عجیب ترین رشوه

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 

گنت گو بینو نویسنده فرانسوی در کتاب سه سال در آسیا در باب رشوه خواری زمامداران ایران در دوره قاجاریه چنین می نویسد: یکی از عیوب بلکه از بلاهائی که در ایران ریشه دوانده و قطع ریشه آن هم بسیار مشکل و بلکه محال است رشوه گیری است.
این امر به قدری رایج است که از شاه گرفته تا آخرین مأمور جزء دولت رشوه می گیرد. و در عین حال هیچکس هم صدایش در نمی آید. گوئی تمامی مأموران و مستخدمین ایران از بالا تا پائین هم پیمان شده اند که موضوع را مسکوت بگذارند. قبل از اینکه به ایران بیایم در لندن کتاب حاج بابا اصفهانی به دستم افتاده و در حین خواندن این کتاب به نظرم رسید که در زمان سلطنت فتحعلیشاه، وزیر مختار انگلیس مقداری سیب زمینی برای دولت ایران هدیه آورده و گفته بود که اگر این گیاه را در ایران بکارید هرگز دچار قحطی نخواهید گشت. زیرا کشت و زرع آن به سهل است و محصول فراوان می دهد و بخوبی جانشین نان می گردد. ولی صدر اعظم فتحعلیشاه قبل از دریافت سیب زمینی گفته بود چقدر به من رشوه می دهید که کشت این گیاه را در ایران رایج کنم

نام آوران تاریخ - دانشگاه اصفهان ص 67
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله :
از رشوه گرفتن دورى كنيد كه آن كفر محض است و رشوه گير بوى بهشت را استشمام نمى كند .

بحار الأنوار : 104/274/12

 

 

راهی دیگر به سوی بهشت

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 

 
امام علی بن موسی الرضا علیه آلاف التحیه و الثنا هنگامی که کنار سفره می نشست و می خواست غذا میل نماید دستور می فرمود سینی بزرگی کنار سفره می گذاشتند آنگاه از هر غذایی که در سفره بود از بهترین آنها برمی داشت و در آن سینی می گذاشت.
سپس دستور می داد تا آنها را برای نیازمندان ببرند. آنگاه این آیات را تلاوت می فرمود: فلا اقتحم العقبه و ما ادراک ما العقبه فک رقبه او اطعام فی یوم ذی مسغبه یتیماً ذا مقربه او مسکینا ذا متربه**بلد/ 16 11،
ترجمه: ولی او از آن گردنه مهم نگذشت و تو چه می دانی آن گردنه چیست؟! آزاد کردن برده ای، در روز گرسنگی، یتیمی از خویشاوندان، یا مستمندی خاک نیشین را. ***
سپس چنین می فرمود: خداوند متعال می داسنت که همگان برآزاد کردن بردگان، قادر نیستند از این رو، راه دیگر (همانند: غذا رساندن به مستمندان) به سوی بهشتش قرار داد**

ر.ک: حکایت های شنیدنی 2/ 108 107 به نقل از: تفسیر المیزان 20/ 424. تفسیر نمونه 27/ 31، فروع کافی کتاب الزکاه، باب فضل اطعام الطعام، ح 12. ***.

 

ﮔﺮﻳﻪ ﺍﺯ ﺑﻬﺮ ﺧﻮﻳﺶ!

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ


ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﻛﻪ ﺯﺍﻫﺪﻯ ﺩﺭ ﺑﺼﺮﻩ ﺑﻴﻤﺎﺭ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﭼﻮﻥ ﺑﻪ ﺩﺭ ﻣﺮﮒ ﺭﺳﻴﺪ، ﺧﻮﻳﺸﺎﻧﺶ ﻫﻤﻪ ﺍﺯ ﮔﺮﺩ ﻭﻯ ﺩﺭ ﻧﺸﺴﺘﻨﺪ ﻭ ﻣﻰ ﮔﺮﻳﺴﺘﻨﺪ.
ﮔﻔﺖ: ﻣﺮﺍ ﺑﺎﺯ ﻧﺸﺎﻧﻴﺪ. ﻭﻯ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻧﺸﺎﻧﻴﺪﻧﺪ. ﺭﻭﻯ ﺳﻮﻯ ﭘﺪﺭ ﻛﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺍﻯ ﭘﺪﺭ! ﺗﻮ ﭼﺮﺍ ﻣﻰ ﮔﺮﻳﻰ؟ ﮔﻔﺖ: (ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻧﮕﺮﻳﻢ ﻛﻪ ﻓﺮﺯﻧﺪﻯ ﭼﻮﻥ ﺗﻮ ﺑﻤﻴﺮﺩ ﻭ ﭘﺸﺖ ﺑﺸﻜﻨﺪ.
ﻣﺎﺩﺭ ﺭﺍ ﮔﻔﺖ: ﺗﻮ ﭼﺮﺍ ﻣﻰ ﮔﺮﻳﻰ؟ ﮔﻔﺖ: ) ﺍﻣﻴﺪ ﻣﻰ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻛﻪ ﺩﺭ ﭘﻴﺮﻯ ﺧﺪﻣﺖ ﻣﻦ ﻛﻨﻰ ﻭ ﺩﺭ ﺑﻴﻤﺎﺭﻯ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺑﺎﻟﻴﻦ ﻣﻦ ﺑﺎﺷﻰ.
ﺭﻭﻯ ﺳﻮﻯ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻥ ﻛﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺷﻤﺎ ﭼﺮﺍ ﻣﻰ ﮔﺮﻳﻴﺪ؟ ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﺯﻳﺮﺍ ﻛﻪ ﻳﺘﻴﻢ ﺷﺪﻳﻢ ﻭ ﺧﻮﺍﺭ ﻭ ﺫﻟﻴﻞ ﮔﺸﺘﻴﻢ.
ﺭﻭ ﺳﻮﻯ ﻋﻴﺎﻝ ﻛﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺗﻮ ﭼﺮﺍ ﻣﻰ ﮔﺮﻳﻰ؟ ﮔﻔﺖ: ﻣﻦ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺩﺍﺭﻡ ﺍﻳﻦ ﻳﺘﻴﻤﺎﻥ ﺭﺍ؟ ﮔﻔﺖ: ﺁﻩ! ﺁﻩ! ﺷﻤﺎ ﻫﻤﻪ، ﺑﺮﺍﻯ ﺧﻮﺩ ﻣﻰ ﮔﺮﻳﻴﺪ، ﻫﻴﭽﻜﺪﺍﻡ ﺑﺮﺍﻯ ﻣﻦ ﻧﻤﻰ ﮔﺮﻳﻴﺪ ﻛﻪ ﺗﺎ ﻣﻦ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﭼﺸﻢ ﺗﻠﺨﻰ ﻣﺮﮒ ﺭﺍ ﻭ ﭼﻪ ﮔﻮﻳﻢ ﺟﻮﺍﺏ ﺍﻋﻤﺎﻝ ﻭ ﻛﺮﺩﺍﺭ ﺧﻮﻳﺶ ﺭﺍ؟ ﺍﻳﻦ ﺑﮕﻔﺖ ﻭ ﺑﺨﺮﻭﺷﻴﺪ ﻭ ﺟﺎﻥ ﺑﻪ ﺣﻖ ﺗﺴﻠﻴﻢ ﻛﺮﺩ.

ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﻋﺎﺭﻓﺎﻥ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺍﺑﻮﺳﻌﻴﺪ (ﺍﺑﻮﻋﻠﯽ ﺣﺴﻦ ﺑﻦ ﺣﺴﻴﻦ ﻭﺍﻋﻆ ﺑﻴﻬﻘﯽ ؛ ﺑﮑﻮﺷﺶ ﮐﺎﻇﻢ ﻣﻘﺪﻡ ﺑﺎ ﻫﻤﮑﺎﺭﯼ ﻣﺤﻤﻮﺩ ﻏﻔﺎﺭﯼ ﻣﺤﻤﺪﺗﻘﯽ ﻋﺎﺭﻓﻴﺎﻥ )

 

آن دو نفر را می بینند!

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 

جمعی در محضر امام صادق علیه صلوات الله الرازق نشسته بودند. سخن از شیعه و پیروان خاندان رسالت به میان آمد.
امام (علیه السلام) فرمود: پیروان ما در لحظات آخر عمر، چیزهایی را می بینند که چشمها با دیدن آن، روشن می گردد و شاد می شوند)).
یکی از حاضران پرسید: چه چیز را می بینند؟ این سؤال را ده بار تکرار کرد و اصرار داشت تا امام به او پاسخ دهد ولی امام صادق (علیه السلام) هر بار در پاسخ او می فرمودند: می بینند..
سرانجام امام (علیه السلام) آن شخص سؤال کننده را صدا زد و فرمود: گویا اصرار داری تا بدانی چه چیز را می بینند؟ عرض کرد: آری. قاطعاً. سپس گریه کرد.
امام (علیه السلام) به حال او رقت کرد و فرمود: آن دو نفر را می بینند! آن شخص با اصرار پرسید: کدام دو نفر را؟ امام (علیه السلام) فرمود: پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و علی (علیه السلام) را می بینند. هیچ مؤمنی نیست مگر این که در لحظات آخر عمر، این دو بزرگوار را خواهد دید که آن دو بزرگوار به او بشارت می دهند.
آنگاه فرمود: این مطلب را خداوند در قرآن، بیان کرده است، حاضران پرسیدند: خداوند در کجا و کدام سوره بیان فرموده است؟
امام صادق (علیه السلام) فرمود: در سوره یونس آنجا که می فرماید: الذین آمنوا و کانوا یتقون لهم البشری فی الحیوه الدنیا و فی الآخره**یونس/ 64 63، ترجمه: همان ها که ایمان آوردند و پرهیزگار بودند در زندگی دنیا و در آخرت شاد و مسرورند. *** (بشارت دنیا آنان، همان حضور پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و علی (علیه السلام) در لحظات آخر عمر آنهاست که بربالین آنان حاضر گشته و آنها را شاد و مسرور می سازد

**ر.ک: حکایت های شنیدنی 5/ 164 163 به نقل از: تفسیر نور الثقلین 2/ 110. تفسیر نمونه 8/ 340. ***.)

 

حافظان بیت المال


 بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

 

حاج حسین مجروح شیمیایی بود

کمیسیون پزشکی تصویب کرد که برای درمان بره خارج از کشور

حاجی مخفیانه با پزشک معالج خودش تماس گرفت

ازش خواست صادقانه با او در موردی بیماری اش صحبت کنه

دکتر گفت: هیچ درمانی برا بیماریش وجود نداره و اعزامش بی فایده است

حاج حسین هم بلافاصله با مسئولین مربوطه تماس گرفت و گفت:

حاضر نیستم بیت المال رو صرف کاری کنین که نتیجه نداره...

                       خاطره ای از زندگی شهید حاج حسین محمدیانی

                       راوی : عموی شهید

                       منبع: کتاب حافظان بیت المال ، صفحه 145

حق التدریس معلمان قرآن

بسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 

فضل بن ابی قرة گوید: به امام صادق علیه السلام عرض کردم: یابن رسول الله! برخی از مردم می گویند: در آمد معلم (قرآن) حرام و پلید است.
امام علیه السلام فرمود: دروغ می گویند دشمنان خدا. آنان بدین وسیله می خواهند تا فرزندانشان را از آموزش قرآن محروم سازند (و از این حرفشان تنها بهانه ای بیش نیست). اگر شخصی به معلم (قرآن) فرزند خویش مبلغی معادل دیه و خونبهای فرزندش را نیزبپردازد، برای معلم مباح و جایز خواهد بود.


** ر. ک: من لا یحضره الفقیه 3 / 99. باب المعایش و المکاسب و الفوائد و الصناعات،ح 32.***

 

ﻗﻀﺎﻭﺕ ﺳﻠﻴﻤﺎﻥ ﻭ ﺟﺎﻧﺸﻴﻨﯽ ﺍﻭ ﺍﺯ ﺩﺍﻭﺩ (ﻉ)


ﺑِﺴْﻢِ ﺍﻟﻠّﻪِ ﺍﻟْﺮﱠﱠﺣْﻤﻦِ ﺍﻟْﺮﱠﱠﺣﻴﻢْ


ﺣﻀﺮﺕ ﺩﺍﻭﺩ (ﻉ) (ﺍﺯ ﭘﻴﺎﻣﺒﺮﺍﻥ ﺧﺪﺍ ﺑﻮﺩ ﺳﺎﻟﻬﺎ ﺩﺭ ﻣﻴﺎﻥ ﻗﻮﻡ ﺧﻮﺩ، ﺑﻪ ﻫﺪﺍﻳﺖ ﻣﺮﺩﻡ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ، ﺩﺭ ﺍﻭﺍﺧﺮ ﻋﻤﺮ) ﺍﺯ ﻃﺮﻑ ﺧﺪﺍ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻭﺣﯽ ﺷﺪ: (ﺍﺯ خداوند ﺧﻮﺩ، ﻭﺻﯽ ﻭ ﺟﺎﻧﺸﻴﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩ ﺗﻌﻴﻴﻦ ﮐﻦ).
ﺣﻀﺮﺕ ﺩﺍﻭﺩ (ﻉ) ﭼﻨﺪﻳﻦ ﻓﺮﺯﻧﺪ (ﺍﺯ ﻫﻤﺴﺮﺍﻥ ﻣﺨﺘﻠﻒ) ﺩﺍﺷﺖ، ﻳﮑﯽ ﺍﺯ ﭘﺴﺮﺍﻧﺶ ﻧﻮﺟﻮﺍﻧﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﺎﺩﺭ ﺍﻭ ﻧﺰﺩ ﺣﻀﺮﺕ ﺩﺍﻭﺩ (ﻉ) ﺑﻪ ﺳﺮ ﻣﯽ‌ﺑﺮﺩ ﻭ ﺩﺍﻭﺩ (ﻉ) ﻣﺎﺩﺭ ﺍﻭ ﺭﺍ (ﮐﻪ ﻳﮑﯽ ﺍﺯ ﻫﻤﺴﺮﺍﻧﺶ ﺑﻮﺩ) ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺖ.
ﺣﻀﺮﺕ ﺩﺍﻭﺩ (ﻉ) ﭘﺲ ﺍﺯ ﺩﺭﻳﺎﻓﺖ ﻭﺣﯽ ﻣﺬﮐﻮﺭ، ﻧﺰﺩ ﺁﻥ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ: (خداوند ﻣﻦ ﻭﺣﯽ ﮐﺮﺩﻩ ﺗﺎ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﺪﺍﻧﻢ، ﻳﮑﯽ ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩ ﻭﺻﯽ ﻭ ﺟﺎﻧﺸﻴﻦ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﻫﻢ).
ﻫﻤﺴﺮ ﺩﺍﻭﺩ: ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺁﻥ ﻭﺻﯽ، ﭘﺴﺮ ﻣﻦ ﺑﺎﺷﺪ. ﺩﺍﻭﺩ: ﻣﻦ ﻧﻴﺰ، ﻗﺼﺪﻡ ﻫﻤﻴﻦ ﺑﻮﺩ، ﻭﻟﯽ ﺩﺭ ﻋﻠﻢ ﺣﺘﻤﯽ ﺧﺪﺍ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﮐﻪ ﻭﺻﯽ ﻣﻦ (ﺳﻠﻴﻤﺎﻥ) (ﭘﺴﺮ ﺩﻳﮕﺮﻡ) ﻫﺴﺖ.
ﺍﺯ ﺳﻮﯼ ﺧﺪﺍ ﻭﺣﯽ ﺩﻳﮕﺮﯼ ﺑﻪ ﺩﺍﻭﺩ (ﻉ) ﺷﺪ ﮐﻪ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺭﺳﻴﺪﻥ ﻓﺮﻣﺎﻥ ﻣﻦ ﺷﺘﺎﺏ ﻧﮑﻦ. ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻭﺣﯽ، ﭼﻨﺪﺍﻥ ﻧﮕﺬﺷﺖ ﮐﻪ ﺩﻭ ﻧﻔﺮ ﻣﺮﺩ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻣﺮﺍﻓﻌﻪ ﻭ ﻧﺰﺍﻉ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ ﺑﻪ ﺣﻀﻮﺭ ﺣﻀﺮﺕ ﺩﺍﻭﺩ (ﻉ) ﺑﺮﺍﯼ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﺁﻣﺪﻧﺪ، ﺁﻧﻬﺎ ﺑﻪ ﺩﺍﻭﺩ (ﻉ) ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﻳﮑﯽ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺩﺍﻣﺪﺍﺭ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺩﻳﮕﺮﯼ ﺑﺎﻏﺪﺍﺭ ﻣﯽ‌ﺑﺎﺷﺪ.
ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺑﻪ ﺩﺍﻭﺩ (ﻉ) ﻭﺣﯽ ﮐﺮﺩ: ﭘﺴﺮﺍﻥ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻧﺰﺩ ﺧﻮﺩ ﺟﻤﻊ ﮐﻦ ﻭ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺑﮕﻮ ﻫﺮ ﮐﺲ ﺩﺭ ﻣﻴﺎﻥ ﺷﻤﺎ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﻧﺰﺍﻉ ﺍﻳﻦ ﺩﻭ ﻧﻔﺮ ﺑﺎﻏﺪﺍﺭ ﻭ ﺩﺍﻣﺪﺍﺭ، ﻗﻀﺎﻭﺕ ﺻﺤﻴﺢ ﮐﻨﺪ ﺍﻭ ﻭﺻﯽ ﺗﻮ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺍﺳﺖ.
ﺣﻀﺮﺕ ﺩﺍﻭﺩ (ﻉ) ﭘﺴﺮﺍﻥ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻧﺰﺩ ﺧﻮﺩ ﺟﻤﻊ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻣﺎﺟﺮﺍ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﮔﻔﺖ، ﺁﻧﮕﺎﻩ ﺑﺎﻏﺪﺍﺭ ﻭ ﺩﺍﻣﺪﺍﺭ، ﺟﺮﻳﺎﻥ ﺩﻋﻮﺍﯼ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﭼﻨﻴﻦ ﺑﻴﺎﻥ ﮐﺮﺩﻧﺪ.
ﺑﺎﻏﺪﺍﺭ: ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﻫﺎﯼ ﺍﻳﻦ ﻣﺮﺩ ﺩﺍﻣﺪﺍﺭ ﺑﻪ ﻣﻴﺎﻥ ﺯﺭﺍﻋﺖ ﻣﻦ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﻧﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺯﺭﺍﻋﺖ ﻣﻦ ﺻﺪﻣﻪ ﺯﺩﻩ ﺍﻧﺪ. ﺩﺍﻣﺪﺍﺭ: ﻣﻦ ﺍﻃﻠﺎﻉ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ، ﺁﻧﻬﺎ ﺣﻴﻮﺍﻧﻨﺪ ﻭ ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ ﺑﻪ ﻣﺤﻞ ﺯﺭﺍﻋﺖ ﺍﻭ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﻧﺪ.

ﺩﺭ ﻣﻴﺎﻥ ﭘﺴﺮﺍﻥ ﺩﺍﻭﺩ (ﻉ) ﻫﻴﭽﮑﺪﺍﻡ ﺳﺨﻨﯽ ﻧﮕﻔﺖ، ﺟﺰ ﺳﻠﻴﻤﺎﻥ (ﻉ) ﮐﻪ ﺑﻪ ﺑﺎﻏﺪﺍﺭ (ﺻﺎﺣﺐ ﺑﺎﻍ ﺩﺭﺧﺖ ﺍﻧﮕﻮﺭ) ﻓﺮﻣﻮﺩ: (ﺍﯼ ﺑﺎﻏﺪﺍﺭ! ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﺍﻥ ﺍﻳﻦ ﻣﺮﺩ، ﭼﻪ ﻭﻗﺖ ﺑﻪ ﺑﺎﻍ ﺗﻮ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﻧﺪ؟ ). ﺑﺎﻏﺪﺍﺭ: ﺷﺒﺎﻧﻪ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﻧﺪ. ﺳﻠﻴﻤﺎﻥ: (ﺧﻄﺎﺏ ﺑﻪ ﺩﺍﻣﺪﺍﺭ) ﺍﯼ ﺻﺎﺣﺐ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﺍﻥ، ﻣﻦ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﮐﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﺑﭽﻪ‌ﻫﺎ ﻭ ﭘﺸﻢ ﺍﻣﺴﺎﻝ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﺍﻥ ﺗﻮ، ﻣﺎﻝ ﺑﺎﻏﺪﺍﺭ ﺍﺳﺖ (ﺯﻳﺮﺍ ﺩﺍﻣﺪﺍﺭ ﺩﺭ ﺷﺐ، ﻟﺎﺯﻡ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﺍﻥ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺣﻔﻆ ﻭ ﮐﻨﺘﺮﻝ ﮐﻨﺪ).
ﺩﺍﻭﺩ (ﻉ) ﺑﻪ ﺳﻠﻴﻤﺎﻥ ﮔﻔﺖ: ﭼﺮﺍ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﻧﮑﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺻﺎﺣﺐ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﺍﻥ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﺎﻏﺪﺍﺭ ﺑﺪﻫﺪ؟ ﺑﺎ ﺍﻳﻨﮑﻪ ﻋﻠﻤﺎﯼ ﺑﻨﯽ ﺍﺳﺮﺍﺋﻴﻞ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻗﻴﻤﺖ ﮔﺬﺍﺭﯼ ﻭ ﺳﻨﺠﺶ ﺩﺭﻳﺎﻓﺘﻪ ﺍﻧﺪ ﮐﻪ ﻗﻴﻤﺖ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﻫﺎﯼ ﺻﺎﺣﺐ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﻗﻴﻤﺖ ﺍﻧﮕﻮﺭ (ﺁﻥ ﺳﺎﻝ) ﺑﺎﻍ ﺍﺳﺖ.
ﺳﻠﻴﻤﺎﻥ: ﻗﻀﺎﻭﺕ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺭﻭ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭﺧﺘﻬﺎﯼ ﺍﻧﮕﻮﺭ ﺍﺯ ﺭﻳﺸﻪ، ﻗﻄﻊ ﻭ ﻧﺎﺑﻮﺩ ﻧﺸﺪﻩ ﺍﻧﺪ ﻭ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺎﺭ ﻭ ﻣﻴﻮﻩ ﺁﻧﻬﺎ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺳﺎﻝ ﺁﻳﻨﺪﻩ ﺑﺎﺭ ﻣﯽ‌ﺩﻫﻨﺪ.
ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺑﻪ ﺩﺍﻭﺩ (ﻉ) ﻭﺣﯽ ﮐﺮﺩ، ﻗﻀﺎﻭﺕ ﺻﺤﻴﺢ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺣﺎﺩﺛﻪ، ﻫﻤﺎﻥ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﺳﻠﻴﻤﺎﻥ (ﻉ) ﺍﺳﺖ، ﺍﯼ ﺩﺍﻭﺩ! ﺗﻮ ﭼﻴﺰﯼ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﻭ ﻣﺎ ﭼﻴﺰﯼ ﺩﻳﮕﺮﯼ ﺭﺍ (ﺗﻮ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﮐﻪ ﭘﺴﺮﺕ ﮐﻪ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ، ﺟﺎﻧﺸﻴﻦ ﺗﻮ ﮔﺮﺩﺩ، ﻭﻟﯽ ﻣﺎ ﺧﻮﺍﺳﺘﻴﻢ، ﺳﻠﻴﻤﺎﻥ (ﻉ) ﻭﺻﯽ ﺗﻮ ﺷﻮﺩ).
ﺣﻀﺮﺕ ﺩﺍﻭﺩ (ﻉ) ﻧﺰﺩ ﻫﻤﺴﺮ ﻣﻮﺭﺩ ﻋﻠﺎﻗﻪ ﺁﻣﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ: (ﻣﺎ ﭼﻴﺰﯼ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﺳﺘﻴﻢ ﻭ ﺧﺪﺍ ﭼﻴﺰ ﺩﻳﮕﺮ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﺳﺖ، ﺟﺰ ﺁﻧﭽﻪ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺧﺪﺍ ﻣﯽ‌ﺧﻮﺍﻫﺪ، ﻭﺍﻗﻊ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ، ﻣﺎ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﻓﺮﻣﺎﻥ ﺍﻟﻬﯽ ﺗﺴﻠﻴﻢ ﻭ ﺧﺸﻨﻮﺩ ﻫﺴﺘﻴﻢ. )
ﺁﻧﮕﺎﻩ ﺍﻣﺎﻡ ﺻﺎﺩﻕ (ﻉ) ﭘﺲ ﺍﺯ ﺑﻴﺎﻥ ﺍﻳﻦ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ، ﻓﺮﻣﻮﺩ: (ﻣﺎﺟﺮﺍﯼ ﺍﻣﺎﻣﺎﻥ ﻭ ﺍﻭﺻﻴﺎﺀ ﻧﻴﺰ ﻫﻤﻴﻦ ﮔﻮﻧﻪ ﺍﺳﺖ، ﺁﻧﻬﺎ ﺣﻖ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ ﺍﺯ ﺍﻣﺮ ﺧﺪﺍ ﺗﺠﺎﻭﺯ ﻧﻤﺎﻳﻨﺪ ﻭ ﻣﻘﺎﻡ ﺍﻣﺎﻣﺖ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺻﺎﺣﺒﺶ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻭ ﺑﻪ ﺩﻳﮕﺮﯼ ﺑﺪﻫﻨﺪ.

ﺑﺎﺏ ﺍﻥ ﺍﻟﺎﻣﺎﻣﺔ (ﻉ) ﻋﻬﺪ ﻣﻦ ﺍﻟﻠﻪ … ﺣﺪﻳﺚ 3، ﺹ 278، ﺝ 1
داستان های اصول کافی

 

امام باقر عليه السلام:
 
حُبُّنا أهلَ البيتِ نِظامُ الدِّينِ 
 
 دوست داشتن ما خاندان، رشته دين است
بحار الأنوار : ج75، ص183، ح8 

ﻛﺮﺍﻣﺘﻰ ﺍﺯ ﺣُﺠﺮﺑﻦ ﻋَﺪﻯ


بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم


ﺩﺭ ﺳﻮﺭﻳﻪ ﺑﻪ ﻗﺼﺪ ﺯﻳﺎﺭﺕ ﺣُﺠﺮﺑﻦ ﻋَﺪﻯ ﻳﻜﻰ ﺍﺯ ﻳﺎﺭﺍﻥ ﺧﺎﺹ ﺣﻀﺮﺕ ﻋﻠﻰ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻠﺎﻡ ﺣﺮﻛﺖ ﻛﺮﺩﻳﻢ، ﺩﺭ ﺑﻴﻦ ﺭﺍﻩ ﺩﺧﺘﺮﻡ ﺳﺆ ﺍﻝ ﻛﺮﺩ ﻛﻪ ﺣﺠﺮﺑﻦ ﻋﺪﻯ ﻛﻴﺴﺖ؟
ﻣﻘﺪﺍﺭﻯ ﻛﻪ ﻣﻰ ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﮔﻔﺘﻢ، ﺍﺯ ﺁﻥ ﺟﻤﻠﻪ ﺍﻳﻦ ﻛﻪ ﻣﻮﻗﻌﻰ ﻛﻪ ﺍﻣﺎﻡ ﺣﺴﻦ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻠﺎﻡ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺻﻠﺤﻨﺎﻣﻪ ﺭﺍ ﻗﺒﻮﻝ ﻛﻨﺪ ﻳﻜﻰ ﺍﺯ ﺷﺮﻃﻬﺎ ﻭ ﻣﺎﺩّﻩ ﻫﺎﻯ ﺁﻥ ﺍﻳﻦ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﻣﻌﺎﻭﻳﻪ ﺣُﺠﺮ ﺭﺍ ﺁﺯﺍﺩ ﻛﺮﺩﻩ ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺍﻋﺪﺍﻡ ﻧﻜﻨﺪ.
ﻭﻗﺘﻰ ﻭﺍﺭﺩ ﺯﻳﺎﺭﺗﮕﺎﻩِ ﺣُﺠﺮ ﺷﺪﻳﻢ، ﻳﻚ ﻗﻔﺴﻪ ﻛﺘﺎﺏ ﺩﺭ ﺁﻧﺠﺎ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺁﻥ ﻛﺘﺎﺑﻰ ﺩﻩ ﺟﻠﺪﻯ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ( (ﻭﺍﻋْﻠﻤﻮﺍ ﺍَﻧّﻰ ﻓﺎﻃﻤﻪ) ) ﺑﻪ ﻃﻮﺭ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﻳﻜﻰ ﺍﺯ ﺟﻠﺪﻫﺎﻯ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻪ ﻭ ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩﻡ، ﺩﺭ ﻛﻤﺎﻝ ﺗﻌّﺠﺐ ﻓﺼﻞ ﻭ ﺻﻔﺤﻪ ﺍﻯ ﺁﻣﺪ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺣﺎﻟﺎﺗﻰ ﺍﺯ ﺣﺠﺮ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺍﺯ ﺟﻤﻠﻪ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺣﺠﺮ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩ: ( (ﺍﻗﻄﻌﻮﺍ ﺭﺍﺀﺳﻰ ﻓﻮﺍﻟﻠّﻪ ﻟﺎ ﺍَﺗﺒّﺮﺀُ ﻣﻦ ﻋﻠﻰ ﺍﺑﻦ ﺍﺑﻰ ﺍﻃﺎﻟﺐ) ) ﺍﮔﺮ ﮔﺮﺩﻧﻢ ﺭﺍ ﻧﻴﺰ ﺑﺰﻧﻴﺪ، ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﻗﺴﻢ ﺩﺳﺖ ﺍﺯ ﻋﻠﻰّ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻠﺎﻡ ﺑﺮ ﻧﺨﻮﺍﻫﻢ ﺩﺍﺷﺖ. ﺍﻳﻦ ﺭﺍ ﻛﺮﺍﻣﺘﻰ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﺰﺭﮔﻮﺍﺭ ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ.
-خاطرات آیت الله محسن قرائتی

 

بارش سنگ از آسمان بر منکر جانشینی علی علیه السلام

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

 

ﻫﻨﮕﺎﻣﻰ ﻛﻪ ﺭﺳﻮﻝ ﺧﺪﺍ (ﺻﻠﻰ ﺍﻟﻠّﻪ ﻋﻠﻴﻪ ﻭ ﺁﻟﻪ ﻭ ﺳﻠّﻢ) ﻋﻠﻰ (ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻠﺎﻡ) ﺭﺍ ﺩﺭ ﺭﻭﺯ ( (ﻏﺪﻳﺮ ﺧﻢ) ) ﺑﻪ ﺧﻠﺎﻓﺖ ﻣﻨﺼﻮﺏ ﻓﺮﻣﻮﺩ ﻭ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ: ﻣﻦ ﻛﻨﺖ ﻣﻮﻟﺎﻩ ﻓﻌﻠﻰ ﻣﻮﻟﺎﻩ ( (ﻫﺮ ﻛﺲ ﻣﻦ ﻣﻮﻟﻰ ﻭ ﻭﻟﻰ ﺍﻭ ﻫﺴﺘﻢ ﻋﻠﻰ ﻣﻮﻟﻰ ﻭ ﻭﻟﻰ ﺍﻭ ﺍﺳﺖ) ) ﭼﻴﺰﻯ ﻧﮕﺬﺷﺖ ﻛﻪ ﺍﻳﻦ ﻣﺴﺎﺀﻟﻪ ﺩﺭ ﺑﻠﺎﺩ ﻭ ﺷﻬﺮﻫﺎ ﻣﻨﺘﺸﺮ ﺷﺪ.
( (ﻧﻌﻤﺎﻥ ﺑﻦ ﺣﺎﺭﺙ ﻓﻬﺮﻯ) ) ﺧﺪﻣﺖ ﭘﻴﺎﻣﺒﺮ (ﺻﻠﻰ ﺍﻟﻠّﻪ ﻋﻠﻴﻪ ﻭ ﺁﻟﻪ ﻭ ﺳﻠّﻢ) ﺁﻣﺪ ﻭ ﻋﺮﺽ ﻛﺮﺩ ﺗﻮ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺩﺍﺩﻯ ﺷﻬﺎﺩﺕ ﺑﻪ ﻳﮕﺎﻧﮕﻰ ﺧﺪﺍ ﻭ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺗﻮ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻩ ﺍﻭ ﻫﺴﺘﻰ ﺩﻫﻴﻢ ﻣﺎ ﻫﻢ ﺷﻬﺎﺩﺕ ﺩﺍﺩﻳﻢ، ﺳﭙﺲ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺑﻪ ﺟﻬﺎﺩ ﻭ ﺣﺞ ﻭ ﺭﻭﺯﻩ ﻭ ﻧﻤﺎﺯ ﻭ ﺯﻛﺎﺕ ﺩﺍﺩﻯ ﻣﺎ ﻫﻤﻪ ﺍﻳﻨﻬﺎ ﺭﺍ ﻧﻴﺰ ﭘﺬﻳﺮﻓﺘﻴﻢ، ﺍﻣﺎ ﺑﺎ ﺍﻳﻨﻬﺎ ﺭﺍﺿﻰ ﻧﺸﺪﻯ ﺗﺎ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺍﻳﻦ ﺟﻮﺍﻥ (ﺍﺷﺎﺭﻩ ﺑﻪ ﻋﻠﻰ (ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻠﺎﻡ) ﺍﺳﺖ) ﺭﺍ ﺑﻪ ﺟﺎﻧﺸﻴﻨﻰ ﺧﻮﺩ ﻣﻨﺼﻮﺏ ﻛﺮﺩﻯ، ﻭ ﮔﻔﺘﻰ: ﻣﻦ ﻛﻨﺖ ﻣﻮﻟﺎﻩ ﻓﻌﻠﻰ ﻣﻮﻟﺎﻩ، ﺁﻳﺎ ﺍﻳﻦ ﺳﺨﻨﻰ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺍﺯ ﻧﺎﺣﻴﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﻳﺎ ﺍﺯ ﺳﻮﻯ ﺧﺪﺍ؟!
ﭘﻴﺎﻣﺒﺮ (ﺻﻠﻰ ﺍﻟﻠّﻪ ﻋﻠﻴﻪ ﻭ ﺁﻟﻪ ﻭ ﺳﻠّﻢ) ﻓﺮﻣﻮﺩ: ( (ﻗﺴﻢ ﺑﻪ ﺧﺪﺍﺋﻰ ﻛﻪ ﻣﻌﺒﻮﺩﻯ ﺟﺰ ﺍﻭ ﻧﻴﺴﺖ ﺍﻳﻦ ﺍﺯ ﻧﺎﺣﻴﻪ ﺧﺪﺍ ﺍﺳﺖ) ). ( (ﻧﻌﻤﺎﻥ) ) ﺭﻭﻯ ﺑﺮ ﮔﺮﺩﺍﻧﺪ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﻰ ﻛﻪ ﻣﻰ ﮔﻔﺖ ﺍﻟﻠﻬﻢ ﺍﻥ ﻛﺎﻥ ﻫﺬﺍ ﻫﻮ ﺍﻟﺤﻖ ﻣﻦ ﻋﻨﺪﻙ ﻓﺎﻣﻄﺮ ﻋﻠﻴﻨﺎ ﺣﺠﺎﺭﺓ ﻣﻦ ﺍﻟﺴﻤﺎﺀ: ( (ﺧﺪﺍﻭﻧﺪﺍ! ﺍﮔﺮ ﺍﻳﻦ ﺳﺨﻦ ﺣﻖ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺍﺯ ﻧﺎﺣﻴﻪ ﺗﻮ، ﺳﻨﮕﻰ ﺍﺯ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺑﺮ ﻣﺎ ﺑﺒﺎﺭﺍﻥ) )! ﺍﻳﻨﺠﺎ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺳﻨﮕﻰ ﺍﺯ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺑﺮ ﺳﺮﺵ ﻓﺮﻭﺩ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻛﺸﺖ، ﻫﻤﻴﻨﺠﺎ ﺁﻳﻪ ﺳﺎﺀﻝ ﺳﺎﺋﻞ ﺑﻌﺬﺍﺏ ﻭﺍﻗﻊ ﻟﻠﻜﺎﻓﺮﻳﻦ ﻟﻴﺲ ﻟﻪ ﺩﺍﻓﻊ ﻧﺎﺯﻝ ﮔﺸﺖ.

ﺁﻧﭽﻪ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺑﺎﻟﺎ ﮔﻔﺘﻴﻢ ﻣﻀﻤﻮﻥ ﻋﺒﺎﺭﺗﻰ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺩﺭ ( (ﻣﺠﻤﻊ ﺍﻟﺒﻴﺎﻥ) ) ﺍﺯ ( (ﺍﺑﻮﺍﻟﻘﺎﺳﻢ ﺣﺴﻜﺎﻧﻰ) ) ﺑﺎ ﺳﻠﺴﻠﻪ ﺳﻨﺪﺵ ﺍﺯ ( (ﺍﻣﺎﻡ ﺻﺎﺩﻕ (ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻠﺎﻡ) ) ) ﻧﻘﻞ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ.
ﺻﻔﺤﻪ569-قران کریم (پژوهشی) با تفسیر نمونه

 

شیطانﺣﻀﺮﺕ ﻣﻮﺳﻰ ﺭﺍ ﻣﻮﻋﻈﻪ ﻛﺮﺩ

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم


ﺭﻭﺯﻯ ﺣﻀﺮﺕ ﻣﻮﺳﻰ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺷﻴﻄﺎﻥ ﻭﺍﺭﺩ ﺷﺪ، ﻛﻠﺎﻫﻰ ﺭﻧﮕﺎﺭﻧﮓ ﺩﺭ ﺳﺮ ﺩﺍﺷﺖ، ﭼﻮﻥ ﻧﺰﺩﻳﻚ ﺷﺪ ﺑﻌﻨﻮﺍﻥ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﻛﻠﺎﻩ ﺍﺯ ﺳﺮ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺟﻠﻮ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺳﻠﺎﻡ ﻛﺮﺩ، ﺣﻀﺮﺕ ﻣﻮﺳﻰ ﭘﺮﺳﻴﺪ: ﺗﻮ ﻛﻴﺴﺘﻰ؟
ﮔﻔﺖ: ﻣﻦ ﺍﺑﻠﻴﺲ ﻫﺴﺘﻢ، ﺁﻣﺪﻩ‌ﺍﻡ ﺑﭙﺎﺱ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﻣﻘﺎﻭﻡ ﻭ ﺗﻘﺮﺏ ﺗﻮ ﻧﺰﺩ ﺧﺪﺍ ﺗﺮﺍ ﺳﻠﺎﻡ ﻛﻨﻢ، ﺣﻀﺮﺕ ﭘﺮﺳﻴﺪ: ﺁﻧﭽﻪ ﺩﺭ ﺳﺮ ﺩﺍﺷﺘﻰ ﭼﻴﺴﺖ؟ ﮔﻔﺖ: ﺑﻮﺳﻴﻠﻪ ﺁﻥ ﺩﻟﻬﺎﻯ ﺍﻭﻟﺎﺩ ﺁﺩﻡ ﺭﺍ ﻣﻴﺮﺑﺎﻳﻢ، ﭘﺮﺳﻴﺪ: ﻛﺪﺍﻡ ﻋﻤﻞ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺍﮔﺮ ﺍﻭﻟﺎﺩ ﺁﺩﻡ ﺁﻧﺮﺍ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﻫﻨﺪ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﭼﻴﺮﻩ ﻣﻴﺸﻮﻯ؟ ﮔﻔﺖ: ﺯﻣﺎﻧﻰ ﻛﻪ ﺧﻮﺩ ﭘﺴﻨﺪ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﻋﻤﻞ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺷﻤﺎﺭﺩ ﻭ ﮔﻨﺎﻫﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻛﻨﺪ.
ﻳﺎ ﻣﻮﺳﻰ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺳﻪ ﭼﻴﺰ ﺑﻴﻢ ﻣﻴﺪﻫﻢ:
ﺑﺎ ﺯﻥ ﺍﺟﻨﺒﻰ ﺧﻠﻮﺕ ﻣﻜﻦ ﭼﻮﻥ ﻫﻴﭻ ﻣﺮﺩ ﻭ ﺯﻥ ﻧﺎﻣﺤﺮﻡ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺧﻠﻮﺕ ﻧﻤﻴﻜﻨﻨﺪ ﻣﮕﺮ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﻣﻦ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺍﻳﺸﺎﻥ ﺑﺎﺷﻢ ﺗﺎ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻓﺘﻨﻪ ﺑﻴﺎﻧﺪﺍﺯﻡ، ﺍﮔﺮ ﺑﺎ ﺧﺪﺍ ﻋﻬﺪ ﻭ ﭘﻴﻤﺎﻥ ﺑﺴﺘﻰ ﺁﻧﺮﺍ ﺑﻔﻮﺭﻳﺖ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﻩ، ﻭ ﺍﮔﺮ ﺍﺯ ﻣﺎﻟﺖ ﺻﺪﻗﻪ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﻛﺮﺩﻯ ﺑﺰﻭﺩﻯ ﺁﻧﺮﺍ ﺑﻪ ﻣﺼﺮﻓﺶ ﺑﺮﺳﺎﻥ ﻭ ﺍﻟﺎ ﻣﻨﺼﺮﻑ ﻣﻴﺴﺎﺯﻡ.


ﻣﺪﺭﻙ: ﻣﺠﻤﻮﻋﻪ ﻭﺭﺍﻡ ﺹ 73
قصه های اسلامی و تکه های تاریخی

 

چه شد که سید بحر العلوم بروجرد را ترک کرد؟

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

 

 

در کلمه طیبه از مرحوم حاج شیخ جعفر شوشتری(ره) نقل کرده که:

حاکم بروجرد روزی به دیدن عالم جلیل سید مرتضی پدر سید مهدی بحرالعلوم رفت. و در مراجعت چون به صحن خانه رسید، بحرالعلوم را که در آن وقت به حسب سن در شمار اطفال محسوب می‏ شد ملاقات کرد. ایشان را به حاکم شناسانید. حاکم ایستاد و اظهار محبت و مهربانی زیادی نمود و رفت.

پس سید به والدش عرض کرد: باید مرا از این شهر بیرون بفرستی که می‏ ترسم هلاک شوم.

فرمود: چرا؟

گفت:به جهت آنکه از ساعتی که حاکم به من اظهار مهربانی کرد قلبم را مایل به او می ‏بینم و آن بغضی که باید نسبت به حاکم اظهار داشته باشم نمی ‏بینم دیگر در اینجا نباید ماند.

پس همین سبب هجرت ایشان از آن بلد شد از برکت این تقوی به مقامی رسید که فقیه اکبر شیخ جعفر کاشف الغطاء خاک کفش او را به حنک عمامه ‏اش می ‏مالید.

(منتخب التواریخ،ص196،197)

منبع: مردان علم در میدان عمل، سید نعمت الله حسینی، دفتر انتشارات اسلامی(وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم)، جلد 1.

 

✍ شهیدی که حضرت زهرا (س) به عروسی اش آمد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 

آقا مصطفی وقتی می خواست برا عروسی اش کارتِ دعوت بنویسه، برا اهل بیت (ع) هم کارت فرستاد. یه کارتِ دعوت نوشت برا امام رضا(ع) ، مشهد. یه کارت برای امام زمان(ع)، مسجد جمکران. یه کارت هم به نیتِ دعوت کردنِ حضرت زهرا(س) نوشت و انداخت توی ضریحِ حضرت معصومه...
قبل از عروسی حضرت زهرا(س) اومدند به خواب مصطفی و بهش فرمودند: « چرا دعوت شما را رد کنیم؟ چرا به عروسی شما نیاییم؟ کی بهتر از شما؟ ببین همه آمدیم. شما عزیز ما هستی. »

 

📌خاطره ای از زندگی روحانی شهید مصطفی ردانی پور
📚منبع: یادگاران ۸ (کتاب شهید ردانی پور) ، صفحه ۸۴
.
🗣

مژده یزدگرد به ظهورمنجی

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 

ابن عيّاش در كتاب «مقتضب الاثر»از «نوشجان بن بود مردان» نقل كرده كه

چون ايرانيان در جنگ «قادسيه» شكست خوردند، و يزدگرد از كشته شدن «رستم فرّخ‏زاد» سردار لشكرش و عدالت عرب مطلع گشت و دانست كه پنجاه هزار تن از سپاهش در نبرد با مسلمين كشته شده ‏اند.

در حالى كه با كسانش عزم فرار داشت در ايوان كاخ خود ايستاد و گفت:

هان اى ايوان! درود من بر تو باد! آگاه باش! هم اكنون از تو روى بر ميتابم تا وقتى كه من يا مردى از فرزندان من كه هنوز زمان وى نزديك نشده و موقع آمدن او فرا نرسيده است، برگرديم.

سليمان ديلمى ميگويد: خدمت امام جعفر صادق عليه السّلام رسيدم و عرض كردم:قربانت گردم مقصود يزدگرد از «يا مردى از فرزندان من» چيست؟

حضرت‏ فرمود:

او مهدى صاحب الزمان است كه بفرمان خدا قيام خواهد كرد. و او ششمين فرزند من و اولاد دخترى يزدگرد است. او از فرزندان يزدگرد است و يزدگرد نيز پدر وى ميباشد. « ميدانيم كه شاه زنان دختر يزدگرد معروف به« شهربانو» مادر امام زين العابدين( ع) است».

 

 منبع:  مهدى موعود ( ترجمه جلد 51 بحار الأنوار)، محمد باقر مجلسی، علی دوانی ،تهران: 1378 ،صص397-398

 

حضرت مهدی سلام الله علیه :

فإنّا یُحیطُ عِلمُنا بِأنبائِکُم وَ لا یَغرُبُ عَنَا شَیءُ مِن أخبارکُم


علم ما به شما احاطه دارد و چیزی از اخبار شما بر ما پوشیده نیست

تهذیب الاحکام (تحقیق خراسان) مقدمه ج1 ، ص 38 - بحار الانوار(ط-بیروت) ج53 ، ص175

 

امام عسگری (ع): جواب نامه ای که بدون مرکب نوشته شده بود

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 

محمد بن عباس مي‏گويد: ما چند نفر کنار يکديگر در مورد مقامات امام حسن عسکري عليه ‏السلام صحبت مي‏ کرديم، يکي از ناصبي‏ها، گفتار ما را به مسخره گرفت و گفت: «من بدون مرکب، نوشته ‏اي را براي آن حضرت مي‏نويسم، اگر او پاسخ سؤالهاي مرا داد، حقانيت او را مي‏ پذيرم.»  

پس وي سؤالهاي خود را در نامه‏اي نوشت، ما نيز مسئله ‏هاي خود را در نامه ‏اي نوشتيم و به سوي آن حضرت فرستاديم. امام حسن عسکري عليه ‏السلام پاسخ مسائل همه ‏ي ما را در جواب نامه‏ اش داد و در نامه‏ ي مربوط به ناصبي، علاوه بر پاسخ به مسائل او، نام او و نام پدر او را نيز نوشته بود.  
وقتي که آن مرد ناصبي، جواب نامه‏اش را ديد، متعجب و حيرت‏زده گرديد به طوري که از هوش رفت.  
پس از به هوش آمدن، حقانيت امام حسن عسکري عليه ‏السلام را پذيرفت و جزو شيعيان آن حضرت گرديد. [1] .

(1)مناقب آل بی طالب.

منبع: عجایب و معجزات شگفت انگیزی از امام حسن عسگری (علیه السلام)،تهیه و تنظیم: واحد تحقیقاتی گل نرگس،چاپ چهارم،1386،صص503-504.

امـام حسن عسگری علیه السلام:

قبيح ترين و زشت ترين حالت و خصلت براى مؤمن آن حالتى است كه داراى آرزوئى باشد كه سبب ذلّت و خوارى او گردد

تحف العقول : ص 498 س 22، بحارالا نوار: ج 75، ص 374، ح 35

السلام علیک یا ابا الامام المنتظر
هشتم ربیع الاول، شهادت خورشید در بند
امام حسن عسگری (ع) تسلیت باد.

.

: امام سجاد (ع): ماجرای امام و راهزن

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ


 

مرحوم علاّ مه مجلسى به نقل از شيخ الطايفه مرحوم طوسى حكايت كند:
روزى حضرت سجّاد، امام زين العابدين عليه السّلام به عنوان انجام مراسم حجّ خانه خدا، عازم مكّه مكرّمه گرديد.
در مسير راه از شهر مدينه به مكّه ، به بيابانى رسيد كه دزدهاى بسيارى جهت غارت و چپاول اموال حاجيان و اذيّت و آزار ايشان ، سر راه ايستاده و كمين كرده بودند.
همين كه امام عليه السّلام نزديك دزدان رسيد، يكى از آن دزدها جلو آمد و راه را بر آن حضرت بست و منع از حركت آن بزرگوار به سوى مكّه معظّمه گرديد.
امام زين العابدين عليه السّلام با متانت و خون سردى به آن دزد خطاب نمود و اظهار داشت : چه مى خواهى ؟ و به دنبال چه چيزى هستى ؟
دزد پاسخ داد: مى خواهم تو را به قتل رسانده و آن گاه وسائل واموال تو را غارت كنم .
حضرت فرمود: من حاضر هستم كه با رضايت خود اموال و آنچه را كه همراه دارم ، با تو تقسيم كنم و با رضايت خويش نصف آن ها را تحويل تو دهم .
دزد راهزن گفت : من نمى پذيرم و بايد برنامه و تصميم خود را، كه گفتم اجراء كنم .
حضرت سجّاد عليه السّلام فرمود: من حاضرم از آنچه كه به همراه دارم ، به مقدار هزينه سفر خويش بردارم و بقيّه آن را هر چه باشد در اختيار تو قرار دهم .
وليكن دزد همچنان بر حرف خود اصرار مى ورزيد و با لجاجت پيشنهاد امام زين العابدين عليه السّلام را نپذيرفت .
پس چون حضرت چنين حالت و برخوردى را از آن دزد مشاهده نمود، از او سؤ ال نمود: پروردگار و ارباب تو كجاست ؟ دزد پاسخ داد: در حال خواب به سر مى برد.
در اين موقع حضرت كلماتى را بر زبان مبارك خود جارى نمود و زمزمه اى كرد كه ناگهان دو شير درّنده پديدار گشتند؛ و به دزد حمله كردند و يكى سر دزد و ديگرى پايش را به دندان گرفت و هر يك او را به سمتى مى كشيد.
سپس امام سجّاد عليه السّلام اظهار داشت : تو گمان كردى كه پروردگارت غافل است و در حال خواب به سر مى برد؟! و بعد از آن ، امام عليه السّلام به سلامت و امنيّت به راه خود ادامه داد و به سوى مكّه معظّمه حركت نمود.(1)

1- امالى شيخ طوسى : ص 605، بحارالا نوار: ج 46، ص 41، ح 36.

منبع:

چهل داستان وچهل حدیث از امام سجاد علیه السلام ، حجت الاسلام والمسلمین عبدالله صالحی

 

مسئولین محترم! شهدا اینگونه بودند

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
 
 
با آقا مهدی باکری سوار بر ماشین داشتیم می رفتیم جایی

هوا به شدت گرم بود ، اما جرأت نمی کردم کولر روشن کنم

بالاخره طاقت گرما رو نیاوردم و کولر ماشین رو روشن کردم

یهو آقا مهدی نگام کرد و گفت: الله بنده سی " بنده ی خدا "

می دونی کولر رو که روشن می کنی ، مصرف بنزین بیت المال بالا میره؟

خاموش کن! قیامت چه جوابی داریم به شهدا بدیم؟

مگه بچه ها توی سنگر زیر کولر نشستند که تو کولر روشن می کنی؟!!!

 

                              خاطره ای از زندگی سردار شهید مهدی باکری

                              منبع: کتاب لاله های بی نشان

مجلسیان فرعون و حجاج

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 

 زنی از شورشیان را که ام علقمه نام داشت، اسیر نموده و نزد حجاج آوردند. برخی از حاضران گفتند: ای زن! اطاعت جناب حجاج را گردن نه و گرنه از قهر و عذابش در امان نخواهی بود.

زن گفت: قد ضللت اذا و ما انا من المهتدین**انعام/ 56، ترجمه: اگر چنین کنم، گمراه شده ام و از هدایت یافتگان نخواهم بود. ***.

در این هنگام حجاج خطاب به زن شورشی گفت: یا عدوه الله (ای دشمن خدا)! مردم را با شمشیرت زدی و کاری بدون بصیرت انجام دادی.

زن در پاسخ گفت: ای حجاج! من از خدای تعالی چنان می ترسم که از احدی غیر او ترسی ندارم و همین ترس خدایی تو را در نظرم از مگسی نیز کوچک تر و خوارتر نموده است.

زن شورشی در حالی این سخنان را برزبان می آورد که سرخویش را به زیر افکنده بود لذا حجاج خطاب به وی گفت: سرت را بالا گرفته و به من نگاه کن.

زن گفت: کراهت دارم به کسی بنگرم که خدای تعالی به او نمی نگرد! حجاج خطاب به مجلسیان و حاضران گفت: ای اهل شام! نظر شما درباره کشتن این زن و ریختن خونش چیست؟ گفتند کشتن او جایز و ریختن خونش حلال است! زن به حجاج رو نموده، گفت: مجلسیان و همنشینان برادرت از مجلسیان تو بهتر بودند. حجاج پرسید: برادرم کیست؟ زن گفت: فرعون.

زمانی که او با مجلسیان خویش درباره موسی (علیه السلام) مشورت نمود، گفتند: ارجه و اخاه**اعراف/ 111. شعراء/ 36. ***.یعنی: کار او ( موسی (علیه السلام و برادرش (هارون) را به تأخیر اندازد)). وقتی سخنان آن زن به اینجا رسید، حجاج دستور قتل او را صادر نمود**

ر.ک: محاضرات الادبآء 3/ 143، زهر الربیع/ 29. ***.

 

 حفظ سی هزار حدیث به جای حفظ یک آیه..فضیلت فاطمه سلام الله علیها بر عایشه

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

 

آورده اند که:

بین شخصی از اهل تشیع و مردی از اهل سنت مباحثه ای روی داد. مرد سنی گفت: طایفه عجم چه قدر بی عقل هستند که فاطمه علیهاالسلام را فضیلت می دهند بر عایشه و حال آن که عایشه سی هزار حدیث از پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم نقل نموده و در حفظ داشت و فاطمه علیهاالسلام صد حدیث از حفظ نداشت.
مرد شیعه گفت: ای کاش عایشه عوض آن سی هزار حدیث که در حفظ داشت یک آیه از آیات قرآن را حفظ می کرد و به موجب آن عمل می نمود! 
سنی گفت: آن آیه کدام است؟ 
شیعه گفت: آیه شریفه: وَ قَرنَ فی بُیُوتِکُنَّ و لا تَبَرَّجنَ تبرُّجَ الجاهِالیَّةِ الُاولی.** احزاب/ 33. گویند: عایشه بعدها بارها و بارها از اقدام خود و شرکت در جنگ جمل پشیمان شده و اظهار ندامت می کرد و وقتی که آیه شریفه: وَ قَرنَ فی بُیُوتِکُنَّ... را می خواند. آن قدر گریه می کرد که خِمارش ( مقنعه، روسری) خیس می شد.


ر. ک: تاریخ سیاسی اسلامی 2 / 271، به نقل از: انساب الاشراف 2 / 265.***


یعنی: ای همسران پیامبر) و در خانه های خود بمانید و همچون دوران جاهلیت نخستین (در میان مردم) ظاهر نشوید)).** ر. ک: گنج جواهر دانش یا جواهر العددیه 1 / 361. نکته: مرد شیعه با قرائت آیه مذکور، کنایه وار به حادثه جمل و حوادثی از این قبیل اشاره نموده است.***
تَجَمَّلتِ تَبَغَّلتِ وَ اءِنْ عِشتِ تَفَیَّلتِ لَکَ التُّسعُ من الثُّمنِ و للکلِّ تصرَّفتِ

بهترین و بدترین

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 

لقمان حکیم که از بیهوده گویی خواجه سخت ناراحت بود، به دنبال فرصت بود که او را بیدار کند.
روزی مهمانی گرامی بر خواجه وارد شد. به لقمان گفت: که گوسفندی ذبح کند و از بهترین اعضای آن غذایی مطبوع درست کند.
لقمان از زبان و دل گوسفند غذایی درست کرد و بر سفره گذاشت.
روز دیگر خواجه گفت: گوسفندی را ذبح کن و از بدترین اعضای آن غذایی درست کند. این بار نیز غذایی از دل و زبان گوسفند آماده کرد.
خواجه از کار او متحیر شد، پرسید: چگونه است که این دو عضو، هم بهترین و هم بدترین اعضا هستند؟
لقمان گفت: ای خواجه! دل و زبان، مؤثرترین اعضا در سعادت و شقاوت هستند؛ چنان چه دل را منبع فیض نور گردانی و زبان را در راه نشر معرفت و اصلاح بین مردم در آوری، بهترین اعضا و هرگاه دل به ظلمت فرو رود و کانون کینه و عناد گردد و زبان به غیبت و فتنه انگیزی آلوده شود از بدترین اعضا خواهند بود.
خواجه از این سخن پند گرفت و از آن پس به اصلاح خویش بر آمد.

حکایت های امر به معروف و نهی از منکر، ص 149.

تا مرد سخن نگفته باشد - عیب و هنرش نهفته باشد 

💠🍃 پناهنده شدنِ آهو به حرم امام رضاعلیه السلام🍃💠

 

 بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

 

ابومنصور بن عبدالرّزاق گفت :
من در اوانِ جوانى، نسبت به كسانى كه به زيارت قبر حضرت رضا(علیه السلام) مى‌رفتند، خيلى بدبين بودم و با آن‌ها دشمنى مى‌نمودم؛ و به همين خاطر، با خودم عهد بسته بودم كه زوّار آن حضرت(علیه السلام) را اذيّت كنم؛ به گونه‌اى كه سر راه زوّار را مى‌گرفتم و متعرّض آن‌ها مى‌شدم و پول و اسباب آن‌ها را مى‌گرفتم و آن‌ها را برهنه مى‌كردم.
روزى به عنوان شكار، بيرون آمده بودم كه ناگاه آهويى را از دور ديدم؛ پس، سگ تازىِ خود را براى صيد آهو فرستادم؛ و تازى، آن آهو را تعقيب كرد.
آهو متوجّه تازى گرديد و به ديوارى كه بر دور قبر حضرت رضا(علیه السلام) بود، پناهنده شد. من ديدم كه آن آهو، در كنار ديوار ايستاده و تازى نيز در برابر او ايستاده است و ابدآ براى صيد آهو پيش نمى‌رود. هر كوششى كردم كه تازى، به صيد آهو، بپردازد، نشد؛ و او قدم از قدم برنمى‌داشت، لكن
هر وقت آهو از جاى خود ـ كه كنار ديوار بود ـ دور مى‌شد، به سمت آن آهو مى‌رفت؛ امّا آهو، تا متوجّه تازى مى‌شد، باز خود را به ديوار مى‌رساند و تازى برمى‌گشت. تا آن كه بالأخره آهو، از سوراخى كه به حياط مشهد شريف بود، داخل شد.
من هم، از پشت آهو، داخل حياط شدم؛ و در آن جا «ابونصر مقرى» را ملاقات كردم و از او سراغ آن آهو را گرفتم و گفتم: آهويى را كه الان به اين جا آمد، نديديد؟
گفت: من نديدم.
وقتى تفحّص كردم، جاى پاى آهو و فضولات او را يافتم، ولى به هيچ عنوان، از خود آهو خبرى نبود. پس فهميدم كه آن آهو، در حَرم است، ولى از نظر من، غايب مى‌شود.
پس از اين قضيّه، با خداى خود عهد و نذر بستم كه از آن تاريخ به بعد، متعرّض زوّار قبر شريف آن حضرت نشوم؛ و بلكه نسبت به آن‌ها خوبى و احسان كنم.
و بعد از آن قضيّه، هر وقت، مسئله مهمّى براى من پيش مى‌آمد، به صاحب آن مشهد شريف، پناه مى‌بردم؛ و به زيارت آن بزرگوار مى‌رفتم؛ و حاجت من، برآورده مى‌شد.


✅عيون أخبار الرضا(7)، ج 2، ص 285، ح 11.،
📖برگرفته از کتاب مسیحای طوس

به رنگ فاطمه سلام الله علیها...

 بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

 

محمد رضا هم مداح بود و هم فرمانده
سفارش کرده بود روی سنگ قبرش بنویسند : یا زهرا سلام الله علیها
اونقدر رابطه اش با حضرت زهرا علیها سلام قوی بود که مثل مادر سادات شهید شد
خمپاره خورد به سنگرش و بچه ها رفتند بالای سرش
دیدند ترکش خورده به پهلوی چپ و بازوی راستش ...


                       خاطره ای از زندگی مداح شهید محمد رضا تورجی زاده
                        منبع: خط عاشقی 2، صفحه 36

ﻋﻠﻢ ﺍﻭّﻟﻴﻦ ﻭ ﺁﺧﺮﻳﻦ

 

 بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

 


(ﺣﻀﺮﺕ ﻋﻴﺴﻰ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻠﺎﻡ) ﺑﻪ ﺷﺒﺎﻧﻰ ﺭﺳﻴﺪﻩ ﻓﺮﻣﻮﺩ: ﺍﻯ ﻣﺮﺩ ﺗﻮ ﻋﻤﺮ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭼﻮﭘﺎﻧﻰ ﺻﺮﻑ ﻛﺮﺩﻯ ﺍﮔﺮ ﺩﺭ ﺗﺤﺼﻴﻞ ﻋﻠﻢ ﻣﻰ ﻛﻮﺷﻴﺪﻯ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺑﻮﺩﻯ؟
ﻋﺮﺽ ﻛﺮﺩ: ﻳﺎﻧﺒﻰ ﺍﻟﻠّﻪ ﻣﻦ ﺷﺶ ﻣﺴﺌﻠﻪ ﺍﺯ ﻋﻠﻢ ﻳﺎﺩ ﮔﺮﻓﺘﻪ‌ﺍﻡ ﻭ ﺑﺪﺁﻧﻬﺎ ﻋﻤﻞ ﻣﻰ ﻛﻨﻢ.
ﺍﻭﻝ: ﺁﻧﻜﻪ ﺗﺎ ﺣﻠﺎﻝ ﻫﺴﺖ ﺣﺮﺍﻡ ﻧﻤﻰ ﺧﻮﺭﻡ ﻭ ﻫﺮﮔﺰ ﺣﻠﺎﻝ ﻛﻢ ﻧﺸﻮﺩ ﻛﻪ ﺍﺣﺘﻴﺎﺝ ﺑﻪ ﺣﺮﺍﻡ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺑﺎﺷﺪ.
ﺩﻭﻡ: ﺁﻧﻜﻪ ﺗﺎ ﺭﺍﺳﺖ ﻫﺴﺖ ﺩﺭﻭﻍ ﻧﻤﻰ ﮔﻮﻳﻢ ﻭ ﻫﺮﮔﺰ ﺭﺍﺳﺖ ﻛﻢ ﻧﺸﻮﺩ ﻛﻪ ﺍﺣﺘﻴﺎﺝ ﺑﻪ ﺩﺭﻭﻍ ﺑﺎﺷﺪ.
ﺳﻮّﻡ: ﺁﻧﻜﻪ ﺗﺎ ﻋﻴﺐ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻣﻰ ﺑﻴﻨﻢ ﺑﻪ ﻋﻴﺐ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﻧﻤﻰ ﺷﻮﻡ ﻭ ﻫﻨﻮﺯ ﺍﺯ ﺍﺻﻠﺎﺡ ﻋﻴﻮﺏ ﺧﻮﺩ ﻓﺎﺭﻍ ﻧﺸﺪﻩ‌ﺍﻡ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻋﻴﺐ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﺑﭙﺮﺩﺍﺯﻡ.
ﭼﻬﺎﺭﻡ: ﺁﻧﻜﻪ ﺗﺎ ﺍﺑﻠﻴﺲ ﺭﺍ ﻣﺮﺩﻩ ﻧﺒﻴﻨﻢ ﺑﻪ ﮔﻨﺞ ﻭ ﺧﺰﺍﻧﻪ ﻣﺨﻠﻮﻕ ﻃﻤﻊ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﻭ ﻫﻨﻮﺯ ﮔﻨﺞ ﻭ ﺧﺰﺍﻧﻪ ﺧﺪﺍ ﻛﻢ ﻧﺸﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﺗﺎ ﻣﺤﺘﺎﺝ ﻣﺨﻠﻮﻕ ﺑﺎﺷﻢ.
ﺷﺸﻢ ﺁﻧﻜﻪ: ﺗﺎ ﻫﺮ ﺩﻭ ﭘﺎﻯ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺑﻬﺸﺖ ﻧﺒﻴﻨﻢ ﺍﺯ ﻋﺬﺍﺏ ﺧﺪﺍﻯ ﺗﻌﺎﻟﻰ ﺍﻳﻤﻦ ﻧﻴﺴﺘﻢ ﻭ ﻫﻨﻮﺯ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺑﻬﺸﺖ ﻧﺪﻳﺪﻩ‌ﺍﻡ ﺗﺎ ﺍﺯ ﻋﺬﺍﺏ ﻭﻯ ﺁﺳﻮﺩﻩ ﺑﺎﺷﻢ.
ﺣﻀﺮﺕ ﻋﻴﺴﻰ ﻓﺮﻣﻮﺩ: (ﻋﻠﻢ ﺍﻭﻟﻴﻦ ﻭ ﺁﺧﺮﻳﻦ ﺍﻳﻦ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺗﻮ ﺧﻮﺍﻧﺪﻩ ﻭ ﻳﺎﺩ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﻯ).

 


ﺭﻧﮕﺎﺭﻧﮓ 1، 263

ﻋﻨﻮﺍﻥ ﻭ ﻧﺎﻡ ﭘﺪﻳﺪﺁﻭﺭ: ﺩﺍﺳﺘﺎﻧﻬﺎﻳﯽ ﺍﺯ ﻓﻀﻴﻠﺖ ﻋﻠﻢ ﻋﻠﯽ ﻣﻴﺮﺧﻠﻒ ﺯﺍﺩﻩ ﻣﺸﺨﺼﺎﺕ ﻧﺸﺮ: ﻗﻢ ﺍﻧﺘﺸﺎﺭﺍﺕ ﻣﺤﻤﺪ ﻭ ﺁﻝ ﻣﺤﻤﺪ ﺻﻞ ﺍﻟﻠﻪ ﻋﻠﻴﻪ ﻭ ﺁﻟﻪ ۱۳۸۲.
-داستان هایی از فضیلت علم

 

خبر از فرزند و قيافه او در شكم مادر

 

 بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

 

مرحوم شيخ صدوق و ديگر بزرگان آورده اند، به نقل از شخصى به نام عبداللّه بن محمّد علوى حكايت كرد:
پس از گذشت مدّتى از شهادت حضرت علىّ بن موسى الرّضاعليهما السلام روزى بر مامون وارد شدم و بعد از صحبت هائى در مسائل مختلف ، اظهار داشت :
همسرى داشتم كه چندين مرتبه ، آبستن شده بود و بچّه اش سِقط مى شد، در آخرين مرتبه كه آبستن بود، نزد حضرت رضا عليه السلام رفتم و گفتم : ياابن رسول اللّه ! همسرم چندين بار آبستن شده و سقط جنين كرده است ؛ و الا ن هم آبستن مى باشد، تقاضامندم مرا راهنمائى فرمائى تا طبق دستور شما او را معالجه و درمان كنم و بتواند سالم زايمان نمايد و نيز بچّه اش سالم بماند.
چون صحبت من پايان يافت ، حضرت رضا عليه السلام سر خويش را به زير افكند و پس از لحظه اى كوتاه سر بلند نمود و اظهار نمود: وحشتى نداشته باش ، در اين مرحله بچه اش سقط نمى شود و سالم خواهد بود.
و سپس افزود: به همين زودى همسرت داراى فرزند پسرى مى شود كه بيش از هركس شبيه به مادرش خواهد بود، صورت او همانند ستاره اى درخشان ، زيبا و خوش سيما مى باشد.
وليكن خداوند متعال دو چيز در بدن او زيادى قرار داده است .
با تعجّب پرسيدم : آن دو چيز زايد در بدن فرزندم چيست ؟!
حضرت در پاسخ فرمود: يكى آن كه در دست راستش يك انگشت اضافى مى باشد؛ و دوّم در پاى چپ او انگشت زايدى خواهد بود.
با شنيدن اين غيب گوئى و پيش بينى ، بسيار در حيرت و تعجّب قرار گرفتم و منتظر بودم كه ببينم نهايت كار چه خواهد شد؟!تا آن كه پس از مدّتى درد زايمان همسرم فرا رسيد، گفتم : هرگاه مولود به دنيا آمد، به هر شكلى كه هست او را نزد من آوريد.
ساعاتى بعد، زنى كه قابله بود، وارد شد و نوزاد را - كه در پارچه اى ابريشمين پيچيده بودند - نزد من آورد.
وقتى پارچه را باز كردند و من صورت و بدن نوزاد را مشاهده كردم ، تمام پيش گوئى هائى را كه حضرت رضا عليه السلام بيان نموده بود، واقعيّت داشت و هيچ خلافى در آن مشاهده نكردم .(1)

 

 


1- تلخيص از عيون اخبارالرّضا عليه السلام : ج 2، ص 208، ح 11، مدينة المعاجز: ج 7، ص 95 ح 2198، الثّاقب فى المناقب : ص 486، ح 415.


منبع: چهل داستان وچهل حدیث از امام رضا علیه السلام ، حجت الاسلام والمسلمین عبدالله صالحی

دست شفا دهنده...کرامتی از امام رضا علیه السلام

 بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

 


آیت الله شیخ حبیب الله گلپایگانی، از علمای مشهور و پارسای مشهد بودند و هر مریضی که نزد ایشان می رفت آقای گلپایگانی دست شان را بر موضع بیماری گذاشته، سوره حمدی می خواندند و بیماری اش بهبود می یافت...
راوی: آیت الله وحید خراسانی
آیت الله شیخ حبیب الله گلپایگانی، از علمای مشهور و پارسای مشهد بودند و هر مریضی که نزد ایشان می رفت آقای گلپایگانی دست شان را بر موضع بیماری گذاشته، سوره حمدی می خواندند و بیماری اش بهبود می یافت.
من یک روز از ایشان حکمت شفادهندگی دست شان را سؤال کردم. ایشان فرمودند: من مریض شدم و چون حالم بد شده بود، به ناچار در بیمارستان امام رضا علیه السلام بستری شدم.
از عبادت و تهجد بازمانده و از این بابت بسیار ناراحت بودم. بیماری ام به طول انجامید و یک روز که بسیار ناراحت بودم از همان روی تخت بیمارستان به امام رئوف علیه السلام، سلام عرض کردم و گله مندانه عرض کردم: ای امام عزیز، من چهل سال تمام سحرها اول کسی بودم که پس از بازگشایی در حرم به شما سلام می دادم، حالا نوبت شما است که دست این افتاده را بگیرید و در این گوشه بیمارستان از ما حالی بپرسید.
این سخنان را گفتم و منقلب شدم. ناگهان فضا عوض شد دیدم امام رضا علیه السلام در یک باغ پر از گل، روی تختی نشسته اند و من در کنار تخت هستم. حضرت بی آنکه با من سخنی بگویند، دسته گلی از باغ برگرفته و به دست من مرحمت فرمودند.
ناگهان آن حالت از بین رفت و من دیدم در بیمارستان هستم، اما بوی گل را احساس می کردم، دستم را به هر جای بدنم که درد می کرد می گذاشتم و درد ساکت می شد. بدین ترتیب، با عنایت حضرت دست من کیمیا اثر شده و ایشان این دست را وسیله شفای دیگران فرمودند.

منبع: کتاب ذره و آفتاب، معاونت تبلیغات و ارتباطات اسلامی آستان قدس رضوی

پاسخ کوبنده امام علی (علیه السلام) به یهودی

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

 

روزی یک یهودی به سید اوصیا و وارث انبیاء حضرت علی (علیه السلام) گفت: چه شده شما (مسلمانان) را که هنوز بیست و پنج سال از رحلت پیامبرتان نگذشته بود که با یکدیگر جنگ و کشتار کردید؟ امام علی (علیه السلام) فرمود: و اما شما که هنوز رطوبت پاهایتان (که از رود نیل گذشتید) خشک نشده بود، گفتید: یا موسی اجعل لنا الها کما لهم آلهه**اعراف/ 138. ***یعنی: ای موسی! همان طور که آنان را خدایانی است برای ما هم خدایی بساز**

مکالمه قرآنی 1/ 33 به نقل از: الاقتباس 2/ 37


بی حب علی بود وجودت به جوی                       بی مهر علی مایه سودت به جوی 
بالله که اگر علی امامت نبود                              صد قبله و محراب سجودت به جوی

شعور حیوانات

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

 

روزی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به همراه عده ای از اصحاب خود از جایی عبور می کردند. ناگهان سگی شروع کرد به پارس کردن. پیامبر صلی الله علیه و آله ایستاد و به پارس سگ گوش داد. اصحاب نیز توقف کردند. آنگاه رو به یاران خود کرد و فرمود: آیا فهمیدید که این سگ چه گفت؟ اصحاب گفتند: خیر. 
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: 
این حیوان گفت ای پیامبر خدا! من همیشه خدای مهربان را شکر می کنم که بهره من در این جهان خلقت، این شد که سگ شوم، اگر انسان بی نماز بودم چه می کردم؟
عرفان اسلامی / جلد 5- ص 8


پيامبر خدا صلى الله عليه و آله :
 ميان مسلمان و كافر فاصله اى جز اين نيست كه نماز واجب را عمداً ترك كند يا آن را سبك شمارد و نخواند .

فهرست میزان الحکمه ج6


 امام صادق (ع) : همانا خدای عزوجل وقتی بنده مومنش توبه کند شاد می شود مانند کسی که چیزی گم کرده و بعد گمشده اش را پیدا کند و خوشحال شود. 

  اصول کافی جلد 4 صفحه 169

یادمان باشد که راه توبه و جبران همیشه وجود دارد...

ﺑﻬﺮﻩ ﺍﺯ ﻭﻟﺎﻳﺖ ﻋﻠﻰ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻠﺎﻡ

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 


ﻣﺮﺣﻮﻡ ﺁﻗﺎﻯ ﺣﺎﺝ ﺷﻴﺦ ﻋﺒّﺎﺱ ﻗﻤﻰ ﺩﺭ ﻛﺘﺎﺏ ﺗﺤﻔﺔ ﺍﻟﺮﺿﻮﻳّﻪ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺍﺳﺖ:
ﻭﻗﺘﻰ ﻛﻪ ﻣﻠﺎّ ﺍﺣﻤﺪ ﻣﻘﺪﺱ ﺍﺭﺩﺑﻴﻠﻰ (ﺭﺽ) ﺍﺯ ﺩﻧﻴﺎ ﺭﻓﺖ، ﻳﻜﻰ ﺍﺯ ﻣﺠﺘﻬﺪﻳﻦ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺧﻮﺍﺏ ﺩﻳﺪ ﻛﻪ ﺑﺎ ﻭﺿﻊ ﺧﻮﺑﻰ ﺍﺯ ﺭﻭﺿﻪ ﺣﻀﺮﺕ ﺍﻣﻴﺮﺍﻟﻤﺆ ﻣﻨﻴﻦ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻠﺎﻡ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺁﻣﺪﻩ، ﺍﺯ ﺁﻥ ﻣﺮﺣﻮﻡ ﭘﺮﺳﻴﺪ:
ﺷﻤﺎ ﺍﺯ ﻛﺠﺎ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﻣﻘﺎﻡ ﻭ ﻣﺮﺗﺒﻪ ﺭﺳﻴﺪﻳﺪ؟ ﻣﻘﺪّﺱ ﺍﺭﺩﺑﻴﻠﻰ (ﺭﻩ) ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ:
ﺑﺎﺯﺍﺭ ﻋﻤﻞ ﺭﺍ ﻛﺴﺎﺩ ﺩﻳﺪﻡ. ﻳﻌﻨﻰ ﻋﻤﻠﻰ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺩﺭﺟﻪ ﻗﺒﻮﻝ ﺑﺮﺳﺪ ﺧﻴﻠﻰ ﻛﻢ ﺍﺳﺖ ﻭﻟﻰ ﻭﻟﺎﻳﺖ ﺻﺎﺣﺐ ﺍﻳﻦ ﻗﺒﺮ (ﺁﻗﺎ ﻋﻠﻰ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻠﺎﻡ) ﺑﻪ ﻣﺎ ﺑﻬﺮﻩ ﻭﺍﻓﺮﻯ ﺩﺍﺩ. (۱)


۱-ﺑﻪ ﻧﻘﻞ ﺍﺯ ﻧﺸﺮﻳّﻪ ﻧﺼﻴﺤﺖ: ﺷﻤﺎﺭﻩ 69، ﺹ 1، 2/12/1372.
-داستان هایی از علماء

 عنوان صحيفة المؤمن حب على بن ابيطالب 

ديباچه و عنوان نامه عمل مؤمن حب على بن ابيطالب است

 

جامع الصغير جلد 2 صفحه 145ـمناقب ابن مغازلى صفحه .243

 

مرد منافق و اعجاز بسم الله

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 

گویند: مردی بود منافق اما زنی مؤمن و متدین داشت این زن تمام کارهایش را با بسم الله آغاز می کرد. شوهرش از توسل جستن او به این نام مبارک بسیار غضبناک می شد و سعی می کرد که او را از این عادت منصرف کند .

روزی کیسه ای پر از طلا به زن داد تا آن را به عنوان امانت نگه دارد زن آن را گرفت و با گفتن بسم الله الرحمن الرحیم در پارچه ای پیچید و با بسم الله آن را در گوشه ای از خانه پنهان کرد.

شوهرش مخفیانه آن طلا را دزدید و به دریا انداخت تا همسرش را محکوم و خجالت زده کند و بسم الله را بی ارزش جلوه دهد سپس به مغازه خود برگشت در بین روز صیادی دو ماهی را برای فروش آورد آن مرد ماهی ها را خرید و به منزل فرستاد تا زنش آن را برای نهار آماده سازد. 
زن وقتی شکم یکی از آن دو ماهی را پاره کرد ناگهان دید همان کیسه طلا که پنهان کرد بود درون شکم یکی از ماهی هاست آن را برداشت و با گفتن بسم الله در مکان اول خود گذاشت.

شوهر به خانه برگشت و کیسه زر را از زن طلب کرد زن مؤمنه فوراً با گفتن بسم الله از جای برخاست و کیسه زر را آورد شوهرش خیلی تعجب کرد و سجده شکر الهی را بجا آورد و از جمله مؤمنین و متقین گردید**

ر.ک: روایت های و حکایت ها / 213 212، به نقل از: خزینه الجواهر فی زینه المنابر/ 612. ***. 


ماییم و نوای بی نوایی - بسم الله اگر حریف مایی 
نظامی گنجوی)).

ﺁﮔﺎﻫﻰ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﭘﻴﺎﻣﺒﺮﺍﻥ  ......ذوالکفل کیست

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 


ﻣﺮﺣﻮﻡ ﻗﻄﺐ ﺍﻟﺪّﻳﻦ ﺭﺍﻭﻧﺪﻯ ﺭﺿﻮﺍﻥ ﺍﻟﻠّﻪ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﺯ ﺣﻀﺮﺕ ﻋﺒﺪﺍﻟﻌﻈﻴﻢ ﺣﺴﻨﻰ ﺳﻠﺎﻡ ﺍﻟﻠّﻪ ﻋﻠﻴﻪ ﺣﻜﺎﻳﺖ ﻛﻨﺪ:
ﺭﻭﺯﻯ ﺍﺯ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﻧﺎﻣﻪ ﺍﻯ ﺑﺮﺍﻯ ﺍﻣﺎﻡ ﻣﺤﻤّﺪ ﺟﻮﺍﺩ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻠﺎﻡ ﻧﻮﺷﺘﻢ ﻭ ﺳﺆ ﺍﻝ ﻛﺮﺩﻡ: ﺣﻀﺮﺕ ﺫﻭﺍﻟﻜﻔﻞ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻠﺎﻡ - ﻛﻪ ﭘﻴﺎﻣﺒﺮ ﺍﻟﻬﻰ ﺍﺳﺖ - ﻧﺎﻣﺶ ﭼﻪ ﻣﻰ ﺑﺎﺷﺪ؟
ﻭ ﺁﻳﺎ ﺍﻭ ﺍﺯ ﭘﻴﻐﻤﺒﺮﺍﻥ ﻣﺮﺳﻞ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ؟ 
ﺍﻣﺎﻡ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻠﺎﻡ ﺩﺭ ﺟﻮﺍﺏ ﻧﺎﻣﻪ، ﭼﻨﻴﻦ ﻣﺮﻗﻮﻡ ﻓﺮﻣﻮﺩ: ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻣﺘﻌﺎﻝ ﺻﺪ ﻭ ﺑﻴﺴﺖ ﻭ ﭼﻬﺎﺭ ﻫﺰﺍﺭ ﭘﻴﻐﻤﺒﺮ ﺑﺮﺍﻯ ﺍﺭﺷﺎﺩ ﻭ ﻫﺪﺍﻳﺖ ﺑﻨﺪﮔﺎﻧﺶ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖ، ﻛﻪ ﺳﻴﺼﺪ ﻭ ﺳﻴﺰﺩﻩ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﺁﻥ‌ﻫﺎ ﭘﻴﺎﻣﺒﺮﺍﻥ ﻣﺮﺳﻞ ﺑﻮﺩﻧﺪ.
ﻭ ﺣﻀﺮﺕ ﺫﻭﺍﻟﻜﻔﻞ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻠﺎﻡ ﻧﻴﺰ ﻳﻜﻰ ﺍﺯ ﭘﻴﺎﻣﺒﺮﺍﻥ ﻣﺮﺳﻞ ﺍﻟﻬﻰ ﺑﻮﺩ، ﻛﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺣﻀﺮﺕ ﺳﻠﻴﻤﺎﻥ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻠﺎﻡ ﻣﺒﻌﻮﺙ ﺷﺪ ﻭ ﻫﻤﺎﻧﻨﺪ ﺣﻀﺮﺕ ﺩﺍﻭﻭﺩ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻠﺎﻡ ﺑﺪﻭﻥ ﺑﻴّﻨﻪ ﻭ ﺑﺮﻫﺎﻥ ﺩﺭ ﺑﻴﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﻭ ﺣﻜﻢ ﻓﺮﻣﺎﺋﻰ ﻣﻰ ﻛﺮﺩ ﻭ ﻫﻴﭻ ﮔﺎﻩ ﻏﻀﺒﻨﺎﻙ ﻧﻤﻰ ﮔﺸﺖ ﻣﮕﺮ ﺁﻥ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺟﻬﺖ ﺭﺿﺎﻯ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺳﺒﺤﺎﻥ ﺑﻮﺩﻩ ﺑﺎﺷﺪ. 
ﺳﭙﺲ ﺍﻣﺎﻡ ﺟﻮﺍﺩ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻠﺎﻡ ﺩﺭ ﭘﺎﻳﺎﻥ ﻧﺎﻣﻪ ﻣﺮﻗﻮﻡ ﻓﺮﻣﻮﺩ: ﻧﺎﻡ ﺣﻀﺮﺕ ﺫﻭﺍﻟﻜﻔﻞ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻠﺎﻡ، (ﻋﻮﻳﺪﻳﺎ) ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ، ﻭ ﺍﻭ ﻫﻤﺎﻥ ﭘﻴﺎﻣﺒﺮﻯ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﻧﺎﻣﺶ ﺩﺭ ﺿﻤﻦ ﺁﻳﻪ ﺍﻯ ﺍﺯ ﺁﻳﺎﺕ ﺷﺮﻳﻔﻪ ﻗﺮﺁﻥ ﻣﻄﺮﺡ ﮔﺮﺩﻳﺪﻩ ﺍﺳﺖ:
ﻭَﺍﺫْﻛُﺮْ ﺇ ﺳْﻤﺎﻋﻴﻞَ ﻭَﺍﻟْﻴَﺴَﻊَ ﻭَ ﺫَﺍﻟْﻜِﻔْﻞِ ﻭَ ﻛُﻞﱡﱡ ﻣِﻦَ ﺍﻟﺎْ ﺧْﻴﺎﺭِ. (۱)
ﻳﻌﻨﻰ ؛ ﺑﻪ ﻳﺎﺩ ﺁﻭﺭ ﺍﻯ ﭘﻴﺎﻣﺒﺮ! ﭘﻴﺎﻣﺒﺮﺍﻧﻰ ﺭﺍ ﻫﻤﭽﻮﻥ ﺣﻀﺮﺕ ﺍﺳﻤﺎﻋﻴﻞ، ﻳﺴﻊ ﻭ ﺫﻭﺍﻟﻜﻔﻞ ﺭﺍ، ﻛﻪ ﻫﺮ ﻳﻚ ﺍﺯ ﺁﻥ‌ﻫﺎ ﺍﺯ ﺧﻮﺑﺎﻥ ﻭ ﺑﺮﮔﺰﻳﺪﮔﺎﻥ ﻣﻰ ﺑﺎﺷﻨﺪ. (۲)

۱-ﺳﻮﺭﻩ ﺹ: ﺁﻳﻪ 48
۲-ﻗﺼﺺ ﺍﻟﺎ ﻧﺒﻴﺎﺀ: ﺹ 213، ﺡ 277، ﻣﺠﻤﻊ ﺍﻟﺒﻴﺎﻥ: ﺝ 4، ﺹ 59، ﺱ 34.

ﭼﻬﻞ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﻭ ﭼﻬﻞ ﺣﺪﻳﺚ ﺍﺯ ﺍﻣﺎﻡ ﺟﻮﺍﺩ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻠﺎﻡ (۱۱) / ﻣﻮﻟﻒ ﻋﺒﺪﺍﻟﻠﻪ ﺻﺎﻟﺤﯽ

ﻗﺎﻝَ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻠﺎﻡ: ﻧِﻌْﻤَﺔٌ ﻟﺎﺗُﺸْﻜَﺮُ ﻛَﺴِﻴﱠﱠﺌَﺔٍ ﻟﺎﺗُﻐْﻔَﺮُ. 
ﺧﺪﻣﺖ ﻭ ﻧﻌﻤﺘﻰ ﻛﻪ ﻣﻮﺭﺩ ﺷﻜﺮ ﻭ ﺳﭙﺎﺱ ﻗﺮﺍﺭ ﻧﮕﻴﺮﺩ ﻫﻤﺎﻧﻨﺪ ﺧﻄﺎﺋﻰ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﻏﻴﺮﻗﺎﺑﻞ ﺑﺨﺸﺶ ﺑﺎﺷﺪ.

ﺑﺤﺎﺭﺍﻟﺎ ﻧﻮﺍﺭ: ﺝ 68، ﺹ 53، ﺡ 69

 

‍ علامه: کاش مرثیه خوان بودم!

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 

یک بار شخصی به محضر علامه آمده بود، اما ایشان را نمی شناخت و به همین سبب سخنان ناپسندی گفـته بود. وقـتی فهمید شخصی که رو به روی وی نشسته، علامه طباطبائی است، اظهار شرمندگی و عذرخواهی کرد و به ایشان گفت: «من گمان نمی کردم که شما حضرت علامه طباطبائی باشید و از ظاهرتان این گونه تصور کردم که یک مرثیه خوان (امام حسین) هستید!»
علامه فرمود: «ای کاش بنده یک مرثیه خوان حضرت سیدالشهدا علیه السلام بودم! همه سال هایی که سرگرم درس و بحث بوده ام، با یک مرثیه خوانی امام حسین علیه السلام برابری نمی کند!

📚 روزنامه رسالت، ششم محرم الحرام 1421، ص11