آن فقیر کجاست؟(ساده زیستی امیرالمومنین)

سید علی همدانی در کتاب ذخیرةالملوک آورده است: امیرمؤمنان علی(ع) در مسجد کوفه اعتکاف کرده بود که بادیه نشینی هنگام افطار به محضر او رسید. حضرت مقداری آرد جو همراه داشت. به او تعارف کرد و او نتوانست میل کند. از آن جا به خانه حسن و حسین(علیهم السلام) رفت و با آن ها غذا خورد. به هنگام غذا گفت: فقیری را دیدم که دلم برایش سوخت و نمی توانم چیزی تناول کنم و از آن ها خواست مقداری غذا برای آن فقیر ببرند.

امام حسن(ع) پرسید: آن فقیر کجا و کیست؟ آن مرد داستان را تعریف کرد. صدای گریه امام حسن(ع) بلند شد و فرمود: او پدرم علی(ع) امیرمؤمنان و خلیفه مسلمانان است.


به نقل از: ینابیع الموده، نوشته الحافظ سلیمان، ص147

عاقل ديوانه(عالم وفقیه )

نما هر چيزي از آثار و صفات آن معلوم مي گردد ، عقل و عاقل بودن از كلمات و كارهاي شخص ظاهر مي گردد .
بهول (م 190) با اينكه پدرش عموي خليفه هارون الرشيد بود بخاطر قبول نكردن قضاوت و عدم فتوا به قتل امام هفتم عليه السلام خود را به ديوانگي زد . يكي از نمونه هاي بارز و محكم قوه عقلاني او رفتن او به مجلس درس ابوحنيفه يكي از پيشوايان عامه است . او از كنار مجلس درس ابوحنيفه عبور مي كرد شنيد كه او مي گويد : جعفر بن محمد عليه السلام سه مطلب به شاگردانش گفته كه من آنها را نمي پسندم . او مي گويد : شيطان در آتش جهنم معذب است ، شيطان با اينكه از آتش خلق شده چطور با آتش او را عذاب كنند ؟
او مي گويد : خدا ديده نمي شود با اينكه هر موجودي قابل رو يت است . او مي گويد : انسان در افعالش فاعل مختار است ، حال آنكه خدا خالق است و بنده اختياري ندارد .
بهلول كلوخي برداشت و به سر او زد ، سرش شكست و ناله اش بلند شد .
شاگردانش دويدند بهلول را گرفتند و نزد خليفه بردند . ابوحنيفه به خليفه گفت : بهلول با كلوخ به سرم زده و سرم را به درد آورده است .
بهلول گفت : دروغ مي گويد ، اگر راست مي گويد ، درد را نشان دهد ، مگر تو از خاك آفريده نشده اي چگونه خاك بر تو ضرر مي رساند ؟
من چه گناهي كردم مگر تو نمي گويي همه كارها را خدا انجام مي دهد و انسان اختياري از خود ندارد ؟ پس بايد به خدا شكايت كني نه از من شكايت نمايي .

ابوحنيفه كه جواب اشكالات خود را يافت از شكايت خود صرفنظر نمود و راه خود را پيش گرفت و رفت


شاگردان مكتب ايمه ص 262 - قاموس الرجال 2/252

داد خواه قيامت (قیامت)

جعفر طيار برادر امير المو منين عليه السلام همراه 82 نفر از مسلمين در سال پنجم بعثت ، از مكه به سوي كشور حبشه مهاجرت نمودند ، تا هم از آزار مشركان در امان باشند ، و هم اسلام را در حبشه ، تبليغ كنند .
اين مهاجران در حدود دوازده سال در حبشه ماندند و سپس در سال هفتم هجرت به مدينه باز گشتند ، يعني همان وقت كه مسلمين در جنگ خيبر ، پيروز شده بودند .
در روايات آمده : پيامبر صلي الله عليه و آله از جعفر پرسيدند : در اين مدتي كه در حبشه بودي ، چه چيز عجيبي ديدي ؟
جعفر عرض كرد : زن سياه چهره حبشي را ديدم ، عبور مي كرد و زنبيل بزرگي بر سر داشت ، مردي مزاحم ، به او تنه زد و او را به زمين انداخت به طوري كه زنبيل از سر آن زن افتاد ، سپس زن نشست و به آن مرد مزاحم رو كرد و گفت : واي بر تو از داور (گيرنده حق ) در روز قيامت ، كه بر كرسي بنشيند و حق مظلوم را از ظالم از بگيرد .
پيامبر صلي الله عليه و آله نيز از اين سخن تكان دهنده آن زن ، تعجب كرد

حكايتهاي شنيدني 2/12 - اعلام الوري ص 21

گاندی و رمز موفقیت(درست مصرف کردن)

هر ساعت از روز «گاندی» به دقت برنامه ریزی شده بود و زمان، یکی از وسواس هایش به شمار می رفت. به عقیده او هر دقیقه، هدیه خداوند است به انسان و می بایست برای خدمت به انسان به کار گرفته شود.

پس از عبادت صبحگاهی، تا طلوع آفتاب در کلبه اش می نشست و با حوصله مکاتباتش را با مداد و با خط خوش جواب می داد. از هر مداد تا جایی استفاده می کرد که از فرط کوچکی دیگر لای انگشتان او جا نمی گرفت، زیرا معتقد بود که هر مداد، مظهر کار یک هم نوع است و حرام کردن آن، نشانه بی تفاوتی به زحمت او خواهد بود.

گاندی، از حرام کردن حتی یک تکه کاغذ نیز ابا داشت. شخصاً پاکت هایی را که برایش می رسید می برید و آن را تبدیل به دفترچه می کرد و از بالا تا پایینش مطلب می نوشت.


به نقل از: هزار و یک حکایت، ج 1، ص86

بردباری در برابر بی ادبان

روزی عایشه، همسر رسول اکرم (ص) در حضور او نشسته بود که مردی یهودی وارد شد. هنگام ورود به جای «سلام علیکم» گفت: «السام علیکم»؛ یعنی «مرگ بر شما». طولی نکشید که یکی دیگر وارد شد. او هم به جای سلام گفت: «السام علیکم». معلوم بود که آنها می خواستند با زبان، رسول اکرم (ص) را آزار دهند.

عایشه سخت خشمناک شد و فریاد بر آورد که: «مرگ بر خود شما و...». آن حضرت فرمود: ای عایشه! ناسزا مگو، اگر ناسزا مجسّم گردد، بدترین و زشت ترین صورت ها را دارد، اما نرمی، ملایمت و بردباری روی هر چه گذاشته شود، آن را زیبا می کند و زینت می دهد و از روی هر چیزی برداشته شود، از قشنگی و زیبایی آن می کاهد. چرا عصبی و خشمگین شدی؟ عایشه گفت: مگر نمی بینی که با کمال وقاحت و بی شرمی به جای سلام چه می گویند؟ رسول اکرم (ص) فرمود: من هم در جواب گفتم: «علیکم» (بر خود شما)، همین قدر کافی بود

به نقل از: داستان راستان، نوشته استاد مرتضی مطهری

سخنان ابوذر بر بالای قبر فرزندش(قیامت و مرگ)

هنگامی که ذر، پسر ابوذر غفاری از دنیا رفت، ابوذر کنار قبرش نشست و با چشمی گریان و دلی سوزان چنین گفت: «ای فرزندم! خدا تو را بیامرزد که تو نیکو فرزندی بودی. من از تو خشنود بودم، ولی سوگند به خدا! مرگ تو مرا در هم نشکست؛ زیرا به کسی غیر خدا دل نبسته ام و به کسی نیاز ندارم. اگر ترس و وحشت قبر نبود، دوست داشتم به جای تو بخوابم. ای فرزندم! بدان که فراق تو مرا به گریه نینداخته است و سوگند به خدا! برای جدایی تو گریه نمی کنم، بلکه گریه ام برای این است که هنگام مرگ و پس از آن به تو چه گذشت. ای پسرم! در پاسخ پرسش بازخواست کنندگان چه گفتی و آنها با تو چه گفتند؟

خدایا! آنچه از حقوق پدری بر پسرم واجب کرده ای، آن را به او بخشیدم! تو هم از حقوق خود بر او بگذر»

 بحارالانوار، ج 22، ص 429

اسیر دوربین شدیم!

در همان اوایل جنگ، یک روز بچه های صدا و سیما داشتند با دوربین خود صحنه های جبهه و جنگ را فیلم برداری می کردند که با یک گروه عراقی مواجه شدند، ولی خودشان متوجه نبودند. وقتی این دوربین در حال فیلم برداری بود، عراقی ها گمان کردند این وسیله، سلاح جدیدی است و چون غروب بود، متوجه نشدند که دوربین است. لذا دست هایشان را بالا بردند و اینها با کادر دوربین، آنها را به پشت خاک ریز آوردند. وقتی به پشت خاک ریز آمدند، ما با اسرا صحبت کردیم؛ خیلی ناراحت بودند و می گفتند: «ما اسیر دوربین شدیم!»

به نقل از: خاطرات ماندگار، نوشته احمد اسفندیار

تهمت از آسمان و کوه ها، سنگین تر است

یک روز مردی که طالب دانش و معرفت بود برای دریافت پاسخ هفت مسئله، پس از پیمودن هفتصد فرسنگ راه، به نزد امیرالمؤمنین علی (ع) آمد و گفت: «یا امیرالمؤمنین! من هفتصد فرسخ راه آمده ام تا از هفت مسئله سؤال کنم». امام (ع) فرمود: «هر سؤالی مایلی بپرس.»

آن مرد گفت: 1 - سنگین تر از آسمان، پهناورتر از زمین، بی نیازتر از دریا، سخت تر از سنگ، سوزان تر از آتش، سردتر از سرما و تلخ تر از زهر چیست؟

حضرت در پاسخ او فرمود:

- از آسمان سنگین تر، تهمت و افترا بر شخص بی گناه است؛

- از زمین پهناورتر، دامنه حق و حقیقت است؛

- از دریا بی نیازتر، دل مرد قناعت پیشه است؛

- از سنگ سخت تر، دل شخص منافق است؛

- از آتش سوزان تر، [ظلم و ستم ] پادشاه ستم کار است؛

- از سرما سردتر، درخواست کردن از شخص بخیل است؛

- و از زهر تلخ تر، صبر و بردباری است [ولی ثمره شیرین دارد].

صبر و ظفر هر دو دوستان قدیمند

بر اثر صبر نوبت ظفر آید

به نقل از: آفات زبان در آیات قرآن، احادیث، قصص و حکایات، محسن غفاری

پاسخ کریمانه (صبر)

روزی مردی مسیحی قصد داشت تا با مسخره کردن امام باقر (ع) ایشان را خشمگین کند و به این وسیله برای خود و برخی از رهگذران نادان، اسباب خنده و شادی فراهم نماید. برای اجرای نقشه اش، سر راه امام قرار گرفت. وقتی امام به نزدیکش رسید، در حالی که نیش خندی به لب داشت، با صدای بلند گفت: سؤالی دارم. امام آماده شنیدن سؤال شد. مرد با بی ادبی گفت: آیا تو بقر هستی؟ و خنده احمقانه ای سر داد تا رهگذرانی هم که سؤالش را شنیده بودند، بخندند. امام باقر (ع) بدون این که ذرّه ای عصبانی شود، به آرامی گفت: نه، من باقر هستم.

مرد مسیحی که به هدف خود نرسیده بود، سعی کرد به امام طعنه بزند. بنابر این از آن حضرت پرسید: آیا تو فرزند یک آشپز هستی؟ امام باقر (ع) با این که به قصد زشت او پی برده بود، با حوصله این طور پاسخ گفت: آشپزی حرفه مادرم بود [داشتن حرفه آشپزی که عیب نیست ].

مرد نادان که دیگر نمی دانست چه بگوید، با بی شرمی پرسید: آیا تو پسر آن زنِ بد اخلاقی؟ امام آخرین سؤال بی ادبانه او را به بهترین شکل پاسخ داد: اگر تو راست می گویی، خداوند او را بیامرزد و اگر تو دروغ می گویی، خداوند تو را بیامرزد!

از پاسخ مؤدّبانه امام، مرد مسیحی مات و مبهوت شد. انگار دنیا را بر سرش خراب کردند. از رفتار خود بسیار شرمنده شد و با خود اندیشید: این شخص، بنده برگزیده خداست وگرنه هر انسان معمولی با سخنان توهین آمیز من، از کوره در می رفت و عصبانی می شد. بی تردید، دین اسلام، دین حق و حقیقت است که چنین انسان بزرگی، امام و پیشوای آن است. او به دلیل اخلاق و رفتار بزرگوارانه امام باقر (ع) همان جا به دین اسلام گروید و مسلمان شد.

به نقل از: آفتاب دانش، حسین صالح، ص 69

حجّاج و پیرمرد

روزی حجّاج ابن یوسف ثقفی از خانه خارج شد تا گردش و تفریح کند، در همان حین با پیرمردی روبرو شد و از وی پرسید:

اهل کجا هستی ای شیخ؟

گفت: اهل این روستا هستم.

پرسید: نظرت درباره حجّاج چیست؟

گفت: او از ستم گرترین حاکمان است، خداوند روی او را سیاه گرداند و داخل جهنم کند.

پرسید: آیا می دانی من کیستم؟ من حجّاج هستم.

پیر مرد گفت: فدایت شوم، آیا می دانی من کیستم؟

من مردی از این قبیله هستم که روزی یک مرتبه در چنین ساعتی دیوانه می شوم

به نقل از: کتاب عربی سال دوم متوسطه سال85

رعایت حق همسایه

ما در طبقه پایین زندگی می کردیم و آقای کلاهدوز در طبقه بالا. هیچ وقت متوجه ورود و خروج او نشدم. یک شب، اتفاقی در را باز کردم دیدم پوتین هایش را در آورده و به دست گرفته و از پله ها بالا می رود. فهمیدم طوری رفت و آمد می کرده تا مزاحم همسایه ها نشود.

صبح ها چون زود می رفت، ماشین را تا سرِ کوچه هل می داد و سپس آن را روشن می کرد تا مبادا مزاحم کسی شود.

به نقل از: فصل نامه مکاتبه و اندیشه، ص 180

گوینده خاطره: همسایه شهید کلاهدوز

هیچ کس او را نمی شناسد(گم نامی)

من و تیسمار بابائی برای بازدید یکی از مناطق جنگی جنوب به جبهه رفته بودیم. آفتاب غروب کرده بود و هوا خیلی سرد بود. از دور آتشی را دیدم که عده ای اطراف آن جمع شده بودند. از تیمسار خواستم تا با هم نزد آنها برویم، اما او نیامد و در گودالی دراز کشید.

آنها درباره موضوعات مختلفی صحبت کردند. وقتی از نیروی هوایی و تیمسار بابائی سخن به میان آمد به شدت از او انتقاد می نمودند. یکی از آنها می گفت: تیمسار بابائی هم مثل سایر فرمانده ها بعضی وقت ها سری به قسمت های آرام جبهه می زند و بعد هم با هواپیمایش بر می گردد... . من که از حرف های آنان ناراحت شده بودم، گفتم: برادران! شما فکر می کنید آن کسی که در آن گودال دراز کشیده، کیست؟ او تیمسار بابائی است و همیشه در جبهه هاست؛ اما هیچ کس او را نمی شناسد!

گوینده خاطره: تیمسار خلبان شهید رضا خورشیدی

روح ناآرام (نماز)

صف های نماز جماعت بسته شده بود و همه آماده شنیدن اذان بودند. ناگهان مردی با چهره ای نگران در حالی که سرش را پایین انداخته بود، در کنار پیامبر (ص) به زمین نشست، اما خجالت می کشید به چهره او نگاه کند. پیامبر (ص) با مهربانی نگاهی به او کرد و آماده شنیدن حرف هایش شد. مرد به آهستگی و با صدای لرزان گفت: «ای رسول خدا! من گناهی کرده ام که...». پیامبر (ص) دیگر به حرف های آن مرد گوش نداد و برخاست تا نماز را شروع کند.

مرد فکر کرد که بی موقع مزاحم آن حضرت شده است. به همین دلیل با شرمندگی بلند شد و به صف های نمازگزاران پیوست. همین که نماز تمام شد به سرعت و قبل از آن که کسی به حضور پیامبر (ص) برسد، نزد او رفت و دو زانو نشست. پیامبر (ص) به چهره آن مرد نگاهی کرد. مرد که سرش پایین بود، گفت: «یا رسول الله! عرض کردم گناهی کردم که...».

پیامبر (ص) با مهربانی پرسید: «مگر اکنون با ما نماز نخواندی»؟ مرد جواب داد: «بله یا رسول الله»! پیامبر (ص) پرسید: «مگر به خوبی وضو نگرفتی»؟ مرد جواب داد: «بله یا رسول الله»! حضرت به آرامی گفت: «پس نمازی که خواندی کفاره گناه تو بود.»

به نقل از: تفسیر نمونه، ج 9، ص268

گشايش بعد از صبر(صبر)

بانوي بينوايي ، يگانه پسرش به سفر رفته بود ، و سفر او طولاني شد . او سخت نگران شده بود و به حضور امام صادق عليه السلام آمد و گفت : پسرم به مسافرت رفته و سفرش بسيار طول كشيده و هنوز برنگشته و بسيار نگرانم .
امام فرمود : اي خانم صبر كن ، در پرتو آن خود را نگهدار . آن بانو رفت و پس از چند روز انتظار باز پسرش نيامد ، كاسه صبرش لبريز گرديد و به محضر امام آمد و گفت : پسرم نيامده ، سفرش طول كشيد ، چه كنم ؟ امام فرمود : مگر نگفتم صبر و مقاومت كن . گفت : سوگند به خدا صبرم به درجه آخر رسيده و ديگر تاب و توان صبر را ندارم !
فرمود : اكنون به خانه ات برو كه پسرت آمده است . او سراسيمه به سوي خانه اش رفت ، و ديد پسرش از مسافرت بازگشته است ، بسيار خوشحال شد و با خود گفت : مگر بر امام وحي نازل مي شود ، او از كجا فهيد كه پسرم آمده است ؟ ! بروم اين موضوع را از خودش بپرسم .
نزد امام آمد و عرض كرد : آري همانگونه كه خبر داديد پسرم از سفر آمده آيا بر شما وحي نازل مي شود كه چنين خبر پنهان را داديد ؟
فرمود : من اين خبر را از يكي از گفتار رسول خدا بدست آوردم كه فرمود : (هنگامي كه صبر انسان به پايان رسيد ، گشايش كار او فرا مي رسد

از اينكه صبر تو به پايان رسيده بود ، دريافتم كه گشايش مشكل تو فراهم شده است . از اين رو به تو گفتم : برو كه پسرت آمده است ، و خبر من مطابق با واقع گرديد

حكايتهاي شنيدني 5/ 147 - ليالي الاخبار 1/ 266

پیامبر اکرم(ص) (مرگ)

رسول خدا(ص) در بستر بیماری بود و لحظه های آخر عمرش را سپری می کرد. ناگهان صدای در شنیده شد. فاطمه(س) فرمود: کیستی؟ کوبنده در گفت: من مرد غریبی هستم، به دیدار رسول خدا(ص) آمده ام، آیا به من اجازه ورود می دهد؟ فاطمه(س) فرمود: «خدا تو را بیامرزد، بازگرد! رسول خدا(ص) در بستر بیماری است.‍» مرد غریب رفت و پس از ساعتی دوباره بازگشت و درِ خانه پیامبر را کوبید و گفت: «غریبی هستم که از محضر رسول خدا(ص) اجازه می خواهم تا به خدمتش برسم! آیا به غریبان اجازه می دهید؟ در این هنگام پیامبر به هوش آمد و به فاطمه(س) فرمود: «فاطمه جان! آیا می دانی این غریب کیست؟» فاطمه(س) گفت: «نه، ای رسول خدا!» پیامبر فرمود: «این کسی است که جمعیت ها را پراکنده می سازد و لذت ها را از هم می پاشد. این فرشته مرگ است و سوگند به خدا، برای قبض روح هیچ کس پیش تر از من و پس از من اجازه نمی گیرد، ولی به خاطر مقام والایی که من نزد خدا دارم، از من اجازه می خواهد. به او اجازه ورود بده!» آن گاه فاطمه(س) به عزراییل فرمود: «خدا تو را رحمت کند، وارد خانه شو!» عزراییل مانند نسیم ملایم و آرام بخشی وارد خانه شد و گفت: «سلام بر اهل خانه رسول خدا(ص)» و لحظاتی بعد روح گران قدر پیامبر اعظم(ص) را به ملکوت اعلی برد.

پس از رحلت پیامبرخدا، امیر مؤمنان علی(ع)، وصی و جانشین آن حضرت، این اشعار را در سوگ جان سوز پیامبر خواند:

مرگ، نه پدر و نه فرزند را باقی نمی گذارد و برنامه مرگ همچنان ادامه دارد تا همه بمیرند. مرگ حتی پیامبر اسلام را برای امتش باقی نگذاشت. اگر خداوند کسی را پیش از پیامبر باقی می گذاشت، او را نیز باقی می گذاشت. ناگزیر ما آماج تیرهای مرگ واقع می شویم که خطا نمی روند؛ و اگر امروز تیر مرگ به ما اصابت نکرد، فردا او ما را از یاد نمی برد

محمد محمدی اشتهاردی، داستان هایی خواندنی از پیامبران اولوالعزم، انتشارات نبوی، 1378، چ 5، صص 286 288

اذان، تلفن خدا (نماز)

حاج عبدالرزاق زین الدین، پدر شهیدان مهدی و مجید زین الدین، می گوید: شهید رجایی ـ رحمة الله علیه ـ می فرمود: چطور وقتی تلفن زنگ می زند، شما مضطربید که زود بروید و جواب دهید تا آقایی که پشت خط هست زیاد معطل نشود، حتی اگر در نماز هستید، نماز را سریع می خوانید تا بیایید جواب تلفن را بدهید! اذان که می گویند، خداوند پشت خط است; وظیفه ما این است که لبیک بگوییم.

به نقل از: مجله خیمه، شماره 8، آبان 82، ص77

لغزش بزرگان

روزی ابوحنیفه از راهی می گذشت، کودکی را دید که در گِل مانده بود، گفت: گوش دار تا نیفتی! کودک گفت: افتادن من سهل است، اگر بیفتم، تنها باشم؛ اما تو گوش دار که نیفتی، چون اگر پای تو بلغزد، همه مسلمانانی که دنبال تو روانند خواهند افتاد و آن زمان، برخاستن همه، کاری دشوار است

به نقل از: روزنامه کیهان، 15 آذر 1366

سخي تر از حاتم (سخاوت)

از حاتم طايي سوال كردند : از خود كريم تر ديده اي ؟ گفت : ديدم گفتند : كجا ديده اي ؟ گفت : وقتي در بيابان مي رفتم به خيمه اي رسيدم ، پيرزني در آن بود و بزغاله اي پشت خيمه بسته بود .
پيرزن نزد من آمد و مرا خدمت كرد و افسار اسبم را گرفت تا فرود آمدم . مدتي نگذشت كه پسرش آمد و با خوشحالي تمام از احوال من سوال كرد . پيرزن پسرش را گفت : برخيز و براي ميهمان وسايل پذيرايي را آماده كن ، آن بزغاله را ذبح كن و طعام درست نما .
پسر گفت اول بروم هيزم بياورم ، مادرش گفت تا تو به صحرا بروي و هيزم بياوري دير مي شود و ميهمان گرسنه مي ماند و اين از مروت دور باشد .
پس دو نيزه داشت آن دو را شكست و آن بزغاله را كشت و طعام ساخت و نزدم بياورد .
چون تفحص از حال ايشان كردم جز آن بزغاله چيز ديگري نداشت و آن را صرف من كرد .
پيرزن را گفتم : مرا مي شناسي گفت : نه ، گفتم : من حاتم طايي هستم ، بايد به قبيله ما بيايي تا در حق شما پذيرايي كامل كنم و عطايا به شما بدهم !

آن زن گفت : پاداش از ميهمان نگيريم و نان به پول نفروشيم ؛ از من هيچ قبول نكرد؛ از اين سخاوت بي نظير دانستم كه ايشان از من كريم ترند 

جوامع الحكايات ص 214


كاهو (كمك به ديگران )

يكي از علماي نجف گويد : روزي به دكان سبزي فروشي رفته بودم ، ديدم مرحوم آيت الله الحق سيد علي آقا قاضي (م 1366) خم شده و مشغول كاهو سوا كردن است (1) ، ولي به عكس معمول ، كاهوهاي پلاسيده و آنهايي كه داراي برگهاي خشن و بزرگ هستند برمي دارد .

من كاملا متوجه بودم ، تا مرحوم قاضي كاهوها را به صاحب دكان داد و ترازو كرد و بعد آنها را در زير عبا گرفت و روانه شد . من به دنبال ايشان رفتم و عرض كردم : آقا شما چرا اين كاهوهاي غير مرغوب را سوا كرديد ؟ !
فرمودند : آقا جان ! اين مرد فروشنده است و شخص بي بضاعت و فقير ، من گاهگاهي به او كمك مي كنم ، و نمي خواهم به او چيزي بلاعوض داده باشم تا اولا آن عزت و شرف و آبرو از بين برود ، و ثانيا خداي ناخواسته عادت كند به مجاني گرفتن ، و در كسب هم ضعيف شود .
براي ما فرقي ندارد كاهوي لطيف و نازك بخوريم يا از اين كاهوها؛ من مي دانستم كه اينها بالاخره خريداري ندارد ، ظهر تابستان كه دكان خود را مي بندد به بيرون مي ريزد لذا براي جلوگيري از خسارت و ضرر كردن او اينها را خريدم(2)

1- ايشان استاد عرفان علامه طباطبايي ، آيت الله بهجت ، آيت الله سيد عبدالكريم كشميري و عده كثيري بوده كه حقا مانندش در شصت سال اخير كم ديده است

2-- سيماي فرزانگان ص 349 - مهرتابان ص 20

جن برادر انس (برادری)

امام باقر عليه السلام فرمود : جماعتي از مسلمين به سفري رفتند و راه را گم كردند تا بسيار تشنه شدند .
(از جاده به كناري رفتند) و كفن پوشيدند و خود را به ريشه هاي درختان (مرطوب ) چسبانيدند .
پيرمردي سفيد پوشي نزد آنها آمد و گفت : برخيزيد ، باكي بر شما نيست ، اين آب است . آنها برخاستند و آشاميدند و سير آب گشتند .

گفتند : اي پيرمرد خدا ترا رحمت كند تو كيستي ؟ گفت : من از طايفه جني هستم كه با رسول خدا صلي الله عليه و آله بيعت كردند . از پيامبر صلي الله عليه و آله شنيدم كه مو من برادر مو من ، و چشم و راهنماي اوست ، شما نبايد با بودن من از تشنگي از بين برويد

اصول كافي ، ج 2، باب اخوه المو منين ح 10

لذات هفتگانه(لذت دنیا )


روزي جابر بن عبدالله انصاري خدمت امام علي عليه السلام بود و آه عميقي كشيد . امام فرمود : گويي براي دنيا ، اينگونه نفس عميق و آه طولاني كشيدي ؟
جابر عرض كرد : آري بياد روزگار و دنيا افتادم و از ته قلبم آه كشيدم . امام فرمود : اي جابر ، تمام لذتها و عيشها و خوشيهاي دنيا در هفت چيز است : خوردنيها و آشاميدنيها و شنيدنيها و آميزش جنسي و سواري و لباس اما لذيذترين خوردني عسل است كه آب دهان حشره اي به نام زنبور است .
گواراترين نوشيدنيها آب است كه در همه جا فراوان است . بهترين شنيدنيها غناء و ترنم است كه آن هم گناه است . لذيذترين بوييدنيها بوي مشك است كه آن خون خشك و خورده شده از ناف يك حيوان (آهو) توليد مي شود .
عاليترين آميزش ، با همسران است و آن هم نزديك شدن دو محل ادرار است . بهترين مركب سواري اسب است كه آن هم (گاهي ) كشنده است . بهترين لباس ابريشم است كه از كرم ابريشم به دست مي آيد . دنيايي كه لذيذترين متاعش اين طور باشد انسان خردمند براي آن آه عميق نمي كشد .
جابر گويد : سوگند به خدا بعد از اين موعظه دنيا در قلبم راه نيافت


داستانها و پندها 10/ 153 

محبت خدا به بندگان (محبت)

روزي شخصي از بيابان به سوي مدينه مي آمد ، در راه ديد پرنده اي به سراغ بچه هاي خود در لانه رفت ، آن شخص كنار لانه پرنده رفت و جوجه ها را گرفت و به عنوان هديه نزد پيامبر آورد .
چون به حضور پيامبر رسيد ، جوجه ها را نزد پيامبر گذاشت ، در اين هنگام جمعي از اصحاب حاضر بودند ، ناگاه ديدند مادر جوجه ها بي آنكه از مردم وحشت كند آمد و خود را روي جوجه هاي خود انداخت .
معلوم شد مادر جوجه ها ، به دنبال آن شخص به هواي جوجه هايش بوده ، محبت و علاقه به فرزندانش بقدري بود ، كه بدون ترس خود را روي جوجه هايش انداخت .

پيامبر به حاضران فرمود : اين محبت مادر را نسبت به جوجه هايش درك كرديد ، ولي بدانيد خداوند هزار برابر اين محبت ، نسبت به بندگانش محبت و علاقه دارد .


داستانها و پندها 5/12 ليالي الاخبار

عقوبت با آتش(ترس ار خدا،توبه و بخشش)

روزي اميرالمو منين با جمعي از اصحاب بودند كه شحصي آمد و عرض كرد : يا امير المو منين ، من به پسري دخول كردم مرا پاك كن .
امام فرمود : برو به منزل خودت ، شايد صفرا يا سودا بر تو غلبه كرده باشد . چون فردا شد باز آمد و اقرار بر عمل ناشايسته كرد؛ امام همان جواب را فرمودند .
روز سوم آمد و اقرار كرد و امام جواب اول را دادند .
روز چهارم آمد و اقرار كرد ، امام فرمود : حالا كه چهار مرتبه اقرار كردي ، پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم براي حد اين عمل ، سه حكم فرموده است يكي از اين سه را انتخاب كن .
فرمود : شمشير بر گردن زدن ؛ يا انداختن از بلندي ، يا با حالتي كه دست و پا بسته باشد سوزانيدن به آتش . ...

ادامه نوشته

زبان حال سنگ (خوف)

روايت شده كه يكي از انبياء از مسيري عبور مي كرد ، سنگ كوچكي ديد كه آب زيادي از آن خارج مي شود ، از وضع آن تعجب نمود .
خداوند سنگ را به سخن گفتن واداشت و گفت : از وقتيكه شنيدم شعله و آتش برخاسته از انسان و سنگ است (از ترس آنكه منهم از همان سنگها باشم ) تا به حال مي گريم ....

ادامه نوشته

نتيجه خوار شمردن (تحقیر)

شخصي در بني اسراييل فاسد بود به طوري كه او را بني اسراييل از خود راندند . روزي آن شخص به راهي مي رفت به عابدي برخورد كرد كه كبوتري بر بالاي سر او پرواز مي كند و سايه بر او انداخته است .
پيش خود گفت : من رانده شده هستم و او عابد است اگر من نزد او بنشينم اميد مي رود كه خدا به بركت او به من هم رحم كند .
اين بگفت و نزد آن عابد رفت و همانجا نشست . عابد وقتي او را ديد با خود گفت : من عابد اين ملت هستم و اين شخص فاسد است او بسيار مطرود و حقير و خوار است چگونه كنار من بنشيند ، از او رو گردانيد و گفت : از نزد من برخيز !
خداوند به پيامبران آن زمان وحي فرستاد كه نزد آن دو نفر برو و بگو اعمال خود را از سر گيرند . زيرا من تمام گناهان آن فاسد را بخشيدم و اعمال آن عابد را (به خاطر خودبيني و تحقير آن شخص ) محو كردم

شنيدنيهاي تاريخ ص 373 - محجه البيضاء 6 / 239

امیرکبیر (یاد حسین)

 مرحوم آیت الله اراکی درباره شخصیت والای میرزا تقی خان امیرکبیر فرمود: شبی خواب امیرکبیر را دیدم، جایگاهی متفاوت و رفیع داشت

پرسیدم چون شهیدی و مظلوم کشته شدی این مرتبت نصیبت گردید؟

با لبخند گفت: خیر

سؤال کردم چون چندین فرقه ضاله را نابود کردی؟

گفت: نه

با تعجب پرسیدم: پس راز این مقام چیست؟

ادامه نوشته

مفضل بن عمر وکبوتربازان (تحقير )

روزي نامه اي به امضاي عده اي از بزرگان شيعه به دست امام صادق عليه السلام رسيد كه چند نفر از آنان خود حامل نامه بودند
شكايت درباره رفاقت (مفضل بن عمر) وكيل امام صادق عليه السلام در كوفه با عده اي كبوتر باز و به ظاهر بي بند و بار بود .
امام عليه السلام پس از خواندن نامه ، نامه اي دربسته به وسيله همان چند نفر براي مفضل فرستاد . از حسن اتفاق موقعي نامه رسيد كه امضاء كنندگان در خانه او بودند .
او نامه را در حضور آنان باز كرد و خواند و سپس به دست آنها داد . آنان از مضمون نامه مطلع شدند كه امام در اين نامه تنها دستور چند قلم معامله به مفضل داده كه انجامش مستلزم رقمي درشت پول نقد مي باشد ، و مفضل بايد آن را تهيه كند؛ و درباره رفاقت مفضل با آنان در نامه امام هيچ اشاره اي نشده بود . ..
ادامه نوشته

عبادت ابلیس (عبادت)

اميرالمو منين عليه السلام فرمود : از كار خداوند درباره شيطان عبرت بگيريد ، زيرا كه عبادت و بندگي بسيار و منتهاي سعي و كوشش ، او را (بر اثر تكبر) باطل و تباه ساخت ، در حالي كه خدا را شش هزار سال عبادت كرده بود ، كه براي شما معلوم نيست از سالهاي دنياست يا از سالهاي آخرت (كه هر روز آن معادل پنجاه هزار سال دنياست ) و اين به جهت سركشي يك ساعت بود (كه خود را برتر از آدم دانسته و به او سجده نكرد) پس چه كس بعد از شيطان ، با بجا آوردن معصيت او ، از عذاب خدا سالم ماند ؟ (1)..........

ادامه نوشته

نخوت ابوجهل (غرور)

شبي ابوجهل دشمن سرسخت پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم همراه وليدبن مغيره به طواف خانه كعبه پرداختند . در ضمن طواف با هم درباره پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم سخن به ميان آوردند .
ابوجهل گفت : قسم به خدايم كه او صادق است . وليد گفت : خاموش باش ، تو از كجا سخن را مي گويي ؟ ابوجهل گفت : ما او را در كودكي و جواني راستگو و امين مي دانستيم ، چگونه پس از آنكه بزرگ شده و عقلش كامل گشته دروغگو و خاين شده است ؟ ! ...

ادامه نوشته

سوال فقراء از پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم (ذکر)

تعدادي از فقراء مدينه نزد پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم آمدند و گفتند : ثروتمندان كارهاي خير مانند آزاد كردن بندگان ، صدقه دادن ، حج به جاي آوردن و . . . انجام مي دهند كه ما قادر بر انجام آنها نيستيم (و در نتيجه اجر ايشان بيش از ما مي باشد . )
پيامبر فرمودند : كسيكه صد مرتبه الله اكبر بگويد ، بيش از ثواب آزاد كردن صد بنده برايش ثبت مي شود .
كسيكه صد مرتبه (سبحان الله ) بگويد ، بهتر از حج بر او پاداش نوشته مي شود .
كسيكه صد مرتبه (الحمد الله ) بگويد ، بهتر از دادن صد اسب با تجهيزات كامل در راه خدا مي باشد .
.....
ادامه نوشته