مردم و معاویه

 

     بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرحیم 


علی بن حسین مسعودی در کتاب مروج الذهب می نویسد: مردی از اهل کوفه در موقع بازگشت از صفین در راه دمشق بر شتر سوار بود، مردی از شام به او پیچید و گفت: این ناقه از من است، سرانجام نزاعشان بالا گرفت و هر دو نزد معاویه حاضر شدند.

پس آن مرد 50 شاهد آورد که این ناقه ( شتر ماده) از آن من است.

معاویه نیز دستور داد ناقه را به صاحبش برگرداند.

ناگهان مرد عراقی گفت: خدا خیرت دهد این شتر، ماده نیست و شتر نر است معاویه گفت: حکمی داده ام و برگشت ندارد. بعد از متفرق شدن مردم، معاویه آن مرد عراقی را طلبید و قیمت شترش را بلکه بیشتر از آن به او داد و به او گفت: برای «علی» خبر ببر که من برای جنگ با او صد هزار مرد دارم که ناقه را از جمل فرق نمی گذارند.

مسعودی پس از نقل این ماجرا می نویسد: اطاعت مردم و نفوذ امر معاویه (به خاطر تهدید و ترس) به جایی رسید که هنگام رفتن به جنگ صفین روز چهارشنبه ای نماز جمعه خواند و همه به او اقتدا کردند.[1]

پی نوشت

[1] مروج الذهب، ترجمه پاينده، ج 2، ص 33.

منبع : ظهیری، علی اصغر؛ برگهای سیاهی از تاریخ، ص: 68

 

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ و عجل فرجهم

 

کوتاهی در برگزاری عید غدیر خم

 


     بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرحیم 

 

 

روز عاشورایی، مرحوم شیخ مرتضی انصاری (رحمت الله علیه) جلوی در ورودی صحن مطهر امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب (علیه السلام) ایستاده بود و از دسته جات سینه زنی استقبال می کرد و در کنار او، أفندی که از طرف حکومت عثمانی حاکم عراق بود، ایستاده بود.

أفندی از شیخ انصاری پرسید ای شیخ، هم ما قبول داریم که حسین بن علی (علیه السلام) مظلوم شهید شده و یزید انسان پست و خونخواری بود و ما هم در عزای آن بزگوار غمگین هستیم، اما پرسش من این است که این مراسم یعنی چه؟
سینه زنی، زنجیرزنی، دسته راه انداختن، گِل به سر مالیدن و ...، اینها چه هدفی را دنبال می کنند؟!

مرحوم شیخ انصاری فرمودند سِرّ مطلب این است که ما شیعیان یک بار سرمان کلاه رفت و با این مراسم تلاش می کنیم دوباره چنین نشود.
أفندی پرسید یعنی چه؟!

شیخ انصاری فرمود در جریان غدیر، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در برابر صد هزار نفر، علی (علیه السلام) را با صراحت به وصایت خود برگزید و شما انکار کردید و گفتید غدیر نبوده یا اگر بوده چیز مهمی نبوده است، فقط سفارش به دوستی با علی (علیه السلام) بوده است.

اشکال از ما بود که ما عید غدیر خم را با سر و صدا و شعار، بزرگ نداشتیم و این چنین شد.
ترسیدیم که اگر عاشورا را هم بزرگ نشماریم و با شعار و تظاهر برگزار نکنیم، شما انکار کنید و بگویید اصلا حسین (علیه السلام) شهید نشد یا حسین (علیه السلام) را راهزنان میان راه کشتند و یزید (لعنت الله علیه) انسان با تقوایی است.

منبع: صد نکته از هزاران، آیت الله حاج شیخ علی رضائی تهرانی

 

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ و عجل فرجهم

 

 

✍ با خواندنِ این خاطره به عظمتِ روحیِ شهید بابایی پی خواهید برد   

 

     بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرحیم 

 


عباس یه روز اومد خونه و گفت: خانوم! باید خونه‌مون رو عوض‌ کنیم ، می‌خوام خونه‌مون رو بدیم به یکی از پرسنلِ نیروی هوایی که با هشت تا بچه توی یه خونۀ دو اتاقه زندگی می کنن، این خونه برای ما بزرگه، میدیم به اونا و خودمون میریم اونجا...
اون بنده خدا وقتی فهمید فرمانده‌اش می‌خواد اینکار رو کنه قبول نکرد. اما با اصرارِ عباس بالاخره پذیرفت و خونه مون رو باهاشون عوض کردیم...

🌷خاطره ای از زندگی خلبانِ شهید عباس بابایی
📚منبع: کتاب خدمت از ماست 82 ، صفحه 181

 

 

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ و عجل فرجهم

 

دین فروشی

 

     بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرحیم 

 

قاضی شریک در روزگار مهدی عباسی به اصرار او منصب قضا را پذیرفت، نوبتی چند برای مطالبه ماهانه خود با صرّاف شهر سخت گیری کرد، صرّاف گفت: تو در مقابل این نقدینه قماش نفروخته ای که چنین سخت می گیری.

شریک گفت: ای مردم! قسم به خدا کالایی گران بهاتر از قماش فروخته ام، ای مرد! من در برابر این نقدینه دین خود را فروخته ام!!

منبع : عرفان اسلامی: 10/ 39


اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ و عجل فرجهم

 

دنیا در کلام سلیمان علیه السلام   



 بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرحیم 

 

حضرت سلیمان با مرکب حکومتی در حرکت بود، پرندگان بر سرش سایه داشتند، اجنه و مردم از دو طرفش در حرکت بودند، به عابدی از عباد بنی اسرائیل گذشت، عابد گفت:

پسر داود! به خدا قسم، خداوند ملک عظیمی به تو عنایت کرده.

سلیمان فرمود: یک تسبیح در نامه عمل مؤمن بهتر است از ظواهری که به فرزند داود داده شده، آنچه به پسر داود داده اند از دست می رود، ولی تسبیح خدا در نامه انسان باقی می ماند[1].

پی نوشت

[1] محجة البيضاء: 5/ 355، كتاب ذم الدنيا

منبع : عرفان اسلامی: 8/ 206

 

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ و عجل فرجهم

     

فقط برنج کوپنی مصرف می کنیم!

    بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرحیم 


آقای سیدعلی‌اکبر طاهایی نقل می‌کنند:
در زمان جنگ که من نماینده مجلس شورای اسلامی بودم، همسرم یکی از بچه ها را نزد پزشک برد و در مطب دکتر، خانمی را ملاقات کرد. ایشان نیز یکی از فرزندان خود را برای مداوا به آن جا آورده بودند.

کسی نمی‌دانست که ایشان کیست! چون نوبت به آن خانم رسید، به اتاق پزشک مراجعه کردند، دکتر پس از معاینه، گفت: برای مداوای این فرزند، روزی یک لیوان لعاب برنج به او بدهید.

ایشان گفتند: ما چنین امکاناتی را نداریم

پزشک که ایشان را نمی‌شناخت عصبانی شد و گفت: مگر امکان دارد که در خانه‌ای برنج نباشد؟!

آن خانم گفت: همسر من اجازه نمی دهند که در خانه، غیر از برنج کوپنی مصرف کنیم و آن نیز کفاف خوراک ما را بیش از یک بار در هر هفته، نمی‌دهد!

پزشک پرسید: مگر همسر شما چکاره هستند؟

گفتند: همسرم آقای خامنه ای ، رئیس جمهور است. (مقام معظم رهبری در آن زمان رئیس جمهور بودند).

📕 با اقتباس و ویراست از کتاب:
پرتوی از خورشید

🔻🔻🔻🔻🔻

ما افتخار می کنیم در کشوری زندگی می کنیم که عالی ترین مقام، یعنی رهبری ساده ترین زندگی ها را دارد.

 

✅ ساده زیستی ایشان به حدی است که حتی دشمنان به آن اعتراف می کنند.

🔻 یکی از دشمنان قسم خورده رسانه ای ایران، نوری زاده، می گوید:

🔸 در زندگی آیت الله خامنه ای هیچ جایی پیدا نمی کنید که مشکل اقتصادی داشته باشند. ایشان به شدت زاهدانه زندگی می کنند.

🔻 همچنین وزیر فرهنگ و ارشاد دوران اصلاحات، آقای مهاجرانی که سال هاست، لندن نشین است و دشمن مقام معظم رهبری است، می گوید:

🔹با وجود اینکه من آیت الله خامنه ای را قبول ندارم اما در زندگی اقتصادی ایشان، خانواده و اطرافیانشان، حتی نقطه خاکستری هم نیست چه برسد به نقطه سیاه.

👈 شخصی همانجا قصد اعتراض به حرف وی را داشت، که مهاجرانی ادامه می دهد و می گوید:

⚠️ من چهار سال همسایه ایشان بودم، و بر نوع زندگی ایشان شاهد بودم. من با کسانی که اطلاعات اشتباه از زندگی ایشان می دهند مشکل دارم!

 


اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ و عجل فرجهم

 

 

✨آیینه شکستن خطاست

      بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرحیم 

 

شخصي‌ از اهل‌ تفكّر و مراقبه‌ در گوشه‌اي‌ از صحن‌ حضرت‌ رضا عليه‌ السّلام‌ نشسته‌ و در دريائي‌ از تفكّر فرو رفته‌ بود، يكمرتبه‌ حالي‌ به‌ او دست‌ داد و صورت‌ ملكوتي‌ افرادي‌ را كه‌ در صحن‌ مطهّر بودند مشاهده‌ كرد؛ ديد خيلي‌ عجيب‌ و غريب‌ است‌.

صورتهاي‌ مختلف‌ زننده‌ و ناراحت‌ كننده‌ از اقسام‌ صور حيوانات‌، و بعضي‌ از آنها صورتهائي‌ بود كه‌ از صورت‌ چند حيوان‌ حكايت‌ ميكرد. درست‌ مردم‌ را تماشا كرد؛ در بين‌ اين‌ جمعيّت‌ كسي‌ نيست‌ كه‌ صورتش‌ سيماي‌ انسان‌ باشد، مگر يك‌ نفر سلماني‌ كه‌ در گوشۀ صحن‌ كيف‌ خود را باز كرده‌ و مشغول‌ اصلاح‌ و تراشيدن‌ سر كسي‌ است‌؛ ديد فقط‌ او به‌ شكل‌ و صورت‌ انسان‌ است‌.

از بين‌ جمعيّت‌ با عجله‌ خود را به‌ او كه‌ نزديك‌ در صحن‌ بود رسانيد و سلام‌ كرد و گفت‌: آقا ميدانيد چه‌ خبر است‌؟

سلماني‌ خنديد و گفت‌: آقا تعجّب‌ مكن‌، آئينه‌ را بگير و خودت‌ را نگاه‌ كن‌!

خودش‌ را در آئينه‌ نگاه‌ كرد؛ ديد صورت‌ خود او هم‌ به‌ شكل‌ حيواني‌ است‌؛ عصباني‌ شده‌ آئينه‌ را بر زمين‌ زد.

سلماني‌ گفت‌: آقا برو خودت‌ را اصلاح‌ كن‌، آئينه‌ كه‌ گناهي‌ ندارد.

معادشناسي،ج۲،ص ۲۹۱-۲۹۲


اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ و عجل فرجهم

 

گره گشايي از کار دوست

 

       بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرحیم 


 

ابان بن تغلب، از ياران نزديك امام صادق - عليه السلام - است، مي گويد: با امام صادق - عليه السلام - در مكّه بودم، همراه آن حضرت، مشغول طواف كعبه شديم، در اين وقت يكي از شيعيان، از من تقاضا كرد كه همراه او براي برآوردن حاجتي كه داشت، برويم.

من به طواف، ادامه دادم، او اشاره كرد، ولي من به او توجه نكردم زيرا دوست داشتم امام صادق - عليه السلام - را تنها نگذارم.

او بار ديگر اشاره كرد، امام متوجه اشاره او گرديد، به من فرمود: او با تو كاري دارد؟

گفتم: آري، فرمود او كيست ؟

گفتم: از دوستان ما است، شيعه است.

امام كه متوجه شده بود، او كار لازمي دارد، فرمود: نزد او برو.

عرض كردم: طواف را قطع كنم.

فرمود: آري.

عرض كردم: گر چه طواف واجب باشد؟

فرمود: آري برو، گر چه طواف واجب باشد.

و از سخنان امام صادق - عليه السلام - است كه فرمود:

مشي المسلم في حاجة المسلم خير من سبعين طوافاً بالبيت الحرام.

ترجمه:

سعي و گام برداشتن مسلمان براي برآوردن نيازهاي مسلمان، بهتر از هفتاد بار طواف، به دور كعبه است.

 

منبع : داستان دوستان، محمد محمدي اشتهاردي

 

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ و عجل فرجهم

 

نماز باران

 بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرحیم 



شهر قم در گیر و دار جنگ جهانی دوم از قحطی و خشکسالی ناله داشت، زمین ها خشک بود، باغات در شرف انهدام قرار داشت، مردم دچار مضیقه و سختی بودند، عوامل مادی از حل مشکل به عجز نشسته بودند، تنها راهی که برای نزول باران وجود داشت، یکی از دستورهای مهم اسلامی بود و آن هم نماز باران.

کم تر کسی به خود جرأت می داد که به این مهم اقدام کند، کسی را می خواست که قلبش به نور یقین منور و جانش در اتصال با عالم ملکوت باشد.

آن کس که به خویش با کمال اطمینان جرأت قدم نهادن در این میدان را داد، مرجع بزرگ آن زمان مرحوم آیت اللّه العظمی حاج سید محمد تقی خوانساری بود، مردی که بارها برای دفع استعمارگران، به میدان جهاد رفته بود و برای احقاق حق مسلمانان پافشاری داشت.

جمعیت زیادی با چشم گریان و دلی بریان و سر و پای برهنه به رهبری و پیشوایی آن مرد الهی به سوی خاک فرج قم حرکت کردند.

زمانی است که متفقین در شهر قم قوا دارند و از نزدیک ناظر اوضاعند؛ ارتش کفر تصور دیگر داشت و حزب حق مقصدی دیگر؛ قوای کفر پس از خبر شدن از حقیقت حال، سخت در تعجب شد، مگر ممکن است جمعیتی به سرپرستی یک مردی عالم با انجام عملیاتی چند از آسمان باران به زمین بیاورد؟!

پس از انجام مراسم باران در سه روز، اشک آسمان بر زمین هم چون سیل باریدن گرفت، به عنوان خبری مهم در همه جا پخش شد، من خودم چند نفر از آن هایی را که در آن نماز شرکت داشتند، دیده ام و از زبان آنان داستان را شنیده ام، بر سنگ مزار او در مسجد بالای سر حرم حضرت معصومه علیها السلام این واقعه را ثبت کرده اند، تا همه بدانند که نماز این دستور مهم الهی قدرت حل بسیاری از مشکلات را دارد، چه اگر نداشت خدای متعال امر نمی فرمود:

«وَ اسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ»(۱)

از صبر و نماز یاری بخواهید.

پی نوشت

[1] بقره (2): 45.

منبع : عرفان اسلامی: 5/ 126

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ و عجل فرجهم

    

تعجب فرشتگان

       بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرحیم 

 

امام صادق علیه السلام در زمینه، استدراج که یکی از شدیدترین عوامل هلاکت است- یعنی در وسایل عیش و نوش غرق بودن و مرتکب هر گناهی شدن و توجه نداشتن- می فرماید:

ملکی از جانب حق روزگاری دراز در زمین زیست، سپس به مقام بلند خویش برگشت، به او گفته شد: چه دیدی؟ گفت: عجایب زیادی مشاهده کردم، عجیب ترین چیزی که دیدم، عبدی را غرق در نعمت یافتم، رزقت را می خورد و ادعای خدایی داشت، از جرأت او نسبت به تو و حلم تو نسبت به او تعجب کردم. خداوند جلّ و علا فرمود: از حلم من تعجب کردی؟ عرضه داشت: آری. خطاب رسید: چهارصد سال به او مهلت دادم، رگی از او زده نشد و چیزی از دنیا نخواست مگر این که به او عنایت کردم، طعم غذا و آشامیدنی را در مذاق او بر نگرداندم!![1]

پی نوشت

[1] بحار الأنوار: 72/ 381

منبع : عرفان اسلامی: 4/ 112

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ و عجل فرجهم

 

وقتی پسر پای دار پدر سوت و کف می زند

         بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرحیم 


آیه:
يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَمُخْرِجُ الْمَيِّتِ مِنَ الْحَيِّ آل‌عمران/27

زنده را از مرده بيرون مى‏آورد ( فرزندان مؤمن را از كفار) و بیرون آورنده مرده از زنده است (اولاد كافر را از نسل مؤمنين)


💠آینه:
🔹حکایت؛ از مرحوم حاج شیخ فضل‌الله نوری پرسیدند چرا یکی از این پسران شما بدین غایت شرور شده؟! فرمود: آن چیزهایی که من از این دیده‌ام و می‌بینم شما ندیده‌اید، بعداً خواهید دید، این همانا قاتل من خواهد بود و کسی است که در پای دار من، کف‌زنان اظهار مسرت و خوشحالی کرده و تبریک خواهد گفت.

گفتند؛ داستان چیست؛ فرمود: آن زمانی که در سامراء محضر استاد بزرگ، میرزای شیرازی مشرف بودم، خداوند این پسر را به من داد، مادرش بی شیر بود، ناچار به گرفتن دایه برای او شدیم، بدون تحقیق زنی را برای دایگی او اجیر گرفته و به تربیت او گماشتیم، حدود دو سال آن زن به او شیر داد بعد معلوم شد دایه زن ناصبی و از خوارج بوده و بچه دو سال شیر ناپاک او را خورده است، نجس و حرام مجهول هم، تأثیر خود را ابراز می‌کند.
عاقبت فرزند چنان شد وقتی شیخ فضل الله را به دار آویختن او پای دار پدر سوت و کف می زد.1

دریغش مخور بر هلاک و تلف
که پیش از پدر، مرده به ناخلف2

1. با اقتباس و ویراست از کتاب مردان علم در میدان عمل
2. سعدی

 

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ و عجل فرجهم

 

نماز اول وقت

         بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرحیم 

 

سید هاشم حداد(ره) نقل می کند که :

شخصی آمد پیش آیت الله قاضی(ره) ، گفت آقا ما را موعظه کن ، آقا موعظه نکرد و آن شخص رفت، علت را جویا شدیم
گفتند ؛ نمازش را اول وقت نمی خواند.

"هرکس نماز اول وقت بخواند و به مقامات عالیه نرسد مرا لعن کند."

📚 منبع : عطش

 

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ و عجل فرجهم

 

 

توکل

     بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرحیم 

 

جبرئيل در زندان نزد حضرت يوسف آمد و گفت : اي يوسف چه كسي ترا زيباترين مردم قرار داد ؟ فرمود : پروردگار .
گفت : چه كسي ترا نزد پدر محبوب ترين فرزندان قرار داد ؟ فرمود : خدايم .
گفت : چه كسي كاروان را به سوي چاه كشانيد ؟ فرمود : خداي من .
گفت : چه كسي سنگي كه اهل كاروان در چاه انداختند از تو باز داشت ؟ فرمود : خدا .
گفت : چه كسي از چاه ترا نجات داد ؟ فرمود : خدايم .
گفت : چه كسي ترا از كيد زنان نگه داشت . فرمود : خدايم .

گفت اينك خداوند مي فرمايد : چه چيز ترا بر آن داشت كه به غير من نياز خود را باز گوئي ، پس هفت سال در ميان زندان بمان (به جرم اينكه به ساقي سلطان اعتماد كردي و گفتي : مرا نزد سلطان ياد كن )

يوسف آن قدر در زندان ناله و گريه كرد كه اهل زندان به تنگ آمدند ، بنا شد يك روز گريه كند و يك روز آرام بگيرد .

نمونه معارف ج3 ص 280
لئالی الاخبار ص 92
 

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ و عجل فرجهم

 

 

وظیفه آدمی

       بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرحیم 

 

عابدی از بنی اسرائیل، هفتاد سال تمام مشغول عبادت شد. خدای تعالی خواست خلوص نیت او را به ملائکه بفهماند، ملکی را امر کرد که به آن عابد خبر دهد که او با این همه ریاضت و عبادت، استحقاق بهشت را ندارد.
عابد در جواب گفت: خداوند ما را خلق فرموده او را بندگی نماییم؛ محض امتثال امر باری تعالی، باید وظیفه خودمان را انجام دهیم!

 

 احلی من العسل، ج2، ص۸۴۱

 

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ و عجل فرجهم

دوری از دربار

 

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

 

از افتخارات عالم جلیل القدر، میرزای قمی این است که همچون سایر علمای متعهّد و راستین شیعه از نزدیک شدن و پیوستن به سلطان ستمگر زمان دوری می گزید و هرچند سلطان نسبت به او کمال ارادت و اخلاص را ابراز می داشت او به وی بی اعتناتر می شد و بیشتر از او فاصله می گرفت. پادشاه مقتدر قاجاری برای زیارت و دیدار او از پایتخت به قم می آمد، ولی او از رفتن به طرف دربار و برقرار کردن رابطه و پیوند با دستگاه سلطنتی بشدّت امتناع می ورزید. زیرا این کار را برای دین و آخرت خویش بسیار خطرناک می دانست. به همین دلیل هنگامی که در یکی از جلسات ملاقات، فتحعلی شاه از آن بزرگوار درخواست کرد که اجازه دهد تا دختر خویش را به ازدواج پسر میرزا درآورد و بدین وسیله رابطه خانوادگی بین میرزا و خانواده سلطنت برقرار گردد، میرزا از این پیشنهاد سخت ناراحت و نگران شد و از قبول آن خودداری ورزید گرچه آن جلسه بدون نتیجه پایان پذیرفت. امّا چون برای میرزا این احتمال وجود داشت که با اصرار و پافشاری شاه مجبور گردد و از روی ناچاری به این وصلت و ازدواج تن دردهد و دست به دعا برداشت و گفت: خدایا اگر بناست که شاهزاده به همسری پسر من درآید، مرگ جوانم را برسان.

لازم به تذکر است که میرزا همین یک پسر را هم داشت. ولی در عین حال تن دادن به این وصلت، و قبول این پیشنهاد، چنان برای او ناگوار بود، که همچون یوسف صدیق به هنگامی که در مقابل وسوسه های زنان مصر که او را به تسلیم شدن در مقابل تقاضا و خواسته همسر عزیز مصر دعوت می کردند قرار گرفت فرمود: ربّ السّجن احبّ الی ممّا یدعونی الیه. به زبان حال گفت: خدایا مرگ یگانه پسر جوانم با همه سختیهایش برای من از تن دادن به این ازدواج محبوب تر است.

طولی نکشید که فرزند جوانش در آب غرق شد و در اثر این سانحه از دنیا رفت. از این جریان استفاده می شود که آن بزرگوار آن چنان در پیشگاه خدا قرب و منزلت داشت که مستجاب الدعوة گردیده بود.[1]

پی نوشت

[1] ميرزاى قمى، ص 75

منبع : پیکار با منکر در سیره ابرار، ج 1، ص:46
 
 

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ و عجل فرجهم

        بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرحیم

 

جناب شیخ حسین تبریزی فرموده در نجف اشرف روز جمعه به قصد تفریح به کوفه رفتم و در کنار شط قدم می زدم به جایی رسیدم که بچه ها صید ماهی می کردند، یک نفر از ساکنین نجف آنجا بود با آنکه برای صید ماهی دام می انداخت گفت این مرتبه به بخت من بینداز. چون بند را به آب انداخت پس از لحظه ای بند حرکت کرد، آن را بالا کشید دید سنگین است، گفت چه بخت خوبی داری تا حال ماهی به این سنگینی ندیده بودم، چون بند را بالا آورد، دید پسری است که غرق شده است و دست به بند گرفته بالا آمده است، آن مرد تا پسر را دید فریاد زد که پسر من است، اینجا کجا بوده، پس او را گرفت و پس از معالجه و بهبود، پسر گفت در قسمت بالا با عده ای از بچه ها شنا می کردم، موج آب مرا به زیر برد به طوری که نتوانستم بالا بیایم و عاجز شدم تا اینجا که بندی به دستم رسید آن را گرفتم و بالا آمدم.

سبحان اللَّه! برای نجات آن پسر چگونه به دل پدر الهام می شود که بیرون بیاید و کنار شط برود و بگوید به قصد من صیدی کن

منبع : داستانهای شگفت، ص: 27 شهید دستغیب

 

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ و عجل فرجهم

نماز میت

        بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرحیم 

 

خانواده شخصی که از دنیا رفته بود از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله درخواست نماز میت کردند، حضرت رحمة للعالمین به خاطر امری که پوشیده می داشتند می خواستند از خواندن نماز بر آن میت امتناع ورزند ولی امین وحی به محضر حضرت نازل شد و عرضه داشت:

یا رسول اللَّه! خدا می فرماید: شبی باران تندی در مدینه نازل شد و تقریباً همه شهر را آب و گل و لای گرفت و مردم مدینه شهر را در وضعی دیدند که از خانه ها بیرون نیامدند. بنده ای از بندگانم مشکل داشت و این مرد که الآن از دنیا رفته، آن شب از خانه بیرون آمد و در آن وضعیت بحرانی، مشکل آن بنده ام را برطرف کرد، به خاطر کار آن شب بر جنازه اش نماز بخوان و برای او درخواست آمرزش کن[1].

پی نوشت

[1] عطار نيشابورى.

منبع : فرهنگ مهرورزی از دیدگاه قرآن و اهل بیت علیه السلام، ص: 375

 

 

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ و عجل فرجهم

 

دعای پیامبر(ص) و علی(ع) برای دوست پاک( عمروبن حمق )

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ 

 


عمروبن حمق از اصحاب پیامبر(ص) و از یاران شجاع و مخلص علی (ع) بود که سرانجام توسط دژخیمان معاویه دستگیر شده و در حصن موصل زندانی گردید، سرش را بریدند و نزد معاویه به هدیه بردند. 
او هنگام جوانی برای پیامبر(ص) آب برد، پیامبر(ص) آن را آشامید و سپس این دعا را در حق او کرد اللهم امتعه بشبابه:«خدایا او را از جوانی بهره مند کن.» 
این دعا آنچنان در حق او به استجابت رسید، که هشتاد سال از عمرش گذشت در عین حال موی سفید در سر و صورت او دیده نشد. 
او روزی به حضور امام علی (ع) آمد، امام دید چهره او زرد شده، پرسید: این زردی چیست؟ 
او عرض کرد: بر اثر بیماری است که به آن مبتلا شده ام .
امام علی (ع) به او فرمود: مااز خوشحالی شما خوشحالیم، و هنگام اندوه شما، غمگین هستیم، و برای بیماری شما بیمار می شویم و برای شما دعا می کنیم.

داستان دوستان جلد 4 نویسنده : محمد محمدی اشتهاردی

 


اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ و عجل فرجهم

اثرات عجیب صلوات

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 

 

صلوات سبب رفع عذاب قبر است .

چنانکه زنی دختری داشت، آن دختر وفات نمود و مادرش در خواب دید که به عذاب الیم و عقاب عظیم گرفتار است و با اندوه بسیار از خواب بیدار شد و زاری آغاز نموده چند روز بر حال فرزند خود اشک می بارید و می نالید تا آنکه بار دیگر آن دختر را در خواب دید خوشحال و شادمان و در روضه فردوس خرامان اشک می ریخت و به او گفت ای دختر آن چه بود که من می دیدم و این چه صورت است که مشاهده می کنم؟ 
جواب داد: ای مادر! به جهت گناهان خود در عذاب بودم چنانچه دیدی و در این روزها عزیزی به کنار مقبره ما گذشت و چند نوبت صلوات فرستاد و ثواب آن ها را به اهل گورستان بخشید و حق تعالی به برکت آن صلوات عذاب را از اهل گورستان برداشت .
در دعوات راوندی از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت است که :
بسیار بر من صلوات بفرستید. زیرا که صلوات فرستادن بر من نور است در قبور و نور است در صراط و نور است در بهشت.

 

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ و عجل فرجهم

 

بحارالانوار، ج 94، روایت 63. از کتاب عذابهای قبر. 

 

عدي بن حاتم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ 

 


(عدي پسر حاتم ) طائي معروف ، از محبين و مخلصين اميرالمؤ منين عليه السلام بود . او از سال دهم هجري كه مسلمان شد هميشه در خدمت امام عليه السلام بود و در جنگ جمل و صفين و نهروان ملازم ركاب حضرت بوده است و در جنگ جمل يك چشم او مجروح شد و نابينا گشت .
به خاطر كاري وقتي به معاويه وارد شد ، معاويه گفت : چرا پسران خود را نياوردي ؟
گفت : در ركاب اميرالمؤ منين عليه السلام كشته شدند ، معاويه زبان دراز كرد و گفت : علي در حق تو انصاف نداد كه فرزندان ترا به كشتن داد و فرزندان خود را باقي گذاشت !
عدي در جواب فرمود : من با علي عليه السلام انصاف ندادم كه او كشته شد و من زنده ماندم . اي معاويه هنوز خشم از تو ، در سينه هاي ما وجود دار . دانسته باش كه قطع حلقوم و سكرات مرگ بر ما آسان تر است از اينكه سخني ناهموار در حق علي بشنويم .

 

الغارات 1/55 - داستانهائي از زندگي علي عليه السلام ص 7

رهبر فاسق و عادل

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ 

 

 

احنف بن قیس می گوید: نزد معاویه رفتم، در مجلس او آنقدر از شیرینی و ترشی نزد او آوردند که تعجب کردم، بعد از آن غذاهای رنگارنگ در سفره او چیدند که من نام آنها را نداشتم، و نام یک یک آنها را از او می پرسیدم و او جواب می داد، وقتی که معاویه غذاهای خود را توصیف کرد، گریه ام گرفت، گفت: چرا گریه می کنی؟ گفتم: بیادم آمد که شبی در محضر علی(ع) بودم، هنگام افطار، آنحضرت مرا تکلیف ماندن کرد، آنگاه انبانی که سرش بسته بود و مهر زده شده بود طلبید، گفتم: در این انبان چیست؟
فرمود: سویق (آرد نرم) جو است.
عرض کردم: ترسیدی کسی از آن بردارد و یا بخل کردی که این گونه سر آن را مهر کرده ای؟
فرمود:نه ترسیدم و نه بخل کردم، بلکه ترسیدم فرزندانم آن را با روغن یا زیتون بیالایند (تا من سویق روغنی بخورم).
گفتم: اگر چنین غذائی بخوری مگر حرام است؟
فرمود: «حرام نیست، ولی بر امامان عادل واجب است که بقدر فقیرترین مردم، نصیب خود را بردارند، تا مستمندان از جاده حق بیرون نروند».

داستان دوستان جلد 4

نویسنده : محمد محمدی اشتهاردی

 

ماجرای عجیب دانشمند یهودی، در مکه

 

   بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرحیم

 

هنگامی که پیامبر (ص) دیده به جهان گشود، یکی از یهودیان آگاه، در مکه نزد، بزرگان قریش (که از سران مکه بودند) آمد، و با تعجب گفت: آیا امشب، در میان شما کودکی به دنیا آمده است؟ پاسخ دادند: نه.
یهودی گفت: پس او در فلسطین به دنیا آمده که نامش احمد است و از نشانه های او اینکه خالی به رنگ ابریشم خاکستری، در بین شانه هایش قرار دارد.
قریشیان متفرق شدند و به جستجو پرداختند. دریافتند کودکی در خانه عبدالله بن عبدالمطلب به دنیا آمده است، جریان را به دانشمند یهودی گفتند، یهودی خود را به آن کودک رسانید، کودک را از مادرش آمنه گرفت، سپس بین شانه اش را دید، ناگاه بی هوش شد. هنگامی که به هوش آمد، حاضران از یهودی پرسیدند: چرا حالت دگرگون شد؟
او در پاسخ گفت: مقام نبوت تا روز قیامت از بنی اسرائیل بیرون رفت، سوگند به خدا، این کودک همان پیامبر (ص) است که بنی اسرائیل را به هلاکت می رساند.
قریشیان از این مژده شادمان شدند.
یهودی به آنها گفت: سوگند به خدا، این نوزاد، آنچنان به شما عظمت و آبرو می بخشد، که عظمت شما در همه جای دنیا، به زبان مردم می افتد.
ابوسفیان که در آنجا بود، گفت: او به طائفه مضر ( که خودش از آن طایفه بود) عظمت می بخشد

 

کحل البصر، چاپ، ص 27

خورشید هدایت


بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

امام جمعه مکه عالمی بزرگ بود که از نظر زهد و تقوا به درجه و مقام عالی رسیده بود. وقتی برای اقامه نماز جمعه رفت و آمد می کرد با هیچ کس سخن نمی گفت.

روزی سید بحر العلوم به مسجد رفته به او اقتدا کرد و با او نماز گزارد. بعد از نماز همراه آن عالم به منزل وی رفت. وقتی وارد شد کتابخانه ای دید که از کتابهای ارزشمند پر بود. بحر العلوم پرسید: در کتابخانه شما چه کتابهایی وجود دارد؟

او جواب داد: هرچه انسان میل کند و چشم، شوق دیدن آن را داشته باشد و لذت ببرد، اینجا موجود است.

بحر العلوم چند عنوان از کتابهای اهل سنت را ذکر کرد که مجموعه کتابخانه فاقد آن بود بار دیگر پرسید: ابو حنیفه کتابی در رجال دارد آیا در کتابخانه شما هست؟

گفت: نه ولی دیده ام.

سید گفت: در آن کتاب ابو حنیفه در وصف امام صادق علیه السّلام مطالب بسیاری آورده و گفته است: من پیش او درسی خواندم و روزی هفتاد مسئله از او یاد می گرفتم.

امام جمعه گوش می داد و سکوت کرده بود. سید از جای برخاست که به منزل برود؛ او نیز همراهش به راه افتاد تا به منزل بحر العلوم رسیدند. سید وی را دعوت کرد که به منزل آمده و استراحت کند. گفت: غرضم از آمدن شناختن منزل شما بود.

پس از یک سال امام جمعه شخصی را دنبال بحر العلوم فرستاد. سید وقتی به منزل امام جمعه آمد او را در حال جان دادن یافت؛ بر بالینش نشست.

امام جمعه اتاق را از اغیار خالی ساخت و گفت: از آن روز که امام صادق علیه السّلام را توصیف کردی، من به وی معتقد شده ام، ولی تاکنون کسی از آن مطلع نشده است. مرا با مذهب او غسل ده و کفن نمای و نماز بخوان.[1]

پی نوشت

[1] - سيد بحر العلوم، درياى بى‏ساحل، ص 41

منبع : پیکار با منکر در سیره ابرار، ج 1، ص: 41



حکایتی از عارف بزرگ آخوند ملا حسینقلی همداني از زبان مقام معظم رهبری

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

  
شنیدم مرحوم حاج میرزا جواد آقای تبریزی معروف - که از بزرگان اولیا و عرفا و مردان صاحبدلِ زمان خودش بوده است - اوایلی که برای تحصیل وارد نجف شد، با این که طلبه بود، ولی به شیوه ی اعیان و اشراف حرکت می کرد. نوکری دنبال سرش بود و پوستینی قیمتی روی دوشش می انداخت و لباسهای فاخری می پوشید؛ چون از خانواده اعیان و اشراف بود و پدرش در تبریز ملک التجار بوده ایشان، طلبه و اهل فضل و اهل معنا بود و بعد از آنکه توفیق شامل حال این جوان صالح و مؤمن شد، به درِ خانه عارف معروف آن روزگار، استاد علم اخلاق و معرفت و توحید، مرحوم آخوند ملاحسینقلی همدانی - که در زمان خودش در نجف، مرجع و ملجأ و قبله اهل معنا و اهل دل بوده است و حّتی بزرگان می رفتند در محضر ایشان می نشستند و استفاده می کردند - راهنمایی شد.روز اولی که مرحوم حاج میرزا جوادآقا، با آن هیأتِ یک طلبه اعیان و اشراف متعین، به درس آخوند ملاحسینقلی همدانی می رود، وقتی که می خواهد وارد مجلس درس بشود، آخوند ملاحسینقلی همدانی، از آن جا صدا می زند که همان جا - یعنی همان دمِ در، روی کفشها - بنشین. حاج میرزا جواد آقا هم هم آنجا می نشیند. البته به او برمی خورد و احساس اهانت می کند؛ اما خودِ این و تحمل این تربیت و ریاضت الهی، او را پیش می برد. جلسات درس را ادامه می دهد. یک روز در مجلس درس، او که در اواخر مجلس هم نشسته بود، بعد که درس تمام می شود، مرحوم آخوند ملاحسینقلی همدانی، به حاج میرزا جوادآقا رو می کند و می گوید: برو این قلیان را برای من چاق کن و بیاور! بلند می شود، قلیان را بیرون می برد؛ اما چه طور چنین کاری بکند؟! اعیان، اعیا ن زاده، جلوی جمعیت، با آن لباسهای فاخر ! ببینید، انسانهای صالح و بزرگ را این طور تربیت می کردند. قلیان را می برد، به نوکرش که بیرون در ایستاده بود، می دهد ومی گوید: این قلیان را چاق کن و بیاور. او می رود قلیان را درست می کند و می آورد به میرزا جوادآقا می دهد و ایشان قلیان را وارد مجلس می کند. البته این هم که قلیان را به دست بگیرد و داخل مجلس بیاورد، کار مهم و سنگینی بوده است؛ اما مرحوم آخوند ملاحسینقلی می گوید که خواستم خودت قلیان را درست کنی، نه این که بدهی نوکرت درست کند. این، شکستن آن «منِ متعرض فضولِ موجب شرک انسانی» در وجود انسان است. این، آن منی ت و خودبزرگ بینی و خودشگفتی و برای خود ارزش و مقامی در مقابل حق قایل شدن را از بین می برد و او را وارد جاده ای می کند و به مدارج کمالی می رساند که مرحوم میرزا جواد آقای ملکی تبریزی به آن مقامات رسید . او در زمان حیات خود، قبله ی اهل معنا بود و امروز قبر آن بزرگوار، محل توجه اهل باطن و اهل معناست. بنابراین، قدم اول، شکستن «منِ درونی» هر انسانی است که اگر انسان، دایم او را با توجه و تذکر و موعظه و ریاضت - همین طور ریاضتها - پَست و زبون و حقیر نکند، در وجود او رشد خواهد کرد و فرعونی خواهد شد.

  مقام معظم رهبری ؛سخنرانی در دیدار با اقشار مختلف مردم (روز بیست وسوم ماه مبارک رمضان) 30 / 1/ 1369- نرم افزار صحبا 

 

خاطرات شهید خلبان عباس بابایی

بسم الله الرحمن الرحیم

 

درمنزل تلویزیون نداشتیم . روزی از طرف مسئولین یک دستگاه تلویزیون رنگی به خانه ما فرستاده شد . عباس در آن زمان در جبهه بود . من چون با خصوصیات او آشنا بودم از گرفتن آن خودداری کردم ، ولی در مقابل اصرار شدید آن را پذیرفتم . به ان دست نزدم تا شوهرم بیاید. وقتی از جبهه برگشت ، ماجرا را شرح دادم . فردای آن روز به خانه آمد و تلویزیون را با خود برد . وقتی بچه ها را ناراحت دید ، گفت: « بچه ها شما بابا را بیشتر دوست دارید یا تلویزون رنگی را ؟»   بچه ها گفتند :« بابا را.! » عباس گفت: « پس حالا که شما بابا دارید ، اجازه بدهید من این را به یکی از خانواده های شهدا بدهم تا دل بچه های این شهید که باباندارند کمی شاد شود . »    

سرو های سرخ نوشته غلامعلی رجایی صفحه 182

 

سزای خیانت

 

           بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرحیم 


بیهقی از عبدالحمید بن محمود نقل می کند که نزد ابن عباس بودیم که مردی آمد و گفت: به حج می آمدیم که در محلی به نام صفاح یکی از همراهان ما از دنیا رفت، برایش قبری کندیم، که دفنش کنیم، دیدیم مار سیاهی لحد را پر کرد، قبر دیگری که کندیم باز دیدیم مار آن قبر را پر کرده، قبر سوم کندیم باز مار در آن نمایان شد، جنازه ای را بی دفن گذاشته پیش تو برای چاره جویی آمدیم. 
ابن عباس گفت: آن مار عمل اوست، بروید او را در یک طرف قبر بگذارید، اگر تمام زمین را بکنید مار در آن خواهد بود برگشته و او را در یکی از قبرها انداختیم، چون از سفر برگشتیم پیش همسرش رفته و خبر مرگ او را داده و از کارهای شخص مرده سوال کردیم، زن می گفت: او آرد می فروخت، غذای خانواده خود را از خالص آن بر می داشت، سپس به مقداری که بر می داشت کاه و نی خرد کرده قاطی نموده، می فروخت

 

قصه های اسلامی و تکه های تاریخی، ص 47

در اسلام خیانت در امانت، نکوهیده و زشت است و در ردیف گناهان کبیره جا گرفته است.

پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله ـ فرموده است: «لیس منا من خان مسلماً فی اهله و ماله» آنکه به ناموس و مال مسلمانی خیانت کند، از ما نیست.

بحارالانوار، ج75، ص172

وحشت حیوانات از عذاب کافر

 

           بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرحیم 

 


جابر می گوید: پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله فرمود: قبل از آن که به مقام پیامبری برسم شتر و گوسفند می چراندم. هیچ پیامبری نیست مگر اینکه چوپانی کرده باشد. 
گاهی می دیدم که شتر و گوسفند در جای خود مستقر هستند و هیچ چیزی در اطراف آن ها نبود که آنها را بترساند، ناگهان می دیدم آن ها یکباره هراسان از جای خود حرکت می کردند و به هوا می جستند، با خود می گفتم: 
راز هراس و جست و خیز ناگهانی این حیوانات چیست؟ 
هنگامی که ب ه پیامبری رسیدم جبرئیل برای من چنین گفت: 
وقتی کافر بمیرد، آن چنان ضربه به او می زنند که تمام مخلوقاتی را که خدا آفریده است از آن ضربه وحشت زده می شوند مگر طایفه جن و انس؛ گفتم پس این اضطراب ناگهانی حیوانات، به خاطر ضربت خوردن کافر است. فنعوذ بالله من عذاب القبر؛ پس پناه می برم به خدا از عذاب قبر.


فروع کافی (ج 3، ص 233) از کتاب عذابهای قبر

 

🌹شهید سید مجتبی نواب صفوی🌹   شجاعت

 

           بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرحیم 

 

 

قرار شد با شاه ملاقاتی داشته باشد. همان روز ملاقات ، مطلبی بر علیه حجاب در روزنامه ها چاپ شده بود. قبل از اینکه پیش شاه برود درباریان می خواستند آداب و رسوم و تشریفات در حضور شاه بودن را یاد او بدهند !!! و هر بار او با قاطعیت میگفت: "خودم بلدم چطور رفتار کنم!" وقتی داخل شد ... صدای روی میز کوبیدن آمد !
ایشان محکم روی میز میکوبید و میگفت: "مگه مسلمون نیستین ؟! چرا میزارین این مطالب چاپ بشه؟!" و کلی از نحوه اداره کردن کشور انتقاد کرد و رفت . بعد از رفتنش شاه مضطرب شده بود. گفت :" این سید! مثل یک افسری که با سرباز زیر دستش صحبت میکنه با من صحبت کرد! اصلا انگار نه انگار که شاهی هست!"
خدایا جسارت مقدس نواب به ما عطا بفرما !

راوی : محمود جم
کتاب "به یاری خداوند توانا" ص55


رهبر فداییان اسلام عزیزروحت شاد

 برای شادی روح تمام شهدای اسلام ،صلوات.
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم