ﺍﺯ ﺭﺣﻤﺖ ﺧﺪﺍ مایوس نباش ...

 

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

 ﻣﺎﻟﻚ ﺑﻦ ﺩﻳﻨﺎﺭ ﮔﻮﻳﺪ: ﺳﻔﺮ ﺣﺞّ ﻛﺮﺩﻡ، ﺟﻤﺎﻋﺘﻰ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻋﺮﻓﺎﺕ ﺩﻳﺪﻡ. ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﮔﻔﺘﻢ: ﻛﺎﺵ ﻣﻰ ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﺣﺞّ ﻛﺪﺍﻡ ﻳﻚ ﺍﺯ ﺍﻳﻨﻬﺎ ﻣﻘﺒﻮﻝ ﺍﺳﺖ ﺗﺎ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺗﻬﻨﻴﺖ ﺑﮕﻮﻳﻢ ﻭ ﺣﺞ ﻛﺪﺍﻡ ﻳﻚ ﻣﺮﺩﻭﺩ ﺍﺳﺖ ﺗﺎ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺗﻌﺰﻳﺖ ﺑﺪﻫﻢ. ﺩﺭ ﺧﻮﺍﺏ ﺩﻳﺪﻡ ﮔﻮﻳﻨﺪﻩ ﺍﻯ ﻣﻰ ﮔﻮﻳﺪ: ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻫﻤﻪ ﺍﻳﻦ ﺟﻤﺎﻋﺖ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻧﻌﻤﺖ ﻣﻐﻔﺮﺕ ﻣﻌﺰّﺯ ﻓﺮﻣﻮﺩﻩ، ﻣﮕﺮ ﻣﺤﻤﺪﺑﻦ ﻫﺎﺭﻭﻥ ﺑﻠﺨﻰ ﺭﺍ ﻛﻪ ﺣﺞّ ﺍﻭ ﻣﺮﺩﻭﺩ ﺍﺳﺖ. ﺯﻣﺎﻧﻰ ﻛﻪ ﺻﺒﺢ ﺷﺪ، ﺑﻪ ﻧﺰﺩ ﺍﻫﺎﻟﻰ ﺧﺮﺍﺳﺎﻥ ﺁﻣﺪﻡ ﻭ ﺍﺯ ﺍﻳﺸﺎﻥ ﺍﺣﻮﺍﻝ ﻣﺤﻤﺪﺑﻦ ﻫﺎﺭﻭﻥ ﺑﻠﺨﻰ ﺭﺍ ﭘﺮﺳﻴﺪﻡ، ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﺁﻥ ﻣﺮﺩﻯ ﻋﺎﺑﺪ ﻭ ﺯﺍﻫﺪ ﺍﺳﺖ. ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺧﺮﺍﺑﻪ ﻫﺎﻯ ﻣﻜّﻪ ﺑﺎﻳﺪ ﭘﻴﺪﺍ ﻛﻨﻰ. ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﮔﺮﺩﺵ ﺯﻳﺎﺩ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺧﺮﺍﺑﻪ ﺍﻯ ﺩﻳﺪﻡ ﻛﻪ ﺩﺳﺖ ﺍﻭ ﺩﺭ ﮔﺮﺩﻧﺶ ﺑﺴﺘﻪ ﻭ ﺯﻧﺠﻴﺮ ﺩﺭ ﭘﺎﻫﺎﻳﺶ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺍﻭ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﺖ ﻧﻤﺎﺯ ﺍﺳﺖ. ﻫﻤﻴﻦ ﻛﻪ ﻣﺮﺍ ﺩﻳﺪ، ﭘﺮﺳﻴﺪ: ﺗﻮ ﻛﻴﺴﺘﻰ؟ ﮔﻔﺘﻢ: ﻣﺎﻟﻚ ﺑﻦ ﺩﻳﻨﺎﺭ. ﮔﻔﺖ: ﺧﻮﺍﺏ ﺩﻳﺪﻩ ﺍﻯ؟ ﮔﻔﺘﻢ: ﺁﺭﻯ، ﮔﻔﺖ: ﻫﺮ ﺳﺎﻝ ﻣﺮﺩﻯ ﺻﺎﻟﺢ ﻣﺜﻞ ﺗﻮ ﺩﺭ ﺧﺼﻮﺹ ﻣﻦ ﺧﻮﺍﺏ ﻣﻰ ﺑﻴﻨﺪ. ﮔﻔﺘﻢ: ﺳﺒﺐ ﺍﻳﻦ ﺍﻣﺮ ﭼﻴﺴﺖ؟ ﮔﻔﺖ: ﻣﻦ ﺷﺮﺍﺏ ﻣﻰ ﺧﻮﺭﺩﻡ، ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻫﻢ ﻣﺎﻧﻊ ﻣﻰ ﺷﺪ، ﺭﻭﺯﻯ ﻣﻦ ﺑﺎ ﺣﺎﻟﺖ ﻣﺴﺘﻰ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺍﺫﻳﺖ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﻛﺮﺩﻡ ﻭ... ﭘﺲ ﺍﺯ ﺁﻧﻰ ﻛﻪ ﺍﺯ ﻣﺴﺘﻰ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﺁﻣﺪﻡ ﺯﻧﻢ ﻣﺮﺍ ﺧﺒﺮ ﺩﺍﺭ ﻛﺮﺩ ﻛﻪ ﺑﻪ ﭼﻨﻴﻦ ﻛﺎﺭ ﺑﺪﻯ ﺩﺳﺖ ﺯﺩﻩ ﺍﻡ. ﺁﻥ ﺩﺳﺖ ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍ ﺑﺮﻳﺪﻡ ﻭ ﭘﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺯﻧﺠﻴﺮ ﺑﺴﺘﻢ ﻭ ﻫﺮ ﺳﺎﻝ ﺣﺞّ ﻣﻰ ﻛﻨﻢ ﻭ ﺩﻋﺎ ﻭ ﺍﺳﺘﻐﺎﺛﻪ ﻣﻰ ﻧﻤﺎﻳﻢ ﻭ ﻣﻰ ﮔﻮﻳﻢ: «ﺍﻯ ﻛﺎﺷﻒ ﻫﻢّ ﻭ ﻏﻢّ! ﺷﻔﺎ ﺑﺒﺨﺶ ﻫﻢّ ﻭ ﻏﻢّ ﻣﺮﺍ ﻭ ﺭﺍﺿﻰ ﻓﺮﻣﺎ ﻣﺎﺩﺭ ﻣﺮﺍ ﺗﺎ ﺍﺯ ﺟﺮﻡ ﻭ ﺗﻘﺼﻴﺮ ﻣﻦ ﻋﻔﻮ ﻛﻨﺪ». ﺍﻳﻦ ﻗﺪﺭ ﺑﺪﺍﻥ ﻛﻪ ﺑﻌﺪﺍً ﺍﺯ ﻋﻤﻞ ﺧﻮﺩ ﺩﺳﺖ ﻛﺸﻴﺪﻡ ﻭ 26 ﻏﻠﺎﻡ ﻭ ﻛﻨﻴﺰ ﺁﺯﺍﺩ ﻛﺮﺩﻡ ﻭ... ﻣﺎﻟﻚ ﮔﻮﻳﺪ: ﮔﻔﺘﻢ ﺍﻯ ﻣﺮﺩ! ﻧﺰﺩﻳﻚ ﺑﻮﺩ ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﻋﻤﻠﺖ ﺗﻤﺎﻡ ﺭﻭﻯ ﺯﻣﻴﻦ ﺭﺍ ﺑﺴﻮﺯﺍﻧﻰ.
ﻣﺎﻟﻚ ﮔﻮﻳﺪ: ﻫﻤﺎﻥ ﺷﺐ ﺣﻀﺮﺕ ﺭﺳﻮﻝ ﺻﻠﻰ ﺍﻟﻠﻪ ﻋﻠﻴﻪ ﻭ ﺁﻟﻪ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺧﻮﺍﺏ ﺩﻳﺪﻡ، ﻓﺮﻣﻮﺩ: ﺍﻯ ﻣﺎﻟﻚ! ﻣﺮﺩﻡ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺭﺣﻤﺖ ﺧﺪﺍﻯ ﺗﻌﺎﻟﻰ ﻣﺤﺮﻭﻡ ﻧﮕﺮﺩﺍﻥ، ﺩﺍﻧﺴﺘﻪ ﺑﺎﺵ ﻛﻪ ﺧﺪﺍﻯ ﺗﻌﺎﻟﻰ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﻣﺤﻤﺪ ﺑﻦ ﻫﺎﺭﻭﻥ ﺗﻮﺟّﻪ ﻓﺮﻣﻮﺩ ﻭ ﺩﻋﺎﻯ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻣﺴﺘﺠﺎﺏ ﻛﺮﺩ ﻭ ﮔﻨﺎﻫﺎﻧﺶ ﺭﺍ ﻋﻔﻮ ﻧﻤﻮﺩ. ﺍﻭ ﺭﺍ ﺧﺒﺮ ﺩﺍﺭ ﻧﻤﺎ ﻛﻪ ﺳﻪ ﺭﻭﺯ ﺍﺯ ﺭﻭﺯﻫﺎﻯ ﺩﻧﻴﺎ ﺩﺭ ﻣﻴﺎﻥ ﺁﺗﺶ ﻣﻰ ﻣﺎﻧﺪ، ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺩﻝ ﻣﺎﺩﺭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻭﻯ ﻣﺎﻳﻞ ﻣﻰ ﻛﻨﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺗﺮﺣّﻢ ﻣﻰ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﺗﺎ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺣﻠﺎﻝ ﻣﻰ ﻛﻨﺪ، ﻣﺎﺩﺭ ﻭ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﻫﺮ ﺩﻭ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺩﺍﺧﻞ ﺑﻬﺸﺖ ﻣﻰ ﺷﻮﻧﺪ. ﻣﺎﻟﻚ ﮔﻮﻳﺪ: ﻣﻦ ﺁﻣﺪﻡ ﻭ ﺧﻮﺍﺏ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻧﻘﻞ ﻛﺮﺩﻡ. ﻫﻤﻴﻦ ﻛﻪ ﺍﻳﻦ ﻣﮋﺩﻩ ﺭﺍ ﺷﻨﻴﺪ، ﺭﻭﺡ ﺍﻭ ﺍﺯ ﺑﺪﻧﺶ ﻣﻔﺎﺭﻗﺖ ﻛﺮﺩ. ﻣﻦ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻏﺴﻞ ﺩﺍﺩﻡ ﻭ ﻛﻔﻦ ﻛﺮﺩﻡ. ﺳﭙﺲ ﺑﺮ ﺍﻭ ﻧﻤﺎﺯ ﺧﻮﺍﻧﺪﻡ ﻭ ﺩﻓﻨﺶ ﻧﻤﻮﺩﻡ.

ﻋﻠﻰ ﺍﻛﺒﺮ ﻋﻤﺎﺩ، ﺭﻧﮕﺎﺭﻧﮓ، ﺝ 2، ﺹ 63

 

ﺗﻮﺑﻪ ﺯﺑﻴﺮ ﻋﺎﺻﻰ

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم


ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﻛﻪ ﻣﺮﺩﻯ ﺍﺯ ﻧﺰﺩﻳﻜﺎﻥ ﺳﻠﻄﺎﻥ ﻣﺤﻤﻮﺩ- ﻛﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺯﺑﻴﺮ ﻋﺎﺻﻰ ﻣﻰ ﮔﻔﺘﻨﺪ- ﻣﺮﺩﻯ ﺧﻮﻧﺨﻮﺍﺭ ﻭ ﺑﺪﻛﺮﺩﺍﺭ ﻭ ﺑﻪ ﻇﻠﻢ ﻭ ﻓﺴﻖ ﻣﺸﻬﻮﺭ ﺑﻮﺩ. ﺭﻭﺯﻯ ﺑﻪ ﺷﻜﺎﺭ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻫﻮﺍ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﮔﺮﻡ ﺑﻮﺩ. ﺩﺭ ﻣﺮﺍﺟﻌﺖ ﺍﺯ ﺷﻜﺎﺭ، ﮔﺬﺍﺭﺵ ﺑﻪ ﻧﺰﺩﻳﻚ ﻋﺒﺎﺩﺗﮕﺎﻩ ﻣﺮﺩ ﻋﺎﺭﻓﻰ ﺍﻓﺘﺎﺩ. ﺍﺯ ﺍﺳﺐ ﻓﺮﻭﺩ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺑﺪﺍﻥ ﺟﺎ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺳﻠﺎﻡ ﻛﺮﺩ. ﺷﻴﺦ ﺟﻮﺍﺏ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺩ. ﻟﺤﻈﻪ ﺍﻯ ﻧﺸﺴﺖ، ﺳﭙﺲ ﭘﺮﺳﻴﺪ: ﭼﺮﺍ ﺟﻮﺍﺏ ﺳﻠﺎﻡ ﻣﺮﺍ ﻧﺪﺍﺩﻯ ﻭ ﺑﻪ ﻗﻮﻝ ﺧﺪﺍ ﻭ ﺭﺳﻮﻝ ﺻﻠﻰ ﺍﻟﻠﻪ ﻋﻠﻴﻪ ﻭ ﺁﻟﻪ ﻋﻤﻞ ﻧﻜﺮﺩﻯ. ﺷﻴﺦ ﻓﺮﻣﻮﺩ: ﻣﻦ ﺑﻪ ﺣﻜﻢ ﺧﺪﺍ ﻭ ﺭﺳﻮﻝ ﻋﻤﻞ ﻛﺮﺩﻡ ﻛﻪ ﺣﻀﺮﺕ ﺭﺳﻮﻝ ﺻﻠﻰ ﺍﻟﻠﻪ ﻋﻠﻴﻪ ﻭ ﺁﻟﻪ ﻓﺮﻣﻮﺩ: «ﻫﺮ ﻛﺲ ﺑﻪ ﻇﺎﻟﻤﻰ ﺳﻠﺎﻡ ﻛﻨﺪ ﺍﺯ ﺭﻭﻯ ﺍﺧﺘﻴﺎﺭ، ﺍﻳﻤﺎﻥ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺑﺮﻭﺩ ﻭ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ ﻧﻜﻨﺪ ﺗﺎ ﭼﻬﻞ ﺭﻭﺯ». ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻏﺎﻓﻞ ﻧﻴﺴﺖ ﺍﺯ ﻋﻤﻞ ﻇﺎﻟﻤﺎﻥ ﻭ ﻓﺎﺳﻘﺎﻥ ﻭ ﺁﻧﭽﻪ ﻣﻰ ﻛﻨﻨﺪ، ﻣﻰ ﺑﻴﻨﺪ ﻭ ﻣﻰ ﺩﺍﻧﺪ. ﺍﻳﻦ ﻛﻠﺎﻡ ﭘﺮﺍﻟﻬﺎﻡ ﺩﺭ ﺩﻝ ﺯﺑﻴﺮ ﻋﺎﺻﻰ ﺍﺛﺮ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺩﻝ ﺳﺨﺘﺶ ﭼﻮﻥ ﻣﻮﻡ ﻧﺮﻡ ﺷﺪ. ﺯﺑﻴﺮ ﮔﻔﺖ: ﺍﻯ ﻣﺮﺩ ﺑﺰﺭﮔﻮﺍﺭ! ﻧﺼﻴﺤﺘﻰ ﻛﻪ ﻣﺠﺮﻣﺎﻥ ﻭ ﻋﺎﺻﻴﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﺍﻳﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻛﺎﺭ ﺁﻳﺪ، ﺑﻔﺮﻣﺎﻳﻴﺪ ﻛﻪ ﺍﺯ ﻧﻔﺲ ﻣﺒﺎﺭﻙ ﺷﻤﺎ ﺍﺛﺮ ﺑﺨﺸﺪ. ﻓﺮﻣﻮﺩ: ﺍﻯ ﺯﺑﻴﺮ ﺑﺪﺍﻥ ﻛﻪ ﺧﺪﺍﻯ ﺭﺍ ﺩﻭ ﺳﺮﺍﻯ ﺍﺳﺖ: ﻳﻜﻰ ﺑﺎﻗﻰ ﻭ ﺩﻳﮕﺮﻯ ﻓﺎﻧﻰ. ﺑﻬﺘﺮ ﺁﻥ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺳﺮﺍﻯ ﻓﺎﻧﻰ ﺳﺮ ﻓﺮﻭﺩ ﻧﻴﺎﻭﺭﻯ ﻭ ﻧﻈﺮ ﺑﺮ ﻋﺎﻟﻢ ﺑﺎﻗﻰ ﺩﺍﺭﻯ ﻛﻪ ﮔﻔﺘﻪ ﺍﻧﺪ: «ﺭﺃﺱ ﻛﻞّ ﺧﻄﻴﺌﺔ ﺣﺐّ ﺍﻟﺪﻧﻴﺎ». ﻣﻠﻚ ﻋﻘﺒﻰ ﺧﻮﺍﻩ ﻛﻮﺧﺮّﻡ ﺑﻮﺩﺫﺭﻩ ﺯﺍﻥ ﭼﻮﻥ ﻫﻤﻪ ﻋﺎﻟﻢ ﺑﻮﺩ ﺟﻬﺪ ﻛﻦ ﺗﺎ ﺩﺭ ﻣﻴﺎﻥ ﺍﻳﻦ ﻧﺸﺴﺖ ﺫﺭﻩ ﺯﺍﻥ ﻋﺎﻟﻤﺖ ﺁﻳﺪ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﭼﻮﻥ ﺯﺑﻴﺮ ﺍﻳﻦ ﻣﻮﻋﻈﻪ ﺷﻨﻴﺪ، ﺑﮕﺮﻳﺴﺖ، ﻭ ﺩﺭ ﺁﻥ ﻣﺠﻠﺲ ﺑﻪ ﺷﺮﻑ «ﺗﻮﺑﻮﺍ ﺍﻟﻰ ﺍﻟﻠﱠﱠﻪ ﺗﻮﺑﺔ ﻧﺼﻮﺣﺎ» ﻣﺸﺮّﻑ ﮔﺮﺩﻳﺪ.
ﺩﺭ ﻫﻤﺎﻥ ﺍﻭﻗﺎﺕ ﺗﻮﻓﻴﻖ، ﺭﻓﻴﻖ ﺍﻭ ﮔﺸﺘﻪ ﺍﺣﺮﺍﻡ ﺯﻳﺎﺭﺕ ﺑﻴﺖ ﺍﻟﻠﱠﱠﻪ ﺍﻟﺤﺮﺍﻡ ﺑﺴﺖ ﻭ ﺭﻭﺍﻧﻪ ﻣﻜﻪ ﻣﻌﻈﻤﻪ ﺷﺪ ﻭ ﺗﻮﺑﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ ﻛﺎﻣﻞ ﻧﻤﻮﺩ ﺩﺭ ﺟﺮﮔﻪ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﺣﻖ ﻭﺍﺭﺩ ﮔﺮﺩﻳﺪ.

ﻛﻠﻴﺎﺕ ﺟﺎﻣﻊ ﺍﻟﺘﺜﻤﻴﻞ، ﺹ 132- 134

 

ﺗﺄﺛﻴﺮ ﻛﻠﺎﻡ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ

 بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

ﺍﺻﻤﻌﻰ ﮔﻮﻳﺪ: ﺭﻭﺯﻯ ﺍﺯ ﻣﺴﺠﺪ ﺑﺼﺮﻩ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﺪﻡ. ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﻋﺮﺏ ﺑﺎﺩﻳﻪ ﻧﺸﻴﻦ ﺩﺯﺩﻯ ﺭﺍ ﺩﻳﺪﻡ ﻛﻪ ﺑﺮ ﺷﺘﺮﻯ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﻭ ﺷﻤﺸﻴﺮﻯ ﺭﺍ ﺣﻤﺎﻳﻞ ﻛﺮﺩﻩ ﻭ ﻛﻤﺎﻧﻰ ﺑﺮ ﺑﺎﺯﻭ ﺩﺍﺷﺖ. ﻧﺰﺩﻳﻚ ﻣﻦ ﻛﻪ ﺭﺳﻴﺪ ﺳﻠﺎﻡ ﻛﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺍﺯ ﻛﺪﺍﻡ ﻗﺒﻴﻠﻪ ﺍﻯ؟ ﮔﻔﺘﻢ: ﺍﺯ ﺑﻨﻰ ﺍﻟﺎﺻﻤﻌﻰ. ﮔﻔﺖ: ﺗﻮ ﺍﺻﻤﻌﻰ ﻧﻴﺴﺘﻰ؟ ﮔﻔﺘﻢ: ﭼﺮﺍ. ﮔﻔﺖ: ﺍﺯ ﻛﺠﺎ ﻣﻰ ﺁﻳﻰ؟ ﮔﻔﺘﻢ: ﺍﺯ ﺟﺎﻳﻰ ﻛﻪ ﺗﻠﺎﻭﺕ ﻛﻠﺎﻡ ﺧﺪﺍ ﻣﻰ ﻛﺮﺩﻧﺪ. ﮔﻔﺖ: ﺧﺪﺍﻯ ﺭﺍ ﻛﻠﺎﻣﻰ ﻫﺴﺖ ﻛﻪ ﺁﺩﻣﻴﺎﻥ ﻣﻰ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻧﻨﺪ؟ ﮔﻔﺘﻢ: ﺑﻠﻰ. ﮔﻔﺖ: ﺑﺨﻮﺍﻥ. ﻣﻦ ﺳﻮﺭﻩ ﻭﺍﻟﺬﺍﺭﻳﺎﺕ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺍﻭ ﺧﻮﺍﻧﺪﻡ ﭼﻮﻥ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﺁﻳﻪ ﺭﺳﻴﺪﻡ  ﻭﻓﻲ ﺍﻟﺴﻤﺎﺀ ﺭﺯﻗﻜﻢ ﻭﻣﺎ ﺗﻮﻋﺪﻭﻥ ﮔﻔﺖ: ﺍﻯ ﺍﺻﻤﻌﻰ! ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺳﻮﮔﻨﺪ ﻣﻰ ﺩﻫﻢ ﻛﻪ ﺍﻳﻦ ﻛﻠﺎﻡ ﺧﺪﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﺮ ﻣﺤﻤﺪ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖ؟ ﮔﻔﺘﻢ: ﺑﻪ ﺣﻖّ ﺁﻥ ﺧﺪﺍﻳﻰ ﻛﻪ ﻣﺤﻤﺪ ﺻﻠﻰ ﺍﻟﻠﻪ ﻋﻠﻴﻪ ﻭ ﺁﻟﻪ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﻮﻯ ﻣﺮﺩﻡ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻩ، ﺍﻳﻦ ﻛﻠﺎﻡ ﺧﺪﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﺮ ﺁﻥ ﺣﻀﺮﺕ ﻧﺎﺯﻝ ﻓﺮﻣﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ. ﺍﻳﻦ ﺳﺨﻦ ﺭﺍ ﻛﻪ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺷﻨﻴﺪ ﺍﺯ ﺷﺘﺮ ﺑﻪ ﺯﻳﺮ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻧﺤﺮ ﻛﺮﺩ ﻭ ﭘﺎﺭﻩ ﭘﺎﺭﻩ ﻧﻤﻮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮔﻔﺖ: ﺑﻴﺎ ﻳﺎﺭﻯ ﻛﻦ ﺗﺎ ﺍﻳﻦ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻓﻘﺮﺍ ﻭ ﻣﺴﺘﻤﻨﺪﺍﻥ ﺻﺪﻗﻪ ﺩﻫﻴﻢ. ﺁﻥ ﮔﺎﻩ ﺗﻴﻎ ﺭﺍ ﺑﺸﻜﺴﺖ ﻭ ﻛﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺯﻳﺮ ﺧﺎﻙ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺭﻭﻯ ﺑﻪ ﺑﻴﺎﺑﺎﻥ ﻧﻬﺎﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: «ﻭﻓﻲ ﺍﻟﺴﻤﺎﺀ ﺭﺯﻗﻜﻢ ﻭﻣﺎ ﺗﻮﻋﺪﻭﻥ». ﺑﺎﺭﻯ ﻣﻦ ﺩﻳﮕﺮ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﺪﻳﺪﻡ ﺗﺎ ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺣﺞّ ﻣﻰ ﺭﻓﺘﻢ. ﺭﻭﺯﻯ ﺩﺭ ﻃﻮﺍﻑ ﺑﻮﺩﻡ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﻛﺴﻰ ﺍﺯ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﻣﺮﺍ ﺑﺎﻧﮓ ﺯﺩ، ﭼﻮﻥ ﻧﮕﺎﻩ ﻛﺮﺩﻡ ﻫﻤﺎﻥ ﺍﻋﺮﺍﺑﻰ ﺭﺍ ﺩﻳﺪﻡ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻭﺍﺳﻄﻪ ﻛﺜﺮﺕ ﻃﺎﻋﺖ ﻭ ﻋﺒﺎﺩﺕ ﺿﻌﻴﻒ ﻭ ﻧﺤﻴﻒ ﺷﺪﻩ ﻭ ﭘﻮﺳﺖ ﺑﺮ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻧﺶ ﭼﺴﺒﻴﺪﻩ ﻭ ﺭﻧﮓ ﭼﻬﺮﻩ ﺍﺵ ﺑﻪ ﺯﺭﺩﻯ ﮔﺮﺍﻳﻴﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﭘﺲ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺳﻠﺎﻡ ﻛﺮﺩ ﻭ ﻣﺮﺍ ﺑﻪ ﻣﻘﺎﻡ ﺍﺑﺮﺍﻫﻴﻢ ﺑﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺍﺯ ﻛﻠﺎﻡ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺑﺮ ﻣﻦ ﺑﺨﻮﺍﻥ. ﻣﻦ ﻫﻤﺎﻥ ﺳﻮﺭﻩ ﻭﺍﻟﺬﺍﺭﻳﺎﺕ ﺭﺍ ﺗﻠﺎﻭﺕ ﻛﺮﺩﻡ ﻭ ﭼﻮﻥ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﺁﻳﻪ ﺭﺳﻴﺪﻡ ﻭﻓﻲ ﺍﻟﺴﻤﺎﺀ ﺭﺯﻗﻜﻢ... ﺻﻴﺤﻪ ﺍﻯ ﻛﺸﻴﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﻭﻋﺪﻩ ﺍﻟﻬﻰ ﺭﺍ ﺣﻖ ﻭﻋﻴﻦ ﻭﺍﻗﻊ ﻳﺎﻓﺘﻢ. ﺍﻭ ﺩﺭ ﻫﻤﺎﻥ ﻣﻜﺎﻥ ﻣﻘﺪّﺱ ﺗﻮﺑﻪ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﻫﻤﺎﻥ ﺟﺎ ﺑﻪ ﺩﻳﺎﺭ ﺑﺎﻗﻰ ﺷﺘﺎﻓﺖ

ﻧﻤﻮﻧﻪ ﻫﺎﻳﻰ ﺍﺯ ﺗﺄﺛﻴﺮ ﻭ ﻧﻔﻮﺫ ﻗﺮﺁﻥ، ﺹ 155 ﻭ 156"

ﻧﺘﻴﺠﻪ ﺭﺍﺳﺘﮕﻮﻳﻰ

  بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

ﺍﺑﻮ ﻋﺒﺪﺍﻟﻠﱠﱠﻪ ﻣﻐﺮﺑﻰ ﮔﻮﻳﺪ: ﺧﺎﻧﻪ ﺍﻯ ﺍﺯ ﻣﺎﺩﺭ ﺑﻪ ﺍﺭﺙ ﺑﺮﺩﻡ. ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭘﻨﺠﺎﻩ ﺩﻳﻨﺎﺭ ﻓﺮﻭﺧﺘﻢ. ﭘﻮﻝ‌ﻫﺎ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺑﻐﻞ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻭ ﺭﻫﺴﭙﺎﺭ ﻣﻜّﻪ ﺷﺪﻡ. ﺭﺍﻫﺰﻧﻰ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺭﺳﻴﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﭼﻪ ﺩﺍﺭﻯ؟ ﮔﻔﺘﻢ: ﭘﻨﺠﺎﻩ ﺩﻳﻨﺎﺭ. ﮔﻔﺖ: ﺑﻴﺎﺭ. ﺑﻪ ﻭﻯ ﺩﺍﺩﻡ، ﺁﻥ ﺭﺍ ﮔﺸﺎﺩ ﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﺎﺯ ﺩﺍﺩ. ﭘﺲ ﺷﺘﺮﺵ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﺑﺎﻧﻴﺪ ﻭ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮔﻔﺖ: ﺑﻨﺸﻴﻦ. ﮔﻔﺘﻢ ﺗﻮ ﺭﺍ ﭼﻪ ﺭﺳﻴﺪﻩ ﺍﺳﺖ؟ ﮔﻔﺖ ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﺭﺍﺳﺘﻰ ﺗﻮ ﺩﻝ ﭘﺮ ﻣﻬﺮ ﺷﺪ. ﺑﺎ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺣﺞّ ﺁﻣﺪ ﻭ ﻣﺪّﺗﻰ ﺩﺭ ﺻﺤﺒﺖ ﻣﻦ ﺑﻮﺩ. ﺩﺭ ﺁﻥ ﺟﺎ ﺗﻮﺑﻪ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭﻟﻴﺎﻯ ﺣﻖّ ﺷﺪ.

ﺗﺬﻛﺮﺓ ﺍﻟﺎﻭﻟﻴﺎﺀ، ﺹ 391"
داستان ها و حکایت های حج ص ۱۶۷

 

حج و گذشت

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

شخصی بنام " عبدالجبار مستوفی " با اندوخته کردن یک هزار دینار زر ، قصد تشرف بهحج را داشت .
 
او روزی ، از کوچه ای در کوفه عبور می کرد که بطور اتفاقی به خرابه ای رسید ، زنی را دید که آنجاچیزی را جستجو می کند و بدنبال متاعی می گردد.
 
این زن ناگاه مرغ مرده ای را یافت و آن را زیر چادر قرار داد و از خرابه دور شد و عبدالجبار نیز برای  اینکه از وضعیت زن آگاه شود بدنبال او راه افتاد ، تا اینکه پس از طی مسافتی ، زن وارد خانه ای شد.
کودکانش دور او حلقه زدند و گفتند : مادر برای ما چیزی پیدا کرده ای که از گرسنگی هلاک می شویم ؟
و زن در جواب گفت که مرغی آورده ام تا برای شما بریان کنم .
عبدالجبار چون این صحنه را دید و گفت و شنود مادر و کودکان را شنید ، گریست . او وقتی از همسایگاننیز احوالات زن را جویا شد ، گفتند زن عبدالله بن زید علوی است که شوهرش را حججاج کشته و کودکانرا یتیم کرده است.
همسایگان اضافه کردند: مروت و جایگاه خاندان رسالت نیز مانع می شود که این زن از کسی چیزی طلبکند و یاری بجوید.
عبدالجبار ، با خود گفت که اگر حج خواهی کرد ؟ حج تو این است و او هزار دینار زر را به آن زن داد وخودش آن سال به حج نرفت ، در کوفه ماند و به سقایی مشغول شد.
چون حاجیان مراجعت کردند و به نزدیک کوفه رسیدند ، مردم از آنها استقبال کردند و عبدالجبار نیز به صف مستقبلین پیوست.
عبدالجبار چون به نزدیک قافله رسید ، شتر سواری جلو آمد و به او سلام کرد و گفت: ای عبدالجبار ، از آنروزی که در عرفات ! ده هزار دینار به من سپردی ، تو را می جویم .
شترسوار ، ده هزار دینار را به عبدالجبار داد و خود نا پدید شد و بدنبال آن آوازی برآمد که ای عبدالجبار،هزار دینار در راه ما بذل کردی ، ده هزار دینار فرستادیم و فرشته ای را بصورت تو خلق کردیم تا بجایتو و تا زنده هستی ، هر سال حج گزارد و برای بندگانم معلوم شود که مزد و رنج هیچ نیکوکاری به درگا هما ، ضایع نیست.۱
در روایت نیز آمده است که اگر کسی هم وزن کوه "ابوقبیس" طلا داشته باشد و در راه خدا انفاق کند جایحج را نخواهد گرفت. خانه خدا نباید خالی بماند و شعار بلند آوازه "حج" باید جاودانه باشد.
بیان این داستان و روایت در این نگارش به خاطر این ، مهم است که نباید یک بعدی نگریست و راه افراط وتفریط را پیش گرفت.
حج ، جایی دارد و خدمت به بندگان نیازمند خدا نیز جای خود را دارد و هیچیک نباید دیگری را نفی کند وانسان نباید از هر دوی آن غفلت ورزد.
اقدام عبدالجبار نیز بیانگر ایثار و گذشت مسلمانان در ابعاد و عرصه های مختلف است و اینکه او علیرغم عشق و علاقه ای که به زیارت خانه ی دوست و مناجات با خالق یکتا داشت ، به خاطر شاد کردن دل یتیمی آن سال از سفر حج صرفنظر کرد.  
 
1- . مصابیح القلوب، ص 280 و 281؛ الرساله العلیه، ص 94 و 95؛ ریاحین، ج 2، ص 149

توبه ابراهیم ادهم

 بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﺍﺑﺮﺍﻫﻴﻢ ﺍﺩﻫﻢ ﮔﻔﺘﻪ ﺍﻧﺪ: ﻭﻯ ﺍﺯ ﺟﻤﻠﻪ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺯﺍﺩﮔﺎﻥ ﺑﻠﺦ ﺑﻮﺩﻩ ﺭﻭﺯﻯ ﺑﻪ ﺻﺤﺮﺍ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺁﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﻋﺰﻡ ﺷﻜﺎﺭ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﻧﺎﮔﺎﻩ ﺁﻫﻮﻳﻰ ﺍﺯ ﭘﻴﺶ ﺍﻭ ﺑﺮﺧﺎﺳﺖ ﻭ ﺍﻭ ﺩﺭ ﭘﻰ ﺁﻫﻮ ﺑﺘﺎﺧﺖ ﻭ ﺭﺍﻩ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻗﻄﻊ ﻛﺮﺩ. ﻧﺎﮔﺎﻩ ﻫﺎﺗﻔﻰ ﺁﻭﺍﺯ ﺩﺍﺩ: «ﺃﻟﻬﺬﺍ ﺧُﻠﻘﺖَ؛ ﺁﻳﺎ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﻯ ﺍﻳﻦ ﻛﺎﺭ ﺁﻓﺮﻳﺪﻩ ﺍﻧﺪ؟ » ﺍﺑﺮﺍﻫﻴﻢ ﺑﻴﺪﺍﺭ ﺷﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﻧﻪ، ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﺑﻬﺮ ﺍﻳﻦ ﻛﺎﺭ ﻧﻴﺎﻓﺮﻳﺪﻩ ﺍﻧﺪ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺍﺳﺐ ﭘﻴﺎﺩﻩ ﺷﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﺷﺒﺎﻧﻰ ﺍﺯ ﺷﺒﺎﻧﺎﻥ ﭘﺪﺭ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﻳﺪ ﺍﺳﺐ ﻭ ﺟﺎﻣﻪ ﺧﻮﻳﺶ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺩﺍﺩ ﻭ ﻟﺒﺎﺱ ﻫﺎﻯ ﺍﻭ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺭﻭﻯ ﺑﻪ ﺻﺤﺮﺍ ﻧﻬﺎﺩ. ﺳﭙﺲ ﺑﻪ ﻣﻜّﻪ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺟﺎ ﺗﻮﺑﻪ ﻧﻤﻮﺩ. ﻛﺎﺭ ﻭﻯ ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﺩﻳﻦ ﺑﻪ ﻗﺪﺭﻯ ﻗﻮﻯ ﺷﺪ ﻛﻪ ﻣﺴﺘﺠﺎﺏ ﺍﻟﺪﻋﻮﻩ ﮔﺮﺩﻳﺪ.

ﺟﻮﺍﻣﻊ ﺍﻟﺤﻜﺎﻳﺎﺕ ﻭ ﻟﻮﺍﻣﻊ ﺍﻟﺮﻭﺍﻳﺎﺕ، ﺹ 254"
ﺻﻔﺤﻪ156-داستان ها و حکایت های حج

 

☘چشم چرانی و اثر آن🔻

 بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

حاج حسن توکّلی می‌گوید:
سوار اتوبوس واحد شدم، در محدوده میدان فردوسی تهران، ماشین نگه داشت و جمعیتی سوار شدند، ناگهان دیدم راننده و همه جمعیت، همه زن هستند، حتی بغل دست من زنی نشسته است!

خودم را جمع کردم، فکر کردم اشتباهی سوار شده‌ام و این اتوبوس کارمندان است. در ایستگاه بعدی اتوبوس نگه داشت و خانمی پیاده شد، بعد از آن دیدم همه جمعیت مرد شدند.
نزد شیخ رجبعلی خیاط رفتم، ایشان فرمود: «دیدی همه مردها زن شده بودند! چون مردها به آن زن توجّه داشتند [و به آن زن نامحرم خیره شده بودند] همه زن شدند.‌» )

📎كیمیای محبت، یادنامه شیخ رجبعلی خیاط (نكوگویان) ، محمدمحمدی ری شهری، ص164.

☘بدترین عذاب

 بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

مردی به شعیب پیغمبر ص گفت: چرا من این همه گناه می‌کنم، خداوند مرا عقوبت نمی‌کند؟
جواب آمد که تو گرفتار بدترین عقوبتها (قساوت و سنگدلی) هستی و خود نمی‌دانی.

☄مولوی به همین داستان اشاره دارد، آنجا که می‌گوید:

آن یکی می‌گفت در عهد شعیب

که خدا از من بسی دیده است عیب

چند دید از من گناه و جرمها

وز کرم یزدان نمی‌گیرد مرا

حق تعالی گفت در گوش شعیب

در جواب او فصیح از راه غیب

که بگفتی چند کردم من گناه

وز کرم نگرفت در جرمم اله

عکس می‌گویی و مقلوب‌ ای سفیه

ای رها کرده ره و بگرفته تیه

چند چندت گیرم و تو بی خبر

در سلاسل مانده‌ای پا تا بسر

زنگ تو بر توست‌ای دیگ سیاه

کرد سیمای درونت را تباه

بر دلت زنگار بر زنگارها

جمع شد تا کور شد ز اسرارها

 مثنوی مولوی، به نقل از عدل الهی، صص 186 ـ 187

 

مبارزه با بد دهنی

 بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

 

سام به معنای مرگ است. یهودی آمد و به جای سلام گفت: سام علیکم. صدا برخاست: مرگ و غضب و لعنت بر شما ای یهودیان! ای برادران میمون ها و خوک ها! این را عایشه گفت. پیامبر فرمود: ای عایشه! فحش اگر مجسم شود، شکل و صورت ناخوشایندی دارد، ولی مدارا و ملایمت به هر چیز ضمیمه شود، آن را زینت می بخشد.

عایشه گفت: آیا نشنیدی؟ فرمود: تو نیز نشنیدی. ناسزاشان را محترمانه به خودشان برگرداندم و گفتم: علیکم؛ یعنی بر شما باد.

 

بحارالانوار، ج 16، صص 258 و 259

تجمل گریزی

 بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

 

پرده اتاق نقش و نگار داشت. به یکی از همسرانش فرمود: «این را از جلو چشمم دور کن. نگاهش که می کنم، یاد دنیا و زرق و برق آن می افتم.»[1] او با اینکه می توانست از همه چیزهای دنیا استفاده کند، ساده زیستی را می پسندید و می گفت: «افتخار من، فقر است».[2]

 

[1]. نهج البلاغه، ترجمه: صبحی صالح، خطبه 160.

[2]. «الفَقْرُ فَخری و به افتخِرُ». (سفینة البحار، ج 2، ص 378).

ﺧﻠﺎﺻﻪ ﺍﻯ ﺍﺯ ﻣﻌﺮﺍﺝ ﺭﺳﻮﻝ ﺍﻛﺮﻡ

 بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

 

ﺗﺎﺭﻳﻜﻰ ﺷﺐ ﻫﻤﻪ ﺍﻓﻖ ﺭﺍ ﻓﺮﺍ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺧﺎﻣﻮﺷﻰ ﺩﺭ ﺗﻤﺎﻡ ﻧﻘﺎﻁ ﺣﻜﻢ ﻣﻰ ﻛﺮﺩ، ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺁﻥ ﺭﺳﻴﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺟﺎﻧﺪﺍﺭﺍﻥ ﺩﺭ ﺧﻮﺍﺑﮕﺎﻫﻬﺎﻯ ﺧﻮﺩ ﺑﻪ ﺍﺳﺘﺮﺍﺣﺖ ﺑﭙﺮﺩﺍﺯﻧﺪ ﻭ ﺑﺮﺍﻯ ﻣﺪﺕ ﻣﺤﺪﻭﺩ ﭼﺸﻢ ﺍﺯ ﻣﻈﺎﻫﺮ ﻃﺒﻴﻌﺖ ﺑﭙﻮﺷﻨﺪ ﻭ ﺑﺮﺍﻯ ﻓﻌﺎﻟﻴﺖ ﺭﻭﺯﺍﻧﻪ ﺧﻮﺩ ﺗﺠﺪﻳﺪ ﻗﻮﺍ ﻛﻨﻨﺪ. ﭘﻴﺎﻣﺒﺮ ﺑﺰﺭﮒ ﺍﺳﻠﺎﻡ ﻧﻴﺰ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﻣﺴﺘﺜﻨﻰ ﻧﺒﻮﺩ ﻭ ﻣﻰ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺍﺩﺍﺀ ﻓﺮﻳﻀﻪ ﺑﻪ ﺍﺳﺘﺮﺍﺣﺖ ﺑﭙﺮﺩﺍﺯﻧﺪ ﻭﻟﻰ ﻳﻚ ﻣﺮﺗﺒﻪ ﺻﺪﺍﻯ ﺁﺷﻨﺎﻳﻰ ﺑﻪ ﮔﻮﺵ ﺍﻭ ﺭﺳﻴﺪ، ﺁﻥ ﺻﺪﺍ ﺍﺯ ﺟﺒﺮﺋﻴﻞ ﺍﻣﻴﻦ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻣﻰ ﮔﻔﺖ ﺍﻣﺸﺐ ﺳﻔﺮ ﻋﺠﻴﺒﻰ ﺩﺭ ﭘﻴﺶ ﺩﺍﺭﻳﺪ ﻭ ﻣﻦ ﻣﺎﺀﻣﻮﺭﻡ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﻢ ﻭ ﻧﻘﺎﻁ ﻣﺨﺘﻠﻒ ﮔﻴﺘﻰ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻣﺮﻛﺐ ﻓﻀﺎ ﭘﻴﻤﺎﻳﻰ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺑﺮﺍﻕ ﺑﭙﻴﻤﺎﻳﻴﺪ. ﭘﻴﺎﻣﺒﺮ ﺍﻛﺮﻡ (ﺹ) ﺳﻔﺮ ﺑﺎ ﺷﻜﻮﻩ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ‌ﺍﻡ ﻫﺎﻧﻰ (ﺧﻮﺍﻫﺮ ﺍﻣﻴﺮﻣﺆ ﻣﻨﺎﻥ) ﺁﻏﺎﺯ ﻛﺮﺩ، ﺑﺎ ﻫﻤﺎﻥ ﻣﺮﻛﺐ ﺑﻪ ﺳﻮﻯ (ﺑﻴﺖ ﺍﻟﻤﻘﺪﺱ) ﻛﻪ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻣﺴﺠﺪ ﺍﻟﺎﻗﺼﻰ ﻧﻴﺰ ﻣﻰ ﻧﺎﻣﻨﺪ ﺭﻭﺍﻧﻪ ﺷﺪ، ﺩﺭ ﻣﺪﺕ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻛﻮﺗﺎﻫﻰ ﺩﺭ ﺁﻥ ﻧﻘﻄﻪ ﭘﺎﻳﻴﻦ ﺁﻣﺪ. ﺍﺯ ﻧﻘﺎﻁ ﻣﺨﺘﻠﻒ ﻣﺴﺠﺪ، (ﺑﻴﺖ ﺍﻟﻠﺤﻢ) ﻛﻪ ﺯﺍﺩﮔﺎﻩ ﺣﻀﺮﺕ ﻣﺴﻴﺢ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺍﺯ ﻣﻨﺎﺯﻝ ﺍﻧﺒﻴﺎﺀ ﻭ ﺁﺛﺎﺭ ﻭ ﺟﺎﻳﮕﺎﻩ ﺁﻧﻬﺎ ﺩﻳﺪﻥ ﺑﻪ ﻋﻤﻞ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺑﺮﺧﻰ ﺍﺯ ﻣﻨﺎﺯﻝ ﺩﻭ ﺭﻛﻌﺖ ﻧﻤﺎﺯ ﮔﺬﺍﺭﺩ ﺳﭙﺲ ﻗﺴﻤﺖ ﺩﻭﻡ ﺍﺯ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺁﻏﺎﺯ ﻓﺮﻣﻮﺩ، ﺍﺯ ﻫﻤﺎﻥ ﻧﻘﻄﻪ ﺑﻪ ﺳﻮﻯ ﺁﺳﻤﺎﻧﻬﺎ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﻧﻤﻮﺩ، ﺳﺘﺎﺭﮔﺎﻥ ﻭ ﻧﻈﺎﻡ ﺟﻬﺎﻥ ﺑﺎﻟﺎ ﺭﺍ ﻣﺸﺎﻫﺪﻩ ﻛﺮﺩ، ﺑﺎ ﺍﺭﻭﺍﺡ ﭘﻴﺎﻣﺒﺮﺍﻥ ﻭ ﻓﺮﺷﺘﮕﺎﻥ ﺁﺳﻤﺎﻧﻰ ﺳﺨﻦ ﮔﻔﺖ، ﺍﺯ ﻣﺮﺍﻛﺰ ﺭﺣﻤﺖ ﻭ ﻋﺬﺍﺏ (ﺑﻬﺸﺖ ﻭ ﺩﻭﺯﺥ) ﺑﺎﺯﺩﻳﺪﻯ ﺑﻪ ﻋﻤﻞ ﺁﻭﺭﺩ، ﺩﺭﺟﺎﺕ ﺑﻬﺸﺘﻴﺎﻥ ﻭ ﺍﺷﺒﺎﺡ ﺩﻭﺯﺧﻴﺎﻥ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻧﺰﺩﻳﻚ ﻣﺸﺎﻫﺪﻩ ﻓﺮﻣﻮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﻧﺘﻴﺠﻪ ﺍﺯ ﺭﻣﻮﺯ ﻫﺴﺘﻰ، ﺍﺳﺮﺍﺭ ﺟﻬﺎﻥ ﺁﻓﺮﻳﻨﺶ، ﻭﺳﻌﺖ ﻋﺎﻟﻢ ﺧﻠﻘﺖ ﻭ ﺁﺛﺎﺭ ﻗﺪﺭﺕ ﺑﻰ ﭘﺎﻳﺎﻥ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻣﺘﻌﺎﻝ ﻛﺎﻣﻠﺎ ﺁﮔﺎﻩ ﮔﺸﺖ. ﺳﭙﺲ ﺑﻪ ﺳﻴﺮ ﺧﻮﺩ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺑﻪ (ﺳﺪﺭﺓ ﺍﻟﻤﻨﺘﻬﻰ) ﺭﺳﻴﺪ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺳﺮﺍﭘﺎ ﭘﻮﺷﻴﺪﻩ ﺍﺯ ﺷﻜﻮﻩ ﻭ ﺟﻠﺎﻝ ﻭ ﻋﻈﻤﺖ ﺩﻳﺪ. ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﻭﻯ ﭘﺎﻳﺎﻥ ﻳﺎﻓﺖ. ﺳﭙﺲ ﻣﺎﺀﻣﻮﺭ ﺷﺪ ﺍﺯ ﻫﻤﺎﻥ ﺭﺍﻫﻰ ﻛﻪ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﻧﻤﻮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ ﻧﻤﺎﻳﺪ ﻭ ﺩﺭ ﻣﺮﺍﺟﻌﺖ ﻧﻴﺰ ﺩﺭ ﺑﻴﺖ ﺍﻟﻤﻘﺪﺱ ﻓﺮﻭﺩ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﻣﻜﻪ ﻭ ﻭﻃﻦ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﭘﻴﺶ ﮔﺮﻓﺖ، ﺩﺭ ﺑﻴﻦ ﺭﺍﻩ ﺑﻪ ﻛﺎﺭﻭﺍﻥ ﺗﺠﺎﺭﺗﻰ ﻗﺮﻳﺶ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﻰ ﻛﻪ ﺁﻧﺎﻥ ﺷﺘﺮﻯ ﺭﺍ ﮔﻢ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺁﻥ ﻣﻰ ﮔﺸﺘﻨﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺁﺑﻰ ﻛﻪ ﺩﺭ ﻣﻴﺎﻥ ﻇﺮﻓﻬﺎ ﺑﻮﺩ ﻗﺪﺭﻯ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﻭ ﺑﺎﻗﻴﻤﺎﻧﺪﻩ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺭﻭﻯ ﺯﻣﻴﻦ ﺭﻳﺨﺖ ﻭ ﺑﻨﺎ ﺑﻪ ﺭﻭﺍﻳﺘﻰ ﺭﻭﭘﻮﺷﻰ ﺭﻭﻯ ﺁﻥ ﮔﺬﺍﺭﺩ، ﻭ ﺍﺯ ﻣﺮﻛﺐ ﻓﻀﺎﭘﻴﻤﺎﻯ ﺧﻮﺩ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ (ﺍﻡ ﻫﺎﻧﻰ) ﭘﻴﺶ ﺍﺯ ﻃﻠﻮﻉ ﻓﺠﺮ ﭘﺎﻳﻴﻦ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺑﺮﺍﻯ ﺍﻭﻟﻴﻦ ﺑﺎﺭ ﺭﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ ﻭ ﺩﺭ ﺭﻭﺯ ﻫﻤﺎﻥ ﺷﺐ، ﺩﺭ ﻣﺠﺎﻣﻊ ﻭ ﻣﺤﺎﻓﻞ ﻗﺮﻳﺶ ﭘﺮﺩﻩ ﺍﺯ ﺭﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﻣﻌﺮﺍﺝ ﻭ ﺳﻴﺮ ﺷﮕﻔﺖ ﺍﻧﮕﻴﺰ ﺍﻭ ﻛﻪ ﺩﺭ ﻓﻜﺮ ﻗﺮﻳﺶ ﺍﻣﺮﻯ ﻣﻤﺘﻨﻊ ﻭ ﻣﺤﺎﻝ ﺑﻮﺩ، ﺩﺭ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﺮﺍﻛﺰ ﺩﻫﻦ ﺑﻪ ﺩﻫﻦ ﮔﺸﺖ ﻭ ﺳﺮﺍﻥ ﻗﺮﻳﺶ ﺭﺍ ﺑﻴﺶ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﻋﺼﺒﺎﻧﻰ ﻧﻤﻮﺩ. ﻗﺮﻳﺶ ﺑﻪ ﻋﺎﺩﺕ ﺩﻳﺮﻳﻨﻪ ﺑﻪ ﺗﻜﺬﻳﺐ ﺍﻭ ﺑﺮﺧﺎﺳﺘﻨﺪ ﻭ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﺍﻛﻨﻮﻥ ﺩﺭ ﻣﻜﻪ ﻛﺴﺎﻧﻰ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻛﻪ ﺑﻴﺖ ﺍﻟﻤﻘﺪﺱ ﺭﺍ ﺩﻳﺪﻩ ﺍﻧﺪ ﺍﮔﺮ ﺭﺍﺳﺖ ﻣﻰ ﮔﻮﻳﻰ: ﻛﻴﻔﻴﺖ ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻥ ﺁﻧﺠﺎ ﺭﺍ ﺗﺸﺮﻳﺢ ﻛﻦ، ﭘﻴﺎﻣﺒﺮ (ﺹ) ﻧﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺧﺼﻮﺻﻴﺎﺕ ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻥ ﺑﻴﺖ ﺍﻟﻤﻘﺪﺱ ﺭﺍ ﺗﺸﺮﻳﺢ ﻛﺮﺩ ﺑﻠﻜﻪ ﺣﻮﺍﺩﺛﻰ ﺭﺍ ﻛﻪ ﺩﺭ ﻣﻴﺎﻥ ﻣﻜﻪ ﻭ ﺑﻴﺖ ﺍﻟﻤﻘﺪﺱ ﺭﺥ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﺎﺯﮔﻮ ﻧﻤﻮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺩﺭ ﻣﻴﺎﻥ ﺭﺍﻩ ﺑﻪ ﻛﺎﺭﻭﺍﻥ ﻓﻠﺎﻥ ﻗﺒﻴﻠﻪ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩﻡ ﻛﻪ ﺷﺘﺮﻯ ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﻣﻴﺪﻩ ﻭ ﺩﺳﺖ ﺁﻥ ﺷﻜﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻗﺮﻳﺶ:ﮔﻔﺘﻨﺪ ﺍﺯ ﻛﺎﺭﻭﺍﻥ ﻗﺮﻳﺶ ﺧﺒﺮ ﺩﻩ، ﮔﻔﺖ: ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺗﻨﻌﻴﻢ (ﺍﺑﺘﺪﺍﻯ ﺣﺮﻡ) ﺩﻳﺪﻡ ﻛﻪ ﺷﺘﺮ ﺧﺎﻛﺴﺘﺮﻯ ﺭﻧﮕﻰ ﺩﺭ ﭘﻴﺸﺎﭘﻴﺶ ﺁﻧﻬﺎ ﺣﺮﻛﺖ ﻣﻰ ﻛﺮﺩ ﻭ ﻛﺠﺎﻭﻩ ﺍﻯ ﺭﻭﻯ ﺁﻥ ﮔﺬﺍﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﺍﻛﻨﻮﻥ ﻭﺍﺭﺩ ﺷﻬﺮ ﻣﻜﻪ ﻣﻰ ﺷﻮﻧﺪ، ﻗﺮﻳﺶ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺧﺒﺮﻫﺎﻯ ﻗﻄﻌﻰ ﺳﺨﺖ ﻋﺼﺒﺎﻧﻰ ﺷﺪﻧﺪ، ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﺍﻛﻨﻮﻥ ﺻﺪﻕ ﻭ ﻛﺬﺏ ﮔﻔﺘﺎﺭ ﻣﺤﻤﺪ (ﺹ) ﺑﺮﺍﻯ ﻣﺎ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﻣﻰ ﺷﻮﺩ ﻭﻟﻰ ﭼﻴﺰﻯ ﻧﮕﺬﺷﺖ ﻃﻠﺎﻳﻪ ﻛﺎﺭﻭﺍﻥ ﺍﺑﻮﺳﻔﻴﺎﻥ ﭘﺪﻳﺪﺍﺭ ﺷﺪ. ﻣﺴﺎﻓﺮﻳﻦ ﺟﺰﺋﻴﺎﺕ ﮔﺰﺍﺭﺷﻬﺎﻯ ﺁﻥ ﺣﻀﺮﺕ ﺭﺍ ﻧﻘﻞ ﻧﻤﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﻭﺻﻒ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﻋﺪﻩ ﺍﻯ ﺍﺯ ﻣﺸﺮﻛﻴﻦ ﻭ ﻛﻔﺎﺭ ﻗﺮﻳﺶ ﺟﺮﻳﺎﻥ ﻣﻌﺮﺍﺝ ﭘﻴﺎﻣﺒﺮ (ﺹ) ﺩﺭ ﻗﺮﺁﻥ ﻛﺮﻳﻢ ﺳﻮﺭﻩ ﺍﺳﺮﺍﺀ ﺁﻳﻪ 1 ﻭ ﺩﺭ ﺑﻌﻀﻰ ﺍﺣﺎﺩﻳﺚ ﻣﻌﺘﺒﺮ ﺑﻴﺎﻥ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ. ﺍﻛﺜﺮ ﻋﻠﻤﺎﻯ ﺷﻴﻌﻪ ﻭ ﺑﺮﺧﻰ ﺍﺯ ﻋﻠﻤﺎﻯ ﺍﻫﻞ ﺗﺴﻨﻦ ﻧﻴﺰ ﻣﻌﺘﻘﺪ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻛﻪ ﻣﻌﺮﺍﺝ ﺭﺳﻮﻝ ﺍﻛﺮﻡ (ﺹ) ﻫﻢ ﺭﻭﺣﺎﻧﻰ ﻭ ﻫﻢ ﺟﺴﻤﺎﻧﻰ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ. 

-چهل داستان

 برای مطالعه کامل درباره ی معراج به تفسیر نمونه ..ج ۱۲ سوره اسراء مراجعه نمایید...

ﻗﻀﺎﺀ ﻧﻤﺎﺯ

 بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

 

ﺷﺐ ﺷﺐ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻋﻤﻠﻴﺎﺕ ﻣﺤﺮﻡ، ﺑﺮﺍﺩﺭ ﻣﻬﺪﻯ ﺳﺎﻣﻊ ﺗﺎ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻧﻴﻤﻪ ﺷﺐ ﺑﻪ ﺷﻨﺎﺳﺎﺋﻰ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﻳﺮ ﻭﻗﺖ ﺧﺴﺘﻪ ﻭ ﻛﻮﻓﺘﻪ ﺑﺮﮔﺸﺘﻪ ﻭ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺏ ﺭﻓﺖ. ﺑﭽﻪ‌ﻫﺎ ﻛﻪ ﺑﺮﺍﻯ ﻧﻤﺎﺯ ﺷﺐ ﺑﻴﺪﺍﺭ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻴﺪﺍﺭ ﻧﻜﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﭼﻮﻥ ﺧﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺷﺐ ﺑﻌﺪ ﻫﻢ ﺑﺎﻳﺪ ﺩﺭ ﻋﻤﻠﻴﺎﺕ ﺷﺮﻛﺖ ﻣﻰ ﻛﺮﺩ. ﺻﺒﺢ ﻛﻪ ﺑﺮﺍﻯ ﻧﻤﺎﺯ ﺑﻴﺪﺍﺭ ﺷﺪ ﮔﻔﺖ: ﻣﮕﺮ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﻧﻜﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﻣﺮﺍ ﺑﺮﺍﻯ ﻧﻤﺎﺯ ﺷﺐ ﺑﻴﺪﺍﺭ ﻛﻨﻴﺪ؟ ﺁﻩ ﺳﺮﺩﻯ ﻛﺸﻴﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺍﻓﺴﻮﺱ! ﺷﺐ ﺁﺧﺮ ﻋﻤﺮﻡ ﻧﻤﺎﺯ ﺷﺐ‌ﺍﻡ ﻗﻀﺎ ﺷﺪ! ﻓﺮﺩﺍ ﺷﺐ! ﻋﻤﻠﻴﺎﺕ ﺁﻏﺎﺯ ﺷﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺣﻴﻦ ﻋﻤﻠﻴﺎﺕ ﻣﻬﺪﻯ ﺑﻪ ﺧﻴﻞ ﻋﻈﻴﻢ ﺷﻬﺪﺍﺀ ﺍﺳﻠﺎﻡ ﭘﻴﻮﺳﺖ.


نماز خوبان ( حکایات و داستان هایی از دانشمندان و فرزانگان )

ﺯﺧﻢ ﺷﻘﺎﻳﻖ، ﺹ 5

 

قال رسول الله صلی الله علیه و آله :

من طلب الشّهاده صادقا اعطیها و لولم تصبه.

پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود :

هر کس از روی صدق شهادت را طلب کند، خداوند به او ((ثواب)) آن را عطا خواهد کرد، هر چند به شهادت نرسد.

کنز المعال، ج4، ص421، حدیث11210

دوادعا


 بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

( (ﺟﻨﺎﺏ ﺣﺎﺝ ﺁﻗﺎﻯ ﻧﺎﺟﻰ ﺩﺭ ﺍﺻﻔﻬﺎﻥ) ) ﻓﺮﻣﻮﺩﻧﺪ: ﻣﺮﺣﻮﻡ ( (ﺁﻳﻪ ﺍﻟﻠﻪ ﺍﺭﺑﺎﺏ) ) ﺩﻭ ﺳﻪ ﺳﺎﻝ ﺁﺧﺮﻋﻤﺮﺵ ﻧﺎﺑﻴﻨﺎ ﺷﺪ، ﺍﻳﺸﺎﻥ ﻣﺪﺍﺭﺝ ﻋﻠﻤﻴﺶ ﺧﻴﻠﻰ ﺑﺎﻟﺎﺑﻮﺩ ﻭﻣﺘﻮﻥ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺣﻔﻆ ﺑﻮﺩ. ﻳﻚ ﺭﻭﺯ ﺍﺯ ﺍﻳﺸﺎﻥ ﭘﺮﺳﻴﺪﻧﺪ ﻛﻪ ﺁﻗﺎ ﺷﻤﺎ ﭘﺲ ﺍﺯﺍﻳﻦ ﻫﻤﻪ ﻋﻤﺮ ﺁﻳﺎ ﺍﺩﻋﺎﻳﻰ ﻫﻢ ﺩﺍﺭﻳﺪ ﻳﺎﻧﻪ؟ ﺍﻳﻦ ﻣﺮﺩ ﺑﺰﺭﮔﻮﺍﺭ ﻓﺮﻣﻮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ: ﻣﻦ ﺩﺭ ﻣﺴﺎﺋﻞ ﻋﻠﻤﻰ ﺍﺩﻋﺎﻳﻰ ﻧﺪﺍﺭﻡ، ﻭﻟﻰ ﺩﺭ ﻣﺴﺎﺋﻞ ﺷﺨﺼﻰ ﺧﻮﺩﻡ ﻓﻘﻂ ﺩﻭ ﺍﺩﻋﺎ ﺩﺍﺭﻡ. ﻳﻜﻰ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺑﻪ ﻋﻤﺮﻡ ﻏﻴﺒﺖ ﻧﺸﻨﻴﺪﻡ ﻭ ﻏﻴﺒﺖ ﻫﻢ ﻧﮕﻔﺘﻢ. ﺩﻭﻡ: ﺩﺭﻃﻮﻝ ﻋﻤﺮﻡ ﭼﺸﻤﻢ ﺑﻪ ﻧﺎﻣﺤﺮﻡ ﻧﻴﻔﺘﺎﺩ ﻭ ﻛﺴﻰ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻧﺪﻳﺪﻡ. ﺍﺯ ﺍﻳﺸﺎﻥ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻛﻪ ﺍﻳﺸﺎﻥ ﻓﺮﻣﻮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ: ﺑﺮﺍﺩﺭﻡ ﺑﺎﻫﻤﺴﺮﺵ ﭼﻬﻞ ﺳﺎﻝ ﻣﻨﺰﻝ ﻣﺎ ﺑﻮﺩﻧﺪ، ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﭼﻬﻞ ﺳﺎﻝ ﻳﻚ ﺑﺎﺭ ﻫﻤﺴﺮﺑﺮﺍﺩﺭﻡ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻧﺪﻳﺪﻡ.
-داستان هایی از مردان خدا

 

دل سوزاندن

 بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

ﺣﻀﺮﺕ ( (ﺣﺠﺔ ﺍﻟﺎﺳﻠﺎﻡ ﻭﺍﻟﻤﺴﻠﻤﻴﻦ ﺟﻨﺎﺏ ﺣﺎﺝ ﺁﻗﺎ ﻓﺎﻃﻤﻰ ﻧﻴﺎ) ) ﺍَﺩﺍﻡَ ﺍﻟﻠّﻪ ﻇﻠﻪ ﺍﻟﺸﺮﻳﻒ ﻓﺮﻣﻮﺩ: ﻳﻜﻰ ﺍﺯ ﺻﺎﻟﺤﺎﻥ ﺑﺮﺍﻳﻢ ﻧﻘﻞ ﻛﺮﺩ: ﭘﻴﺮﻩ ﺯﻧﻰ ﺁﻣﺪ ﺧﺪﻣﺖ ( (ﺣﺎﺝ ﺷﻴﺦ ﺭﺟﺐ ﻋﻠﻰ ﺧﻴﺎﻁ ﺗﻬﺮﺍﻧﻰ) ) ﻛﻪ ﺍﻫﻞ ﻣﻜﺎﺷﻔﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺁﻗﺎ ﭘﺴﺮﻡ ﺟﻮﺍﻥ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻣﺮﻳﺾ ﺷﺪﻩ ﻫﺮﭼﻪ ﺣﻜﻴﻢ ﻭ ﺩﻭﺍ ﻛﺮﺩﻩ‌ﺍﻡ ﺑﻰ ﻓﺎﻳﺪﻩ ﺑﻮﺩﻩ ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﻃﺒﺄ ﺟﻮﺍﺑﺶ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ؛ ﻳﻚ ﻓﻜﺮﻯ ﺑﻜﻨﻴﺪ. ﺻﺎﺣﺒﺎﻥ ﻣﻜﺎﺷﻔﻪ ﻣﻰ ﺩﺍﻧﻴﺪ ﻛﻪ ﺍﻳﻨﻬﺎ ﮔﺎﻫﻰ ﺣﺎﻝ ﺑﺮﺍﻯ ﻣﻜﺎﺷﻔﻪ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﮔﺎﻫﻰ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ ﺍﻳﻦ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﻣﻜﺎﺷﻔﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ، ﺍﻳﻦ ﺍﺋﻤﻪ ﻣﻌﺼﻮﻣﻴﻨﻨﺪ ﻛﻪ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺩﺭﺍﻳﻦ ﺣﺎﻝ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﺑﻘﻴﻪ ﮔﺎﻫﻰ ﺳﻴﻤﺸﺎﻥ ﻭﺻﻞ ﻣﻰ ﺷﻮﺩ ﻭﮔﺎﻫﻰ ﻧﻤﻰ ﺷﻮﺩ ﺁﻧﻬﺎﻳﻰ ﻛﻪ ﺳﻴﻤﺸﺎﻥ ﻭﺻﻞ ﻣﻰ ﺷﻮﺩ ﺍﻳﻨﻬﺎ ﺩﻳﺪﻧﻰ ﻫﺴﺘﻨﺪ. ﮔﻔﺖ: ( (ﺣﺎﺝ ﺷﻴﺦ ﺭﺟﺐ ﻋﻠﻰ) ) ﺩﺭ ﺁﻥ ﻭﻗﺖ ﺳﺮﺣﺎﻝ ﺑﻮﺩ. ﺷﻴﺦ ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﭘﺎﺋﻴﻦ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻟﺤﻈﺎﺗﻰ ﺗﺎﻣﻞ ﻛﺮﺩ، ﺑﻌﺪ ﻓﺮﻣﻮﺩ: ﭘﺴﺮﺕ ﺳﻠﺎّﺥ ﺍﺳﺖ ﮔﻔﺖ: ﺑﻠﻪ. ﺷﻴﺦ ﻓﺮﻣﻮﺩ: ﺧﻮﺏ ﻧﻤﻰ ﺷﻮﺩ. ﮔﻔﺖ: ﭼﺮﺍ؟ ﻓﺮﻣﻮﺩ: ﺑﺨﺎﻃﺮﺍﻳﻨﻜﻪ ﮔﻮﺳﺎﻟﻪ ﺍﻯ ﺭﺍ ﺟﻠﻮﻯ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﻛﺸﺘﻪ. ﻭ ﭘﺴﺮ ﺷﻤﺎ ﺩﻭ ﺳﻪ ﺭﻭﺯ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺯﻧﺪﻩ ﻧﻴﺴﺖ، ﺩﻝ ﺳﻮﺯﺍﻧﺪﻩ ﺁﻧﻬﻢ ﺩﻝ ﻳﻚ ﺣﻴﻮﺍﻧﻰ ﻭﺁﻧﻬﻢ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺁﻩ ﻛﺸﻴﺪﻩ ﻭ ﻣﻴﻤﺮﺩ. ﻣﺎﺩﺭ ﺟﻮﺍﻥ ﮔﻔﺖ: ﺁﺷﻴﺦ ﻳﻚ ﻛﺎﺭ ﺑﻜﻦ ﭘﺴﺮﻡ ﻧﻤﻴﺮﺩ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﮔﺮﻳﻪ ﻛﺮﺩ. ﺁﺷﻴﺦ ﻓﺮﻣﻮﺩ: ﺁﺧﻪ ﻣﻦ ﭼﻪ ﻛﺎﺭﻛﻨﻢ ﺩﺳﺖ ﻣﻦ ﻛﻪ ﻧﻴﺴﺖ. ﺍﻳﺸﺎﻥ ﺩﻝ ﺳﻮﺯﺍﻧﺪﻩ ﻭ ﺁﻩ ﺁﻥ ﺣﻴﻮﺍﻥ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺁﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﻫﻢ ﻣﺮﺩ. ﺑﺒﻴﻨﻴﺪ ﺍﻳﻦ ﺩﻝ ﻳﻚ ﺣﻴﻮﺍﻧﻰ ﺭﺍ ﺳﻮﺯﺍﻧﻴﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﺭﻭﺯ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﻭ ﺁﻥ ﻭﻗﺖ ﺗﻮ ﺩﻝ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻛﻪ ﺍﺷﺮﻑ ﻛﺎﺋﻨﺎﺕ ﺍﺳﺖ ﻣﻰ ﺭﻧﺠﺎﻧﻰ ﻭﺑﺪﺭﺩ ﻣﻰ ﺁﻭﺭﻯ، ﻭﺍﻯ ﺑﺤﺎﻝ ﺁﻥ ﺁﺩﻡ ﻫﺎﻳﻰ ﻛﻪ ﺩﻝ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﺴﻮﺯﺍﻧﻨﺪ، ﺟﻮﺍﺏ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﭼﻪ ﻣﻰ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺑﺪﻫﻨﺪ. ﺍﻯ ﻣﺮﺩﻡ ﻣﻮﺍﻇﺐ ﺑﺎﺷﻴﺪ.....

ﺩﺍﺳﺘﺎﻧﻬﺎﻳﯽ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﺧﺪﺍ/ ﻋﻠﯽ ﻣﻴﺮﺧﻠﻒ ﺯﺍﺩﻩ ﻣﺸﺨﺼﺎﺕ ﻧﺸﺮ: ﻗﻢ ﻣﻬﺪﯼ ﻳﺎﺭ، ۱۳۸۰.

خیردر برابر خیر

 بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

از حضرت رضا (ع) روایت شده: در بنی اسرائیل قحطی شدید پی در پی اتفاق افتاد، زنی بیش از یک لقمه نان نداشت، آن را در دهان گذاشت تا بخورد، فقیری فریاد زد ای کنیز خدا وای از گرسنگی، زن گفت در چنین زمان سختی صدقه دادن رواست، لقمه را از دهان بیرون آورد و به فقیر داد، زن فرزندی کوچک داشت که در صحرا هیزم جمع می‌کرد، گرگی رسید و طفل صغیر را با خود برداشت و برد، مادر به دنبال گرگ دوید، خداوند جبرئیل را مأمور نجات طفل فرمود، جبرئیل پسر بچه را از دهان گرگ گرفت و به سوی مادرش انداخت و به مادر گفت: ای کنیز خدا از نجات فرزندت راضی شدی، لقمهای در برابر لقمه ای

 
 ثواب الاعمال 126

 

بردباری حضرت امام حسن مجتبی علیه السلام

 بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

 

علامه مجلسی در جلد بحار در احوال حضرت امام حسن علیه السلام نقل می کند که روزی ایشان از راهی سواره می گذشتند، مردی شامی با آنجناب مصادف گردید شروع به لعنت و ناسزا گفتن نسبت به حضرت نمود ایشان هیچ نگفتند تا اینکه شامی هر چه خواست گفت آنگاه پیش رفته با تبسم به او فرمود گمان می کنم اشتباه کرده ای .
اگر اجازه دهی ترا راضی می کنم ، چنانچه چیزی بخواهی به تو خواهم داد، اگر راه را گم کرده ای من نشانت دهم ، اگر احتیاج ببار برداری من اسباب و بار ترا بوسیله ای به منزل می رسانم ، اگر گرسنه ای ترا سیر کنم ، اگر احتیاج به لباس داری ترا می پوشانم ، اگر فقیری بی نیازت کنم ، اگر فراری هستی ترا پناه می دهم ، هر آینه حاجتی داشته باشی برمی آورم چنانچه اسباب و همسفران خود را به خانه ما بیاوری برایت بهتر است زیرا ما مهمانخانه ای وسیع و وسائل پذیرائی از هر جهت در اختیار داریم .
مرد شامی از شنیدن این سخنان در گریه شده گفت ((اشهد انک خلیفة الله فی ارضه )) گواهی می دهم که تو خلیفه خدا در روی زمینی ، تو و پدرت ناپسندترین مردم در نزد من بودید، اینک محبوبترین خلق در نظرم شدید، آنچه به همراه خویش در مسافرت آورده بود به خانه آن حضرت منتقل کرد، میهمان ایشان شد تا موقعیکه از آن جا خارج گردید و اعتقاد به ولایت حضرت پیدا کرد.

 

این داستان با مردم امروز چه تناسب دارد

 بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

 

 شدید برادر شداد از پادشاهان عدالت گستر روی زمین بود، در زمان او نقل کرده اند به طوری مردم به آرامش زندگی می کردند که شخصی را برای قضاوت بین آنها تعیین کرده بود از تاریخ تعیین او تا مدت یک سال هیچکس برای رفع خصومت بدارالقضا نیامد روزی به شدید گفت من اجرت قضاوت را نمی گیرم زیرا در این یک سال حکومتی نکرده ام پادشاه گفت ترا برای این کار منصوب کرده ایم کسی مراجعه کند یا نکند.
پس از یک سال دو نفر پیش قاضی آمدند یکی گفت من از این مرد زمینی خریده ام در داخل زمینش گنجی پیدا شده اینک هر چه به او می گویم گنج را تصرف کن چون زمین تنها از تو خریده ام قبول نمی کند فروشنده گفت من زمین را با هر چه در آن بوده به او فروخته ام گنج در همان مکان بوده متعلق به خریدار است قاضی پس از تجسس فهمید یکی از این دو نفر دختری دارد و دیگری پسری دختر را به ازدواج پسر در آورد و گنج را به آن دو تسلیم کرد بدین وسیله اختلاف بین آنها رفع شد

روضة الصفا احوال هود علیه السلام

داستانها و پندها ج 2 داستان 78

 

حقوق مادر

 بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

 

حضرت باقر علیه السلام فرمود مردی خدمت حضرت پیغمبر(ص ) رسید عرضکرد یا رسول الله پدر و مادرم خیلی کهنسال و افتاده شدند پدرم از دنیا رفت ولی مادرم باندازه ای فرتوت و شکسته شد که مانند بچه های کوچک غذا را نرم کرده و در دهانش میگذاشتم و او را در پارچه و قماط مانند بچه های شیرخوار می پیچیدم و در گهواره ای گزارده می جنبانیدم تا بخواب رود کار او بجائی رسید که گاهی چیزی میخواست و نمی فهمیدم چه میخواهد. از اینرو درخواست کردم از خداوند مرا پستانی شیردار بدهد تا او را شیر دهم همانطور که مرا شیر داده است در اینموقع سینه خود را باز کرد پستانهایش نمایان شد کمی فشرده و شیر از آن خارج گردید.
حضرت رسول از دیدن این جریان قطرات اشک از دیده فرو ریخت و فرمود ای پسر موفقیت شایانی پیدا کرده ای زیرا تو از خداوند با قلبی پاک و نیتی خالص درخواستی کردی و خدای دعای ترا مستجاب نمود عرضکرد یا رسول الله آیا زحمات و حقوق او را جبران کرده ام ؟ فرمود هرگز حتی جبران یک ناله از ناله هائیکه در موقع زایمان از فرط رنج و فشار درد مینمود نکرده ای .(1)
آری چه بسا از مادران که بواسطه زایمان دست از جان شیرین شستند و روی فرزند خود را ندیده چشم از جهان بستند و چه خوش سروده

1-  مستدرک الوسائل ، ج 2، ص 631

وسعت رزق

 بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

 

در عیون اخبارالرضا از بزنطی نقل میکند که گفت از حضرت رضا علیه السلام شنیدم فرمود مردی از بنی اسرائیل یکی از بستگان خود را کشت و کشته او رابر سر راه مردی از بهترین بازماندگان یعقوب (اسباط بنی اسرائیل ) گذاشت بعد مطالبه خون او را کرد حضرت موسی علیه السلام گفت گاوی بیاورید تا کشف حقیقت کنم حضرت رضا علیه السلام فرمود هر نوع گاوی می آوردند کافی در اطاعت و پیروی امر بود ولی سخت گفتند چون توضیح خواستند خداوند هم بر آنها سخت گرفت پرسیدند چگونه گاوی باشد؟ گفت : (بقرة لافارض ولابکر عوان بین ذلک ) نه کوچک و نه بزرگ بلکه ما بین این دو باشد. باز پرسیدند چه رنگ داشته باشد؟
حضرت موسی گفت : (صفراء فاقع لونها تسر الناظرین ) زرد رنگ نه مایل بسفیدی و نه پر رنگ مایل بسیاهی باز بر خود دشوار گرفتند خداوند هم بر آنها سخت گرفت گفتند ای موسی گاو بر ما مشتبه شده واضح تر از این توصیف کن موسی گفت (لا ذلول تثیر الارض ولاتسقی الحرث مسلمة لاشیة فیها) گاوی که بشخم زدن آرام و نرم شده و برای زراعت آبکشی نکرده باشد بدون عیب و غیر از رنگ اصلیش رنگ دیگری در آن وجود نداشته باشد بالاخره آن گاو منحصر شد بیکی و آن هم در نزد جوانی از بنی اسرائیل بود وقتی که برای خرید باو مراجعه کردند گفت نمیفروشم مگر اینکه پوست این گاو را پر از طلا نمائید!
بحضرت موسی اطلاع دادند گفت چاره ای نیست باید بخرد. بهمان قیمت خریدند و آن را کشتند.
دم گاو را بر مرد مقتول زدند زنده شد و گفت یا رسول الله پسر عمویم مرا کشته نه آنکسی که بر او دعا میکنند: بدین وسیله بنی اسرائیل قاتل را شناختند.
یکی از پیروان و اصحاب موسی گفت یا نبی الله این گاو را قصه شیرینی است حضرت فرمود آن قصه چیست ؟
مرد گفت جوانیکه صاحب این گاو بود خیلی نسبت بپدر خویش مهربانی میکرد. روزی آن جوان جنسی خرید و برای پرداختن پول پیش پدر آمد، او را در خواب یافت و کلیدها را در زیر سرش چون نخواست پدر را از خواب شیرین بیدار کند. لذا از معامله صرفنظر کرد هنگامیکه پدرش بیدار شد جریان را باو عرضکرد پدر گفت نیکوکاری کردی این گاو را بجای سود آنمعامله بتو بخشیدم حضرت موسی گفت نگاه کنید نیکی بپدر و مادر چه فوائدی دارد.

 بحار، ج 16، ص 21

 

قال رسول الله(ص):

نظر الولد الی والدیه حبا لهما عبادة.

رسول خدا(ص) فرمود:

نگاه محبت آمیز فرزند به پدر و مادرش عبادت است.

بحار الانوار، ج 74، ص 80.

 

ناله مظلوم

 بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

 سلطان محمود غزنوی شبی برای استراحت در بستر رفت ، هر چه کرد خوابش نبرد، در دلش گذشت شاید مظلومی دادخواهی می کند و کسی بدادش نمی رسد، به غلامی دستور داد جستجو کند اگر ستمدیده ای را مشاهده کرد به حضور آورد غلام پس از تجسس مختصری برگشته گفت کسی نبود. سلطان باز هر چه کرد خوابش نبرد دانست که غلام در تکاپو کوتاهی نموده . خودش برخاسته از قصر سلطنتی بیرون شد.
در کنار حرمسرای او مسجدی بود، زمزمه ناله ای از میان مسجد شنید جلو رفته دید مردی سر بر زمین نهاده می گوید خدایا محمد در بروی مظلومان بسته و با ندیمان خود در حرمسرا نشسته است (یا من لا تاءخذه سنة و لا نوم ).
سلطان گفت چه می گوئی من در پی تو آمدم بگو چه شده ؟ آنمرد گفت یکی از خواص تو که نامش را نمی دانم پیوسته به خانه من می آید و با زنم هم بستر می شود دامن ناموس مرا به بدترین وجهی آلوده می کند سلطان گفت اکنون کجا است ؟ جواب داد شاید رفته باشد. شاه گفت هر وقت آمد مرا خبر ده ، به پاسبانان قصر سلطنتی او را معرفی کرده دستور داد هر زمان این مرد مرا خواست او را به من برسانید.
شب بعد باز همان سرهنگ به خانه آن بینوا رفت ، بهر طریقی بود او را بخواب کردند مرد مظلوم به سرای سلطان رفت سلطان محمود با شمشیر شرر بار به خانه او آمد دید شخصی در بستر همسرش خوابیده دستور داد چراغ را خاموش کند آنگاه شمشیر کشیده او را کشت پس از آن دستور داد چراغ را روشن کند در این هنگام با دقت نگاهی کرده بلافاصله سر به سجده نهاد.
به صاحبخانه گفت هر غذائی در خانه شما پیدا می شود بیاورید که گرسنه ام عرض کرد سلطانی چون شما به نان درویش چگونه قناعت می کند هر چه هست بیاور، آنمرد تکه ای نان برای او آورده پرسید علت دستور کشتن آنمرد سجده رفتن چه بود؟ و نیز در خانه مثل ما غذا خوردن شما چه علت داشت ؟
سلطان محمود گفت : همینکه از جریان تو مطلع شدم با خود اندیشیدم که در زمان سلطنت من کسی جرات اینکار را ندارد مگر فرزندانم . چراغ را خاموش کن تا اگر از فرزندانم بود مرا محبت پدری مانع از اجرای عدالت نشود، چراغ که روشن شد نگاه کرده دیدم بیگانه است به شکرانه اینکه دامن خانواده ام از این جنایت پاک بود سجده نمودم .
اما خوردن غذا اینجهت بود که چون بچنین ظلمی اطلاع پیدا کردم با خود عهد نمودم چیزی نخورم تا داد ترا از آن ستمگر بستانم اکنون از ساعتی که ترا در شب گذشته دیدم چیزی نخورده ام

 

 زینه المجالس مجدی

 

اینهم از اسراف محسوب می شود

 

 بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

 

روزی حسن بصری خدمت امیر المؤ منین (ع ) کنار شط فرات بود، ظرفی را آب نموده آشامید بقیه آنرا روی زمین ریخت . علی (ع ) فرمود در این کار اسراف نمودی زیرا آبرا بر زمین ریختی و بر روی آب بریختی حسن از روی اعتراض گفت شما خون مسلمین را میریزی اسراف نمیکنی من باین مقدار آب اسراف نمودم .
حضرت فرمود اگر من در ریختن خون مسلمین اسراف می کنم چرا به آنها کمک نکردی و جزء شورشیان با من جنگ ننمودی حسن گفت من آماده جنگ شده لباس و سلاح پوشیدم تا با شامیان همراه شوم همینکه از منزل بیرون آمدم هاتفی صدا زد قاتل و مقتول در جهنم هستند از تصمیم خود منصرف شدم فرمود راست گفتی او برادرت شیطان بود

 انوار نعمانیه ص 226

با عدالت بر دشمن پیروز شد

 بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

 

بنا به دستور المعتضد بالله (خلیفه عباسی ) امیر احمد سامانی بر سر عمرولیث از بخارا لشکر کشید هنگامیکه از کوچه باغهای بخارا می گذشت شاخه میوه داری که از باغ بیرون آمده بود توجه او را جلب نمود خواجه نظام الملک در سیر الملوک مینویسد که امیر احمد با خود گفت اگر سپاه دادگری مرا منظور نموده دست به میوه این شاخه نزدند و آنرا نشکستند بر عمرو لیث پیروز خواهم شد چنانچه شکستند از همینجا برمیگردم .
یکی از معتمدان را گماشت و به او دستور داد هر کس این شاخه را شکست او را پیش من بیاور سپاهیکه دوازده هزار سرباز و فرمانده داشت از آن کوچه گذشته و هیچکدام از بیم عدالت امیر احمد به شاخه میوه توجهی ننمودند، گماشته پیش امیر آمده توجه نکردن سپاهیان از بعرض رسانید، امیر از اسب پیاده شده سر بسجده نهاد، نتیجه اش این شد که در هنگام روبروشدن دو لشکر، عمرو لیث با اینکه هفتاد هزار سرباز داشت شکست خورد اسبش او را بمیان لشکر امیر احمد آورد و اسیر گشت .
دادگری امیر احمد بطوری بود که در روزهای برفی سواره بر سر میدان می ایستاد تا اگر بینوائی را در بانان مانع از عرض و نیاز و درخواست در این روز سرد شوند، او را ببیند و تقاضایش را انجام دهد

 

 نقل از تاریخ بحیره ص 20

 

 

هر روز با داستانی پند آموز همراه ما باشید
https://telegram.me/Dastanquran 
برای ترویج فرهنگ دینی لطفا به اشتراک بگذارید

عبدالله ذوالبجادین

 

 بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

 

او از قبیله (مزینه ) بود و نامش عبدالعزی اسم یکی از بتها است ) در کودکی پدرش از دنیا رفت ، عموی بت پرستش کفالت وی را بعهده گرفت ، از او حمایت و سرپرستی نمود، بزرگش کرد، به جوانیش رسانید، و قمسمتی از اموال و اغنام خود را به او بخشید.
در آن موقع آئین اسلام شور و تحرکی در مردم بوجود آورده بود و همه جا پیرامون دین جدید بحث و گفتگو میشد. عبدالعزای جوان نیز به جستجو و تحقیق برخاست و با عشق و علاقه مسائل اسلامی را دنبال میکرد. بر اثر شنیدن سخنان پیغمبر اسلام و آگاهی از تعالیم الهی بفساد عقیده خود و خاندان خود پی برد، از بت پرستی و رسوم جاهلیت ، دل برگرفت ، و در باطن به دین خدا ایمان آورد اما بر عایت عموی خود اظهار اسلام نمینمود.
تا چندی وضع بهمین منوال بود، پس از فتح مکه روزی بعموی خود گفت : مدتی در این انتظار ماندم که بخود آئی و مسلمان شوی و من نیز با تو قبول اسلام نمایم اینک می بینم که بت پرستی را ترک نمیگوئی و همچنان در کیش باطل خود پافشاری میکنی پس موافقت کن من مسلمان شوم و بگروه اسلام بپیوندم . عمو که قبلا گرایش او را به اسلام احساس کرده بود از شنیدن سخن وی سخت برآشفت و گفت هرگز اجازه نمیدهم و سپس قسم یاد کرد که اگر راه محمدیان را در پیش گیری تمام اموالی را که بتو داده ام پس میگیرم .
عمو تصور میکرد برادرزاده جوانش با تهدید پس گرفتن اموال تغییر عقیده میدهد، از تصمیم خود برمیگردد فکر مسلمانی را از سربدر میکند، و در بت پرستی پایدار میماند. ولی او مسلمان واقعی بود و با تندی و خشونت و تهدید مالی ، اراده اش متزلزل نشد، از تصمیم خود دست نکشید، و در کمال صراحت و قاطعیت ، اسلام باطنی خود را آشکار کرد و کمترین اعتنائی به تهدید مالی ننمود.
سخنان بی پرده عبدالعزی در قبول آئین اسلام ، عمو را بعملی ساختن تهدید خود وادار کرد، تمام اموال را از وی پس گرفت حتی جامه ای که در تن داشت از برش بیرون آورد. او با بدن برهنه نزد مادر رفت و گفت : آهنگ مسلمانی دارم و از تو جز تن پوشی نمیخواهم ، مادر قطعه کتانی را که در اختیار داشت بفرزند داد، پارچه را گرفت بدو نیم کرد و خود را با آن دو قطعه پارچه پوشاند و برای شرفیابی محضر رسول اکرم راه مدینه در پیش گرفت .
او دلباخته حق و حقیقت بود، قلبی داشت که از شور و هیجان ، پاکی و خلوص ، و صمیمیت و صفا لبریز بود و مانند مرغی که از قفس آزاد شده و بال و پر گشوده باشد با سرعت میرفت تا هر چه زودتر برهبر اسلام برسد، آزادانه از تعالیم حیات بخش او استفاده کند، خود را بشایستگی بسازد، و موجبات سعادت واقعی و کمال انسانی خود را فراهم آورد.
بین الطلوعین در موقعیکه مردم برای اداء فریضه گرد آمده بودند وارد مسجد شد و نماز صبح را با پیغمبر بجماعت خواند، پس از نماز، رسول اکرم او را نزد خود طلبید و فرمود کیستی ؟ گفت نامم (عبدالعزی ) و جریان خود را شرح داد حضرت فرمود: اسم تو (عبدالله ) است و چون دید خود را با دو جامه پوشانیده است او را (ذوالبجادین ) خواند و از آن پس بین مسلمین بهمان لقبی که پیغمبر به او داده بود مشهور شد.(1)
عبدالله ذوالبجادین برای شرکت در جنگ تبوک با دیگر سربازان مسلمین در معیت رسول اکرم (ص ) از مدینه خارج شد و در همین سفر از دنیا رفت . موقع دفنش پیغمبر گرامی به احترام و تکریم او داخل قبر شد و جسد عبدالله را گرفت و با دست خود در قبر خواباند. پس از پایان یافتن کار دفن رو بقبله ایستاد و دستها را بلند کرد و گفت :
پروردگارا من روز را بشب آوردم و از عبدالله ذوالبجادین راضی هستم ، بارالها تو نیز از او راضی باش

 

  1 - ناسخ التواریخ ، حالات رسول (ص ) صفحه 435

ایستادگی تا پای شهادت

 

امام جواد ( ع ) با پیشنهاد تحمیلی ماءمون ، با دختر ماءمون به نام زینب که به ( ام الفضل ) معروف بود ، ازدواج کرد ولی او ( نازا ) بود امام جواد ( ع ) با کنیزی به نام سمانه ( س ) مادر امام دهم ، ( ع ) ازدواج کرد و از او دارای فرزند شد .  ام الفضل بر سر همین موضوع ، کینه امام جواد ( ع ) را به دل گرفت وقتی که ماءمون از دنیا رفت ، برادرش معتصم ، خلیفه شد ، او نتوانست وجود مقدس امام جواد ( ع ) را تحمل کند ، سرانجام با جعفر ( پسر ماءمون ) در فکر توطئه قتل آن حضرت برآمدند ، برای این کار ام الفضل را مناسب دیدند ، به او پیشنهاد کردند او پذیرفت و زهری را در انگور رازقی نمود ، حضرت جواد ( ع ) را با آن انگور ، مسموم و شهید کرد . وقتی که امام جواد ( ع ) در بستر شهادت افتاد ، ام الفضل پشیمان شد و ، گریه می کرد ، امام جواد ( ع ) به او فرمود : ( چرا گریه می کنی ؟ گریه تو سودی ندارد سوگند به خدا بزودی به فقر و دردی گرفتار گردی که نجات و درمان ندارد ) آری آن بزرگوار این گونه در جوانی به شهادت رسید . طولی نکشید که ام الفضل بیمار شد ، هرچه دارائی داشت برای درمان خود ، مصرف کرد ، ولی خوب نشد ، و دارائیش رفت به گونه ای که گدا گردید و سر راه عبور مردم ، دست سؤال دراز می کرد و گدائی می نمود و با این وضع از دنیا رفت ( 1 ) .

این فراز بیانگر زندگی سیاسی امام جواد ( ع ) است که هرگز تسلیم طاغوت زمانش ، معتصم ( هشتمین خلیفه عباسی ) نشد ، و تا آن جا که ممکن بود ، مردم زمانش را از پیروی آن طاغوت برحذر داشت ، و در این راستا تا پای شهادت پیش رفت ، و در عنفوان جوانی ( 25 سالگی ) به شهادت رسید ، شهادتی مظلومانه و جانسوز ، توسط همسرش که ماءمور نفوذی طاغوت در خانه آن بزرگوار شده بود .

1 - بحار ، ج 50 ، ص 17 - منتخب التواریخ ، ص 743

دلداری امام عصر ( عج ) به یکی از دوستان

 بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

 

 دلداری امام عصر ( عج ) به یکی از دوستان ابراهیم بن محمد نیشابوری می گوید : حاکم ستمگر نیشابور ، به نام ( عمر وبن عوف ) تصمیم گرفت مرا ( به جرم دوستی خاندان رسالت و تشیع ) اعدام کند ، هراسان شدم ، با بستگانم وداع کردم و خود را به سامره ، حضور امام حسن عسکری ( ع ) رساندم ، و در آنجا قصد فرار و مخفی کردن خود داشتم ، وقتی که به نزد آن حضرت ، شرفیاب شدم ، دیدم پسری که چهره اش مانند ماه شب چهارده می درخشید ، در آنجا نشسته بود ، از نور جمالش آن چنان حیران و شیفته شدم که نزدیک بود جریان خودم را فراموش کنم ، آن کودک نورانی به من فرمود : ( ای ابراهیم ! فرار نکن ، خداوند شر آن حاکم را از سر تو ، دفع می کند ) .  حیرت من زیادتر شد ، به امام حسن عسکری ( ع ) عرض کردم : ( این آقازاده کیست که از باطن من خبر داد ؟ ) فرمود : هو ابنی و خلیفتی من بعدی : ( این کودک پسرم ، و جانشین من ، بعد از من می باشد ) . همان گونه که آن حضرت خبر داد ، خداوند مرا شر ( عمرو ) حفظ کرد ، زیرا معتمد عباسی ، برادرش را فرستاد تا ( عمرو بن عوف ) را بکشد .

اثبات الرجعه فضل بن شاذان ، مطابق نقل اثباه الهداه ، ج 7 ، ص 356