝ ﻧﻮﺭﺍﻧﯽ ﺣﻀﺮﺕ ﺍﻓﺘﺎﺩ، ﮔﻔﺖ: ﻣﺮﺣﺒﺎ ﺑﻪ ﺍﻣﻴﺮ ﻣﺆﻣﻨﺎﻥ، ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﻦ ﻋﻴﺎﺩﺕ ﻣﯽ‌ﻧﻤﺎﻳﺪ، ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﮐﻪ ﻭﯼ ﻣﺎ ﺭﺍ ﻗﺒﻮﻝ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﻭ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺩﻟﮕﻴﺮ ﻭ ﺁﺯﺭﺩﻩ ﺧﺎﻃﺮ ﻣﯽ‌ﺑﺎﺷﺪ.
ﺍﻣﺎﻡ ﻋﻠﯽّ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻠﺎﻡ ﻓﺮﻣﻮﺩ: ﺍﯼ ﺯﻳﺪ! ﺁﻥ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎ ﺑﻪ ﻭﺟﻮﺩ ﺁﻭﺭﺩﯼ ﻫﺮﮔﺰ ﻣﺎﻧﻊ ﺁﻥ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﺎ ﺷﺮﻁ ﺍﻧﺴﺎﻧﻴّﺖ ﻭ ﺣﻖّ ﺩﻭﺳﺘﯽ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻧﻤﻮﺩﻩ؛ ﻭ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺑﻴﻤﺎﺭﯼ ﻋﻴﺎﺩﺕ ﻧﮑﻨﻴﻢ. ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺍﻓﺰﻭﺩ: ﻫﺮﮐﺲ ﻣﺮﻳﻀﯽ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﺿﺎﯼ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻋﻴﺎﺩﺕ ﮐﻨﺪ، ﺗﺎ ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﻣﺮﻳﺾ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ، ﺩﺭ ﺳﺎﻳﻪ ﺭﺣﻤﺖ ﻭ ﻟﻄﻒ ﺍﻟﻬﯽ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻗﺮﺍﺭ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺩﺍﺷﺖ. ﻭ ﭼﻮﻥ ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ ﺑﺮﺧﻴﺰﺩ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻧﺰﺩ ﻣﺮﻳﺾ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺭﻭﺩ، ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻣﺘﻌﺎﻝ ﻫﻔﺘﺎﺩ ﻫﺰﺍﺭ ﻣﻠﮏ ﺭﺍ ﻣﺄﻣﻮﺭ ﻣﯽ‌ﻧﻤﺎﻳﺪ ﺗﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭ ﺩﺭﻭﺩ ﻭ ﺗﺤﻴّﺖ ﻓﺮﺳﺘﻨﺪ؛ ﻭ ﻣﺸﻤﻮﻝ ﺭﺣﻤﺖ ﺍﻟﻬﯽ ﻗﺮﺍﺭ ﻣﯽ‌ﮔﻴﺮﺩ. ﺳﭙﺲ ﺍﻓﺰﻭﺩ: ﺍﯼ ﺯﻳﺪ! ﻣﻦ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﮐﻪ ﭼﻨﻴﻦ ﻓﻀﻴﻠﺘﯽ ﺷﺎﻣﻞ ﺣﺎﻟﻢ ﮔﺮﺩﺩ؛ ﻭ ﺑﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﺟﻬﺖ ﺍﺯ ﺗﻮ ﻋﻴﺎﺩﺕ ﮐﺮﺩﻡ. (1).

(1) ﻣﺴﺘﺪﺭﮎ ﺍﻟﻮﺳﺎﺋﻞ: ﺝ 2، ﺡ 3، ﺩﻋﺎﺋﻢ ﺍﻟﺎ ﺳﻠﺎﻡ: ﺝ 1، ﺹ 218، ﺑﺤﺎﺭﺍﻟﺎﻧﻮﺍﺭ: ﺝ 81، ﺹ 228، ﺡ 41

 

ﺗﺮﻧﺞ ﻣﺮﮒ

 بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

 

ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﻛﻪ ﻣﻮﺳﻰ ﭘﻴﻐﻤﺒﺮ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻠﺎﻡ ﺭﻭﺯﻯ ﻣﻠﻚ ﺍﻟﻤﻮﺕ ﺭﺍ ﺩﻳﺪ، ﮔﻔﺖ: ﺑﻪ ﭼﻪ ﻛﺎﺭ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﻯ، ﺑﻪ ﺯﻳﺎﺭﺕ ﻳﺎ ﺑﻪ ﻗﺒﺾ ﺭﻭﺡ؟ ﮔﻔﺖ: ﺑﻪ ﻗﺒﺾ ﺭﻭﺡ. ﮔﻔﺖ: ﭼﻨﺪﺍﻥ ﺍﻣﺎﻧﻢ ﺩﻩ ﻛﻪ (ﻣﺎﺩﺭ ﻭ) ﻋﻴﺎﻝ ﺭﺍ ﻭﺩﺍﻉ ﻛﻨﻢ. ﮔﻔﺖ: ﻣﻬﻠﺖ ﻧﻴﺴﺖ. ﮔﻔﺖ: ﭼﻨﺪﺍﻥ ﻛﻪ ﺧﺪﺍﻯ ﺭﺍ ﺳﺠﺪﻩ ﻛﻨﻢ. ﺩﺳﺘﻮﺭﻯ ﻳﺎﻓﺖ. ﺩﺭ ﺳﺠﺪﻩ ﮔﻔﺖ: ﺧﺪﺍﻭﻧﺪﺍ! ﻣﻠﻚ ﺍﻟﻤﻮﺕ. ﺭﺍ ﺑﮕﻮ ﻛﻪ ﭼﻨﺪﺍﻥ ﻣﻬﻠﺘﻢ ﺩﻫﺪ ﻛﻪ ﻣﺎﺩﺭ ﻭ ﻋﻴﺎﻝ ﺭﺍ ﻭﺩﺍﻉ ﻛﻨﻢ. ﻧﺪﺍ ﺁﻣﺪ ﻛﻪ ﻣﻬﻠﺖ ﺩﻫﺪ. ﻣﻮﺳﻰ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻠﺎﻡ ﺑﻪ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﺎﺩﺭ ﺁﻣﺪ. (ﮔﻔﺖ: ﺍﻯ ﺟﺎﻥ ﻣﺎﺩﺭ! ) ﺳﻔﺮ ﺩﻭﺭﻡ ﺩﺭ ﭘﻴﺶ ﺍﺳﺖ. ﮔﻔﺖ: ﺍﻯ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﭼﻪ ﺳﻔﺮ ﺍﺳﺖ؟ ﮔﻔﺖ: ﺳﻔﺮ ﻗﻴﺎﻣﺖ. ﻣﺎﺩﺭ ﺑﻪ ﮔﺮﻳﻪ ﺁﻣﺪ. ﺑﻪ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﻋﻴﺎﻝ ﻭ ﺍﻃﻔﺎﻝ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺍﻳﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﻭﺩﺍﻉ ﻛﺮﺩ. ﻛﻮﺩﻛﻰ ﺧﺮﺩ ﺩﺍﺷﺖ ﺩﺳﺖ ﺯﺩ ﻭ ﺩﺍﻣﻦ ﻣﻮﺳﻰ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﻣﻰ ﮔﺮﻳﺴﺖ. ﻣﻮﺳﻰ ﻧﻴﺰ ﺑﻪ ﮔﺮﻳﻪ ﺩﺭ ﺁﻣﺪ. ﺧﻄﺎﺏ ﻋﺰﺕ ﺭﺳﻴﺪ ﻛﻪ ﺍﻯ ﻣﻮﺳﻰ! ﺑﻪ ﺩﺭﮔﺎﻩ ﻣﺎ ﻣﻰ ﺁﻳﻰ، ﺍﻳﻦ ﮔﺮﻳﻪ ﻭ ﺯﺍﺭﻯ (ﺍﺯ ﺑﻬﺮ) ﭼﻴﺴﺖ؟ ﮔﻔﺖ: ﺧﺪﺍﻭﻧﺪﺍ! ﺑﺮ ﺍﻳﻦ ﻛﻮﺩﻛﺎﻧﻢ ﺭﺣﻢ ﻣﻰ ﺁﻳﺪ. ﻧﺪﺍ ﺁﻣﺪ ﻛﻪ ﺍﻯ ﻣﻮﺳﻰ! ﺩﻝ ﻓﺎﺭﻍ ﺩﺍﺭ ﻛﻪ ﻣﻦ ﺍﻳﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﻧﻴﻜﻮ ﺩﺍﺭﻡ (ﻭ ﺑﻪ ﻧﻴﺎﺕ ﺣﺴﻨﻪ ﺷﺎﻥ ﺑﭙﺮﻭﺭﻡ. ) ﻣﻮﺳﻰ ﺑﺎ ﻣﻠﻚ ﺍﻟﻤﻮﺕ ﮔﻔﺖ: ﺍﺯ ﻛﺪﺍﻡ ﻋﻀﻮ ﺟﺎﻥ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺧﻮﺍﻫﻰ ﻛﺮﺩ؟ (ﮔﻔﺖ: ﺍﺯ ﺩﻫﺎﻥ. ) ﮔﻔﺖ: ﺍﺯ ﺩﻫﺎﻧﻰ ﻛﻪ ﺑﻰ ﻭﺍﺳﻄﻪ ﺑﺎ ﺧﺪﺍﻯ ﺳﺨﻦ ﮔﻔﺘﻪ‌ﺍﻡ ﻳﺎ (ﺍﺯ ﺩﺳﺘﻰ ﻛﻪ ﺑﺪﺍﻥ ﺍﻟﻮﺍﺡ ﺗﻮﺭﺍﺕ ﮔﺮﻓﺘﻪ‌ﺍﻡ ﻳﺎ) ﺍﺯ ﭘﺎﻳﻰ ﻛﻪ ﺑﺪﺍﻥ ﺑﻪ ﻃﻮﺭ ﺑﻪ ﻣﻨﺎﺟﺎﺕ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﻡ؟ ﻣﻠﻚ ﺍﻟﻤﻮﺕ ﺗﺮﻧﺠﻰ ﺑﻪ ﻭﻯ ﺩﺍﺩ ﺗﺎ ﺑﺒﻮﻳﻴﺪ ﻭ ﺑﻪ ﻳﻚ ﺑﻮﻳﻴﺪﻥ ﺭﻭﺡ ﻭﻯ ﺭﺍ ﻗﺒﺾ ﻛﺮﺩ. ﻓﺮﺷﺘﮕﺎﻥ ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﻳﺎ ﺍﺀﻫﻮﻥ ﺍﻟﺎﺀﻧﺒﻴﺎﺀ ﻣﻮﺗﺎ ﻛﻴﻒ ﻭ ﺟﺪﺕ ﺍﻟﻤﻮﺕ؟ ﻗﺎﻝ: ﻛﺸﺎﺓ ﺗﺴﻠﺦ ﻭ ﻫﻰ ﺣﻴﺔ. (ﻳﻌﻨﻰ: ﺍﻯ ﺁﻧﻜﻪ ﺩﺭ ﻣﻴﺎﻥ ﭘﻴﺎﻣﺒﺮﺍﻥ ﺁﺳﺎﻧﺘﺮﻳﻦ ﻣﺮﮒ ﺭﺍ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺍﻯ! ﻣﺮﮒ ﺭﺍ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻳﺎﻓﺘﻰ؟ ﮔﻔﺖ: ﻫﻤﭽﻮﻥ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﻯ ﻛﻪ ﭘﻮﺳﺖ ﺍﺯ (ﺑﺪﻥ) ﺁﻥ ﺑﺮ ﻛﻨﻨﺪ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﻰ ﻛﻪ ﺯﻧﺪﻩ ﺑﺎﺷﺪ).

داستان عارفان

 

علامه امینی

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

 

عده ای از علمای اهل سنت به علاّمه امینی (1320 - 1390 ه . ق ) صاحب کتاب ارزشمند ((الغدیر)) مراجعه نمودند و گفتند : در حالات علی علیه السّلام آمده است که بعضی شبها هزار رکعت نماز می خواند ، در حالی که برای هیچ انسانی ممکن نیست که از اول شب تا صبح بتواند هزار رکعت نماز بخواند . بنابراین ما این ادّعا را قبول نداریم .
علاّمه به آنان گفت : من به شما ثابت می نمایم که این عمل نه تنها برای علی علیه السّلام بلکه برای افراد دیگر بشر ممکن است . علاّمه امینی به آنها پیشنهاد کرد که شبی به منزل او آمده تا ایشان از اول شب تا به صبح هزار رکعت نماز بخواند . علمای اهل سنّت قبول نموده و به منزل علاّمه آمدند ، و ایشان از اول شب مشغول نماز شد و تا اذان صبح هزار رکعت نماز را خواند و بدین وسیله ثابت نمود که این عمل ممکن است

زندگانی علماء، ص 94.

 

خاطرات یک خبرنگار

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

ما یک والاس, گزارش گر تلویزیون آمریکا, که از روزنامه نویسان بنام و بسیار مشهور آمریکایی است و گویا اولین آمریکایی باشد که با امام ـ رحمه اللّه ـ مصاحبه داشته است, در ماه سپتامبر سال 1999 میلادی در برنامه کانال 4 تلویزیون آمریکا ظاهر شده بود و توسط یکی دیگر از گزارش گران معروف مصاحبه می شد تا خاطرات برجسته خود را در دوران خبرنگاری بازگوید. از همه کس و همه جا سخن گفت و مخصوصاً به این نکته اشاره کرد که تقریباً تمام سران کشورهای جهان و همه سیاست مداران بزرگ معاصر را دیده و با آن ها سخن گفته است. نوبت به حضرت آیةاللّه امام خمینی ـ رحمه اللّه ـ, رهبر انقلاب ایران, رسید. مایک والاس با لحنی که احترام و اعتقاد و در عین حال صراحت مخصوصی داشت, گفت: (باید اذعان کنم که با هوش ترین و زیرک ترین سیاست مداری است که من دیده ام.)

ما یک والاس اضافه کرد: باید بگویم زندگی بسیار ساده ای که رهبر انقلاب اسلامی برای خود فراهم کرده بود, او را از همه رهبران دیگر دنیا متمایز می کرد و ما می دیدیم که او به راستی یک مرد عقیدتی است و دنیا و لذت های دنیوی برایش ارزشی ندارد. او همواره همه رجال دیگر دنیا را که به خدمت می پذیرفت, روی فرش ساده می نشانید و ما مجبور بودیم کفش های خود را دم در از پا درآوریم و از همان اول کار بفهمیم که با مردی متفاوت سر و کار داریم.

 

نقل از: ویژه نامه بسیج (میقات)