صاحب ما کجایی؟    ( ﺷﻔﺎﻯ ﺑﻴﻤﺎﺭ ﺩﺍﻧﺸﻤﻨﺪﻭ ﻣﺤﺪﺙ ﺑﺰﺭﮒ، ﻋﻠﻰ ﺑﻦ ﻋﻴﺴﻰ ﺍﺭﺑﻠﻰ،)

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

 

ﺻﺎﺣﺐ ﻛﺘﺎﺏ ﻛﺸﻒ ﺍﻟﻐﻤﻪ ﻧﻘﻞ ﻣﻰ ﻛﻨﺪ: ﺳﻴﺪ ﺑﺎﻗﻰ ﺑﻦ ﻋﻄﻮﻩ، ﺑﺮﺍﻯ ﻣﻦ ﻧﻘﻞ ﻛﺮﺩ: ﭘﺪﺭﻡ (ﻋﻄﻮﻩ) ﺩﺭ ﻣﺬﻫﺐ ﺯﻳﺪﻯ ﺑﻮﺩ، ﺑﻴﻤﺎﺭ ﺷﺪ، ﻭ ﺑﻴﻤﺎﺭﻯ ﺍﻭ ﻃﻮﻝ ﻛﺸﻴﺪ، ﻭ ﻫﻤﻪ ﭘﺰﺷﻜﺎﻥ ﻋﺼﺮ ﺍﺯ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺁﻥ ﻋﺎﺟﺰ ﺷﺪﻧﺪ، ﻣﻦ ﻭ ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻧﻢ ﻛﻪ ﭘﺴﺮﺍﻥ ﺍﻭ ﺑﻮﺩﻳﻢ ﺑﻪ ﻣﺬﻫﺐ ﺷﻴﻌﻪ ﺩﻭﺍﺯﺩﻩ ﺍﻣﺎﻣﻰ، ﺗﻤﺎﻳﻞ ﺩﺍﺷﺘﻴﻢ، ﭘﺪﺭﻡ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺟﻬﺖ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺩﻝ ﺧﻮﺷﻰ ﻧﺪﺍﺷﺖ، ﻭ ﻣﻜﺮﺭ ﺑﻪ ﻣﺎ ﻣﻰ ﮔﻔﺖ: (ﻣﻦ ﻣﺬﻫﺐ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﻧﻤﻰ ﭘﺬﻳﺮﻡ ﻣﮕﺮ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺻﺎﺣﺐ ﺷﻤﺎ (ﺣﻀﺮﺕ ﻣﻬﺪﻯ (ﻋﺞ) ﺑﻴﺎﻳﺪ ﻭ ﻣﺮﺍ ﺷﻔﺎ ﺩﻫﺪ).
ﺍﺗﻔﺎﻗﺎ ﺷﺒﻰ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻧﻤﺎﺯ ﻋﺸﺎﺀ ﻫﻤﻪ ﻣﺎ ﺩﺭ ﻳﻜﺠﺎ ﺟﻤﻊ ﺑﻮﺩﻳﻢ، ﻛﻪ ﺷﻨﻴﺪﻳﻢ: ﭘﺪﺭﻡ ﻓﺮﻳﺎﺩ ﺯﺩ: (ﺻﺎﺣﺐ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻳﺎﺑﻴﺪ ﻛﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﺯ ﻧﺰﺩ ﻣﻦ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺭﻓﺖ) ﻣﺎ ﺑﺎ ﺷﺘﺎﺏ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﭘﺮﻳﺪﻳﻢ، ﻫﺮ ﭼﻪ ﺩﻭﻳﺪﻳﻢ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻃﺮﺍﻑ ﻧﮕﺮﻳﺴﺘﻴﻢ، ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﺪﻳﺪﻳﻢ، ﺑﺮﮔﺸﺘﻴﻢ ﻭ ﺍﺯ ﭘﺪﺭ ﭘﺮﺳﻴﺪﻳﻢ، ﺟﺮﻳﺎﻥ ﭼﻪ ﺑﻮﺩ؟
ﮔﻔﺖ: ﺷﺨﺼﻰ ﻧﺰﺩ ﻣﻦ ﺁﻣﺪ ﻭ ﻓﺮﻣﻮﺩ: ﺍﻯ ﻋﻄﻮﻩ! ﮔﻔﺘﻢ: ﺗﻮ ﻛﻴﺴﺘﻰ؟ ﮔﻔﺖ: (ﻣﻦ ﺻﺎﺣﺐ ﭘﺴﺮﺍﻥ ﺗﻮ ﻫﺴﺘﻢ، ﺁﻣﺪﻩ‌ﺍﻡ ﺑﻪ ﺍﺫﻥ ﺧﺪﺍ ﺗﻮ ﺭﺍﺷﻔﺎ ﺩﻫﻢ)، ﺳﭙﺲ ﺩﺳﺖ ﻛﺸﻴﺪ ﻭ ﻫﻤﺎﻧﺪﻡ ﺑﻪ ﻃﻮﺭ ﻛﻠﻰ ﺑﻴﻤﺎﺭﻳﻢ ﺑﺮ ﻃﺮﻑ ﺷﺪ ﻭ ﻛﺎﻣﻠﺎ ﺳﻠﺎﻣﺘﻰ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻳﺎﻓﺘﻢ.


ﺍﺛﺒﺎﻩ ﺍﻟﻬﺪﺍﻩ، ﺝ 7، ﺹ 354 - ﻧﺠﻢ ﺍﻟﺜﺎﻗﺐ، ﻁ ﺟﺪﻳﺪ، ﺹ 329

 

امام علی علیه السلام:

ألا فَمَن ثَبَتَ مِنهُم عَلَی دینِهِ وَ لَم یَقسُ قَلبُهُ لِطولِ أمَدِ غَیبَةِ إمامِهِ فَهو مَعی فی دَرَجَتی یَومَ القیامَة


بدانید آنان که در زمان غیبت حجت خدا در دین خود ثابت مانده و به خاطر طول مدت غیبت منکرش نشوند، روز قیامت با من هم درجه خواهند بود.

بحارالانوار(ط-بیروت) ج51 ص109

 

اخلاص در عبادت

 بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

 

مردی بود كه هر كار می ‌كرد نمی‌توانست اخلاص خود را حفظ كند و ریاكاری نكند، ‌روزی چاره اندیشی كرد و با خود گفت: در گوشه شهر مسجدی متروك هست كه كسی به آن توجه ندارد و رفت و آمد نمی‌كند، خوبست شبانه به آن مسجد بروم تا كسی مرا ندیده خالصانه خدا را عبادت كنم.

در نیمه‎ های شب تاریك، مخفیانه به آن مسجد رفت، آن شب باران می ‌آمد و رعد و برق و بارش شدت داشت. او در آن مسجد مشغول عبادت شد در وسط‌ های عبادت، ‌ناگهان صدائی شنید با خود گفت: حتماً شخصی وارد مسجد شد، خوشحال گردید كه آن شخص فردا می ‌رود و به مردم می‌گوید این آدم چقدر خداشناس وارسته‌ای است كه در نیمه ‌های شب به مسجد متروك آمده و مشغول نماز و عبادت است.

او بر كیفیت و كمیت عبادتش افزود و همچنان با كمال خوشحالی تا صبح به عبادت ادامه داد، وقتی كه هوا روشن شد و به آن كسی كه وارد شده بود، زیر چشمی نگاه كرد دید آدم نیست بلكه سگ سیاهی است كه بر اثر رعد و برق و بارندگی شدید، نتوانسته در بیرون بماند و به مسجد پناه آورده است. بسیار ناراحت شد و اظهار پشیمانی می ‌كرد و پیش خود شرمنده بود كه ساعت‌ها برای سگ عبادت می‌ كرده است.

خطاب به خود كرد و گفت: ای نفس، من فرار كردم و به مسجد دور افتاده آمدم تا در عبادت خود، اَحدی را شریك خدا قرار ندهم، اینك می ‌بینم سگ سیاهی را در عبادتم شریك خدا قرار داده‌ام، #وای_بر_من! چقدر مایه تأسف است كه این حالت را پیدا كرده ‌ام.

📚 منتخب قوامیس الدرّر، ص144

دشنام به علی علیه‌السلام

 بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

ﻣﺮﺩﻯ ﺑﻪ ﺣﻀﺮﺕ ﻋﻠﻰ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻠﺎﻡ ﺩﺷﻨﺎﻡ ﻣﻰ ﺩﺍﺩ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﺍﻣﺎﻡ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺷﺪﻧﺪ ﻭ ﺧﻮﺍﺳﺘﻨﺪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺍﺩﺏ ﻛﻨﻨﺪ. ﺍﻣﺎﻡ ﺁﻥ‌ﻫﺎ ﺭﺍ ﻣﻨﻊ ﻓﺮﻣﻮﺩ ﻭ ﺑﺎ ﻣﺮﻛﺐ ﺧﻮﺩ ﻭﺍﺭﺩ ﻣﺰﺭﻋﻪ ﻯ ﺍﻭ ﺷﺪﻧﺪ، ﺍﻭ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺷﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻣﺎﻡ ﮔﻔﺖ:
ﺑﻪ ﻣﻦ ﺧﺴﺎﺭﺕ ﻭﺍﺭﺩ ﻛﺮﺩﻯ. ﺣﻀﺮﺕ ﻓﺮﻣﻮﺩ: ﭼﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺯﻳﺎﻥ ﺩﻳﺪﻩ ﺍﻯ؟ ﮔﻔﺖ: 100 ﺩﻳﻨﺎﺭ. ﺍﻣﺎﻡ 300 ﺩﻳﻨﺎﺭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻟﻄﻒ ﻛﺮﺩﻧﺪ. ﺍﻭ ﺑﺎ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﻰ ﺻﻮﺭﺕ ﺍﻣﺎﻡ ﺭﺍ ﺑﻮﺳﻴﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ:
ﺍﻟﻠﻪ ﺍﻋﻠﻢ ﺣﻴﺚ ﻳﺠﻌﻞ ﺭﺳﺎﻟﺘﻪ. خداوند بهتر می‌داند که رسالتش را بر عهده چه کسی بگذارد


ﺑﺤﺎﺭ / 48 / 102

 

داستان معاویه بن یزید(پسر یزید ملعون)

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

ﻳﺰﻳﺪ ﺑﻦ ﻣﻌﺎﻭﻳﻪ ﻓﺮﺯﻧﺪﻯ ﺩﺍﺷﺖ ﻛﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻣﻌﺎﻭﻳﻪ ﻧﺎﻡ ﮔﺬﺍﺭﺩ، ﻭﻗﺘﻰ ﻳﺰﻳﺪ ﻣﺮﺩ ﺧﻠﺎﻓﺖ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺭﺳﻴﺪ ﺍﻣّﺎ ﭘﺴﺮ ﻳﺰﻳﺪ ﺧﻠﺎﻓﺖ ﺭﺍ ﻧﭙﺬﻳﺮﻓﺖ ﻭ ﺩﺭ ﻳﻚ ﺳﺨﻨﺮﺍﻧﻰ ﭼﻨﻴﻦ ﮔﻔﺖ: ﺍﻯ ﻣﺮﺩﻡ! ﻣﻦ ﺗﻤﺎﻳﻠﻰ ﺑﻪ ﺭﻳﺎﺳﺖ ﺑﺮ ﺷﻤﺎ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﻭ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻧﺎﺧﺸﻨﻮﺩﻯ ﺷﻤﺎ ﺍﻣﻨﻴﺘﻰ ﻫﻢ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻧﻤﻰ ﻛﻨﻢ ﺑﻠﻜﻪ ﻣﺎ ﮔﺮﻓﺘﺎﺭ ﺷﻤﺎ ﻭ ﺷﻤﺎ ﮔﺮﻓﺘﺎﺭ ﻓﺮﻣﺎﻧﺮﻭﺍﻳﻰ ﻣﺎ ﺷﺪﻳﺪ.

ﺟﺪّﻡ ﻣﻌﺎﻭﻳﻪ ﺑﺎ ﻋﻠﻰ ﺑﻦ ﺍﺑﻰ ﻃﺎﻟﺐ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﭘﻴﺶ ﻗﺪﻣﻰ ﻭ ﺳﺎﺑﻘﻪ ﺍﺵ ﺩﺭ ﺍﺳﻠﺎﻡ، ﺷﺎﻳﺴﺘﻪ ﺧﻠﺎﻓﺖ ﺑﻮﺩ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺧﻠﺎﻓﺖ ﺟﻨﮕﻴﺪ ﻭ ﻣﻰ ﺩﺍﻧﻴﺪ ﻛﻪ ﻣﺮﺗﻜﺐ ﭼﻪ ﺍﻋﻤﺎﻝ ﺯﺷﺘﻰ ﺷﺪ ﻭ ﺷﻤﺎ ﻫﻢ ﻣﻰ ﺩﺍﻧﻴﺪ ﻛﻪ ﭼﻪ ﻛﺎﺭﻫﺎﻯ ﺯﺷﺘﻰ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻫﻰ ﺍﻭ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﺍﺩﻳﺪ ﻭ ﺩﺭ ﭘﺎﻳﺎﻥ ﮔﺮﻓﺘﺎﺭ ﺍﻋﻤﺎﻝ ﺧﻮﺩ ﺷﺪ ﻭ ﺩﺭ ﮔﻮﺭ ﻓﺮﻭ ﺭﻓﺖ. ﺁﻥ ﮔﺎﻩ ﺧﻠﺎﻓﺖ ﺑﻪ ﭘﺪﺭﻡ ﻳﺰﻳﺪ ﺭﺳﻴﺪ ﻭ ﺳﺰﺍﻭﺍﺭ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻧﻤﻰ ﭘﺬﻳﺮﻓﺖ ﺯﻳﺮﺍ ﺷﺎﻳﺴﺘﮕﻰ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺷﺖ. ﺍﻭ ﻫﻢ ﻣﺮﺗﻜﺐ ﻛﺎﺭﻫﺎﻯ ﻧﺎﭘﺴﻨﺪ ﺷﺪ ﻭ ﺍﻋﻤﺎﻝ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻧﻴﻜﻮ ﺩﺍﻧﺴﺖ، ﻣﺪﺕ ﺣﻜﻮﻣﺖ ﺍﻭ ﻛﻮﺗﺎﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺯﻭﺩﻯ ﺁﺛﺎﺭ ﺍﻭ ﻧﺎﺑﻮﺩ ﮔﺮﺩﻳﺪ ﻭ ﺷﻌﻠﻪ ﻓﺴﺎﺩﺵ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﺷﺪ ﻭ ﺍﻛﻨﻮﻥ ﺍﻋﻤﺎﻝ ﺯﺷﺘﺶ ﻏﻢ ﻣﺮﮒ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻳﺎﺩ ﻣﺎ ﺑﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ.

ﺳﭙﺲ ﮔﻔﺖ: ﺍﻳﻨﻚ ﻣﻦ ﺳﻮﻣﻴﻦ ﻧﻔﺮ ﺍﻳﻦ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻫﺴﺘﻢ ﻛﻪ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺑﻰ ﻋﻠﺎﻗﻪ ﺑﻪ ﺧﻠﺎﻓﺖ ﻣﻦ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﻋﻠﺎﻗﻤﻨﺪﺍﻥ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻫﺴﺘﻨﺪ، ﻣﻦ ﻫﺮﮔﺰ ﺑﺎﺭ ﮔﻨﺎﻩ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﻭﺵ ﻧﻤﻰ ﮔﻴﺮﻡ، ﻫﺮ ﭼﻪ ﺧﻮﺩ ﻣﻰ ﺩﺍﻧﻴﺪ ﻋﻤﻞ ﻛﻨﻴﺪ ﻭ ﺧﻠﺎﻓﺖ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻫﺮ ﻛﻪ ﻣﻰ ﺧﻮﺍﻫﻴﺪ ﺑﺴﭙﺎﺭﻳﺪ. ﻣﺮﻭﺍﻥ ﺑﺮﺧﺎﺳﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺷﻤﺎ ﺑﻪ ﺭﻭﺵ ﻋﻤﺮ ﻋﻤﻞ ﻛﻨﻴﺪ. ﺍﻭ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ: ﺍﻯ ﻣﺮﻭﺍﻥ! ﻣﺮﺍ ﺑﺎ ﻓﺮﻳﺒﻜﺎﺭﻯ ﺍﺯ ﺩﻳﻨﻢ ﺩﻭﺭ ﻣﻰ ﻛﻨﻰ؟ ﻭﺍﻟﻠﱠﱠﻪ! ﺍﮔﺮ ﺧﻠﺎﻓﺖ ﻏﻨﻴﻤﺘﻰ ﺑﻮﺩ ﻣﺎ ﺑﻪ ﺳﻬﻢ ﺧﻮﺩ ﺭﺳﻴﺪﻳﻢ ﻭ ﺍﮔﺮ ﺷﺮّ ﻭ ﮔﺮﻓﺘﺎﺭﻯ ﺑﻮﺩ ﺑﺮﺍﻯ ﻧﺴﻞ ﺍﺑﻮﺳﻔﻴﺎﻥ ﻛﺎﻓﻰ ﺍﺳﺖ ﺁﻥ ﮔﺎﻩ ﺍﺯ ﻣﻨﺒﺮ ﭘﺎﻳﻴﻦ ﺁﻣﺪ.

ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ: ﺍﻯ ﻛﺎﺵ ﻟﻜﻪ ﺧﻮﻧﻰ ﻣﻰ ﺑﻮﺩﻯ. ﭘﺴﺮﺵ ﮔﻔﺖ: ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻛﻪ ﭼﻨﻴﻦ ﻣﻰ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﻧﻤﻰ ﻓﻬﻤﻴﺪﻡ ﻛﻪ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺁﺗﺸﻰ ﺩﺍﺭﺩ ﻛﻪ ﻫﺮ ﻛﺲ ﺑﺎ ﺍﻭ ﻣﺨﺎﻟﻔﺖ ﻛﻨﺪ ﻭ ﺣﻖ ﺩﻳﮕﺮﻯ ﺭﺍ ﻏﺼﺐ ﻧﻤﺎﻳﺪ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺁﺗﺶ، ﻋﺬﺍﺑﺶ ﻣﻰ ﻛﻨﺪ.(۱)

ﺍﻣﺎﻡ ﻋﻠﻰ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻠﺎﻡ ﻓﺮﻣﻮﺩ:

ﺍِﻧﱠﱠﻜُﻢْ ﺍِﻟَﻰ ﻋِﻤﺎﺭَﺓِ ﺩﺍﺭِ ﺍﻟْﺒَﻘﺎﺀِ ﺍَﺣْﻮَﺝُ ﻣِﻨﻜُﻢْ ﺍِﻟَﻰ ﻋِﻤﺎﺭَﺓِ ﺩﺍﺭِ ﺍﻟﻔَﻨﺎﺀِ.

ﺷﻤﺎ ﺑﻪ ﺁﺑﺎﺩﺍﻧﻰ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﻘﺎﺀ (ﺁﺧﺮﺕ) ﻧﻴﺎﺯﻣﻨﺪﺗﺮ ﺍﺯ ﺁﺑﺎﺩ ﻛﺮﺩﻥ ﺧﺎﻧﻪ ﻓﻨﺎ (ﺩﻧﻴﺎ) ﻫﺴﺘﻴﺪ. (۲)

۱. ﺑﺤﺎﺭﺍﻟﺎﻧﻮﺍﺭ، ﺝ 46، ﺹ1۱۲

۲.  ﻏﺮﺭﺍﻟﺤﻜﻢ

ﺭﺳﺘﻢ ﻓﺮﺧﺰﺍﺩ ﻭ ﻣﺮﺩ ﻋﺮﺏ

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم


ﻛﺎﻣﻞ ﺍﺑﻦ ﺍﺛﻴﺮ ﻣﻰ ﻧﻮﻳﺴﺪ: ﻫﻨﮕﺎﻣﻰ ﻛﻪ ( (ﺭﺳﺘﻢ ﻓﺮﺥ ﺯﺍﺩ) ) ﺩﺭ ﺳﺮﺯﻣﻴﻦ ﺑﻴﻦ ﺍﻟﻨﻬﺮﻳﻦ ﺑﻪ ﻣﻘﺎﺑﻠﻪ ﺳﭙﺎﻩ ﺍﺳﻠﺎﻡ ﻣﻰ ﺭﻓﺖ ﺑﺎ ﻋﺮﺑﻰ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﻛﺮﺩ، ﻋﺮﺏ ﺿﻤﻦ ﮔﻔﺖ ﻭ ﺷﻨﻮﺩ ﺑﺎ ﺭﺳﺘﻢ ﺍﻇﻬﺎﺭ ﻳﻘﻴﻦ ﻛﺮﺩ ﻛﻪ ﺍﻳﺮﺍﻧﻴﺎﻥ ﺷﻜﺴﺖ ﻣﻰ ﺧﻮﺭﺩﻧﺪ. ﺭﺳﺘﻢ ﺑﻪ ﻃﻨﺰ ﮔﻔﺖ:
ﭘﺲ ﻣﺎ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﺪﺍﻧﻴﻢ ﻛﻪ ﺍﺯ ﻫﻢ ﺍﻛﻨﻮﻥ ﺩﺭ ﺍﺧﺘﻴﺎﺭ ﺷﻤﺎ ﻫﺴﺘﻴﻢ.
ﻋﺮﺏ ﮔﻔﺖ: ﺍﻳﻦ ﺍﻋﻤﺎﻝ ﻓﺎﺳﺪ ﺷﻤﺎﺳﺖ ﻛﻪ ﭼﻨﻴﻦ ﺳﺮﻧﻮﺷﺘﻰ ﺑﺮﺍﻯ ﺷﻤﺎ ﻣﻌﻴﻦ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ.
ﺭﺳﺘﻢ ﺍﺯ ﮔﻔﺖ ﻭ ﺷﻨﻮﺩ ﺑﺎ ﻋﺮﺏ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺷﺪ ﻭ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺩﺍﺩ ﮔﺮﺩﻥ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺰﻧﻨﺪ.
ﺭﺳﺘﻢ ﺑﺎ ﺳﭙﺎﻫﻴﺎﻧﺶ ﺑﻪ ( (ﺑﺮﺱ) ) ﺭﺳﻴﺪﻧﺪ ﻭ ﻣﻨﺰﻝ ﻛﺮﺩﻧﺪ. ﺳﭙﺎﻫﻴﺎﻥ ﺭﺳﺘﻢ ﻣﻴﺎﻥ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﻳﺨﺘﻨﺪ ﻭ ﺍﻣﻮﺍﻟﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺗﺎﺭﺍﺝ ﻛﺮﺩﻧﺪ، ﺑﻪ ﺯﻧﺎﻥ ﺩﺳﺖ ﺩﺭﺍﺯﻯ ﻛﺮﺩﻧﺪ، ﺷﺮﺍﺏ ﺧﻮﺭﺩﻧﺪ ﻭ ﻣﺴﺖ ﻛﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﻋﺮﺑﺪﻩ ﻛﺸﻴﺪﻧﺪ، ﻧﺎﻟﻪ ﻭ ﻓﺮﻳﺎﺩ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ، ﺷﻜﺎﻳﺖ ﺳﺮﺑﺎﺯﺍﻥ ﺭﺍ ﭘﻴﺶ ﺭﺳﺘﻢ ﺑﺮﺩﻧﺪ.
ﺭﺳﺘﻢ ﺧﻄﺎﺑﻪ ﺍﻯ ﺍﻳﺮﺍﺩ ﻛﺮﺩﻩ، ﺑﻪ ﺳﭙﺎﻫﻴﺎﻥ ﮔﻔﺖ: - ﻣﺮﺩﻡ ﺍﻳﺮﺍﻥ! ﺍﻛﻨﻮﻥ ﻣﻰ ﻓﻬﻤﻢ ﻛﻪ ﺁﻥ ﻋﺮﺏ ﺭﺍﺳﺖ ﮔﻔﺖ ﻛﻪ ﺍﻋﻤﺎﻝ ﺯﺷﺖ ﻣﺎ ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ ﺷﻮﻣﻰ ﺑﺮﺍﻯ ﻣﺎ ﺗﻌﻴﻴﻦ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ. ﻣﻦ ﺍﻛﻨﻮﻥ ﻳﻘﻴﻦ ﻛﺮﺩﻡ ﻛﻪ ﻋﺮﺏ ﺑﺮ ﻣﺎ ﭘﻴﺮﻭﺯ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ، ﺯﻳﺮﺍ ﺍﺧﻠﺎﻕ ﻭ ﺭﻭﺵ ﺁﻧﻬﺎ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺑﺴﻰ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺳﺖ.
ﻫﻤﺎﻧﺎ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺩﺭ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺩﺷﻤﻦ ﭘﻴﺮﻭﺯ ﻣﻰ ﮔﺮﺩﺍﻧﻴﺪ ﺑﻪ ﺣﻜﻢ ﺍﻳﻦ ﻛﻪ ﻧﻴﻚ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﺑﻮﺩﻳﺪ، ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﻓﻊ ﻇﻠﻢ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﻧﻴﻜﻰ ﻣﻰ ﻛﺮﺩﻳﺪ، ﺍﻛﻨﻮﻥ ﻛﻪ ﺷﻤﺎ ﺗﻐﻴﻴﺮ ﻳﺎﻓﺘﻪ ﺍﻳﺪ ﻗﻄﻌﺎ ﻧﻌﻤﺘﻬﺎﻯ ﺍﻟﻬﻰ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ

ﺧﺪﻣﺎﺕ ﻣﺘﻘﺎﺑﻞ ﺍﺳﻠﺎﻡ ﻭ ﺍﻳﺮﺍﻥ(شهید مطهری)، ﺻﻔﺤﻪ 269 - 268. ﺑﻪ ﻧﻘﻞ ﺍﺯ: ﻛﺎﻣﻞ ﺍﺑﻦ ﺍﺛﻴﺮ، ﺟﻠﺪ ﺩﻭﻡ، ﺻﻔﺤﻪ 317

ردالشمس

 بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم


از جويرية بن مسهر روايت شده كه گفت:
ما به همراه امير المؤمنين علىّ بن ابى طالب عليهما السلام از جنگ خوارج باز مى‏گشتيم تا اينكه به سرزمين بابل رسيديم (محلّى بوده نزديك حلّه امروزى در عراق كه مسجدى بنام مسجد شمس هم امروز در حلّه مشهور است و مردم به قصد زيارت و عبادت به آنجا مي روند) وقت نماز عصر فرا رسيد، امير المؤمنين عليه السّلام در آنجا فرود آمد و لشكريان نيز فرود آمدند،

حضرت فرمود: اى مردم، اين سرزمين مورد لعن و غضب خداوند است و در طىّ روزگار سه بار- و بنا بر خبر ديگر دو بار- تاكنون به عذاب الهى دچار شده يا مردمش مورد عذاب قرار گرفته ‏اند و هم اكنون نيز در انتظار عذاب سوّم است و اين زمين يكى از زمينهاى مؤتفكه است (يعنى سرزمينهائى كه دچار سرنگونى و خرابى شده و از جمله شهرهاى قوم لوط است كه خداوند آنها را با فرو بردن در زمين هلاك ساخته است) و اين نخستين سرزمينى است كه در آن بت مورد پرستش قرار گرفته، بنا بر اين هيچ پيامبر و وصىّ پيامبرى را جايز نيست كه در چنين زمينى نماز گزارد، ولى هر كس از شما كه به خواهد مى‏تواند اينجا نماز بخواند.

پس مردم به دو سوى جاده يا راه مايل شده و به نماز پرداختند و آن حضرت بر مرکب رسول خدا (صلی الله علیه و آله) سوار شده و روانه گشت، جويريه (راوى خبر) مي گويد: با خودم گفتم: به خدا قسم من از امير المؤمنين عليه السّلام پيروى مي كنم.‏(من لا يحضره الفقيه ج‏1، ص204)


منافقان گفتند: او نمازش را نمي خواند ونماز خوان ها را مي كشد ! ـ منظور آنها از نماز خوان ها اهل نهروان بود .
جويريه مي گويد: من گفتم: تا حضرت نماز نخوانده من هم نمازم را نخواهم خواند، امروز نمازم را بر عهده وي قرار مي دهم.
به همراه يكصد تن از سواره نظام بدنبال حضرت به راه خويش ادامه داديم تا اينكه از سرزمين بابِل خارج شديم در حالي كه خورشيد در حال غروب بود و افق لاله گون شد.

جويريه مي گويد: حضرت رو به من نموده فرمود: « جويريه، آب بياور » .
من ظرف آب را براي وي بردم، حضرت وضو ساخته آنگاه فرمود: « جويريه اذان بگو» .
گفتم: هنوز وقت نماز شام نرسيده است.

فرمود: براي نماز عصر اذان بگو.
به خودم گفتم: اذان نماز عصر را پس از غروب خورشيد بگويم ؟ ! ولي جهت اطاعت از فرمان حضرت اذان گفتم.

فرمود: « اقامه بگو» مشغول گفتن اقامه شدم، در همان حال ديدم لب هاي حضرت حركت مي كند وسخني بر زبان دارد كه شبيه صداي چلچله ها است، چيزي از آن نفهميدم، ناگهان خورشيد را كه صداي شديدي از آن شنيده مي شد ديدم كه ( از سمت مغرب ) بالا مي آيد، تا به جايي رسيد كه وقت نماز عصر بود و در آن وضعيّت توقّف كرد. حضرت از جاي خويش برخاست، تكبيرة الاِحرام گفته مشغول خواندن نماز عصر شد، ما نيز پشت سرش ايستاده وبا وي نماز خوانديم، با پايان يافتن نماز ناگهان خورشيد غروب كرد همچون چراغي كه در طشت آب بيفتد وخاموش شود، با غروب خورشيد ستارگان آشكار شدند.

📚عيون المعجزات

یکی از کرامات و مناقب امیرالمؤمنین علیه السّلام واقعه بازگشت خورشید است.

🗓رد الشمس در طول تاریخ چهار بار رخ داده است.

☀️یک بار برای حضرت سلیمان (وصی حضرت داود )
☀️یک بار برای جناب یوشع (وصی حضرت موسی)
☀️☀️دو بار برای امیرالمؤمنین علیه السّلام (یکبار در زمان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و یکبار پس از ایشان)

از ابن عباس به طرق زیادی نقل گردیده است که : خورشید برنگشت مگر برای سلیمان ، وصیِ داوود ، و برای یوشع ، وصیّ موسی ، و برای علی بن ابی طالب (علیهماالسلام) ، وصیّ محمد صلی الله علیه و آله

بحار الانوار 41/175 _المناقب 2/318

حرام است حرام!   شهید حسن آقاسی زاده شعرباف

بسم الله الرحیم الرحیم

 

نگذاشت تالار بگیریم ،ما هم تمام مجالس را در منزل گرفتیم.

خا نمها دور تا دور نشسته بودند و طبق رسم ،داماد باید می آمد کنار عروس می نشست تا هدایا ی خانواده ها تقدیمشان شود.

گفتم:مادر جان !عروسی است همه منتظر هستند چرا نمی آیی؟ اگر نییایی فکر می کنند عیبی داری !!

گفت : نه هر فکری می خواهند بکنند از نظر اسلام درست نیست جایی بروم که این همه خانم آنجا جمع هستند.

کنترل نگاه ها در این شرایط سخت است سخت!!!

منبع:. شهاب ص۶۷

 امام على علیه السلام :

مَنْ غَضَّ طَرْفَهُ اَراحَ قَلْبَهُ؛

هر كس چشم خود را [از نامحرم] فرو بندد، قلبش راحت مى ‏شود.

تصنیف غررالحکم و دررالکلم ص 260 ، ح 5555

 

ﭘﺮﺳﺶ ﺑﻰ ﭘﺎﺳﺦ

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم


ﻣﺴﺎﻓﺮﻯ ﺍﺯ ﻛﻮﻓﻪ ﺑﻪ ﺑﻐﺪﺍﺩ ﻣﺮﺍﺟﻌﺖ ﻣﻰ ﻛﻨﺪ، ﻭ ﺑﻪ ﺧﺪﻣﺖ ( (ﺍﺳﻤﺎﻋﻴﻞ ﺑﻦ ﻋﻠﻰ ﺣﻨﺒﻠﻰ) ) ﺍﻣﺎﻡ ﺣﻨﺎﺑﻠﻪ ﻋﺼﺮ ﻣﻰ ﺭﺳﺪ. ﺍﺳﻤﺎﻋﻴﻞ ﺍﺯ ﻣﺴﺎﻓﺮ ﻣﻰ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺁﻧﭽﻪ ﺭﺍ ﻛﻪ ﺩﺭ ﻛﻮﻓﻪ ﺩﻳﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﺷﺮﺡ ﺩﻫﺪ.
ﻣﺴﺎﻓﺮ ﺩﺭ ﺿﻤﻦ ﻧﻘﻞ ﻭﻗﺎﻳﻊ ﺑﺎ ﺗﺎﺀﺳﻒ ﺯﻳﺎﺩ ﺟﺮﻳﺎﻥ ﺍﻧﺘﻘﺎﺩﻫﺎﻯ ﺷﺪﻳﺪ ﺷﻴﻌﻪ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺭﻭﺯ ﻋﻴﺪ ﻏﺪﻳﺮ ﺍﺯ ﺧﻠﻔﺎ ﺍﻇﻬﺎﺭ ﻛﺮﺩ. ﻓﻘﻴﻪ ﺣﻨﺒﻠﻰ ﮔﻔﺖ: ﺗﻘﺼﻴﺮ ﺁﻥ ﻣﺮﺩﻡ ﭼﻴﺴﺖ؟ ﺍﻳﻦ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺧﻮﺩ ﻋﻠﻰ (ﻉ) ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩ.
ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﺎﻓﺮ ﮔﻔﺖ: ﭘﺲ ﺗﻜﻠﻴﻒ ﻣﺎ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﻣﻴﺎﻥ ﭼﻴﺴﺖ؟ ﺁﻳﺎ ﺍﻳﻦ ﺍﻧﺘﻘﺎﺩﻫﺎ ﺭﺍ ﺻﺤﻴﺢ ﻭ ﺩﺭﺳﺖ ﺑﺪﺍﻧﻴﻢ ﻳﺎ ﻧﺎﺩﺭﺳﺖ؟ ﺍﮔﺮ ﺻﺤﻴﺢ ﺑﺪﺍﻧﻴﻢ ﻳﻚ ﻃﺮﻑ ﺭﺍ ﺑﺎﻳﺪ ﺭﻫﺎ ﻛﻨﻴﻢ ﻭ ﺍﮔﺮ ﻧﺎﺩﺭﺳﺖ ﺑﺪﺍﻧﻴﻢ ﻃﺮﻑ ﺩﻳﮕﺮ ﺭﺍ! ﺍﺳﻤﺎﻋﻴﻞ ﺑﺎ ﺷﻨﻴﺪﻥ ﺍﻳﻦ ﭘﺮﺳﺶ ﺍﺯ ﺟﺎ ﺣﺮﻛﺖ ﻛﺮﺩ ﻭ ﻣﺠﻠﺲ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻫﻢ ﺯﺩ.
ﻫﻤﻴﻦ ﻗﺪﺭ ﮔﻔﺖ: - ﺍﻳﻦ ﭘﺮﺳﺸﻰ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺧﻮﺩ ﻣﻦ ﻫﻢ ﺗﺎﻛﻨﻮﻥ ﭘﺎﺳﺨﻰ ﺑﺮﺍﻯ ﺁﻥ ﭘﻴﺪﺍ ﻧﻜﺮﺩﻩ‌ﺍﻡ !!

ﺳﻴﺮﻯ ﺩﺭ ﻧﻬﺞ ﺍﻟﺒﻠﺎﻏﻪ(شهید مطهری)، ﺻﻔﺤﻪ 158 - 157

 

دروغ رزمنده

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم


اومد و بهم گفت: میشه ساعت چهار صبح بیدارم کنی تا داروهامرو بخورم؟
سـاعت چهـار صبح بیـدارش کردم. تشـکر کرد و بلند شـد از سـنگر رفـت بیرون،
بیسـت الی 25 دقیقه گذشـت، اما نیومد. نگرانش شـدم. رفتم دنبالش؛ دیدم یه قبر
کنـده و توش نمـاز شـب میخونـه و زارزار گریه میکنه.
بهش گفتم: مرد حسابی! تو که منو نصف جون کردی؟!
میخواسـتی نماز شـب بخونـی چرا بـه دروغ گفتی مریضـم و میخـوام داروهامرو
بخورم؟!
برگشـت و گفت: خدا شـاهده من مریضم، چشـمای من مریضه، دلـم مریضه، من
16 سـالمه؛ چشـام مریضـه چـون توی این 16 سـال امـام زمان رو ندیـده؛ دلم
مریضـه، بعـد از 16 سـال هنـوز نتونسـتم با خدا خـوب ارتبـاط برقرار کنم؛ گوشـام
مریضـه، هنوز نتونسـتم یه صدای الهی بشـنوم...

 

مجله آشنا..شماره ۱۹۶

کراماتی از امام رضا علیه السلام(شفاي اكمه )

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم


آقاي سـيد اسـحاق حسـيني کوهسـاري از اسـاتيد دانشـگاه و گروه تفسير مؤسسه امـام(ره)ميگفتنـد: يکبـار بـا رفيقـم به اين فکـر افتاديم کـه خوب اسـت يكي از ايـن معجـزات و کراماتي را که به ائمه نسـبت ميدهند، ببينيم.

تصميم گرفتيم يک سـفر بـه مشـهد برويـم و حاجتمان اين باشـد که يکـي از کرامـات امام رضـا را ببينيـم.

در يکـي از شـبهايي کـه معروف بـود امام رضـا مردم را شـفا ميدهند و حوائـج را بـرآورده مي‌کننـد، بـه حـرم رفتيم و بنا گذاشـتيم شـب تا صبـح در حرم بمانيـم. آن شـب افـراد زيادي براي توسـل و گرفتن شـفا آمده بودنـد. يک نفر نابينا بـود كه اصلا اندام چشـم نداشـت.

حالا يکي هسـت چشـم دارد ولـي نميبيند، اما اين فرد اصلا اندام چشـم نداشـت و جاي چشـمانش پوسـت بود. اين نابينا را آنجا خوابانـده بودنـد و اطرافيانش متوسـل شـده بودنـد. ما هم پيش خودمـان گفتيم، اگر ببینيـم کـه امـام رضا به اين چشـم بدهد، ديگر قابل تشـکيک نيسـت.

ايشـان ميگفـت: رفتيـم آنجا و كنار اين نابينا نشسـتيم. اوايل شـب مقـداري دعا و زيـارت خوانديـم. رفيقـم پس از مقداري دعا و زيارت خسـته شـد و خوابش گرفت.

او رفـت، ولـي مـن گفتم: مـا که آمدهايـم براي هميـن، مـن ميمانم حالا يا مشـاهده ايـن كرامـت نصيبـم ميشـود يا نميشـود؛ حتي اگر نشـد هم يـک شـب را در حرم احيـا گرفتـهام.

بـا اينكـه خيلي خوابم گرفتـه بود همينطـور ماندم و چشـمانم را به ايـن فـرد دوختـه بـودم. اواخر شـب، نزديک سـحر بود كـه همينطورکه بـه اين آقا چشـم دوخته بودم، ديدم شـکافي در جاي چشـمانش پيدا شد و سـپس آرام آرام پلک
و مژههـا و عضو و انـدام... حالـم تغييـر کـرد و نتوانسـتم ديگـر خـودم را نگـه دارم. 

آنچنـان متعجب شـدم که ديگـر نتوانسـتم آرام بگيرم. 

فريـاد مي‌کشـيدم و گريـه ميكردم. مـردم متوجه من شـدند و سـراغ مـن آمدنـد تا ببيننـد چه شـدهام.



 برگرفته از سـخنرانيخنراني عالمه مصباح يزدي در مراسـم عزاداري
حضرت امام جـواد در تاريخ 1389/08/15

پاداش جواب دهنده به سوال...

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

سـؤالهایش زیـاد بود، اما اسـتعداد فراگیـریاش اندک. هرچه بیشتـر توضیـح میشـنید، کمتـر متوجـه میشـد. ده بـار سـؤال کـرد و جـواب شـنید و هر بـار مفصل تر از قبـل. دیگر خجالت می‌کشـید سـؤالی بپرسـد. سـر به زیر افکند و اجازه مرخصی خواست.
زهـرای اطهـر)س( ایـن شـرم را در چشـمانش خوانـد. میدانسـت هنـوز توضیـح بیشتـری نیـاز اسـت تـا او جوابـش را بگیـرد، فرمود

از پرسـیدن خجالـت زده مشـو چراکـه در برابـر هر مسـئلهای که به تـو میآمـوزم پـاداش میگیـرم پاداشـی باارزشتـر از فاصلـه زمین تا عـرش خـدا کـه از جواهـرات پر باشـد


ریاحینالشریعه، ج2، ص 131؛ منیهالمرید، ص2

ﺩﻟﺪﺍﺭﻯ ﺍﻣﺎﻡ ﻋﺼﺮ (ﻋﺞ) ﺑﻪ ﻳﻜﻰ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم


ﺍﺑﺮﺍﻫﻴﻢ ﺑﻦ ﻣﺤﻤﺪ ﻧﻴﺸﺎﺑﻮﺭﻯ ﻣﻰ ﮔﻮﻳﺪ: ﺣﺎﻛﻢ ﺳﺘﻤﮕﺮ ﻧﻴﺸﺎﺑﻮﺭ، ﺑﻪ ﻧﺎﻡ (ﻋﻤﺮ ﻭﺑﻦ ﻋﻮﻑ) ﺗﺼﻤﻴﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﻣﺮﺍ (ﺑﻪ ﺟﺮﻡ ﺩﻭﺳﺘﻰ ﺧﺎﻧﺪﺍﻥ ﺭﺳﺎﻟﺖ ﻭ ﺗﺸﻴﻊ) ﺍﻋﺪﺍﻡ ﻛﻨﺪ، ﻫﺮﺍﺳﺎﻥ ﺷﺪﻡ، ﺑﺎ ﺑﺴﺘﮕﺎﻧﻢ ﻭﺩﺍﻉ ﻛﺮﺩﻡ ﻭ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﺎﻣﺮﻩ، ﺣﻀﻮﺭ ﺍﻣﺎﻡ ﺣﺴﻦ ﻋﺴﻜﺮﻯ (ﻉ) ﺭﺳﺎﻧﺪﻡ، ﻭ ﺩﺭ ﺁﻧﺠﺎ ﻗﺼﺪ ﻓﺮﺍﺭ ﻭ ﻣﺨﻔﻰ ﻛﺮﺩﻥ ﺧﻮﺩ ﺩﺍﺷﺘﻢ، ﻭﻗﺘﻰ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻧﺰﺩ ﺁﻥ ﺣﻀﺮﺕ، ﺷﺮﻓﻴﺎﺏ ﺷﺪﻡ، ﺩﻳﺪﻡ ﭘﺴﺮﻯ ﻛﻪ ﭼﻬﺮﻩ ﺍﺵ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻣﺎﻩ ﺷﺐ ﭼﻬﺎﺭﺩﻩ ﻣﻰ ﺩﺭﺧﺸﻴﺪ، ﺩﺭ ﺁﻧﺠﺎ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ، ﺍﺯ ﻧﻮﺭ ﺟﻤﺎﻟﺶ ﺁﻥ ﭼﻨﺎﻥ ﺣﻴﺮﺍﻥ ﻭ ﺷﻴﻔﺘﻪ ﺷﺪﻡ ﻛﻪ ﻧﺰﺩﻳﻚ ﺑﻮﺩ ﺟﺮﻳﺎﻥ ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻛﻨﻢ، ﺁﻥ ﻛﻮﺩﻙ ﻧﻮﺭﺍﻧﻰ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻓﺮﻣﻮﺩ: (ﺍﻯ ﺍﺑﺮﺍﻫﻴﻢ! ﻓﺮﺍﺭ ﻧﻜﻦ، ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺷﺮ ﺁﻥ ﺣﺎﻛﻢ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺳﺮ ﺗﻮ، ﺩﻓﻊ ﻣﻰ ﻛﻨﺪ).
ﺣﻴﺮﺕ ﻣﻦ ﺯﻳﺎﺩﺗﺮ ﺷﺪ، ﺑﻪ ﺍﻣﺎﻡ ﺣﺴﻦ ﻋﺴﻜﺮﻯ (ﻉ) ﻋﺮﺽ ﻛﺮﺩﻡ: (ﺍﻳﻦ ﺁﻗﺎﺯﺍﺩﻩ ﻛﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺑﺎﻃﻦ ﻣﻦ ﺧﺒﺮ ﺩﺍﺩ؟ ) ﻓﺮﻣﻮﺩ: ﻫﻮ ﺍﺑﻨﻰ ﻭ ﺧﻠﻴﻔﺘﻰ ﻣﻦ ﺑﻌﺪﻯ: (ﺍﻳﻦ ﻛﻮﺩﻙ ﭘﺴﺮﻡ، ﻭ ﺟﺎﻧﺸﻴﻦ ﻣﻦ، ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﻦ ﻣﻰ ﺑﺎﺷﺪ).
ﻫﻤﺎﻥ ﮔﻮﻧﻪ ﻛﻪ ﺁﻥ ﺣﻀﺮﺕ ﺧﺒﺮ ﺩﺍﺩ، ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻣﺮﺍ ﺷﺮ (ﻋﻤﺮﻭ) ﺣﻔﻆ ﻛﺮﺩ، ﺯﻳﺮﺍ ﻣﻌﺘﻤﺪ ﻋﺒﺎﺳﻰ، ﺑﺮﺍﺩﺭﺵ ﺭﺍ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩ ﺗﺎ (ﻋﻤﺮﻭ ﺑﻦ ﻋﻮﻑ) ﺭﺍ ﺑﻜﺸﺪ.

ﺍﺛﺒﺎﺕ ﺍﻟﺮﺟﻌﻪ ﻓﻀﻞ ﺑﻦ ﺷﺎﺫﺍﻥ، ﻣﻄﺎﺑﻖ ﻧﻘﻞ ﺍﺛﺒﺎﻩ ﺍﻟﻬﺪﺍﻩ، ﺝ 7، ﺹ 356.

 

ﻋﻤﺮ ﺑﻦ ﺧﻄﺎﺏ ﻭ ﺯﻳﻨﺐ (ﻉ)

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم


ﺩﺭ ( (ﺗﻔﺴﻴﺮ ﻛﺸﺎﻑ) ) ﺫﻳﻞ ﺁﻳﻪ 53 ﺳﻮﺭﻩ ﺍﺣﺰﺍﺏ، ﻣﻰ ﻧﻮﻳﺴﺪ:
( (ﻋﻤﺮ ﺧﻴﻠﻰ ﻋﻠﺎﻗﻪ ﻣﻨﺪ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺯﻧﺎﻥ ﺭﺳﻮﻝ ﺧﺪﺍ ﺩﺭ ﭘﺮﺩﻩ ﺑﺎﺷﻨﺪ ﻭ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﻧﺮﻭﻧﺪ، ﺯﻳﺎﺩ ﺍﻳﻦ ﻣﻄﻠﺐ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻣﻴﺎﻥ ﻣﻰ ﮔﺬﺍﺷﺖ. ﺑﻪ ﺯﻧﺎﻥ ﭘﻴﻐﻤﺒﺮ ﻣﻰ ﮔﻔﺖ: - ﺍﮔﺮ ﺍﺧﺘﻴﺎﺭ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺑﻮﺩ، ﭼﺸﻤﻰ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﻧﻤﻰ ﺩﻳﺪ. ﻳﻚ ﺭﻭﺯ ﺑﺮ ﺁﻧﺎﻥ ﮔﺬﺷﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ: - ﺁﺧﺮ ﺷﻤﺎ ﺑﺎ ﺳﺎﻳﺮ ﺯﻧﺎﻥ ﻓﺮﻕ ﺩﺍﺭﻳﺪ ﻫﻤﭽﻨﺎﻧﻜﻪ ﺷﻮﻫﺮ ﺷﻤﺎ ﺑﺎ ﺳﺎﻳﺮ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﻓﺮﻕ ﺩﺍﺭﺩ، ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﭘﺮﺩﻩ ﺩﺭ ﺷﻮﻳﺪ.
ﺯﻳﻨﺐ ﻫﻤﺴﺮ ﺭﺳﻮﻝ ﺧﺪﺍ ﮔﻔﺖ: - ﭘﺴﺮ ﺧﻄﺎﺏ! ﻭﺣﻰ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﺎ ﻧﺎﺯﻝ ﻣﻰ ﺷﻮﺩ ﻭ ﺁﻧﮕﺎﻩ ﺗﻮ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﻣﺎ ﻏﻴﺮﺕ ﻣﻰ ﻭﺭﺯﻯ ﻭ ﺗﻜﻠﻴﻒ ﻣﻌﻴﻦ ﻣﻰ ﻛﻨﻰ؟ ) )
ﻣﺴﺌﻠﻪ ﺣﺠﺎﺏ(استاد مطهری)، ﺻﺤﻔﻪ 211. ﺑﻪ ﻧﻘﻞ ﺍﺯ: ﺻﺤﻴﺢ ﻣﺴﻠﻢ، ﺟﻠﺪ ﻫﻔﺘﻢ.

 

به این زودی به فرش علاقه پیدا كرده ای!/شهید رجایی

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

در روزهای اول نخست وزیری، آقای رجایی مرا خواست و حكمی به من داد كه طبق آن باید كلیه ی اموال مازاد دولت را شناسایی و از سطح مراكز دولتی جمع آوری می كردم. با حكمی كه از او داشتم به تك تك وزارتخانه ها می رفتم و اموال مازاد و تشریفاتی را جمع می كردم؛ فقط از وزارت خارجه 7 كامیون فرش خارج كردیم.

كلیه این اموال را می فروختیم و به حساب 100 امام – كه مخصوص خانه سازی برای محرومین بود – واریز می كردیم. ایشان حتی به من گفت: لوستر بزرگ وسط مجلس را هم جمع كن و بفروش. اتفاق جالبی كه افتاد این بود كه وقتی به سراغ اطاق آقای وزیر خارجه رفتیم، در اطاق بسته بود. بعد از دو سه بار مراجعه، مسئول دفترش گفت: نمی شود، شما می خواهید فرش اطاق آقای وزیر را هم جمع كنید! وقتی مطلب را به آقای رجایی گفتم، شخصاً به آقای وزیر تلفن كرد و گفت: آقای وزیر تو تازه آمده ای وزیر شده ای، به این زودی به فرش علاقه پیدا كرده ای! او هم گفت: نه، من وزارتخانه نبودم، بگویید بیایند و جمع كنند. ما هم رفتیم و فرش اطاق وزیر را جمع كردیم و بردیم. ایشان می گفت: اول از خود نخست وزیری شروع كنید. در زیرزمین های نخست وزیری تمام جام های نقره سازمان تربیت بدنی و دهنه اسب شاه – كه 43 تكه طلا روی آن بود – را جمع كردیم و فروختیم و به حساب 100 امام واریز كردیم.

[برگرفته از كتاب خواندنی هایی از زندگی یك رئیس جمهور-محمد عابدی]

ﭘﺮﻫﻴﺰ ﺍﺯ ﺭﻓﻴﻖ ﺑﺎﺯﻯ

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم


ﺩﺍﺳﺘﺎﻧﻰ ﺍﺯ ﻋﻠﻰ (ﻉ) ﺩﺭ ﺗﺎﺭﻳﺦ ﻣﺴﻄﻮﺭ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺟﻬﺖ ﺁﻣﻮﺯﻧﺪﻩ ﺍﺳﺖ:
ﺁﻧﮕﺎﻩ ﻛﻪ ﻋﻠﻰ (ﻉ) ﺑﻪ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻫﻰ ﻳﻚ ﺳﭙﺎﻩ ﺑﺎ ﺳﺮﺑﺎﺯﺍﻧﺶ ﺍﺯ ﻳﻤﻦ ﺑﺮﻣﻰ ﮔﺸﺖ ﻭ ﺣﻠّﻪ ﻫﺎﻯ ﻳﻤﻨﻰ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺩﺍﺷﺖ ﻛﻪ ﻣﺘﻌﻠﻖ ﺑﻪ ﺑﻴﺖ ﺍﻟﻤﺎﻝ ﺑﻮﺩ، ﻧﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﻳﻜﻰ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺣﻠّﻪ‌ﻫﺎ ﺭﺍ ﭘﻮﺷﻴﺪ ﻭ ﻧﻪ ﺑﻪ ﻳﻜﻰ ﺍﺯ ﺳﭙﺎﻫﻴﺎﻥ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺩﺍﺩ ﺩﺭ ﺁﻧﻬﺎ ﺗﺼﺮﻑ ﻛﻨﺪ، ﻳﻜﻰ ﺩﻭ ﻣﻨﺰﻝ ﻧﺰﺩﻳﻚ ﻣﻜﻪ - ﺁﻥ ﻭﻗﺖ ﺭﺳﻮﻝ ﺧﺪﺍ ﺑﺮﺍﻯ ﺣﺞ ﺑﻪ ﻣﻜﻪ ﺁﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ - ﺧﻮﺩ ﺑﺮﺍﻯ ﮔﺰﺍﺭﺵ ﺯﻭﺩﺗﺮ ﺑﻪ ﺣﻀﻮﺭ ﺭﺳﻴﺪ ﻭ ﺳﭙﺲ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﻛﻪ ﺑﺎ ﺳﺮﺑﺎﺯﺍﻧﺶ ﺑﺎﻫﻢ ﻭﺍﺭﺩ ﻣﻜﻪ ﺷﻮﻧﺪ ﻭﻗﺘﻰ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻣﺤﻞ ﺳﺮﺑﺎﺯﺍﻥ ﺭﺳﻴﺪ، ﺩﻳﺪ ﺁﻧﻬﺎ ﺁﻥ ﺣﻠّﻪ‌ﻫﺎ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﻭ ﭘﻮﺷﻴﺪﻩ ﺍﻧﺪ، ﻋﻠﻰ ﺑﺪﻭﻥ ﻫﻴﭻ ﻣﻠﺎﺣﻈﻪ ﻭ ﺭﻭﺩﺭﺑﺎﻳﺴﺘﻰ ﻭ ﻣﺼﻠﺤﺖ ﺍﻧﺪﻳﺸﻰ ﺳﻴﺎﺳﻰ، ﻫﻤﻪ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺗﻦ ﺁﻧﻬﺎ ﻛﻨﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺟﺎﻯ ﺍﻭﻝ ﮔﺬﺍﺷﺖ.
ﺳﺮﺑﺎﺯﺍﻥ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺷﺪﻧﺪ ﻭﻗﺘﻰ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺣﻀﻮﺭ ﺭﺳﻮﻝ ﺧﺪﺍ ﺭﺳﻴﺪﻧﺪ، ﺍﺯ ﺟﻤﻠﻪ ﭼﻴﺰﻫﺎﻳﻰ ﻛﻪ ﺭﺳﻮﻝ ﺧﺪﺍ ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﭘﺮﺳﻴﺪ ﺍﻳﻦ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻩ ﺗﺎﻥ ﺭﺍﺿﻰ ﻫﺴﺘﻴﺪ؟ ﮔﻔﺘﻴﺪ: ﺑﻠﻰ، ﺍﻣﺎ... ﻭ ﻗﺼﻪ ﺣﻠّﻪ‌ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﺮﺽ ﺭﺳﺎﻧﺪﻧﺪ. ﺍﻳﻨﺠﺎ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺭﺳﻮﻝ ﺧﺪﺍ (ﺹ) ﺟﻤﻠﻪ ﺍﻯ ﺗﺎﺭﻳﺨﻰ ﺭﺍ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﻋﻠﻰ ﻓﺮﻣﻮﺩ:


( (ﺍﻧﻪ ﻟﺎﺧﻴﺶ ﻓﻰ ﺫﺍﺕ ﺍﻟﻠّﻪ. ) ) ﺍﻭ ﺧﺸﻦ ﺗﺮﻳﻦ ﻓﺮﺩﻯ ﺍﺳﺖ ﺩﺭ ﺫﺍﺕ ﺧﺪﺍ


ﻳﻌﻨﻰ ﻋﻠﻰ ﺁﻧﺠﺎ ﻛﻪ ﭘﺎﻯ ﺍﻣﺮ ﺍﻟﻬﻰ ﺑﺮﺳﺪ، ﺍﺯ ﻫﺮ ﮔﻮﻧﻪ ﻣﺼﺎﻧﻌﻪ ﻭ ﻣﻠﺎﺣﻈﻪ ﻛﺎﺭﻯ ﺑﻪ ﺩﻭﺭ ﺍﺳﺖ. ﻣﺼﺎﻧﻌﻪ ﻭ ﻣﺼﺎﻧﻌﻪ ﺩﻭﺳﺘﻰ ﻧﻮﻋﻰ ﺿﻌﻒ ﻭ ﺯﺑﻮﻧﻰ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻧﻘﻄﻪ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﺁﻥ ﺧﺸﻮﻧﺖ ﺍﺻﻮﻟﻰ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﻧﻮﻋﻰ ﺷﺠﺎﻋﺖ ﻭ ﻗﻮﺕ ﺍﺳﺖ.


ﻧﻬﻀﺘﻬﺎﻯ ﺍﺳﻠﺎﻣﻰ ﺩﺭ ﻳﻜﺼﺪ ﺳﺎﻝ ﺍﺧﻴﺮ، ﺻﻔﺤﻪ 99 - 98
ﺩﺍﺳﺘﺎﻧﻬﺎﻱ ﺍﺳﺘﺎﺩ / ﻣﺮﺗﻀﻲ ﻣﻄﻬﺮﻱ

 

داستان و حکایت شیخ صدق ره

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

حدود سال 1238 هجری قمری در اثر بارندگی زیاد و جریان سیل، قبر مرحوم شیخ صدوق در شهر ری که در میان سردابی بود خراب شد احتیاج به تعمیر پیدا کرد، موقعی که قبر را برای تعمیر شکافتند، روی لحد باز شد و جسد آن مرحوم نمودار شد، دیدند بدن همانطور مانند روزهای اول دفن تازه و بدون هیچ تغییری مانده، فقط کفن پوسیده شده و شبیه فتیله فتیله به اطراف بدن ریخته بود.

مردم همه از علما و مومنین می رفتند آن بدن پاک را در آن سرداب زیارت و مشاهده می کردند که برای تمامی اهالی شهر هیچ گونه شکی نماند حتی برای آنهائی که نمی توانستند بروند هم از کثرت شهرت، یقین حاصل شد. وقتی که این خبر به سلطان وقت فتحعلی شاه رسید، با عده ای از درباریان در آن مکان شریف حاضر شد وبرای همه این کرامت واضح و روشن گردید، آن وقت شاه دستور داد قبر را تعمیر نموده و قبه ای با کمال استحکام و با تمام زینت روی آن بنا نمودند که هم اکنون محل زیارت مومنین و شیعیان می باشد.


 با اقتباس و ویراست از کتاب مردان علم در میدان عمل

اگر مردم حلالمون نکنن چی؟/شهید مصطفی چمران

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

موسسه جبل عامل در لبنان مخصوص پسر ها ومدینه الزهرا مخصوص دختر های یتیم شیعه بود، از چند ساله تا 16 - 17 ساله. مجتمعی بود فرهنگی که هم مدرسه بود وهم خوابگاه . دکتر چمران محبوبیّت خاصی در بین آنها داشت.

یک بار با بی سیم خبر دادند که دکتر دارد برای دیدنتان با ماشین به مدینه الزهرا می آید . به محض شنیدن این مطلب بچه ها ومسئولان مجتمع رفتند و با اسلحه اتوبانی را که از بیروت به سمت دریا می رفت رو بستند .

دکتر که از دور آمد و دید راه بسته است تعجب کرد و پرسید : مگه اتفاقی تو مدینه الزهرا افتاده ؟! چرا ماشین های مردم معطلند؟! او بلا فاصله خود را به افراد مسلح رساند وگفت : چرا اتوبان را بستین؟! کی قراره به این جا بیاد؟ وقتی جواب شنید به احترام شما اتوبان را بستیم ، هر دو دستش را بلند کرد و بر سر خود زد و گفت : وای بر من وای بر من ! اگر مردم حلالمون نکنن چی؟ بچه ها با تعجب پرسیند :مگه اشتباهی از ما سر زده ؟ دکتر گفت: برای همین چند دقیقه ای که به خاطر من از عمرشون تلف شده فردا باید جوابگو باشیم وبعد دوباره گفت :وای برتو مصطفی باید از تک تکشون حلالیّت بطلبیم او به سراغ ماشین ها رفت سرش را از شیشه تک تک ماشین ها داخل می کرد ومی گفت آقا منو حلال کنید؛این بچه های منو حلال کنید ، نفهمیدن اشتباه کردن ؛

[ خاطراتی از شهید دکتر مصطفی چمران ، سیده هیام عطفی ، کتاب چمران مظلوم بود به کوشش علی اکبری ، چاپ هفتم ،زمستان 93 ، ص 11 ]

ﺳﻮﮊﻩ ﻣﻨﺒﺮ

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

 ﻣﺮﺣﻮﻡ ﺍﺷﺮﺍﻗﻰ ﺍﺯ ﻭﻋّﺎﻅ ﻧﺎﻣﻰ ﻭ ﻣﻠﺎﻯ ﻗﻢ ﺑﻮﺩ. ﻣﻰ ﮔﻔﺖ: ﺑﺮﺍﻯ ﺳﺨﻨﺮﺍﻧﻰ ﺑﻪ ﻣﺠﻠﺴﻰ ﻣﻰ ﺭﻓﺘﻢ، ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺳﺨﻦ ﺑﻮﺩﻡ ﻛﻪ ﺻﻒ ﺍﻟﺎﻏﻬﺎﻳﻰ ﻛﻪ ﺷﻦ ﻭ ﻣﺎﺳﻪ ﻣﻰ ﺑﺮﺩﻧﺪ ﻧﻈﺮ ﻣﺮﺍ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺟﻠﺐ ﻛﺮﺩ.

ﺍﻟﺎﻍ ﺟﻠﻮﻳﻰ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩ ﻭ ﺑﻘﻴﻪ ﻫﻢ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩﻧﺪ. ﺧﺮﻛﭽﻰ ( صاحبب خر) ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺯﺩﻥ ﺍﻟﺎﻍ ﺁﺧﺮﻯ ﻛﺮﺩ. ﻣﻦ ﮔﻔﺘﻢ: ﻋﻤﻮ! ﺍﻳﻦ ﺧﺮِ ﺁﺧﺮﻯ ﺗﻘﺼﻴﺮﻯ ﻧﺪﺍﺭﺩ. ﺍﺷﻜﺎﻝ، ﺍﺯ ﺧﺮِ ﺍﻭّﻟﻰ ﺍﺳﺖ. ﺍﻭّﻟﻰ ﺭﺍ ﺣﺮﻛﺖ ﺑﺪﻩ، ﺑﻘﻴﻪ ﺣﺮﻛﺖ ﻣﻰ ﻛﻨﻨﺪ.

ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺳﺨﻨﺮﺍﻧﻰ ﺭﺍ ﭘﻴﺪﺍ ﻛﺮﺩﻡ. ﺭﻓﺘﻢ ﺑﺎﻟﺎﻯ ﻣﻨﺒﺮ. ﮔﻔﺘﻢ: ﻳﻚ ﺳﺮﻯ ﺍﺯ ﻓﺴﺎﺩﻫﺎﻯ ﻃﺒﻘﻪ ﭘﺎﺋﻴﻦ ﺯﻳﺮ ﺳﺮ ﺟﻠﻮﻳﻰ ﻫﺎﺳﺖ.

ﺍﮔﺮ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﺧﻮﺏ ﺑﺎﺷﻨﺪ، ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻥ ﺧﻮﺏ ﻣﻰ ﺷﻮﻧﺪ.

ﺍﮔﺮ ﻣﻌﻠّﻢ ﺧﻮﺏ ﺑﺎﺷﺪ، ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺧﻮﺏ ﻣﻰ ﺷﻮﺩ.

ﺍﮔﺮ ﻛﺪﺧﺪﺍ ﺧﻮﺏ ﺑﺎﺷﺪ، ﺍﻫﺎﻟﻰ ﺩﻩ ﺧﻮﺏ ﻣﻰ ﺷﻮﻧﺪ. ﻭ ﺍﮔﺮ...


-خاطرات آقای قرائتی

 

پنجاه سال عمر در مقابل یک تکه نان

  بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم


حضرت عیسی بن مریم علیه السلام با جمعی در جائی نشسته بود، مردی هیزم شکن از آن راه با خوشحالی و خوردن نان می گذشت، حضرت عیسی علیه السلام به اطرافیان خود فرمود: شما تعجب ندارید از این که این مرد بیش از یک ساعت زنده نیست
ولی آخر همان روز آن مرد را دیدند که با بسته ای هیزم می آید تعجب کردند و از حضرت علت نمردن او را پرسیدند. او بعد از احوالپرسی از مرد هیزم شکن، فرمود: هیزمت را باز کن، وقتی که باز کرد مار سیاهی را در لای هیزم او دید، حضرت علیه السلام فرمود: این مار باید این مرد را بکشد ولی تو چه کردی که از این خطر عظیم نجات یافتی؟
☄☄گفت: نان می خوردم فقیری از مقابل من گذشت، قدری به او دادم و او درباره من دعا کرد.
حضرت علیه السلام فرمود: در اثر همان دستگیری از مستمند خداوند این بلای ناگهانی را از تو برداشت و پنجاه سال دیگر زنده خواهی بود
تفسیر نمونه، ج 3، ص 223

احترام به مادر

 بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

 آمده بود بیمارستان،کپسول اکسیژن می خواست؛  امانت،برای مادر مریضش.سرباز بخش را صدا زدم،کپسول را ببرد؛نگذاشت!  

هر چه گفتم:  «امیر،شما اجازه بفرمایید.؛قبول نکرد!،خودش برداشت...»  گفت:  «نه!خودم می برم،برای مادرمه.»

 خاطره از امیر سپهبد شهید علی صیاد شیرازی؛(جانشین رئیس ستاد کل نیروهای مسلح)!

یادگاران ص ۶۹

عشق وافر حضرت ابراهیم علیه السلام به   پروردگار

 بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

ابراهيم عليه‏السلام در عين آن كه عابد، پارسا و شيفته حق بود، مرد كار و تلاش بود، هرگز براى خود روا نمى‏دانست كه بى كار باشد، بخشى از زندگى او به كشاورزى و دامدارى گذشت، و در اين راستا پيشرفت وسيعى كرد، و صاحب چند گله گوسفند شد.

بعضى از فرشتگان به خدا عرض كردند: دوستى ابراهيم با تو به خاطر آن همه نعمت‏هاى فراوانى است كه به او عطا كرده‏اى؟

خداوند خواست به آن‏ها نشان دهد كه چنين نيست، بلكه ابراهيم خدا را به حق شناخته است، به جبرئيل فرمود: در كنار ابراهيم برو و مرا ياد كن

جبرئيل كنار ابراهيم آمد ديد او در كنار گوسفندان خود است، روى تلى ايستاد و با صداى بلند گفت:

سبُّوح قُدُّوس ربُّ الملائِكةِ و الرُّوحِ؛

پاك و منزه است خداى فرشتگان و روح!

ابراهيم تا نام خدا را شنيد، آن چنان شور و حالى پيدا كرد و هيجان زده شد كه زبان حالش اين بود:

اين مطرب از كجاست كه بر گفت نام دوست تا جان و جامه نثار دهم در هواى دوست

دل زنده مى‏شود به اميد وفاى يار جان رقص مى‏كند به سماع كلام دوست

ابراهيم به اطراف نگريست و شخصى را روى تلى ديد نزدش آمد و گفت:

آيا تو بودى كه نام دوستم را به زبان آوردى؟

او گفت: آرى.

ابراهيم گفت: بار ديگر از نام دوستم ياد كن، يك سوم گوسفندانم را به تو خواهم بخشيد.

او گفت: سبُّوح قُدُّوس ربُّ الملائِكةِ و الرُّوحِ

ابراهيم عليه‏السلام با شنيدن اين واژه‏ها كه ياد آور خداى يكتا و بى همتا بود، چنان لذت مى‏برد كه قابل توصيف نيست، نزد آن شخص رفت و گفت: يك بار ديگر نام دوستم را ياد كن، نصف گوسفندانم را به تو خواهم بخشيد.

آن شخص براى بار سوم، واژه‏هاى فوق را تكرار كرد، ابراهيم نزد او رفت و گفت: يك بار ديگر از نام دوستم ياد كن، همه گوسفندانم را به تو خواهم بخشيد.

آن شخص، آن واژه‏ها را تكرار كرد.

ابراهيم گفت: ديگر چيزى ندارم، خودم را به عنوان برده بگير، و يك بار ديگر نام دوستم را به زبان آور!

آن شخص نام خدا را به زبان آورد، ابراهيم نزد او رفت و گفت: اينك من و گوسفندانم را ضبط كن كه از آن تو هستم.

در اين هنگام جبرئيل خود را معرفى كرد و گفت: من جبرئيلم، نيازى به دوستى تو ندارم، به راستى كه مراحل دوستى خدا را به آخر رسانده‏اى، سزاوار است كه خداوند تو را به عنوان خليل (دوست خالص) خود برگزيند.

 

 اقتباس از معراج السعادة،ص 491

بیت المال

 بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

بهش گفتم:

«توی راه که بر میگردی،یه خورده کاهو و سبزی بخر.»

گفت:

«من سرم خیلی شلوغه،می ترسم یادم بره.روی یه تیکه کاغذ هر چی می خواهی بنویس بهم بده.»؛

همون موقع داشت جیبش را خالی میکرد.

یک دفتر چه یادداشت ویک خودکار در آورد گذاشت زمین؛

برداشتمشان تا چیزهایی مه می خواستم،برایش بنویسم،یک دفعه بهم گفت:

«ننویسی ها!»

جاخوردم،نگاهش که کردم،به نظرم عصبانی شده بود!گفتم:

«مگه چی شده؟!»

گفت:

«اون خودکاری که دستته،مال بیت الماله.»

گفتم:

«من که نمی خواهم کتاب باهاش بنویسم!دو-سه تا کلمه که بیش تر نیست.»

گفت:

«نه!!.»

خاطره ای از سردار شهید مهندس مهدی باکری؛(فرمانده لشکر 31 عاشورا)

دختر نور،شفاعت کننده ی شیعیان تولدت مبارک

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

یکی از شاگردان آیت اللّه مرعشی نقل می کند، ایشان دلیل هجرت به قم و اقامت در این شهر را چنین بیان می کرد:پدرم آقا سید محمود مرعشی که از زاهدان و عابدان روزگار بود ختم مجربی را انتخاب و چهل شب بر خواندن آن مداومت نمود تا شاید خداوند به طریقی قبر شریف حضرت زهرا(س) را به وی نشان دهد، در عالم رؤیا
به محضر مقدّس امام صادق(ع) و یا امام باقر(ع) مشرف می شود از او می پرسند: چه می خواهی؟ عرض می کند می خواهم بدانم قبر فاطمه زهرا(س) در کجاست تا آن را زیارت کنم. حضرت می فرمایند: نمی توان بر خلاف وصیّت قبرش را مشخص کنم، علیک بکریمة اهل البیت: به دامن کریمه اهلبیت چنگ بزن، زیرا خدا جلال وجبروت حضرت فاطمه(س) را به حضرت معصومه عنایت فرموده است.
هر کس بخواهد ثواب زیارت حضرت زهرا را درک کند به زیارت فاطمه معصومه(س) برود. آیة اللّه مرعشی گفتند: پدرم مرا سفارش می کرد، من قادر به زیارت ایشان نیستم امّا تو این کار را انجام بده. لذا من به همین خاطر به زیارت امام هشتم و فاطمه معصومه از نجف آمدم و به اصرار مؤسس حوزه علمیه قم آیت اللّه حائری یزدی در آنجا ماندگار شدم

فروغ کوثر، ص 58، کریمه اهلبیت، ص 44

☘امام جعفر صادق(ع) می فرماید:
«تُدْخَلُ بِشَفَاعَتِهَا شِيعَتِي الْجَنَّةَ بِأَجْمَعِهِم‏ ؛
✨ با شفاعت او (حضرت معصومه س)همه شیعیان من وارد بهشت می شوند.»

📎 (بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‏57

"نتیجه محبت به اهل بیت علیهم السلام در قیامت"

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم


📚 در كتاب «القائم» فضل بن شاذان رحمه الله آمده است:
جابر بن عبداللَّه گويد:
روزى در مسجد مدينه گرداگرد وجود نازنين رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم را گرفته و به دور وجودش حلقه زده بوديم،
يكى از اصحاب صحبت از بهشت به ميان آورد.
ابودجانه گفت: اى رسول خدا! از شما شنيدم كه فرموديد:
بهشت بر پيامبران و ساير امّتها حرام است تا اين كه شما وارد شويد.
حضرت فرمود:

اى ابودجانه! آيا نمى دانى كه خداوند متعال پرچمى از نور و عمودى از نور داردكه آن دو را، دو هزار سال پيش از آفرينش آسمانها آفريده است، بر روى آن پرچم نوشته شده:
«لا إله إلّا اللَّه، محمّد رسول اللَّه، آل محمّد خير البريّة».

«معبودى جز خدا نيست، محمّدصلى الله عليه وآله وسلم پيامبر خداست، آل محمّدعليهم السلام بهترين مخلوقاتند».

صاحب اين پرچم على عليه السلام مى باشد كه پيشاپيش مردم است.
على عليه السلام فرمود:

الحمد للَّه الّذي هدانا بك وشرّفك
وشرّفنا بك.

حمد و سپاس خدايى را كه ما را به وسيله تو هدايت فرمود و تو را شريف نموده وما را به وسيله تو شريف نمود.

پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم فرمود:
أما علمت أنّ من أحبّنا وانتحل محبّتنا أسكنه اللَّه معنا.

❣آيا نمى دانى كسى كه ما را دوست بدارد و محبّت ما را بپذيرد خداوند او را در بهشت با ما ساكن مى نمايد؟!

آنگاه رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم اين آيه را تلاوت فرمود:
«في مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَليكٍ مُقْتَدِرٍ»

🍂 «در جايگاه صدق و راستى، در
پيشگاه مالك مقتدر».🍂

📚القطره :‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌( جلد 2، صفحه 50)

دوازده فضيلت کوتاه و گویا از حضرت اميرالمومنين علي عليه السلام

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

💞🔷1. حضرت اميرالمومنين علی علیه السلام در هیچ جنگ و جهادی شرکت نکرد مگر این که پیروز برگشت. (1)

🌹🔷2. رسول خدا صلی الله علیه و آله می گفت: «عَلی اَشْجَعُ النّاسِ قَلْبا /
علی، شجاع ترین و قویدل ترینِ مردم است.» (2)

❣🔷3 .حریف را فقط با یک بار زدن می کشت و در حدیث است که: «کانت ضرباتة وترا/
ضربت شمشیر او همیشه تک ضرب بود.»(3)

💓🔷4. پیامبر اسلام می گفت: «علی سیفُ اللّه عَلی اَعْدائِهِ /
علی، شمشیر خدا است که بر روی دشمنان خدا کشیده می شود.»(4)

💞🔷5. حضرت اميرالمومنين علی علیه السلام بیشتر پیاده می جنگید و اگر هم سوار اسبی می شد،
👈 چندان برایش مهم نبود.
💞به حضرتش گفته شد که چرا سوار اسب نمی شود؟
🌹پاسخ داد: اسب یا برای تعقیب حریفی است که از میدان بگریزد و یا برای این است که کسی بخواهد خود بگریزد و من نه کسی هستم که پشت به دشمن کنم و بگریزم و نه کسی هستم که اگر کسی گریخت تعقیبش کنم. پس اسب را برای چه می خواهم؟(5)


❣🔷6. حضرت زرهش تنها سینه اش را می پوشاند و هرگز پشت نداشت.
👈از او پرسیدند که چرا زرهش پشت ندارد؛ آیا نمی ترسد که کسی از پشت به او ضربتی بزند؟
🌹در پاسخ فرمود : من هرگز به دشمن پشت نمی کنم و از میدان نمی گریزم و خدا هرگز آن روز را نخواهد آورد.(6)


💞🔷7. شجاعت و استواری حضرت علی علیه السلام در جنگ ها چنان بود که هرگاه مشرکان و کافران او را در جنگ می دیدند به همدیگر وصیت می کردند مثل این که مرگ را با چشم خود دیده باشند.(7)

💞🔷8. هرگاه که دو صف برای جنگ مقابل هم صف می کشیدند،

❣مردم به یکدیگر می گفتند:
👈ملک الموت در همان صفی باید باشد که علی با آن صف است و صف مقابل خواهی نخواهی باید خود را برای مرگ آماده کنند.(8)

🌹🔷9. روزی یکی از سرداران سپاهش به او گفت که اگر اسب ها آشفتند و ما از همدیگر دور شدیم،

🌹تو را کجا بیابیم؟ در پاسخ فرمود:
👈در همان جایی که از من دور شده اید.
👈حاکی از این که در همین جایی که هستم خواهم بود.(9)


💓🔷10. وقتی که در جنگ جمل پرچم را به پسرش محمّد حنفیه داد، به او چنین فرمود:
❣«کوه ها هم از هم بپاشند،
👈تو از خود مپاش؛
👈دندان هایت را به هم بفشار؛
👈کاسه سرت را به خدا بسپار؛
👈پاهایت را چون میخ به زمین بکوب؛
👈به انتهای سپاهیان دشمن چشم بدوز؛
👈و از تنگ نظری و دون همّتی چشم بپوش؛
👈و بدان که پیروزی بی گمان پیش خداوندِ سبحان است.»(10)

💓🔷11. حضرت اميرالمومنين علی علیه السلام از نان دنیا به نان جو بسنده کرده بود و از نان گندم نمی خورد تا آنجا که مردم از تعجّب می پرسیدند:
👈 پسر ابوطالب با این غذا و خوراک اندک چگونه در کشتن هم آوردان و پهلوانان ناتوان نمی شود؟!

🌹مولا علی علیه السلام در پاسخ فرمود: بدانید آن درختی را که در بیابان خشک می روید،
👈شاخه اش سخت تر باشد.
👈ولی سبزه ها و گیاهان خوش نما را پوست نازک تر باشد.
👈آری خارها و بوته های صحرایی را آتشی افروخته تر باشد و خاموشی آنها دیرتر رخ دهد،
👈ولی گیاهی که در ناز و نعمت روییده باشد،
👈چون بیدی به هر بادی بلرزد(11)


❣🔷12. از سخنان آن حضرت است که می فرمود :
«وَ اللّه لَو تَظاهَرَتِ الْعَرَبُ عَلی قِتالی لَمّا وَلَّیتُ عَنها... /

👈به خدا سوگند اگر همه عرب ها پشت به پشت هم دهند و به جنگ با من بشتابند، هرگز از آنان روی برنتابم و اگر فرصتی دست دهد، به پیکار همه بشتابم.»(12)


📚منابع

📚(1) - طبرانی، معجم الاوسط 3/87 📚(2176)؛ مسند احمد 1/199 (1720).
📚(2) - ابن مغازلی، مناقب علی بن ابی طالب / 143 (188).
📚(3) - ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه 1 / 20.
📚(4) - شیخ صدوق، الامالی / 61.
📚(5) - ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی طالب 3 / 298.
📚(6) - ابن بکار، الاخبار الموفقیات / 343 (194)؛ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه 20 / 280.
📚(7) - ابن مغازلی، مناقب علی بن ابی طالب / 140 (109)؛ زمخشری، ربیع الابرار 3 / 319.
📚(8) - راغب اصفهانی، المحاضرات 3 / 138.
📚(9) - ابشیهی، المستطرف 1 / 178 باب 41.
📚(10) - نهج البلاغه، خطبه 11.
📚(11) و (12) - نهج البلاغه، نامه 45.

سوال از شیطان

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

روزی شیطان نزد حضرت یحیی (علیه السلام) آمد. حضرت به او گفت: من از تو سؤالی دارم.
شیطان گفت: مقام تو از آن بالاتر است که سؤال تو را جواب ندهم، پس هر چه می خواهی بپرس، من پاسخ خواهم داد.
حضرت یحیی گفت:
دوست دارم دام هایت را که به وسیله آنها فرزندان آدم را شکار کرده و گمراه می کنی، به من نشان دهی.
شیطان گفت: با کمال میل خواسته تو را به جا می آورم.
شیطان در قیافه ای عجیب و با وسایل گوناگون، خود را به حضرت نشان داد و توضیح داد که چگونه با آن وسایل رنگارنگ، فرزندان آدم را گول زده و به سوی گمراهی می برد.
یحیی پرسید: آیا هیچ شده که لحظه ای بر من پیروز شوی؟
شیطان گفت: نه، هرگز! ولی در تو خصلتی است که از آن شاد و خرسندم!
یحیی فرمود: آن کدام خصلت است.
شیطان گفت: تو پرخور و شکم پرستی، هنگامی که افطار می کنی زیاد می خوری و سنگین می شوی و بدین جهت از انجام بعضی نمازهای مستحبی و شب زنده داری باز می مانی!
یحیی گفت:
من با خداوند عهد کردم که هرگز به طور کامل غذا نخورم و سیر نشوم، تا خدا را ملاقات نمایم.
شیطان گفت: من نیز با خود پیمان بستم که هیچ مؤمنی را نصیحت نکنم، تا خدا را ملاقات کنم

داستان های بحار الانوار، ج 5، ص 220 - 219.

عبدالله بن عمیر کلبی

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

عبدالله بن عمیر کلبی یکی از افرادی است که در کربلا هم زنش و هم مادرش همراهش بودند. او که قهرمانی قوی و شجاع بود و تازه ازدواج کرده بود، هنگامی که روز عاشورا می‌خواست به میدان برود، زن او ممانعت کرد و گفت: کجا می روی؟ من را به که می‌سپاری؟ فورا مادرش آمد جلو و گفت: پسرم مبادا حرف زنت را بشنوی. امروز روز امتحان تو است، اگر امروز خود را فدای حسین نکنی، شیرم را به تو حلال نخواهم کرد، عبدالله هم  امر مادر را پذیرفت و به میدان رفت و جنگید تا شهید شد. مادرش پس از این جریان، فورا عمود خیمه‌ای را بر می‌دارد و به دشمن حمله می‌کند.
ابا عبدالله علیه‌السلام خطاب به او می‌فرماید: ای زن برگرد خدا بر زنان جهاد را واجب نکرده است.
پیرزن امر امام علیه‌السلام را اطاعت می‌کند، ولی دشمن رذالت به خرج می‌دهد و سر فرزندش را از بدن جدا کرده و به سوی مادرش پرتاب می‌کند.
پیرزن،سر جوانش را بغل می‌گیرد، به سینه می‌چسباند، می‌بوسد، می‌گوید: مرحبا پسرم، آفرین پسرم، الان من از تو راضی شدم و شیرم را به تو حلال کردم.
بعد آن را به طرف دشمن می‌اندازد و می‌گوید ما چیزی را که در راه خدا دادیم پس نمی‌گیریم.«1»
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: هیچ بنده‌ای ایمان به خدا را به حد کمال نمی‌رساند تا آنکه در او پنج خصلت وجود داشته باشد: توکل نمودن بر خدا، واگذار کردن کارها به خدا، تسلیم بودن در برابر فرمان خدا، رازی بودن به اراده خدا و صبر کردن بر بلای خدا. هر کس به خاطر خدا محبت ورزد و به خاطر خدا دشمن بدارد و برای خدا ببخشد و برای خدا از بخشش جلوگیری کند ایمان خود را کامل ساخته است.«2»
کسی که به خدا ایمان داشته باشد دیگر غم و شادی برای او یکسان است و همه را از طرف مبدا آفرینش می‌داند، و خود را در حیطه علم خداوند می‌داند، دیگر نا گواری‌ها و مصائب دنیا و گرفتاری‌های سر راه او، وی را آزار نخواهند داد، زیرا این انسان می‌داند، خداوند همه را می‌داند و می‌تواند.

به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقیست          به ارادت بکشم درد که درمان هم از اوست 
 
.................................................................................................................
1. لهوف ،گفتار های معنوی ص 243
2.بحار الانوار  جلد 77  ص 177 

ﻫﺎﺭﻭﻥ ﻭ ﺑﻬﻠﻮﻝ

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم


ﺭﻭﺯﻯ ﻫﺎﺭﻭﻥ ﺑﻬﻠﻮﻝ ﺭﺍ ﻣﻠﺎﻗﺎﺕ ﻛﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ ﻣﺪﺗﻴﺴﺖ ﺁﺭﺯﻭﻯ ﺩﻳﺪﺍﺭﺕ ﺭﺍ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺑﻬﻠﻮﻝ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ ﻛﻪ ﻣﻦ ﺑﻤﻠﺎﻗﺎﺕ ﺷﻤﺎ ﺑﻬﻴﭽﻮﺟﻪ ﻋﻠﺎﻗﻪ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﻫﺮﻭﻥ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺗﻘﺎﺿﺎﻯ ﭘﻨﺪ ﻭ ﻣﻮﻋﻈﻪ ﺍﻯ ﻛﺮﺩ ﺑﻬﻠﻮﻝ ﮔﻔﺖ ﭼﻪ ﻣﻮﻋﻈﻪ ﺍﻯ ﺗﺮﺍ ﺑﻜﻨﻢ؟!
ﺁﻧﮕﺎﻩ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﺑﺴﻮﻯ ﻋﻤﺎﺭﺗﻬﺎﻯ ﺑﻠﻨﺪ ﻭ ﻗﺒﺮﺳﺘﺎﻥ ﻛﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ ﺍﻳﻦ ﻗﺼﺮﻫﺎﻯ ﺑﻠﻨﺪ ﺍﺯ ﻛﺴﺎﻧﻰ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﻓﻌﻠﺎ ﺩﺭ ﺯﻳﺮ ﺧﺎﻙ ﺗﻴﺮﻩ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﻗﺒﺮﺳﺘﺎﻥ ﺧﻮﺍﺑﻴﺪﻩ ﺍﻧﺪ.
ﭼﻪ ﺣﺎﻟﻰ ﺧﻮﺍﻫﻰ ﺩﺍﺷﺖ ﺍﻯ ﻫﺮﻭﻥ ﺭﻭﺯﻳﻜﻪ ﺑﺮﺍﻯ ﺑﺎﺯﺧﻮﺍﺳﺖ ﺩﺭ ﭘﻴﺸﮕﺎﻩ ﺣﻘﻴﻘﺖ ﻭ ﻋﺪﻝ ﺍﻟﻬﻰ ﺑﺎﻳﺴﺘﻰ ﻭ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺑﺎﻋﻤﺎﻝ ﻭ ﻛﺮﺩﺍﺭ ﺗﻮ ﺭﺳﻴﺪﮔﻰ ﻛﻨﺪ.
ﺑﺎ ﻧﻬﺎﻳﺖ ﺩﻗﺖ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺣﺴﺎﺏ ﺑﮕﻴﺮﺩ ﻭ ﭼﻪ ﺧﻮﺍﻫﻰ ﻛﺮﺩ ﺩﺭ ﺁﻧﺮﻭﺯﻳﻜﻪ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺟﻬﺎﻥ ﺑﺎﻧﺪﺍﺯﻩ ﺍﻯ ﺩﻗﺖ ﻭ ﻋﺪﺍﻟﺖ ﺩﺭ ﺣﺴﺎﺏ ﺑﻨﻤﺎﻳﺪ ﻛﻪ ﺣﺘﻰ ﺍﺯ ﻫﺴﺘﻪ ﺧﺮﻣﺎ ﻭ ﺍﺯ ﭘﺮﺩﻩ ﻧﺎﺯﻛﻰ ﻛﻪ ﺁﻥ ﻫﺴﺘﻪ ﺭﺍ ﻓﺮﺍ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻧﺦ ﺑﺎﺭﻳﻜﻰ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺷﻜﻢ ﻫﺴﺘﻪ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺧﻂ ﺳﻴﺎﻫﻰ ﻛﻪ ﺩﺭ ﻛﻤﺮ ﺁﻥ ﻫﺴﺘﻪ ﻣﻴﺒﺎﺷﺪ ﺑﺎﺯﺧﻮﺍﺳﺖ ﻛﻨﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﻳﻦ ﻣﺪﺕ ﺗﻮ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﻭ ﺗﺸﻨﻪ ﻭ ﺑﺮﻫﻨﻪ ﺑﺎﺷﻰ ﺩﺭ ﻣﻴﺎﻥ ﺟﻤﻌﻴﺖ ﻣﺤﺸﺮ، ﺭﻭﺳﻴﺎﻩ ﻭ ﺩﺳﺖ ﺧﺎﻟﻰ.
ﺩﺭ ﭼﻨﻴﻦ ﺭﻭﺯﻯ ﺑﻴﭽﺎﺭﻩ ﺧﻮﺍﻫﻰ ﺷﺪ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺑﺘﻮ ﻣﻰ ﺧﻨﺪﻧﺪ، ﻫﺎﺭﻭﻥ ﺍﺯ ﺳﺨﻨﺎﻥ ﺑﻬﻠﻮﻝ ﺑﻰ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻣﺘﺎﺀﺛﺮ ﺷﺪ ﻭ ﺍﺷﻚ ﺍﺯ ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﻓﺮﻭ ﺭﻳﺨﺖ.

ﺍﻧﻮﺍﺭ ﻧﻌﻤﺎﻧﻴﺔ ﺹ 117

☘ دین یعنی محبت ❤️

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

«برید بن معاویه عجلی‏» - یکی از اوتاد زمین و از اعلام دین می‏گوید:

در نزد امام باقر علیه السلام بودم. مردی از خراسان با پای پیاده به محضرش آمد و پاهایش را - که پوست انداخته بود - از کفش بیرون آورد و گفت:
به خدا جز دوستی شما اهل بیت، هیچ عاملی مرا از راه دور به اینجا نیاورده است. امام فرمود :

✨والله لو احبنا حجر حشره الله معنا و هل الدین الا الحب؟ ان الله یقول : « قُلْ إِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونی یُحْبِبْکُمُ اللّهُ. .. »   و قال : « یحِبُّونَ مَنْ هَاجَرَ إِلَیهِمْ »   و هل الدین الا الحب .

☄به خدا اگر سنگی ما را دوست‏بدارد، خداوند او را با ما محشور می‏کند و آیا دین، چیزی جز محبت است؟ خداوند می‏فرماید: [ای پیامبر] بگو: اگر خدا را دوست می‏دارید، مرا پیروی کنید تا خدا دوستتان دارد و خداوند فرمود: کسانی را که به سوی آنها مهاجرت می‏کنند، دوست دارند و آیا دین، غیر از محبت است؟

بحارج27

ﺭﺿﺎ ﺑﻪ ﻗﻀﺎﻯ ﺍﻟﻬﻰ

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم


ﻗﺘﻴﺒﻪ ﺍﻋﺸﻰ ﻣﻰ ﮔﻮﻳﺪ: ﺷﻨﻴﺪﻡ ﭘﺴﺮﻯ ﺍﺯ ﭘﺴﺮﺍﻥ ﻛﻮﺩﻙ ﺍﻣﺎﻡ ﺻﺎﺩﻕ (ﻉ) ﺑﻴﻤﺎﺭ ﻭ ﺑﺴﺘﺮﻯ ﺍﺳﺖ، ﺑﺮﺍﻯ ﻋﻴﺎﺩﺕ ﺍﻭ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﻣﺎﻡ ﺻﺎﺩﻕ (ﻉ) ﺣﺮﻛﺖ ﻛﺮﺩﻡ، ﻭﻗﺘﻰ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺳﻴﺪﻡ، ﺩﻳﺪﻡ ﺍﻣﺎﻡ ﺻﺎﺩﻕ (ﻉ) ﻛﻨﺎﺭ ﺩﺭ، ﺍﻳﺴﺘﺎﺩﻩ ﻭ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻏﻤﮕﻴﻦ ﺍﺳﺖ، ﮔﻔﺘﻢ: (ﺣﺎﻝ ﻛﻮﺩﻙ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺍﺳﺖ؟
ﻓﺮﻣﻮﺩ: ﺑﻴﻤﺎﺭ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﺴﺘﺮﻯ ﺍﺳﺖ.
ﺳﭙﺲ ﻭﺍﺭﺩ ﺧﺎﻧﻪ ﺷﺪ، ﭘﺲ ﺍﺯ ﺍﻧﺪﻛﻰ، ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺁﻣﺪ، ﺩﻳﺪﻡ ﺣﻀﺮﺕ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﻰ ﺭﺳﺪ ﻭ ﻏﻤﮕﻴﻦ ﻧﻴﺴﺖ، ﻋﺮﺽ ﻛﺮﺩﻡ: (ﺣﺎﻝ ﻛﻮﺩﻙ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺍﺳﺖ؟
ﻓﺮﻣﻮﺩ: (ﻛﻮﺩﻙ ﺍﺯ ﺩﻧﻴﺎ ﺭﻓﺖ). ﻋﺮﺽ ﻛﺮﺩﻡ: ﺁﻧﮕﺎﻩ ﻛﻪ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺣﻀﻮﺭ ﺷﻤﺎ ﺁﻣﺪﻡ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻏﻤﮕﻴﻦ ﺑﻮﺩﻯ، ﺑﺎ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﻛﻮﺩﻙ ﺯﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ، ﻭﻟﻰ ﺍﻛﻨﻮﻥ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺩﻧﻴﺎ ﺭﻓﺘﻪ، ﻏﻤﮕﻴﻦ ﻧﻴﺴﺘﻰ؟
ﺍﻣﺎﻡ ﺻﺎﺩﻕ (ﻉ) ﺩﺭ ﭘﺎﺳﺦ ﻓﺮﻣﻮﺩ: (ﻣﺎ ﺧﺎﻧﺪﺍﻥ ﻧﺒﻮﺕ، ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻓﺮﺍ ﺭﺳﻴﺪﻥ ﻣﺮﮒ، ﺑﺮﺍﻯ ﺑﻴﻤﺎﺭﻯ، ﻏﻤﮕﻴﻦ ﻫﺴﺘﻴﻢ، ﻭﻟﻰ ﻭﻗﺘﻰ ﻛﻪ ﺍﻣﺮ ﺍﻟﻬﻰ ﻭﺍﻗﻊ ﺷﺪ ﺑﻪ ﻗﻀﺎﻯ ﺍﻟﻬﻰ ﺭﺍﺿﻰ ﻫﺴﺘﻴﻢ ﻭ ﺗﺴﻠﻴﻢ ﻓﺮﻣﺎﻥ ﺧﺪﺍ ﻣﻰ ﺑﺎﺷﻴﻢ)


ﺍﻋﻴﺎﻥ ﺍﻟﺸﻴﻌﻪ، ﺝ 1 ﺹ 664، ﺑﻪ ﻧﻘﻞ ﺍﺯ ﺍﺻﻮﻝ ﻛﺎﻓﻰ

ما باید بدانیم که خداوند خیر محض است و مصلحت امور مارا بهتر می فهمد.. و همیشه باید راضی به رضای او باشیم..